اوج از خود گذشتگی مریم رجوی برای آرمانهایش!!

کد خبر: ۱۹۲۳۶۶
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۶:۴۹ - 12February 2011

ایرانیها ، عمق مواضع خود را در مقابل هور که به الروطه منتهی می شد ، بنا کردند . ما از زمین و با تانک ، دست به پیشروی زدیم و از آسمان نیز نیروی هوایی و هلیکوپتر ها شروع به پرواز کردند .
نگرانی و دلشوره با رسوخ کردن در جان و نیروهای ما ، به شکل نگرانی و سرپیچی از اوامر فرماندهان خود را نشان می داد و ما عکس این موضوع را در روحیه تلاش و محبت بین ایرانیها می دیدیم . آنان در سنگرهای خود موضع گرفته و سلاحهایشان را پر کرد ه بودند .
تیر اندازی شروع شد ... و همرابا آن ، تیر اندازی های جسمی ما نیز آغاز شد، نجاست پشت نجاست !
آنچه  که در روده و معده ام می گذشت ، پنهان کرده ، فریاد زدم :
بجنگید ! بجنگید ! .... یا ال.. .... برادرانم ، نابودشان کنید !...
چند گروه ما در طی چند ثانیه تبدیل شدند به پشته هایی از انسان های بی روح . یک بار دیگر دیگر فریاد زدم :
-    حمله ! .... حمله ... به پیش !...
-    یک گروه دیگر نیز مانند برگ خزان به زمین ریختند و به پشته تبدیل شدند ... و به همین ترتیب دوباره فریا د زدم :
-    دیگر هیچ کس از جایش جنب نخورد . فریاد کشیدم :
-    ترسوها ! چرا راه نمی افتید ؟ ترسوها !
-    صدای سروان قیس را شنیدم :
-    کجا بروند ، تِرتِرو ؟ ! کجا بروند ؟
-    دیدم که دارد در برابر سربازان تحقیرم می کند . سی تیر در بدنش خالی کردم که هیچ چیز غیر از همان تیرهایی که در بدنش نشست ، برایش باقی نماند .
-    افراد زیر دست او نیز که ترسو و گوش به فرمان بودند ، به محض پیشروی و در عرض چند دقیقه ، از جسدهایشان ، پشته هایی بالا رفت .
-    ما مجروح نداشتیم . هر کس نزدیک آن خط می رسید ، بدنش تکه پاره می شد و راه سفر آخرت را در پیش می گرفت .
-    فرمانده تیپ دائما با من تماس می گرفت . به من گفت :
-    بارک الله سروان ! چه خبر ؟
- قربان ، مقاومت شدید است و خسارتهای ما به 150 رسیده است . از این رقم تعجب کرد و گفت :
چطور سروان ؟ گزارش استخبارات می گوید ایرانیها 150 نفر هستند و تو  دو هنگ را در اختیار داری . چگونه است سروان ، چگونه ؟
فرمانده تیپ زد زیر گریه ... و من هم با او گریه کردم ... به او گفتم :
قربان ، ایرانیها شهادت طلبانه می جنگند ... به زندگی فکر نمی کنند ... جدای از این ، از روحیه آزادی نیز برخوردارند .
دستور عقب نشینی صادر شد . تیپ ما در درگیریهای القرنه بیش از پانصد کشته داد . ما از منطقه عقب کشیدیم و نیروهای دیگری با ایرانیها که قهرمانانه می جنگیدند – وارد نبرد شدند . در اخباری که بعدها به دستمان رسید ، آمده بود :
ایرانیها با عملیات شهادت طلبانه خود توانستند ترس را در رده های ارتش عراق زنده کنند و هنگامی که نیروهای عراقی شنیدند که آنها به سمت القرنه حرکت می کنند  ، سلاح ها را بر زمین انداختند ؛ چرا که خبر شهادت طلبانه بودن عملیات ایرانیها در ارتش منتشر شده بود . و سر انجام فقط با توسل به سلاح شیمیایی ، جلوی ایرانیها گرفته شد .
هواپیماهای ما ، موشکهای پر از سلاح های شیمیایی را به طرف ایرانیها شلیک کردند که بسیاری از آنها از پای در آمدند و فریاد صباح الفخری بلند شد که :
فقط با شیمیایی ، ملتهایی زنده می شوند و ملتهایی می میرند .

مریم رجوی و آن شبهای سرخ
پس از نبردهای القرنه و الروطه که در نتیجه آن تیپ ما نیز نابود شد ، من به اعتبار این که سه مدال شجاعت دریافت کرده بودم ، می توانستم واحدی را انتخاب کنم ، یا اینکه به تشکیلات دیگری بپیوندم . سر انجام تصمیم خود را گرفته ، به فرماندهی نظامی دژبان بغداد که مقر مقر آن در پادگان الرشید بود ، مراجعه کردم .
من یک سال در این مرکز بودم و از شکنجه فراریها تا آذیت و آزار ایرانیها ، صحنه های فراوانی دیدم .
در مقر فرماندهی نظامی دژ بان اسرای ایرانی را به دو گروه تقسیم می کردند :
اسرای پاسدار امام که شامل سپاه و بسیج بودند .
اسرای ارتش که گاه با آنها به خوبی رفتار می شد .
عراقیها با اسرایی که از نیروهای سپاه بودند ، رفتاری وحشیانه داشتند . بعضی از آنان را مجبور می کردند که فیلمهای مستهجن که مربوط به دوران شاه بود ، ببینند . فیلمایی که در بخش وسیعی از آنها ، تصورهای جنسی به نمایش در می آمد . یا اینکه آنان را مجبور می کردند ریش خود را بتراشند . عراقیها ، گروههایی را نیز که وابسته به خود بودند ، برای جاسوسی در بین ایرانیها قرار می دادند تا از هدف و گفت و گو های اسرا، اطلاع کسب کنند وهمچنین اسامی اسرایی را که فرایض دینی خود را انجام می دادند ، نوشته ،  به آنان توجه خاصی داشتند . ما اسرایی را که فعالیت دینی داشتند ، از مکانی به مکان دیگر انتقال می دادیم و سعی نمی کردیم که آنها را در یک مکان جمع کنیم ؛ زیرا به نظر ما ، این کار به معنی به وجود آمدن نخبه های خمینی در اسارت بود . فرماندهی به ما می گفت : که این نخبه ها باید از بین رفته و در معرض شکنجه قرار بگیرند .
مریم رجوی به مراکز اسرا می آمد و سخنرانی می کرد ؛ اما از طرف افراد سپاه و اسرای متدین مورد استقبال قرار نمی گرفت و درگیری های شدیدی بین او و اسرا به وجود می آمد .
همراه با مریم رجوی ، دختران جوانی که وابسته به سازمان او بودند ، به اردوگاه ها می آمدند . این دختران دارای پدیده های غیر اخلاقی بودند ؛ به طوری که نیمی از بدن آنها فاقد پوشش بود و سعی می کردند حس جنسی اسرا را تحریک کنند .  بعضی از آنان ، همزمان با پخش شدن موسیقی یکی از خواننده های ایرانی به نام گوگوش ، در مراکز اسرا به رقص و پایکوبی می پرداختند ؛ اما این تلاشها نتوانست هیچ اسیر ایرانی را بفریبد . حجت الاسلام والمسلمین سید ابوترابی در همان صحنه گفت :
ما نمی خواهیم به عصر جاهلیت برگردیم . از عبودیت زندگانی ، آزادی را می خواهیم .او قهرمانی در اسارت و برای راه خمینی ، بهترین مثال بود . قهرمان بلند پایه که با سخنرانیهای مذهبی اش ، حافظ اسرا از این پدیده ها بود . حتی من با این مرد رابطه داشتم و سعی می کردم آنچه را که احتیاج دارد ، از بازارهای بغداد برایش تهیه کنم . او حقوقش را برای نیازمندان خرج می کرد و من در چهره او ، پایداری ، قهرمانی و پاکی را دیدم . در داخل مراکز نگهداری اسرا همیشه درگیریهای شدیدی بین اسرا و گروههای تبلیغی به فرماندهی مسعود رجوی انجام می گرفت . اسرای سپاه ازورود آن گروهها به مراکز اسرا جلوگیری می کردند ؛ اما آنها با حمایت دولت وارد اردوگاهها می شدند و همیشه نیز در این درگیریها ؛ پیروزی با اسرای اسلامی بود .
مریم رجوی از من خواست که کاستهای مربوط به این خواننده ایرانی و همچنین مجله های سکسی را در مراکز اسرا پخش کنم . باید بگوئیم که این کار در آن روز ، ده میلیون دینار عراقی به حساب امروز ، ده میلیون تومان آب می خورد . من شخصا و همچنین به دلیل اینکه با حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی رابطه داشتم . آن را نپذیرفتم . او شماره تلفن منزلم را خواست و یک شب در حالی که نیمی از بدنش عریان بود و شیشه مشروب در دست داشت ، به خانه من آمد و یک شب را تا صبح با او سر کردم . هنگامی که ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شدم ، او در آشپزخانه ، غذا را آماده می کرد . به من گفت :
حالا حرفم را قبول می کنی ؟
خنده کم رنگی تحویلش دادم که :
بله ، قبول می کنم .
اما من به آقای ابوترابی وفادار باقی ماندم . آن مجله ها و نوارهای کاست را تحویل گرفتم و در بازار بغداد فروخته ، با پولش مواد مورد نیاز برادران اسرا را تهیه کردم .
مریم رجوی یک بار دیگر با من تماس گرفت . به او گفتم :
اوضاع بر وقف مراد شماست .
گفت :
امشب برایت یک مهمان می فرستم .
آن مهمان در حالی که چند مجله در دست داشت ، آمد و من پس از آنکه یک شب کامل را با او سپری کردم ، روز بعد راهش را کشید و رفت .
چند ی بعد  ، فرماندهی احساس کرد که ضرورت دارد من از این جایگاه تغییر مکان بدهم . به همین دلیل ، تلگرامی رسید که مضمون آت چنین بود :
سروان فهمی به منطقه شرق بصره و مشخصا به نیروهای مقداد مقر لشکر یازده انتقال داده خواهد شد .
من با سید ابوترابی و برادران خداحافظی کرده ، سفارش آنان را به برادران مسئول کردم .
در اردوگاه اسرای ایرانی ، مخصوصا اردوگاهی که افراد سپاه و بسیج در آنها بودند ، صفات حسنه ای وجود داشت . من معنی صبر و فداکاری را از آنان یاد گرفتم . آنجا واقعا مدرسه بود . علی رغم فساد اجباری که حکومت بعث سعی در گسترش و پیاده کردن آن داشت ، اسرا در کمین نشسته ، در برابر هر پدیده ای از پدیده های فساد ، فولادین می ایستادند .
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین