نماز جماعت بخونیم ؟

کد خبر: ۱۹۲۳۶۴
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۶:۱۷ - 12February 2011


به آسمان نگاه کردم . سر ظهر بود : نه . خطرناکه .
با تعجب پرسید خطرناکه ؟
ممکنه هواپیماهای عراقی بیان بالای سرمون . اون موقع نمی شه کاری کرد .
رو کردم به بچه ها . بلند داد زدم : هرکس می خود نماز بخونه بره یه جایی تنهایی بخونه ! دور هم جمع نشین !
یکی از بچه ها پرسید : کجا وضو بگیریم .
هور را نشان دادم : اون جا ، به اندازه کافی آب هست .
چند نفری زدند زیر خنده .
. شاید آبش تلخ باشه . اگه تلخ نبود ؛ قمقمه هاتونو پر کنین .
بچه ها هم پخش و پلا شدند . کنار هم بودند با ان همه حمله هوایی کار درستی نبود . چند نفری نشستیم توی کانال. عراقی ها ماشینهای زیادی جا گذاشته بودند .
این ماشینها نفت کشه ؟
یکی از بچه ها نگاهی بهشان انداخت : آره .
صدای هواپیما حرفش  را برید . داد زدم : سنگر بگیرین !
هواپیماها شیرجه زدند توی کانال . بمبها را رها کردند .
آنقدر تعدادشان زیاد بود ، که نمی شد شمردشان .
صدای انفجار بلند شد . هواپیماها وقتی کارشان تمام شد . عمودی کشیدند بالا . فهمیدم می خواهند دیواری صوتی را بشکنند ، آن هم درست بالای سر ما . داد زدم بخوابیم رو زمین !  گوشهاتونو بگیرین ، دهانهاتونو باز کنین !
خودم هم خیز رفتم روی زمین . تند تند شروع کردم به تشهد خواندن . منتظر بودم بمبی بخورد کنارم . بمب ها ریخت توی کانال . صدای انفجار بلند بود . هیچ چیز نمی شنیدم . همه جا پر از گرد و خاک شد .
وقتی صداها خوابید ، چشم باز کردم هنوز زنده بودم . با خودم گفتم : شاید دست و پام قطع شده .
شروع کردن به تکان دادن اعضای بدنم . سریع چسبیدم زمین .
فکر می کردم همه شهید شده اند . یکی از بچه ها را صدا زدم :
عباس ! عباس !
کنارم بود فکر کردم شهید شده  . سرم را گذاشتم روی خاک 15 دقیقه در همان وضع بودم . وقتی بلند شدم ، گرو و غبار کمتر شده بود . عباس را دیدم کنارم خوابیده بود . سالم به نظر می رسید : عباس !
متوجه نشد . داد زدم . عباس !
باز هم نشنید. بلند شد رو کرد بهم . لبهایش تکان می خورد ؛ اما حرف هایش را نمی شنیدم . گفتم : کر شدم .
عباس نشست رو به رویم . آرام شروع کرد به حرف زدن .
پرسیدم تو می شنوی؟
آرام سرش را تکان داد . بهم فهماند باید آب دهانم را قورت بدهم . چند بار محکم بزاقم را فرو دادم تا گوش هایم کمی باز شد . بعد بلند شدیم و شروع کردیم لباسهایمان را تکاندن . انگار یک کمپرسی خاک رویمان خالی کرده بودند . همان طور که مشغول تمیز کردن خودمان بودیم ؛ صدایی از بالای کانال بلند شد :
اونجاست !
نگاه کردم به بالا . بچه ها می دویدند طرفمان : شما زنده اید ؟
نگاهشان کردم . ریختند روی سرمان . مدام ماچمان می کردند .
خدا رو شکر ! شما سالمین .
کسی مجروح نشده بود . اما خیلی هارا موج گرفته بود . من از قبل هم مجروح بودم . این بمباران بدجوری وضعخ را ریخت به هم . نمی توانستم راه بروم . خیلی سعی کردم بچه ها متوجه نشوند . نمی خواستم بروم عقب . باید کنار نیروهایم می ماندم .
بچه ها را بردم جلو . توی خط مقدم مستقر شدیم . رفتیم پشت خاکریزهایی که نیروهای دشمن زده بودند . ارتفاعشان نیم متری می شد . به بچه ها گفتم : برای خودتون سنگر بکنین .
همه مشغول شدند . هر کس گودالی حفر می کرد . سر ظهر بود . نماز را در حال دویدن خوانده بودیم .
گرسنگی هم بهمان فشار می آورد . هر کس خورالکی همراه داشت ، بین دیگران تقسیم می کرد . یکی از بچه ها چند تا نان داشت . نانها را داد به من : اینها را بین بچه ها تقسیم کن .
نگاهی به بچه های گرسنه گروهان انداختم . و بعد به نانها : به هر شونزده نفر یه نون می رسه .
این غذای یک وعده بچه ها بود . وقتی نانها را تقسیم کردم ، دیدم یک ایفا آمد و چند نفر عراقی از آن پریدند پایین . داد زدم :
عراقی ها ! عراقی ها !
عراقی ها پریدند وسط جاده انگار نمی دانستند ما تا کجا آمده ایم  . فرمانده شان ایستاد . به عربی چیزهایی می گفت . سربازها به خط شدند . ماتم برده بود : اینها چه کار می کنن؟
عراقی ها شروع کردن به رژه رفتن . می آمدند طرف ما . داد زدم : کاظمی !
تیربارچی گروهان بود . دوید نزدیکم : بله ، حاجی ؟
می خوام بفرستمت یه جایی .
نگاهش کردم : می تونی بری ؟
با خنده گفت : چرا نتونم ؟
می خوام بری تو جاده مستقر بشی . نباید بذاری این عراقی ها برگردن .
فهمید چه می گویم . خوشحال پرید بغلم . صورتم را بوسید :
چشم نمی ذارم فرار کنن .
تیر بارش را برداشت و با کمکی هایش رفت توی جاده و همان جا مستقر شد . وقتی عراقی ها جلو آمدند ، گرفتیمشان زیر رگبار . همان اول چند نفرشان افتادند زمین . تازه فهمیدند ما کجا هستیم . تا آمدند به خودشان بجنبند ، همه شان را زدیم . هیچ کدامشان نتوانستند فرار کنند . یکی از کمکی های تیر بار آمد نزدیکم . می خواست چیزی بگوید . ایستاد رو به رویم : حاجی ! زل زدم بهش .
حاجی ، کاظمی ....
نتوانست حرفش را ادامه دهد . کاظمی از بچه های سپاه بود . همه دوستش داشتند . انگار با سیمینوف زده بودند درست وسط پیشانی اش .
یکی از بالای خاکریز داد زد : حاجی ؛ عراقیها !
رفتم روی خاکریز . تعداد زیادی تانک می آمد طرفمان . با دوربین دقیق نگاه کردم . خیلی زیاد بودند . پشت جزیره به خط شدند .
یکی پرسید : چند تان ؟
نمی دونم .
دیده نمی شن ؟!
چرا ، ولی خیلی زیادن .
رو کردم به آرپی جی زن ها : آماده باشین !
چند تا از تانک ها آمدند جلو . هشت تایی می شدند . به دویست متری ما که رسیدند ، آرایش گرفتند . یک افسر عراقی رفت بالای تانک ، یغور بود .
یکی از بچه ها گفت : حاجی بزنمش ؟!
بذار ببینیم چه نقشه ای دارن .
فقط با یه تیر .
نباید باهاشون درگیر بشیم . مهماتمون نمی رسه .
یکی از تانک هایشان راه افتاد آمد نزدیک .
داد زدم : بی سیم چی !
بیسیم چی پشت سرم بود .
با عقب تماس بگیر ، بپرس چکار کنیم ؟
تانک نزدیک ما بود . انگار می خواست ما مخصوصا بزنیمش .
شاید عراقی ها می خواستند حد آتش را بسنجند . بچه ها وقتی یک تانک می دیدند ؛ همگی بلند می شدند می زدنش و عراقی ها می فهمیدند کجا آتش ما قوی است . رو کردم به بچه ها : کسی تیر اندازی نکنه .
هیچ کس شلیک نکرد . عراقی ها یک تانک دیگر هم فرستادند آمد جلو . شروع کرد به مانور دادن . کمی جلوی ما چرخ زد و برگشت عقب . افسر عراقی باز هم رفت بالای تانک . دستوراتی داد . تانکها به ستون شدند . می خواستند ما را دور بزنند . یک طرفمان باتلاق بود . اولین تانک که رسید به باتلاق ، گیر کرد . عراقی ها مجبور شدند بکسلش کنند . به زحمت کشیدنش بیرون . بچه ها به خنده افتادند . وقتی تانک را در آوردند ، برگشتند عقب ، سر جایشان . گوشی بی سیم را چسباندم به صورتم : چی کار کنیم ؟ مهمات کم داریم . نمی تونیم همه شونو بزنیم .
از آن طرف شنیدم که گفتند : براتون کمک می فرستیم .
به فکر فرو رفتم . اگر تانکها از ما رد می شدند ،  می توانستیم از پشت سر بزنیمشان یا توی آنها نارنجک بیندازیم . تانک ها داشتند خودشان را برای پیشروی آماده می کردند . دوتایشان خوردند به هم . عراقی ها هول کردند و وحشت زده دویدند به اطراف .
چند دقیقه ای طول کشید تا گردانهای کمکی برسند . هوا تاریک بود . تمام این مدت را فقط منتظر بودیم .
بچه ها را به خط کردم . توضیحهای لازم را به آنها دادم . همگی آماده شدند .
وقتی دستور آتش دادم . بچه ها از هر طرف تانک ها را با آرپی جی زدند . تعداد زیادی اسیر گرفتیم و آنها را فرستادیم عقب . بچه ها یکی از اسرا را سوال پیچ کرده بودند . انگار فارسی بلد بود . ازش پرسیدند : چرا عقب نشینی نکردین ؟
آتیش سنگین شما غافلگیرمون کرد .
وقتی هوا روشن شد ، دشت پر از لاشه تانکهای سوخته عراقی بود . از چند تایشان هنوز دود می رفت هوا .
بچه ها با غرور ایستاده بودند روی خاکریز و به دست نگاه می کردند .


 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین