مقابل حمله ایرانیها تنها 15دقیقه مقاومت کنید!!

کد خبر: ۱۹۲۳۶۵
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۶:۲۱ - 12February 2011

گفت : سرگرد عزیز ، لشکر ما به قهرمانان احتیاج دارد و هیچ گونه سستی و کم کاری از طرف هیچ کس قابل قبول نیست . حتی اگر پدرم باشد و ضعفی از او ببینم ، اعدامش می کنم .غم و اندوه ناگاه وجودم را فرا گرفت . سخنانش تنم را لرزاند ، اما در ادامه گفت : من با افراد وفادار و شجاع برخوردی صمیمی و دوستانه دارم و کسانی که غیر از این باشند ، خونشان را می خورم .
ایرانیها بصره را می خواهند . آرزو و هدفی جز اشغال بصره ندارند ، اما به خدا قسم که اجساد ما نیز نیزه هایی در سینه دشمنان خواهد بود !
شنان آل رابط ، از فرماندهان عالیرتبه محسوب می شد و منتسب به عشیره آل رابط در استان السماوه بود . وی توانسته بود خودش را به عنوان فرماندهی با سطح عالی در معیارهای جهانی جا بزند .
در پایان ملاقاتمان دستور داد که واحدی به استعداد یک گردان با نام نیروی ضربت تاسیس کنم که در مواقع اضطراری به صورت ضربای وارد عملیات شویم !
در تاریخ 18/12/ 1986 ، محور عملیاتی ما در حالت التهاب به سر می برد . اخبار وحشتناکی از تجمع ایرانیها و قصد حمله آنها به بصره به ما رسیده  بود .
فرماندهی در صدد برنامه ریزی و اتخاذ شیوه تاکتیکی دفاعی جدیدی بود . بر اساس این شیوه قرار شد که با تجمع نیروهای انسانی در مناطق الدیر و جسر خالد ، حرکت رزمندگان اسلام به سمت شهر بصره را متوقف سازیم . در مناطق ذکر شده ، مانورهای دفاعی و تمرینات ضد حمله توسط واحدها انجام می گرفت .
آموزشهای سخت باعث آسیبها و صدمات شدیدی به افراد شد ، زیرا سربازان جوان آمادگی جسمانی لازم را برای این تمرینات نداشتند .
افسران جدید هم فقط بلد بودند دستورهای خشک صادر کنند و با تکبر و غرور کاذب ، فرامین خود را تحمیل کنند .
از همه بدتر اینکه عده ای از مردم بومی در این منطقه سکونت داشتند که مورد هتک حرمت واقع شده و نوامیس آنها مورد تعرض و تجاوز برخی افسران قرار گرفته بود . بعضی از نظامیان خوش گذران هم مدام به شرابخواری و میگساری سر گرم بودند . دستورهای محرمانه فرماندهی کل نیز تاکید بر عدم سخت گیری داشت ! چهار نفر از سربازان پس از مستی مرتکب لواط شده بودند . فرمانده تیپ 86 ، سرهنگ احمد هاشم الرمیشی ، پس از مسجل ساختن این عمل پست ، آنان را رها کرد و گفت : عمل لواط تاثیری برای دفاع این سربازان از وطنشان ندارد .
یکی از افراد مومن اعتراض کرد و گفت : قربان ، آیا قادسیه صدام منطبق بر عدالت اسلامی و ارزش های آسمانی نیست ؟ مگر آقای رئیس جمهور نفرمودند که این قادسیه ، ادامه قادسیه صدر اسلام و حامل همان مشعل هدایت است ؟ ما چطور می توانیم حضور این افراد را در صفوف خود و در کنترمان تحمل کنیم ؟
فرمانده که در صدد توجیه بود ، چنین گفت : در صدر اسلام نیز خالد بن ولید کارهای غیر مسئولانه ای انجام داد و رسول خدا او را بخشید . بنابر این ، باب بخشش در اسلام بسته نشده است .
شخص مومن از جا برخاست و گفت : قربان ، عمل لواط قابل بخشش نیست .
فرمانده عصبانی شد و دستور داد او را زندانی کنند ! نیمه های همان شب ، آن مرد را در زندان بیجان یافتیم . سپس جسد او را در تابوتی قرار دادند و بر تابوتش نوشتند : شهید قادسیه .
در منطقه جسر خالد ، افسران سربازان خود را به سرقت از منازل مردم بصره وادار می کردند . سرهنگ ستاد اسماعیل الشطری از این راه بیش از پنجاه دستگاه تلویزیون رنگی دزدید ، کارهای ناشایست زیادی توسط افسران در بصره صورت گرفت . این فجایع و پستیها به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه جنوب به فرماندهان لشکر 11 گفت : خوب می دانم که شما مردان جنگ و مقاومت نیستید ؛ ولی از شما می خواهم در مقابل حمله ایرانیها تنها یک ربع ساعت مقاومت کنید تا ما بتوانیم گلوله ها و بمبهای شیمیایی خود را بر سرشان بریزیم .
در روز 22/ 12/ 1986 ، عملیات ایرانیها از ام الرصاص و شلمچه و کوت سواری و الجزیره و نهر جاسم آغاز شد .
شبی تاریک و ظلمانی بود . آسمان را ابرهای پر پشت و سیاه پوشانده بود . فرماندهان احتمال حمله به بصره را ضعیف می دانستند و حرکات ایرانیها را یک مانور زود گذر می پنداشتند .
به علت حرکات مانوری وسیع رزمندگان اسلام در تمامی محورهای عملیاتی ، هیچ کس نمی توانست هدف آنها را پیش بینی کند . آنان تمام حسابگریها و پیش بینی های نظامی را از کار انداخته بودند و نمی توانستیم بفهمیم چه قصد و منظوری دارند .
در ساعت 30/9 همان شب ناگهان فریاد های اله اکبر در فضا پیچید . یکی از سربازان عراقی با هراس و دلهره فریاد زد : ... آمدند .. آمدند ...
این کلمه بارها کمر ارتش عراق را شکست بود ، کلمه ای که یک باره توان نظامی نیروهای عراقی را از بین می برد .
سرباز وظیفه ، سالم البصری نام داشت . پس از این فریاد ، فرمانده گردان دوم تیپ ، 429 منطقه کوت سواری ، سرهنگ عبد السلام السامری ، با بیرحمی تمام سی گلوله در بدن سرباز بیچاره خالی کرد و او را نقش زمین کرد . زیرا در تجمع افسران در هفته قبل به آنان گفته بود که در صورت شنیدن این کلمه ، بلافاصله گوینده آن را بکشید و منتظر دستور و محاکمه نمانید .
رزمندگان اسلام پیش آمدند . ضعف و سستی ما کاملا مشهود بود . توان ذره ای مقاومت نداشتیم !
ترس و وحشت عجیبی سرایر وجودم را پر کرده بود . به یاد دخترم افتادم . احساس جدا شدن و کنده شدن از دنیا برایم سخت بود ، خوشیهای بغداد ، هتل الحمراء و ... خود را در آخر خط می دیدم .
ناگهان صدای زنگ تلفن مرا به خودم آورد .
گوشی را برداشتم . سرهنگ ستاد سامر الدلیمی بود ، مردی که حقه و کینه عجیبی نسبت به شیعیان داشت . پیشتر از او شنیده بودم که اگر فرماندهی سیاسی را به من می دادند ، تمامی شیعیان را در آتش می سوزاندم و به دریا می ریختم تا ماهیان آنها را ببلعند .
گفتم : قربان : بفرمایبد ...
گفت : نیروهایت را سوار کن و منتظر دستور باش
900 سرباز و 12 افسر داشتم . همچنین یک گروهان پشتیبانی به فرماندهی سروان ابراهیم شعبان البهادی هم به گردان ما دادند و سروان یحیی شاهین السماوی – فرمانده واحد 432 توپخانه – نیز با ما بود .
تا ساعت 11 شب ، اوضاع کاملا به نفع رزمندگان اسلام بود . بالای برج دیده بانی و با دوربین مخصوص دید در شب ، منطقه را از نظر گذراندم . آتش سهمگین و شجاعت و مردانگی رزمندگان دلاور اسلام ، اسطوره ای باور نکردنی را به نمایش گذاشته بود . گویا فیلمی جنگی در مقابل دیدگانم به نمایش درآمده و همه این انفجارات و گلوله ها بدلی و مشقی بود ؛ زیرا جوانان دلاور سرزمین اسلامی ایران ، ما را با صلابت و پایمردی به عقب می راندند و با وجود بمبارانهای هوایی و منورهای فراوانی که از زمین و هوا بر سر آنها می ریختیم ، راستی قامتشان و ابهت فریادشان ، زانوان ما را به لرزه درآورده و تاب و توان را از ما گرفته بود .
گلوله باران متقابل ایرانیها با دقت صورت می گرفت . یکی از این گلوله ها به مقر لشکر اصابت کرد و پنج نفر از نیروهای اطلاعات عملیات و سرهنگ ستاد فلاح الدلیمی – افسر رکن یکم طراحی عملیات کشته شدند .

آمادگی نهایی
در آن اوضاع سخت ، برای آخرین بار گردان را از جهت آمادگی برای اجرای عملیات بررسی کردم . اول سیستم مخابراتی و بیسیمها را بازرسی کردم و به افرادم دستور دادم به بازدید سلاح های خود بپردازند و نقایص موجود را بر طرف کنند . تجهیزات و وسایل لازم برای پشتیبانی هم برسی شد . همگی لباس رزم پوشیدند و کمر بندها را محکم بستند . تجهیزات انفرادی هر شخص به او تویل داده شد . همه افراد کوله پشتی خود را مرتب کرده ، به پشت بستند . هشدارهای گفتنی به همه داده شد و به فرماندهان گروهانه دستورهای لازم ابلاغ شد . همچنین ماسکهای ضد گاز را بازرسی و آماده کردند .
اما روحیات افراد چگونه بود ؟ باید بگویم که روحیه سربازان بد نبود ، اما خوب هم نبود ! افسران نیز با خیال ارتقای درجه و غارت اموال ، در عالمی دیگر سیر می کردند .
سروان ستار ناصر و فلاح عسبح با هم رقابت داشتند ؛ زیرا سوران ستار ناصر ؛ عاشق نظامگری بود و آن را تقدیس می کرد . وی در حالی که هنوز جوان بود ، آرزو داشت به سرعت ارتقای درجه پیدا کند و حاکم و فرمانده مطلق شود ! اما من سعی داشتم دلهره و هراس و آشوب درونم را که از ترس و وحشت سر چشمه گرفته بود ، پنهان سازم و در حالی که افراد را به جلو می فرستادم ، خود در آخرین و امن ترین نقطه قرار گیرم !
با خودروهای نظامی به سوی منطقه در حرکت بودیم . از آنها که نوجوان تر می نمودند ، از ماشین بیرون پریدند و قصد فرار از معرکه را داشتند که بلافاصله توسط جوخه اعلام تیر باران شدند و در خون خود غلتیدند . البته تیر باران آنها از جانب واحد دستگیری و اعدام فراریان صورت پذیرفت و من هیچ نقشی در آن نداشتم !
تانکهای سوخته و بعضا در حال عقب نشینی و افراد درگیر در عملیات را در راه خود می دیدیم . خدایا ! چه می دیدم ؟ این یک نبرو واقعی نبود و ما وارد صحنه درگیری شده بودیم ! تانکهای ما از روی اجساد قربانیان می گذشتند ! فرمانده لشکر با من تماس گرفت و موقعیت ما را پرسید . گفتم : قربان ، ما اکنون در نزدیکی کوت سواری هستیم .
گفت چه می گویی ؟ این ادعا نمی تواند درست باشد ! کوت سواری به اشغال دشمنان در آمده !  گفتم : قربان ما در موازات آن هستیم .
گفت : پس پیشروی کنید ... به سمت همان منطقه بروید ! ... تیپ 429 ما در همان جا متلاشی شده ...
همین که فهمیدم تیپ در منطقه به کلی منهدم شده ، دنیا بر سرم خراب شد ! در نزدیکی دریا چه ماهی ، خود رو ها متوقف شدند . نمی توانستند جلو بروند . افراد را پیاده کردم . فرماندهان گروهانها را بسیار متحیر و گیج دیدم . سروان عسبح مشروب خورده و مست بود !
گردان با رزمندگان اسلام درگیر شد . افرادم را ناتوان و ضعیف می دیدم . پس در کمین فراریها نشستم .
گروهان یکم را به عنوان طئمه ای قربانی در پای ریاست مستبد عراق به قربانگاه فرستادم ! در مدتی بسیار کوتاه ، سرهای بسیاری به زمین افتاد و بقیه هم منتظر درو شدن ماندند !
سروان فلاح عسبح ، فرمانده گروهان یکم ، از من درخواست مهمات کرد . گفتم : مهمات اضافی نداریم . از مهمات احتیاطی که همراه دارید ، استفاده کنید .

نبرد تمام عیار
سروان ستار الناصری گفت : قربان ، پنجاه نفر از افرادم کشته شده اند !
گفتم : حالا چه می خواهی ؟
گفت : اجازه عقب نشینی !
گفتم : هرگز ! در قاموس ارتش عراق ، عقب نشینی مفهومی ندارد ! تو هم دنبال افراد برو !
گردان در دریای مرگ شناور بود . تانکها به پشتیبانی ما آمده بودند و توپخانه و بمباران هوایی از ما حمایت می کردند ؛ اما فرماندهان ارشد در حال کندن از جایشان بودند تا هنگام اسارت ، خود را یربلزی معمولی نشان دهند .
با سروان ستار ناصر تماس گرفتم و اوضاع را پرسیدم ،  او با خوشحالی و خنده بلند گفت : من بازی مرگ را ادامه می دهم . من ارتقای درجه و پاداش می خواهم .
در وهله اول با شگفتی و تعجب ، شجاعتش را باور کردم ؛ اما بعد متوجه شدم که از منطقه پشت خاکریز ایرانیها و در اسارت با من سخن می گفته است ! او در کلام آخر خود گفت : سرگرد ، شما در جبهه باطل هستید و بیهوده می جنگید . شما غفلت زده و فریب خورده اید ...
برایم غیر ممکن بود که بپذیرم شخصی مانند سروان ستار ناصر به اسارت ایرانیها تن در دهد . او مصرانه به دنبال کسب شهرت و ترقی بود و آرزوی ریاست و فرماندهی داشت . اما به هر حال مجبور بودم بپذیرم . با فرمانده لشکر تماس گرفتم و گفتم : سروان ستار ناصر، فرمانده گروهان یکم خود را تسلیم ایرانیها کرده و هم اکنون روی خط بی سیم من است !
فرمانده لشکر با قاطعیت گفت : کلیه خیانتکاران را اعدام می کنیم ! بعد از درگیریها ، در این مورد تحقیقات لازم انجام خواهد شد .
ساعت 2 نصف شب ، تاریکی و ظلمت ، وحشت جبهه را مضاعف کرده بود . توپخانه ما مواضع ایرانیها را به شدت می کوبید . در همین حال ، تیپهای 68و 66 نیروهای ویژه ، ضد حمله گسترده ای را اجرا کردند ، اما خودم دو تن از افسران این تیپ را که یکی سرگرد و دیگری سروان بود ، در حال تماس با سربازان واحد جلوگیری از فراریان دیدم که از آنها اجازه فرار می خواستند .
نیروهای احتیاط و پشتیبانی وارد منطقه شدند و برای اجرای عملیات ضد حمله به سازماندهی و هماهنگی پرداختند و خطی به موازات منطقه نبرد ساختند . این نیروها متشکل از واحدهای ذیل بودند . یک – تیپهای یکم و دوم و سوم و چهارم گارد ریاست جمهوری ،
دوم لشکر پنجم ؛
سوم لشکر ششم ،
چهارم لشکر دهم
پنجم لشکر یازدهم که قسمتی از نیروهایش در گیر نیرد بود .
ششم – نیروهای تانک و زرهی لشکر سوم .
افراد گردانم با شنیدن این خبر روحیه گرفتند و تمایل بیشتری برای ادامه جنگیدن پیدا کردند .ساعت 5/2 شب ، همره با سرباز محافظم و بیسیم چی در یکی از سنگرها پنهان بودیم . فرمانده لشکر مدام با من تماس می گرفت و می گفت که افرادم را در عملیات شرکت دهم و از قافله عقب نمانم تا در آخر پیروزی سهم بیشتری داشته باشیم .
فرمانده نیروهای ویژه ، سرهنگ ستاد بارق حنطه ، با نیروهایش به سمت شط حرکت می کردند . او خود جلو می رفت و افرادش با شتاب و پشت سرش در حرکت بودند . چنین چیزی در ارتش عراق بسیار عجیب می نمود !
در ساعت 5/3 نصف شب ، دستور فرماندهی کل در مورد زدن ماسک صادر شد . در این دستور گفته شد که ایرانیها می خواهند بمبهای شیمیایی بر سر ما بریزند ! اما آن موقع در جزیره ام الرصاص ، آن منطقه سرسبز و زیبا ، بودیم و فرمانده لشکر گفت : شما کجا هستید ؟
با صلابت و قدرت گفتم : قربان ، ما در ام الرصاص هستیم .
آتش گسترده ای از موشکهای زمین به زمین ، گلوله های توپخانه و خمپاره بر سر ایرانیها ریخته شد .
جنگ تن به تن شروع شده بود . از سر نیزه ها خون می چکید . تنها سلاح من به خون رنگین نشده بود . اجساد زیاد ، سطح زمین را پوشانده بود ؛ بدون اینکه هویت هیچ یک معلوم باشد . تانکهای تیپ 24 از روی اجساد رفت و آمد می کردند .
خبر ناگهانی عقب نشینی ایرانیها ، خون شجاعت را در رگهایمان تزریق کرد . با فرماندهان تماس گرفتم و از آنان خواستم که با قدرت تمام به جلو حرکت کنند . آنان از من پرسیدند که چه خبر شده که با حرارت و جدیت بیشتر نسبت به قبل تلاش می کنی ؟ آیا مجنون شده ای ؟ با تکبر و غرور گفتم : حب و دوستی عراق دیوانه ام کرده !
اما همین که نیروهای کمکی ایرانیها به سوی ما حمله کردند ، باز هم به سوراخ خود خزیدم . بقیه نیروها نیز به دنبال سنگر و جان پناه بودند .
ناگاه اما صدای جیغ و داد و فریاد های سوزناکی از جبهه ایرانیها بلند شد و حتی به گوش ما رسید . سرهنگ احمد حسن السماوی به من گفت : این فریادها را از خط ایرانیها می شنوی ؟
در حالی که علت  این صداها  را نمی دانستم ، گفتم : بله قربان ، می شنوم ، اما نمی دانم چه شده !
بلافاصله گفت : فرمانده کل بر سر ایرانیها گلوله های شیمیایی ریخته .
با تعجب گفتم : یعنی چه ؟ قربان ، فرماندهی از ما خواست ماسک بزنیم و ادعا داشت که ایرانیها می خواهند بمبهای شیمیایی بر سرمان بریزند !
گفت : تو غافل هستی ! ما در سایه نیرنگ و فریب هستیم و به سوی فریبکاری و نیرنگ در حرکتیم ! دوست من ، من مسئول این محور هستم و مدتهاست که در اینجا مستقریم ؛ یک بار هم نشده که ایرانیها از گلوله های شیمیایی استفاده کنند یا اسلحه های کشتار جمعی را به کار بگیرند !
یکی از سربازان بعثی به نام رفیق فرج اللامی ، مراقب ما بود و اربابانش گزارش کند . با دیدن او تنم لرزید .
فریاد پیروزی عراق در منطقه پیچید . فرمانده لشکر به منطقه آمد و این جمله مشهور را تکرار می کرد :
پیروز شدیم ... عراق پیروز گشت ....
افرادمان با پست ترین وضعی به دنبال جمع غنایم و بریدن انگشتها و دستها برای برداشتن انگشتر یا ساعت کشتگان بودند . با اینکه در اسلام مثله کردن حرام است ، اما طالع الدوری شخصا گفت : مثله کردن اجساد ایرانیها حلال است !
افراد ما از پیروزی سر مست و مغرور بودند ! در حالی که دلم هوای بغداد را کرده بود ، از سنگر خارج شدم . خاک را از لباس تکاندم و به دنبال افراد رفتم . تعدادی از خواص زنده بودند . 50 نفر از سربازان و پنج تن از افسرانم را از دست داده بودم . 4 نفر نیز مجروح بودند . در میان اجساد می گشتم که پایم به جسدی گیر کرد . به دقت  به  او نگاه کردم . خدای من ! سرهنگ احمد السماوی بود که تا آخرین لحظه زنده بود . پس چطور کشته شد ؟ یکی از سربازان در گوشم گفت : قربان ، نیروهای استخبارات با سرنیزه او را به قتل رساندند .
دلیلش را خودم می دانستم . او می گفت رزمندگان اسلام سلاح های شیمیایی را به کار نمی گیرند . پس آن جاسوس خبیث حزب فاشیست بعث ، رفیق فرج اللامی ، کار خودش را کرده بود .
سر نوشت خودم را نیز مانند سر هنگ بیچاره می دیدم ؛ زیرا گوینده و شنونده این حرفها از نظر حزب بعث مستحق مرگ بودند . پس بلافاصله با فرمانده لشکر تماس گرفتم و گفتم : سرهنگ احمد السماوی چنین حرف مسمومی به من گفت و من لازم دیدم به شما گزارش کنم و اخلاص خودم را نشان دهم .
فرمانده لشکر گفت : خیالت راحت باشد . بلافاصله حقش را کف دستش گذاشتیم .
از اینکه مرا مواخذ نکرد ، خوشحال شدم .
ساعت 8 صبح ، دستور عقب نشینی و تخلیه منطقه صادر شد . با اینکه احساس پیروزی داشتیم ، اما آمار نشان می داد که تلفاتی سنگین به واحدهای ما وارد شده است . گزارش محرمانه در مورد تلفات به شرح زیر بود :
یک – تلفات تیپ 429 ، 75 درصد
دوم – تلفات تیپ 69، 80 درصد
سوم – تلفات تیپ 605 ، 60 درصد
چهارم – تلفات تیپ کماندویی القیاء 90 درصد
پنجم – تلفات تیپ 505 ، 50 درصد
ششم – تلفات تیپ 24 مکانیزه ، 70 درصد
هفتم – تلفات تیپ 603 ، 50 درصد
هشتم – تلفات تیپ 422 ، 60 درصد
نهم – تلفات توپخانه میدانی لسکر 11 ، 50 درصد
دهم – تلفات تیپ 26 ، 80 درصد
یازدهم – تلفات تیپ 82 ، 70 درصد .
این آمار محرمانه بدون هیچ توضیحی نشان می دهد که چه ضربه هولناکی در این ماجرا بر ارتش عراق وارد شده است .




 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین