شبهای پر ستاره /بخش اول

کد خبر: ۱۹۲۳۶۸
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۲:۳۸ - 13February 2011

نیروهای عمل کننده در ته کانال کم عمقی به حالت نیم خیز نشسته بودند . بعضی سرک می کشیدند و اطراف خود را ور انداز می کردند . تاریکی عجیبی همه جا را پوشانده بود . تنها تیر های رسام بود که با نور حرکت خود مسیر شلیک را معین می کرد .
تیر بار روی محور ما همچنان آتش زیادی داشت و آرامش را از بچه ها گرفته بود . همه در این  فکر بودند که چگونه این تیر بار لعنتی را خاموش نمایند . تحمد که آخر ستون نشسته بود . بچه ها را کنار زد و به جلو آمد . با حالا سینه خیز خود را به نزدیک تیربار رساند .
هر لحظه امکان داشت تیر بار به طرفش نشانه رود اما لبان ذاکرش آرامش خاصی به او داده بود .و با ذکر لا حول ولا قوه الا با ....  ترس از وجودش زدوده شد و روحش آرام گرفت .
ضامن نارنجک را کشید و با تمام توان به طرف سنگر پرتاب کرد . با صدای انفجار و انهدام سنگر تیر بار ، صدای .... اکبر بچه ها بلند شد .
احمد هنوز در پایین سنگر تیر بار خوابیده بود . سرش را بلند کرد و در حالی که آرامش همراه با شادی از پیروزی در چهره اش نمایان بود به سرعت خود را به ته کانال رساند . کانال خیلی گود نبود اما می شد از تیر مستقیم دشمن در امان بود . تحمد در زیر نور سبز و کم رنگ منورها سایه چرخش تیربار دیگری را به روی خود احساس کرد .
تصمیم گرفت آن را هم منهدم کند . هنوز اقدامی نکرده بود که رگباری از گلوله های آتشین بر او باریدن گرفت . احساس مبهمی تمام وجودش را پر کرد . فکر کرد در هوا پرواز می کند . هر چه می خواست فریاد بزند نمی توانست . فقط دهانش باز می شد . چیزی نفهمید . نقش بر زمین شد نفسش بند آمده بود .بی هوش در ته گودال افتاد .
با صدای انفجار خمپاره ای که در آن نزدیکی منفجر شد پلکهایش را باز کرد  . نمی دانست چه مدتی را بی هوش بوده است . کمرش به شدت می سوخت . دست گذاشت خیس خیس بود . ناگهان یکی از بچه های رزمنده به طرفش دوید . پلکهایش را به سختی حرکت داد . توانست از گوشه چشم نگاه کند .
احساس کرد آشناست ، درست فکر کرده بود . این مهدی بود که به سوی او می دوید . دوست و همرزمی که یکی دو ساعت قبل به هنگام شدت گرفتن عملیات  او را گم کرده  بود .
احمد تویی ؟ ! ! چطور شدی ؟
کمرم ، کمرم ، به فریادم برس .
مهدی  دستی به کمرش گذاشت . خونریزی شدید بود . چفیه را از گردن خودش باز کرد و دور کمرش بست . او را در کف گودال خواباند و گفت : کمی طاقت داشته باش تا امدادگران برسند .
آقا مهدی بوسه ای به گونه اش زد و از او جدا شد .
از شدت درد آرام و قرار نداشت . پیوسته به ائمه توسل می جست . امام زمان را صدا می زد . شاید امدادگری و فریادرسی از راه برسد .
حرکت همه جانبه گلوله ها سبب شده بود تا جهت را گم کند .
نمی دانست دشمن در کدام سمت است ؟ چشمانش را خاک و خون گرفته بود . به هر کس که از کنارش می گذشت ، می گفت : کمکم کنید . همه در تکاپو بودند . آنها می گفتند : صبر کن . الان امکان ندارد .
دشمن با انبوه منورها که می ریخت منطقه مثل روز روشن کرده بود . تیر بار ها همه را زمین گیر کرده بود . گردانهای مجاور نتوانسته بودند خط را بشکنند . اگر دیر می جنبیدند محاصره گردان صد در صد بود .
با درایت فرماندهی گردان و کسب تکلیف از مقامات مافوق تغییر موضع داده شد . از صدای بچه ها فهمید به عقب بر می گردند .
پیشروی غیر ممکنه .. فرماندهی دستور داده برگردیم ...
خدای من چه می شنوم ؟!
این کلمات و جملات بریده مثل ترکش توی سرش می خورد . به خودش فشار آورد تا بلند شود ولی کنترلش را از دست داده بود .
یک بار ، دو بار روی زانو نیم خیز شد ولی افتاد روی زمین ...
آخ .... کمرم ...
دیگر چیزی نفهمید و بی هوش شد .

یارا /حسینعلی محمدی /لشکر 14 امام حسین ( ع) /اصفهان/1377

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین