شبهای پر ستاره /بخش دوم

کد خبر: ۱۹۲۳۶۷
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۲:۴۵ - 13February 2011

از حال و هوای صبح عملیات ، احمد فهمید کار از کار گذشته است . نسیم سرد و غبار صبحگاهی بدنش را به لرزه در آورده بود .
صدای حرکت تانکها از دور به گوش می رسید و لحظه به لحظه صدا زیاد تر می شد .
آن روز را در آرامش  به سر برد و انتظار نجات در شب بعد را داشت . در شب بعد هم هیچ اقدامی صورت نگرفت . نیمه های شب صدای حرکت نیروهای عراقی را شنید . سرکی کشید . دید در حال حرکت بسوی سنگرهای کمین هستند . او نمی توانست هیچ اقدامی بکند . مجبور بود تا صبحگاهی دیگر همچنان منتظر بماند . با روشن شدن هوا کم کم سر و صدای نیروهای پیاده عراقی که تانکها را همراهی می کردند شنیده می شد .
احمد سرش را بلند کرد .
خدای من! انگار دارند تیر اندازی می کنند . یا ا...  چه کنم ؟ آنها منطقه را پاکسازی می کردند و به هر مجروحی که می رسیدند رگباری به طرف او  می گرفتند .
صدای یاحسین و یا زهرا ی مجروحان که تاکنون مقاومت کرده  بودند در فضا پیچید .
داشت نوبت تیر خلاص احمد هم می رسید .
به رغم لرزشی که سراسر بدن احمد را فرا گرفته بود تصمیم گرفت برای زنده ماندن مقاومت کند .
چیزی نگفت  و خودش را به مردن زد .
صدای پای عراقیها هر لحظه نزدیکتر می شد و تپش قلب احمد  نیز بیشتر و بیشتر می شد که احساس می کرد همه صدای قلبش را می شنوند .
سرباز عراقی بالای سرش رسید . با اسلحه اش ضربه ای به شکم خون آلود  او زد . اما شلیک نکرد . احمد دم بر نیاورد . در خاطرش شهادتین را خواند .
سرباز عراقی رگباری طرف احمد گرفت . انگشت دست احمد زخمی شد . همه وجود او از درد به هم می پیچید . از آنجا که احمد تصمیم داشت همه دردها را تحمل کند . نفس ازنفس بر نیاورد .
عراقیها فاصله گرفتند واحمد آنها  را زیر چشم تا دور دستها تعقیب کرد . با رفتن عراقیها فورا با بند پوتین انگشت خود را بست تا از خونریزی آن جلوگیری کند .
هنوز هوا کاملا روشن نشده بود که عراقیها تا پشت نهر جاسم را پاکسازی کردند و باز گشتند .
آنها هر حرکتی را زیر نظر می گذراندند . احمد می بایست باز هم مقاومت کند تا سربازان عراقی از کنارش عبور کنند . خودش هم نمی دانست این چگونه طاقتی بود که خداوند به او عنایت کرده بود ؟!
عراقی ها منطقه را وجب به وجب پاکسازی می کردند . احمد در میان مژگان نیمه بازش حرکت آنها را دید می زد . با دور آنها نفس راحتی از سینه بر آورد . هنوز آرام نگرفته بود که نیرویی درونی او را برای فریضه صبح آماده کرد .
عدسی چشمانش را در داخل حدقه به گردش در آورد شاید جهت قبله را پیدا کند . با دستان خاکی و خون آلود خاک های اطراف را لمس کرد ، تیمم کرد و نماز  را به صورت خوابیده اقامه  کرد .
                               *****
روز به نیمه رسید . گلوله ها یکی پس از دیگری کنار او منفجر می شد مشتی گرد و خاک را  به سر و صورت او ریخت . پلکهایش توان باز شدن را نداشت . با پشت دست خاک چشمانش را کنار زد . هوا را روشن تر دید .
با خونریزی دشت و گرد و خاک بر صورت نشسته چهره اش عوض شده بود . نمی دانست چه قیافه ای پیدا کرده است .
دستی به کمرش گذاشت . خون پهلویش خشک شده بود . لبانش خشک و زبانش به کام چسبیده بود . تشنگی بر او غلبه کرده بود . گاهی غبار باروت که به لبانش نشسته بود را به وسیله نوک زبان احساس می کرد . هر لحظه احساس می کرد لحظات آخر است .
شهادتین را بر روی نوار ذهنش می گذراند و برای رفتن به دیار باقی لحظه شماری می کرد . بدنش خشک شده بود . بی اختیار پای راستش را حرکت داد و به طرف خود جمع کرد تا خم و راست کند .
... آخ ... پایم ... این تنها صدایی بود که از  او به سختی شنیده می شد ولی به سرعت در گلو خفه اش کرد . گلوله ای چند متری او به زمین خورد و ترکش به پای راستش اصابت کرد . طاقتش  طاق شده بود .
گویا می خواست اعتراض کند  اما بار دیگر از خدا کمک طلبید . این آیه فضای جانش را منور کرد . ربنا لا تحملنا ما لا طاقه لنا و داع عنا و اغفرلنا و ارحمنا انت مولانا فالنصرنا علی القوم الکافرین . ( بقره آیه 282 ) اشک های گوشه چشمانش را پاک کرد و همچنان را پاک کرد و همچنان در زیر خبمه مقاومت چمباتمه زد .
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین