فرار از خرمشهر/سه

کد خبر: ۱۹۲۴۰۰
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۲:۰۰ - 15February 2011

حمله در تاریکی شب آغاز شد و توپخانه با آتش خود ، این شب تاریک و طولانی را روشن ساخته بود . تانک های لشکر سوم  به قصد شکستن حلقه محاصره خرمشهر حرکت کردند . در کنار آنها ، تیپ دهم زرهی که از قویترین و کار آمدترین تیپ های ارتش عراق است ، قرار داشت و نقش پشتیبانی لشکر سوم را عهده دار بود  اما زرمندگان جان برکف ایران اسلامی  بدون تزلزل و بی توجه به تلفات جانی ، با شهادت طلبی و ایثار نبرد می کردند و به دنبال دستیابی به هدف مقدس خود بودند .
سرهنگ احمد الحمود ، با فرمانده لشکر هفتم، سرهنگ فائق السامرائی تماس گرفت و آخرین تحولات در محور غرب خرمشهر را جویا شد . سرهنگ فائق السامرائی که در شجاعت زبانزد بود ، با حالتی پریشان گفت : هر لحظه که می گذرد ، بر بدبختی های مواضعمان افزوده می شود . ایرانی ها خود را به میدان مین می زنند تا راه را برای بقیه افرادشان باز کنند . این ها افرادی عادی نیستند ، موجودات شگفتی هستند. مردانی با صلابت و بی نظیر ...
کلیه واحدهای موجود ، در آماده باش به سر می بردند . افراد نگران سرنوشت نامعلوم خود بودند . فرماندهی کل در بغداد ، اوضاع لحظه به لحظه را از قرار گاه سوم دریافت می کرد . وزیر دفاع عراق در قرارگاه سپاه سوم مستقر بود . جنگنده های عراقی بمباران های سنگین و گسترده خود را بر منطقه انجام می دادند . توپخانه پشتیبانی کننده عراق  توسط موشک های دقیق ایران از کار افتاده بود و ایرانی ها در اجرای محاصره موفق بودند . حرکت ایرانی ها به سمت خرمشهر آغاز شده بود .
آنها میادین را خنثی کرده و از روی پل نو خرمشهر درنزدیکی مرز گذشته و به کناره اروند رود رسیده بودند .ناگهان متوجه شدیم که حلقه محاصره  خرمشهر توسط ایرانی ها تکمیل شده است . بنابراین تصمیم گرفتیم نقشه جدید عملیات خود را اجرا کنیم . این نقشه  به این صورت بود که لشکر ششم و هشتم از غرب شلمچه و شرق خرمشهر  دست به حمله و هجوم بزنند . خط آتش، سنگین و نقشه دقیق مهندسی عملیات ترسیم و اجرا گردید . نیروهایمان در حلقه محاصره ، به انجام حملات خود دست زدند  لیکن پایداری و مقاومت پر صلابت زرم آوران ایران اسلامی، نقش اصلی را در شکست برنامه های ما بازی کرد و تمام نقشه هایمان بی نتیجه و بی حاصل ماند . روحیه بسیار ضعیف و زیر صفر نظامیان ما نیز مزید بر علت بود. در حقیقت  ارتش مرده ای را برای انجام نبرد به کار گرفته بودیم . اگر در اجرای این نقشه موفق می شدیم ، نتایج زیر حاصل می شد :
نابود ساختن نیروهای ایرانی در منطقه عرایض و پل نو خرمشهر ایجاد ارتباط مجدد بین نیروهای عراقی محصور شده در خرمشهر  با سایر نیروهای عراقی خارج از خرمشهر .
انتقال تمام نیروهای موجود در خرمشهر به عقب و امکان تخلیه شهر .
این طرز تفکر ، زمانی برای فرماندهی کل عراق حاصل شد که به تصمیم قطعی ایرانی ها مبنی بر آزادسازی خرمشهر پی برده بود و این گزارش را توسط نیروهای ستون پنجم دریافت کرده بودیم . وقتی این گزارش به مقامات بالا رسیده بود که آنها در وضعیت بحرانی شدیدی قرار گرفته و به دنبال یافتن راهی برای خروج نیروهای خود از خرمشهر بودند !
فرماندهی کل ، به انواع ترفندها متوسل شد تا بتواند نیروهای خود را از این مهلکه نجات دهد و از این چاه مرگباری که خود ایجاد کرده بود ، آنها را برهاند. دامی که با اصرار ابلهانه در تصرف خرمشهر برای خود ایجاد کرده بود . اینک  او به طور ناگهانی تغییر موضع داده و تصمیم به تخلیه شهر از نیروهایش را گرفته بود . وی به دنبال ایجاد زمینه های مناسب برای این تغییر تفکر بود.  به جای اینکه تمام ادعاهای سابق خود را پس بگیرد ، بازهم به دروغ بزرگ عقب نشینی تاکتیکی متوسل شد و این در حالی بود که تمام راه های دیگر بسته شده بود .
از شهر بصره  با سرهنگ ستاد احمد زیدان تماس گرفتیم و آخرین تحولات را از او جویا شدیم . وی با لحنی اندوهناک و آمیخته به دلهره گفت : روحیه افراد بسیار پایین است، تعداد زیادی از افسران ، از بین رفته اند . افراد به دنبال سوراخ موش می گردند تا شاید بتوانند خود را از هلاکت نجات دهند . مهمات  ته کشیده و خسارات بسیارجدی است .
روحیه دشمن بسیار عالی است و با جدیت ، مواضع و خطوط دفاعی ما را سرکوب و تسخیر می کنند  و با اسلحه خودمان با ما می جنگند .
فریادهای الله اکبر ایرانیان ، باعث وحشت و ترس شدیدمان شده و فکر عقب نشینی را در ذهن نیروهایمان تقویت می کنند. افراد از دستور سرپیچی می کنند و مشروعیت دفاع از خرمشهر را به زیر سوال می برند .
این تلگراف ، آخرین وضعیت موجود در خرمشهر را توصیف می کرد .
سرهنگ صالح الدوری فرمانده لشکر چهارم ، دستور عقب نشینی نیروهایش را صادر کرد .البته چون نیروهایش در داخل خرمشهر بودند ، از شلمچه به سمت مرکز شهر عقب نشینی کردند و تقریبا بزرگترین نیروی منطقه را در مرکز خرمشهر تشکیل دادند . این عقب نشینی ، نیروهای ما را در وضعیت اسف باری قرار داد  به صورتی که همچون هدف متحرکی  در زیر آتش توپخانه ایران و توپخانه عراق قرارگرفتند .
ایرانی ها  محورهای مختلفی را برای هجوم انتخاب کرده و تمام فرصت ها را از دست نیروهایمان گرفته بودند .
تیپ 48 پیاده که از تیپ های ممتاز ارتش عراق بود ، به همراهی تیپ های 47 و 49 پیشنهاد عقب نشینی به سمت مواضع نیروهای خودی را مطرح ساختند که این پیشنهاد باعث بروز اختلافاتی در بین فرماندهان این واحدها گردید . در واقع ، فرمانده تیپ 48 از سرهنگ احمد زیدان درخواست کرده بود که اجازه عقب نشینی از خرمشهر را صادر کند، اما سرهنگ زیدان ضمن مخالفت  بر باقی ماندن در خرمشهر و ادامه مقاومت تاکید کرده بود .
بر اساس اطلاعاتی که داشتم ، می دانستم که صدام حسین  وعده هدایا و مدال و ارتقای درجه را به این سرهنگ داده است . در این ماجرا ، احمد زیدان با سلاح کمری اش به سمت فرمانده تیپ 48 نشانه رفت . فرمانده تیپ 48 با دستپاچگی و وحشت زیاد  خود را به داخل سنگری انداخت تا جان خود را حفظ کند .
احمد زیدان ، از جانب فرماندهی کل ، اختیارات تام و گسترده ای همچون اجازه اعدام افراد را داشت . در واقع اختیارات وزیر دفاع را در منطقه خرمشهر عهده دار بود . نیروهای ایران اسلامی ، حلقه محاصره خرمشهر را تنگ تر می کردند . کمر بند آتشینی ، خرمشهر را احاطه کرده بود . دقایق به کندی می گذشت . از آسمان آتش می بارید و هر کسی که در آن لحظات در منطقه خرمشهر بود ، به یقین امدادهای غیبی و معجزات الهی را در مدد به رزمندگان ایران اسلامی مشاهده می کرد .
رزمندگان مسلمان ایران  بر خطی از آتش حرکت می کردند .ناگهان توفان شدید شن به پا خواست. انگار سقف آسمان را به زمین پیوند داده بودند . هرچه آتش هجوم ایرانی ها شعله ورتر می شد  بر شدت این توفان شنی افزوده می شد .
درآن لحظات بحرانی ، گزارش اوضاع را از احمد زیدان خواستم . پاسخ داد : نمی توانم مشاهداتم را آن گونه که هست  نقل کنم . من نیز همپای دیگران  در ترس و دلهره به سر می بردم و در جست و جوی پناهگاهی بودم که مرا از این عذاب برهاند .
سربازان ما در سایه مناظر وحشتناک ، لحظات پر از دلهره و عذابی را می گذراندند . هر کدام از سربازان در جست و جوی راه فرار و یا پناهگاه مناسبی بودند . در این آشفته بازار ، واحد تبلیغات توجیه سیاسی ارتش عراق در خرمشهر ، سرودهای حماسی پخش می کرد . در همین هنگام  ، یکی از سربازان  با سلاحش ، بلندگوها را به رگبار گلوله بست . سرهنگ صبحی علوان که مسئول واحد تبلیغات و توجیه سیاسی لشکر سوم بود ، از پشت به سمت سرباز مذکور شلیک کرد و او را کشت .
وضعیت پیش آمده  منجر به تقسیم نیروهای ما به دو دسته شد :
گروهی از افسران عالی رتبه که مایل به تسلیم به قوای ایرانی و خواهان رهایی از این مهلکه بودند .
گروه دیگر که اصرار داشتن نیروها باید تقویت شوند تا به مقابله و پایداری بپردازند و تا آخرین گلوله در مقابل ایرانی ها بجنگند .
اینها افرادی بودند که در خط سرهنگ احمد زیدان قرار داشتند .
نیروهای احتیاط عراق  به فرماندهی لشکرهای دهم ، دوازدهم و پانزدهم ، دست به حمله ای از محور غرب شلمچه زدند . هدف شکستن حلقه محاصره خرمشهربود . این آخرین تلاش نیروهای عراقی برای ایجاد پل های ارتباطی با نیروهای تحت محاصره بود. تلاش های ما با هوشیاری رزمندگان ایرانی به شکست انجامید و علی رغم آتش سنگینی که بر سر ایرانی ها ریختیم و حجم عظیمی از نیروهایمان را که وارد عملیات کردیم و نیروی هوایی و سایر واحدهای پشتیبانی کننده ای که در حجم وسیعی به حمایت و تلاش پرداخته بودند ، اکثر نیروهایمان در زیر آتش دقیق و پر حجم نیروی ایرانی گرفتار آمدند و تمام افسران ارشد کشته شدند . صدام حسین برای از دست دادن سرهنگ ستاد عبد الخالق السامرائی ، سرهنگ ستاد طلعت ابراهیم التکریتی ، سرهنگ ستاد عبد الواحد شکاهره الاسدی و سرهنگ ستاد تامر طاهر الدوری اشک ریخت . این افسران ، در حالی که تیپهای خود را برای شکستن محاصره خرمشهر و آزاد ساختن نیروهای محاصره شده ارتش عراق هدایت می کردند ، به هلاکت رسیدند .
عملیات ما با شکست مواجه شد . خبر شکست  به فرمانده سپاه سوم و لشکر یازده که فرماندهی عملیات را به عهده داشت ، رسید . پس از آگاهی از اینکه عملیات در نطفه خاموش شده است ، سربازان بیچاره عراقی  با خستگی جسمی و روحی غیر قابل وصفی  به نبرد با رزمندگان ایرانی ادامه می دادند . سرباز وظیفه عزیز صبری از اهالی جنوب عراق ، در این عملیات شرکت داشت و ماجرا را این گونه برایم نقل کرد :
هنگامی که عملیات را شروع کردیم  به ما مژده دادند که به زودی صدام حسین مدال های شجاعت را بر سینه های تک تک ما نصب خواهد کرد و به هریک از ما خانه ای  جایزه خواهد داد . حمله را آغاز کردیم  اما دیدیم که ایرانی ها به جای گرفتن حالت دفاعی  به سمت ما یورش آوردند . در همین لحظات ، سروان عبد الامیر الخالصی از من پرسید :
اینها نیروهای ما هستند یا ایرانی اند ؟
گفتم : قربان اینها ایرانی هستند و دارند به سمت ما هجوم می آورند .
سروان خالصی با دستپاچگی گفت : باید خودمان را نجات دهیم .
خواست به عقب برگردد که سرهنگ عبد الواحد الاماره فرمانده گردان یکم تیپ 501 اجازه عقب نشینی نداد و گفت : باید به مقاومت و پایداری ادامه دهیم .
دیگر گردان ها که اوضاع را بر وقف مراد نمی دیدند ، تماس های بی سیمی خود را قطع کرده و طوال موجشان را تغییر داده بودند تا گرفتار نشوند .
از تیپ ، فقط یک گردان می جنگید و به همین دلیل  ایرانی ها توانستند مقاومت ما را بشکنند و به مقر تیپ برسند . همین دم ، یکی از سربازان وارد قرار گاه تیپ شد و با جنازه فرمانده تیپ روبرو شد . معلوم نبود که خودکشی کرده با اینکه کسی او را کشته است ؟ گروه تحقیق ارتش عراق بعد ها پس از بررسی موضوع  به این نتیجه رسید که سروان عبد الامیر الخالصی ، فرمانده گردان و فرمانده تیپ را به قتل رسانده و خود به ایران پناهنده شده است .رزمندگان پرتوان ایران اسلامی ، در تاریخ 23 مهر 1982 وارد خرمشهر شدند و به تعقیب عراقی ها پرداختند .نیروهای ایرانی ، تمام میادین را پاکسازی و پل های مهندسی عراق را منهدم کردند . در تاریخ 24 آگوست همان روز ، افسران و سربازان ما خود را به ایرانی ها تسلیم کردند و در همان روز ، بیش از 13000 نفر اسیر شدند .
سرهنگ فاتح المنصوری فرمانده تیپ 238 درباره آن لحظات به من گفت : افسران و سربازان را می دیدم که پا برهنه و در به در ، با چهره های زرد که نشانگر اضطراب عمیقشان بود ، دلواپس سرنوشت خود بودند و به خاطر ذهنیتی که ارتش بعث برایشان ساخته بود ، ایرانی ها را انسان هایی بی رحم تصور می کردند و انتظار مرگ ذلت باری را برای خود می کشیدند ! اما عکس این تصور به زودی معلوم شد . بسیاری از رزمندگان مومن ایرانی ، ما را در آغوش گرفتند . ما به عنوان افسران عالی رتبه عراق ، اعتبارمان را نزد سربازان عراقی اسیر از دست دادیم  زیرا خلاف آنچه به آنان القا می کردیم  روی داده بود . ارتش اسلامی ایران را سرشار از برخوردهای انسانی و اخلاق بسیار عالی اسلامی که در پیامبر و یارانش سراغ داشتیم ، یافتیم و چیزی برای گفتن نداشتیم !
سرهنگ ستاد رمزی، فرمانده کماندو های سپاه سوم عراق که به همراه سرهنگ ستاد احمد زیدان توانسته بودند جان سالم به در ببرند  به صورت خصوصی و محرمانه به من گفت : هنگامی که نیروهای سپاه اسلام به سمت خرمشهر پیشروی می کردند ، ما اعتقاد داشتیم که به زودی مجبور به عقب نشینی خواهند شد  زیرا موانع مصنوعی و کانال ها و میدان های مین و تله های انفجاری آتش زا و ناپالم های ما ، موانع بازدارنده ای در مقابل آنها بشمار می رفت. اما دیدیم که موانع  یکی پس از دیگری  تسلیم شجاعت و شهامت آنها شد و حماسه هایی را آفریدند که هرگز در هیچ جنگی و حتی در فیلم های سینمایی سابقه نداشت . رزمندگان را در مقابل روی خود می دیدیم که از میدان مین بی واهمه می گذشتند و راه را برای یاران خود باز می کردند .
سرگرد صفوه اللامی یکی از افسران گردان سوم پیش من آمد و گفت : قربان ! اوضاع کاملا بحرانی است و تمام راه های عقب نشینی  به تصرف رزمندگان ایرانی در آمده  است .
در آن لحظات سخت ، تنها به فکر نجات خود بودم . به هر صورتی باید از مهلکه می گریختم . جنایت های زیادی را مرتکب شده بودم. کودکان و زنان را به قتل رسانده بودم. حتی اطفال شیر خوار نیز از تیغ ظالمانه ام بی نصیب نبودند ؛ زنان آبستن پرا هم کشته بودم و ...
تصمیم گرفتم که بگریزم و از نتایج آن واهمه نداشتم . با سرهنگ ستاد احمد زیدان تماس گرفتم و به او فهماندم که ایرانی ها از جهت شمال غربی وارد خرمشهر شده اند . برایش توضیح دادم که دفاع ما دیگر هیچ ثمری ندارد و پایداری و مقاومتمان بیهوده است. آنان آمده اند و جان بر کف به پیش می تازند . بعضی از آنان کفن برتن کرده اند. اینها شهادت طلب هستند و با انگیزه عالی می جنگند !
سرهنگ احمد زیدان ، مرا به قرارگاه عملیات فرا خواند و در آنجا نقشه فرار از یک مسیر سری مشخص شد و تاکید بر کتمان و پنهان نگاه داشتن آن کرد . سرهنگ احمد زیدان با قرار گاه عملیات که در تنومه مستقر بود و زیر نظر لشکر یازده عمل می کرد ، تماس گرفت و اجازه عقب نشینی را در خواست کرد . موافقت حاصل شد .البته وزیر دفاع که در قرارگاه سپاه سوم استقرار داشت ، دستور داد که احمد زیدان  به همراه کلیه افسران عالی رتبه که سابقه جنایتشان در خرمشهر پنهان نمانده بود ، به عقب فرار کند. اما احمد زیدان ، دیگر افسران را مطلع نکرد و موضوع بین من و او مخفی بود .
گروه های متشکل رزمندگان ایرانی وارد خرمشهر شده بودند . عکس صدام حسین که در میدانی بر افراشته شده بود ، به پایین کشیده شد و در شعله های آتش سوخت . اسطوره قرن بیستم منهدم شد ! در آن لحظات ، در میان صداهای مهیب انفجارات و شلیک توپخانه وتانک ها ، فریادهای سربازانمان را می شنیدم که با التماس می گفتند :
دخیل الخمینی ....
من سرباز اسلامم ....
من مسلمانم ...
شب فرا رسیده بود و آتش انفجارات  مداوم ادامه داشت .تانک های ما متلاشی و انبارهای مهمات منهدم شده بود . فریادهای الله اکبر رزمندگان مومن ایرانی ، جان های شیفته تسلیم سربازان ما را به خود جذب می کرد .
ایرانی ها ، گروه های اسیر عراقی را حرکت داده ، از خرمشهر تخلیه می کردند . ما دو نفر ، ما به همراه دو سرباز محافظ ، از میان میدان های مین به سمت عراق در حال فرار بودیم . پس از گذشتن از اولین میدان ، باز هم صداهای الله اکبر را از تمامی نواحی می شنیدیم . به سرهنگ زیدان گفتم : مثل اینکه خرمشهر کاملا در دست  ایرانی ها افتاده است .
او در حالی که می گریست ، گفت  آری و ما اینک در لجن زار خفت و ننگ فرو افتاده ایم .
پشت به خرمشهر و به سمت مواضع عراقی ها در حال حرکت بودیم که ناگهان یکی از دو همراهمان بر روی مین رفت و پایش قطع شد . نامش استوار فتحی الهیتی بود و فریادهای جگر سوز می کشید . چون می خواستیم هر چه زودتر به مواضع خودی برسیم ، سرهنگ احمد زیدان گفت : او را باید همین جا رها کنیم و برویم . هیچ کاری از ما بر نمی آید . باید او را رها کنیم تا همین جا بمیرد ! اما پس از چند لحظه فکر تازه ای به ذهنش رسید : هفت تیر خود را در آورد و پنج گلوله در مغز زخمی بیچاره خالی کرد . صحنه بسیار وحشتناکی بود . از او پرسیدم : چرا این کار را کردی ؟
پاسخ داد : ممکن بود که ایرانی ها برسند و به وجود ما پی برده ، به تعقیبمان بپردازند !!
درجه دار بیچاره که عمری در خدمت سرهنگ احمد زیدان بود و حتی کارهای شخصی او را انجام می داد ، به این شکل از پا در آمد . سرهنگ احمد زیدان ، از همراه بودن سرباز دیگر ناراحت بود  لذا او را ترد کرد . بیچاره شروع به گریستن کرد و با التماس گفت : قربان ، خواهش می کنم مرا هم با خودتان ببرید. به کدام سمت بروم ؟ ایرانی ها به من رحم نخواهند کرد .
وحشی گری بعثی ها ، کاملا برایم روشن شد . .. من و سرهنگ زیدان سوار قایق شدیم و او را رها کرده ، به سمت دیگر اروند رود حرکت کردیم . نزدیک مواضع عراقی ها که رسیدیم ، به طرف ما شلیک کردند  ولی با فریاد به آنان فهماندیم که عراقی هستیم .
در قرارگاه سپاه سوم عراق ، وزیر دفاع ، سیلی محکمی به صورت سرهنگ احمد زیدان زد و بر رویش آب دهان انداخت و به او گفت : تمام گزارشهایت غلط بود و علت تصرف خرمشهر توسط ایرانی ها ، بی کفایتی تو و این ارازل و اوباش، منظورش افسران عالی رتبه بوده است . در آن لحظات آرزو می کردم که عراقی نبودم  تا حداقل می توانستم ارزش انسانی خود را حفظ کنم .
باری پس از آنکه ایرانی ها خرمشهر را همچون نگینی آهنی احاطه کردند و ما را در مقابل پذیرش اسارت یا مرگ قرار دادند ، مجبور بودیم اعلام کنیم که عقب نشینی کرده ایم .البته بعضی از گردان ها ، منافذی برای فرار یافتند و از خرمشهر گریختند  و بعضی که شناگر بودند  از اروند رود شنا کنان به سمت عراق رفتند  به طوری که بسیاری از سربازان فراری ما ، فلاکت زده و عریان  در حالی که فقط اورت خود را پوشانده بودند ، پا به فرار گذاشتند !
صدام حسین  در یک واکنش تبلیغاتی مذبوحانه ، بر صحنه تلویزیون ظاهر شد و مدال های شجاعت را بر سینه افسران نصب کرد. افسرانی که هیچ کدام در نبرد خرمشهر حضور نداشتند . گوینده رادیو اعلام کرد که قهرمانان دلاور عراق ، مانند سدی استوار  از خرمشهر حفاظت می کنند .  بیچاره نمی دانست که ارتش ما به دو قسمت شد : یک قسمت به ایران برده شد و گروهی دیگر در اروند رود غرق شدند و اجسادشان پس از یک هفته  در کناره ها و سواحل کویت بر روی آب آمد ! این مناظر وحشتناک حتی نظامیان غربی را که از طریق ماهواره، نبرد را زیر نظر داشتند ، به وحشت انداخته بود . آنها دیده بودند که چگونه رزمندگان مصمم ایران اسلامی ، بی هیچ ترسی ، جان بر کف ، تمام موانع را پشت سر می گذاشتند .
بعضی از سربازان  با سختی و خستگی تمام، خود را به شلمچه می رساندند و ظاهر مندرس و مفلوکشان  گویای حجم مصائب وارد به آنها بود . تمام وقایع ، بر آزادی خرمشهر توسط ایرانی ها دلالت داشت و تصرف مجدد آن توسط ارتش عراق  از محالات بود . بسیاری از سربازان و نظامیان عراقی  از بدبختی می گریستند !
بار دیگر صدام بر صحنه تلویزیون ظاهر شد و گفت : عقب نشینی ما از خرمشهر تنها به این دلیل انجام گردید تا به حکام تهران فرصت دیگری داده باشیم تا در مورد صلح و پایان دادن جنگ در پای میز مذاکره حاضر شوند !
معادلات تغییر کرده و تحلیل گران از تغییر موضع صدام به هراس افتاده بودند . پس از فرار ما از خرمشهر ، بصره پذیرای سربازان مجروح و آسیب دیدگان فراری از خرمشهر گردید . بیمارستان ها مملو از مجروح  بود و بر اثر کثرت خسارت و تلفات ، اعتراض هایی علیه حکومت عراق صورت پذیرفت . مرحوم مهدی غریب به من گفت : ارتش ما متلاشی شده و اگر صدام ذره ای غیرت و شرافت داشته باشد  باید خودش را بکشد .
وزیر دفاع در بصره در قرارگاه سپاه سوم بود و پس از دیدن عجز و ناتوانی نیروهای عراق در منطقه ، تصمیم به ترک بصره و عزیمت به بغداد گرفت  ولی قبل از حرکت ، دست به یک عمل ننگین و خونین زد و کلیه افسران عالی رتبه باقیمانده از نبرد خرمشهر را اعدام کرد . سرهنگ احمد زیدان نیز از جمله این پانزده افسر بود . فرمانده سوم سپاه می خواست میانجی گری کند و از اعدام بعضی از افسران مانع شود که با پاسخ وزیر دفاع ، مبنی بر اینکه دستور اعدام از جانب صدام است ، مواجه شد !
در کنار وزیر دفاع نشسته بودم که کسی آمد و آهسته به او گفت : که اعدام تمام شد و همه را در نزدیکی النشوه دفن کردیم . هیچ کس  محل دقیق این اجساد را نمی دانست و آنان با اسراری که در سینه داشتند  مدفون شدند . بعد از اعدام آن بخت برگشته ها  نوبت به وزیر دفاع رسید و پس از مدتی  در محلی که فکرش را نمی کرد  مدفون شد !
یکی دیگر از علل شکست ارتش ما در خرمشهر ، عملیات همزمان رزمندگان اسلام در حمله به شهر فکه عراق بود که سریعا توانستند تپه 182 را به تصرف خود در آورند . نیروهای ما دست به محاصره ایرانی ها در فکه زدند و چون این عملیات ، با حمله به خرمشهر همزمانی داشت و نیروهای ما در آغاز ایرانی ها را به محاصره در آورده بودند ، پس از یک روز ، ایرانی ها محاصره را شکستند و لشکر نهم زرهی و چند واحد تانک دیگر را در عملیات محاصره شرکت داشتند ، وادار به شکست و عقب نشینی کردند . همین عمل ، قوت روحیه ایرانی ها را مضائف و ناتوانی و ضعف نیروهایمان را آشکارتر کرده بود . ایرانی ها طی چند عملیات متهورانه و با حمل گسترده موشک های ضد تانک  به ما یورش آوردند و پس از انهدام تعداد کثیری از تانک ها ، حلقه محاصره را شکستند . باز هم تکرار می کنم که این عملیات نشان داد که ایرانی ها چقدر شجاعانه و مصمم عمل می کنند و همچنین در مورد نیروهای عراقی و ناتوانی آنها در اجرای عملیات و حمله ، به نتایج مهمی دست پیدا کردند . با توجه به بمباران سنگین منطقه فکه توسط هواپیماهای جنگنده برای به زانو در آوردن رزمندگان ایرانی ، هیچ کدام از تلاش هایمان ثمر بخش نبود و نتیجه گیری فرماندهی کل عراق این بود که در این موقعیت  درگیر شدن ما در این منطقه صلاح نیست و باید به فکر عملیات خرمشهر باشیم  و برای دفاع از حیثیت عراق  حضور در آنجا لازم تر است . این عملیات ، همزمان با شروع مرحله دوم عملیات خرمشهر بود . سرهنگ رزاق طاهر الخزرجی فرمانده گردان یکم تیپ 35 زرهی لشکر نهم  ، به هنگام حمله ایرانی ها به فکه به من گفت :
گمان داشتیم که این عملیات برای فریب ما بوده و در جهت ایجاد پراکندگی در نیروهای تجمع یافته ما باشد  زیرا در بیشتر حمله های جنگی ، چنین شیوه ای متداول و مرسوم است ، لیکن بعد ها متوجه شدیم که ایرانی ها طرح های عملیاتی گسترده ای را برنامه ریزی کرده اند تا بعد ها مورد استفاده قرار دهند .
به هرحال ، شهر خرمشهر که به عنوان بزرگترین هدف سوق الجیشی عراق محسوب می شد ، در تاریخ 24/ 5/ 1982 به آغوش وطنش بازگشت و در همین تاریخ ، سنگین ترین و مهلک ترین ضربات به ارتش عراق وارد شد و انگیزه های خود را به عنوان یک نیروی نظامی قدرتمند از دست داد . صدام حسین  از آن تاریخ به بعد ، متوجه قدرت ایرانی ها شد و به ما گفت : به ما ثابت شد که ایرانی ها به هنگام سختی ها بسیار قدرتمندند !
 

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین