شبهای پر ستاره /بخش سوم

کد خبر: ۱۹۲۳۶۹
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۴ - 13February 2011
خدای من ، نمازم را ....
این بار توان تیمم کردنم را هم نداشت . با اشاره ذکر نماز ظهر و عصر را بر زبان جاری ساخت . همچنان بی حرکت افتاده بود . دیگر صدای مجروحان هم نمی آمد . تعدای جنازه در اطراف او ریخته بود . با زحمت زیاد سرش را به طرفی چرخاند .
خدای من ، اینها چه کسانی هستند ؟ چه چشمهایی منتظر بازگشتشان است ؟ همه به دور از غوغای اطراف به خوابی آرام فرو رفته بودند . کم کم شب فرا رسید و نیسم شبانگاهی که با وزیدنش بند از بند آدم را می فسرد به سر و رویش تاختن گرفت . گاه گاهی صدای انفجار خمپاره ها لرزه بر اندام او می انداخت .  هر لحظه منتظر یک انفجار در نزدیک خود بود تا با آن ذرات خاکهای سوخته عجین گردد .
در اینجا او بود و او . شروع کرد با خدای خود نجوا کردن و شرح درد گفتن : شب را دوست دارم ولی سرمای آن را نه . ستاره های آسمان را که در ظلمت شب با من به گفت و گو می نشینند دوست دارم اما پاره های آتش را که مرا از دیدن ستاره ها باز می دارند نه ...
با مشاهده اولین ستاره، تکبیر نماز را گفت و پلکها را به حرکت انداخت . بی اختیار نماز احمد به طول انجامید . وقتی به خود آمد که ستارگان همه آسمان  را آذین بسته بودند . آنها را یکی یکی می شمرد . یک ، دو ، سه  چهار ... و  دوباره از گوشه ای دیگر یک ،  دو  و ... قابل شمارش نبودند . گاهی خمپاره های منور که به هوا پرتاب می شد  او  را از شمارش باز می داشت  . با خود گفت : اینقدر دارایی دارم که حساب آن  از دستم در رفته است .  به یاد مادرش افتاد . هنگام اعزام با هم حرفهایی داشتند  . در آخرین روزی که می خواست فردای آن به جبهه بیاید سرما با شدت خود طاقت احمد را می سنجید . پتویی  را به خود پیچیده بود و در کنار بخاری بدون نفت کز کرده بود . نگاهش به دستان یخ زده مادرش افتاد که با ظرف های شسته وارد اتاق شد . آن روز نفت نداشتند . احمد به خیلی از نفت فروشها سر زد ولی هیچ جا نفت نبود . به مادرش گفت : بهتر است کرسی های قدیمی را به پا کنیم . گفت : تهیه آتش برایم مشکل است . نه زغال داریم و نه چوب . گفت : شما اسبابش را آماده کن من می  روم زغال تهیه می کنم . یا الهی گفت و از زیر پتو بیرون آمد . یک ساعتی نشد که با یک گونی ذغال برگشت . کمک کرد کرسی به پا شد . احمد در بین راه سری به منزل خواهرش زد . همان خواهری که با هزار زحمت جهیزه اش را فراهم  کرده بود و تازه به خانه بخت رفته بود . سفارش کرد که هر روز سری به مادر بزند . خواهرش می خواست حرفی بزند که احمد حرف او را قطع کرد و گفت : خواهر مطمئن باش تو هم در اجر جبهه حتما شریک هستی .  در حالی که عجله داشت . با او خداحافظی کرد و خود را به خانه رساند . مادر احمد در حالی که از رفتن او رضایت کامل داشت گفت : مادر تو به اندازه خودت به جبهه رفته ای ، بگذار آنها که را با پارو پول جمع می کنند . هم چند روزی بروند .
احمد در حالی که تبسمی پر معنا بر لب داشت به چشمان مادر نگاه دوخته بود . مادرش حرف خود را ادامه داد و گفت : بله همان هایی که دارایی شان حساب و کتاب نداره . احمد در حالی که چشمان خود را از روی صورت چروکیده اما بشاش مادر به پایین می دواند .گفت :
مادر هنوز حرف هایت در گوشم تازگی دارد .
کدام حرف ؟
یادت می آید آن زمانی که سرم را روی زانو های تو گذاشته بودم و برای گرفتن یک سکه یک ، بهانه می گرفتم .
وقتی با زبان کودکانه ام از تو می پرسیدم چرا بعضی ها همه چیز دارند ما نداریم ، می گفتی : غصه نخور .  ما خدا را بالای سر داریم . ما ستاره های فراوان و بی حساب و کتاب آسمان را داریم .  یادت می آید ؟ با شنیدن این حرف ها خاطرات غمبار گذشته مادرش ورق می خورد . اشک در خط های جویبار مانند صورتش سرازیر شد . سعی مرد در زیر روسری اشک هایش را پنهان کند . آهی کشید و سکوت کرد . احمد که متوجه دگرگونی حالت مادرش شد، گفت : مادر فکر سرمایه آنها را نکن .
مادر جان بچه های انقلاب فعلا مشغول جنگ ناخواسته ای هستند . دعا کنید ما پیروز شویم . دعا کنید امام عزیزمان طول عمر با صحت و سلامت داشته باشند . همه کارها درست می شود .
صفیر خمپاره ای از دور به گوش می رسید . آمد و آمد تا نزدیک احمد به زمین خورد . احمد به خود آمد . در حالی که حرفهای شب آخر او را در حیرت و تعجب واداشته بود دوباره شروع کرد به شمارش ستاره ها .
احمد چشم از ستارگان بر نمی داشت . با جسمی ناتوان ، لبی تشنه و شکمی گرسنه هنوز چشم  امید داشت تا کسی او را از این ورطه نجات دهد . پاسی از شب گذشت . یک ستون از نیروهای عراقی آمدند و تا نزدیک سنگرهای کمین هر چند متر دو نفر دو نفر نگهبان گذاردند . در پنج متری او دو نگهبان گردن کلفت ایستادند . از زمزمه با خود باز ایستاد . حتی دم نیاورد . درد  و سوزش خواب و خیال را از او ربوده بود .
دریغ از یک قطره تا لبان خشک و ترک خورده اش را تر کند . نگهبانها تا نزدیک صبح در منطقه بودند . هر چیز مشکوکی را به رگبار می بستند . حتی از سایه خودشان هم وحشت داشتند . احمد از شب تا صبح همه حرکات آنها را زیر نظر داشت . هوا داشت روشن می شد ، شب سوم را با تمام دردهایی که در سینه حبس کرده بود به پایان رساند .
کم کم یاس و نا امیدی می خواست چادر سیاه و بی روزنه اش را بر سر احمد بکشد .
از خود پرسید چرا مرحله دوم عملیات انجام نشد ؟ چرا بچه ها نیامدند ؟ پرنده اندیشه اش  به پرواز در آمد و دنبال یافتن علت تاخیر عملیات بود و با همین اندیشه شب سوم را به سپیده رساند . و منتظر چهارمین شب ماند . انگشتش که شب گذشته تیر خورده بود هنوز درد می کرد گره بند پوتین را محکم بسته بود . خواست گره را باز کند اما نمی توانست . سرما همه بدنش را بی حس کرده بود . به سختی دستش را بلند کرد تا با دندان گره را باز کند . ناگهان یکی از نگهبانها متوجه حرکت او شد . فریاد کشید و دوستانش را به کمک طلبید احمد با صدای شنیدن نگهبان قلبش فرو ریخت . کار را تمام شده می دید . به آرامی دستش را روی سینه ای کشید و به طرف پهلوهایش سر داد . دیگر هیچ تکانی نخورد . کم کم بدنش به لرزه افتاد . ولی باز هم مقاومت کرد . آیه وجعلنا ...... از پرده ذهنش همچنان می گذشت . نگهبان بی هدف رگباری در منطقه گرفت . فکر کرد چیزی مشکوک را از بین برده است  . دیگر توجهی به این سو نداشت .
در طول روز بارها و بارها داز سوزش بدنش که آفتاب به آن می خورد . درد زخم پهلویش می خواست با یک فریاد عراقی ها را متوجه خود کند . و خود را خلاص کند . اما این کار را مصلحت نمی دانست . تا اینجای راه را آمده بود هر کجا نا امیدی سایه ای به صورتش می انداخت آیه : ولا تفنطوا من رحمت اله ( سوره زهر ، 53 ) مثل خورشیدی درونش ر ا روشن می کرد و راه امید را در برابرش می گشود . روز به کندی می گذشت انگار خورشید قصد غروب کردنم نداشت . گاهی هیچ صدایی در منطقه نمی آمد . صدای پای هر جنبنده یا خزنده ای را احمد احساس می کرد . او  خود هم نمی دانست به چه امیدی دل بسته است و پایان کارش به کجا می انجامد .


یارا /حسینعلی محمدی /لشکر 14 امام حسین ( ع) /اصفهان/1377
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین