راز شكست قله سپيد/دو
در شناسايي هايي كه از منطقه داشتيم ، به اين مطلب پي بردم كه براي رسيدن سريع به هدف بايد از حمل بار اضافي خودداري كرده و سعي خود را بيشتر مصروف حمل مهمات كنيم . از آنجا كه معتقد بودم سلاح آر.پي.جي 7 از عوامل موفقيت يگان رزمي است ، از اين روتصميم گرفتم به هر نفر از نيروها ي سرباز يك گلو لة آر .پي.جي بدهم . همچنين به فكر بودم كه خمپاره 60 هم با خود ببريم تا در صورتي كه در مسير درگيري پيش آمد، از آن استفاده كنيم.
خلاصه همة بچه ها مشغول بودند . روزها از پي هم مي گذشت و شرايط معنوي و دعا حال و هواي خاصي را در محيط يگان ايجاد كرده بود . دي ماه بود كه ماموريت يگا ن ها به تفكيك وظايف مشخص گرديد . ماموريت تك اصلي به گروهان ما سپرده شد كه حمله به ارتفاعات كله قندي از وظايف اصلي ما به حساب مي آمد.
سمت راست ارتفاع كله قندي به گروهان دوم و ستوان پيش بهار واگذارگرديد و گروهان يكم به فرماندهي ستوان خوش نواز مأمور حمله به سمت چپ ارتفاع كله قندي گرديد.
بارش برف سنگين و باران هاي پياپي فرصت مناسب جهت انجام آزمايش و رزم ايش از ما گرفته بود . معمولاً بيشتر اوقات زمستان ر ا با توجه به كمبودها در پادگان مريوان سپري مي كرديم. سازماندهي دسته ها و گروهان را به نحو احسن انجام مي داديم. بيشتر اوقات سرباز ان صرف تهية وسايل و سازماندهي يگان ها مي گرديد و آنها كمتر به مرخصي فرستاده مي شدند .
عليرغم انبوه مشكلات انجام گشتي شناسايي به قوت خود باقي بود . دستة يك و دو ، مأموريت عمليات نفوذ و حمله به ارتفاع را به عهده داشتند ودستة سوم نيز به عنوان يگان احتياط گروهان در پايگاه شهيد شادمان مستقربودند. اين پايگاه در 300 متري هدف معين شده قرار داشت . فرماندهي دسته هاي گروهان را هم به ترتيب دسته يك ستوان بيدخ، دسته دو گروهبان روشني و دسته سه ستواندوم وظيفه شجا ع الدين به عهده داشتند. تقريباً همة بچه ها به منطقه و ارتفاع كله قندي آشنا شده بودند و با توجه به تمرين هاي مكرر در ارتفاعات مشابه كله قندي كه در نزديكي مريوان قرار داشت ، حملة
اصلي به ارتفاع كله قندي براي بچه ها يك تمرين مكرر به حساب مي آمد.
در بهمن ماه جلسات مختلفي در قرارگاه تيپ و لشكر انجام گرفت . درجلسه اي فرماندهي لشكر سرهنگ احمد تركان 1 از موضوع عمليات ، ايجاداميدواري و توفيق در پيروزي و استفاده از تجربيات گذشته صحبت كرده ودر خاتمه از فرماندهان گروهان ها كه در عمليات نقش اصلي را به عهده داشتند قدرداني كرد.
گردان مهندسي لشكر به شدت مشغول جاد ه سازي بود . اين جاده قراربود تا ارتفاع كله قندي پيش رود . البته گردان مهندسي قصد داشت اين تلاش را بعد از سقوط هدف با شدت بيشتري به اجرا درآورد.
به ياد دارم كه يك شب حدود ساعت 3 نيمه شب كه از مأموريت گشتي شناسايي بر مي گشتيم، باران مي باريد و شدت باران به حدي بود كه تمام منطقه را آب فرا گرفته بود . يكي از برادران مهندس جها د سازندگي مشغول تعمير و را ه اندازي يك دستگاه لودر در جاد ة مرانه بود كه اين تلاش و ايثار او مر ا به شدت تحت تاثير قرار داد. رشادت و شهام ت هاي برادران عزيز جهاد سازندگي مستقر در مريوان در اجراي هر چه بهتر مأموريت و تسهيل عمليات نقش مؤثر و عمده داشت.
با گذشت زمان به شروع عمليات نزديك مي شديم. ماه اسفند تمام شد و سال 1366 پايان يافت . جلسه اي به مناسبت عيد و سال جديد در سطح تيپ برقرار شده بود. در اين جلسه با عرض تبريك سال نو دوباره از عمليات و اجراي آن صحبت شد . در حالي ك ه هشت روز از فروردين سال 67 گذشته بود، به مدت 10 روز به مرخصي اعزام شدم. در ايام مرخصي ، فرزند اول من كه چهار ساله بود هنگام پوست كندن ميوه، چاقو از دستش رها شده و به چشم خواهر كوچكترش يعني دختر دوسا لة من برخورد كرده بود كه از جمله خاطرات ناگوار اين مرخصي به شمار مي رفت. روزهاي آخر مرخصي را مي گذراندم كه از طريق فرمانده گردان به واسطة يكي از نيروهاي وظيفه به منطقه احضار شدم . در نامه نوشته شده بود « مختار جاويدي » به نام تاريخ «به محض دريافت پيام خودتان را در منطقه به واحد معرفي نمايد 67/1/15 . پس از كشمكش فراوان ، فرزندم را كه بيمار بود رها كردم و به منطقه رسيدم و پس از كمي استراحت در سنگر به محل استقرار فرمانده گردان رفتم در تاريخ 17 /1/ 67عازم منطقه شدم ..
افسر عمليات ستوان خلفي آخرين اطلاعات مربوط به جبهه و دشمن را به اطلاع فرماندهان گروهان ها رساند . سپس مواضع دشمن و خودي و موقعيت جبهه و منطقه را روي نقشه و كالك مشخص كرد.
در اين جلسه فرمانده گردان و افسر عمليات تاكيد كردند كه موفقيت تيپ بستگي به مو فقيت و اجراي تك گروهان سوم (گروهان تحت نظر من) دارد و روي اين مسئله بسيار تاكيد داشتند كه اگر خداي نكرده تك گروهان سوم موفقيت آميز نباشد ، باعث تلفات سنگيني در سطح عمليات و ساير يگان ها خواهد شد.
فرداي آن روز همراه افسر عمليات گردان به منطقه مرانه و حسن آباد اعزام شديم . در محلي (در منطق ة سه راهي مرانه ) ستوان يكم حسين دادرس كه آن زمان رئيس ركن سوم گردان 155 تيپ يك لشكر 28 كردستان بود را ملاقات كرديم . ايشان از عمليات و اينكه كدام گروهان و چه كسي بر روي ارتفاع كله قندي عمل خواهد كرد سؤال نمود . ستوان خلفي مرا به ايشان معرفي كرد. من در جواب به ايشان گفتم ما مصمم هستيم ان شاء الله پرچم سرخ شهادت را بر فراز ارتفاع كله قندي به اهتزار درآوريم . سپس از
آنجا به روستاي حسن آباد آمديم و بنة رزمي گروها ن ها را سركشي كرديم .
تقريباً همه چيز براي اجراي عمليات مهيا بود.
آخرين هماهنگي ها صورت گرفت و مأموريت نهايي هر يگان در تاريخ67/ 19/1 ابلاغ شد. در نزديكي سنگر بنه رزمي گروهان چادري بود كه ستوان شادمان (معاون گروهان يكم ) در آن مشغول تميز كردن اسلحه بود . به شوخي و با صداي بلند به او گفتم اي سردار بي سر ! ايشان با تبسمي جواب داد: ان شاء الله كه بتوانيم به حسين اقتدا كنيم.
ناگفته نماند كه او در همين عمليات پس از دلاوري ها و رشادت هاي فراوان كه همة شركت كنندگان در عمليات بيت المقدس شاهد و ناظر بودند ،جامة سرخ شهادت را به تن كرد و جاويدالا ثر گرديد .
خاطرات شهيد شادمان با آن اخلاص و ايثار هيچگاه فراموش نخواهد شد واگر امروز كشور ايران شاهد سربلندي و افتخار مي باشد ، مديون خون شهداي بزرگواري است كه جان خود را نثار اين نظام و انقلاب نموده اند.
بعد از آن ديدار و گفتگو با افسر عمليات (آقاي خلفي) و پس از صرف شام آماده حركت شديم . چگونگي رفتن به ارتفاع كله قندي و نحو ة تصرف و سقوط آن ارتفاع و همچنين سختي هايي كه در اين راه متحمل شديم را درمجالي ديگر به صورت مفصل خواهم آورد ، ولي به طور خلاصه اينكه دسته ها به ترتيب به طرف منطقه و محدود ة عمل خودشان كه از پيش تعيين شده بود حركت مي كردند و خودم نيز با دس تة يكم همراه بودم . در اين دسته بود كه به عنوان فرمانده دسته « علي روشني » درجه داري به نام گروهبان يكم
عمل مي كرد و از ويژگي هاي رزمي و جنگي و تجربه خوبي برخوردار بود .
دستة دوم به فرماندهي ستوان بيدخ كه معاون گ روهان نيز بود اداره مي شد وعهده دار اين مسئوليت « شجاع الدين » در دس تة سوم ستوان وظيفه اي به نام بود. دستة سوم مسئول احتياط گروهان بود و تصرف پايگاه شهيد شادمان راكه 300 متر ي زير هدف كله قندي قرار داشت عهده دار بود . در گروهان من بود .
سربازي به نام « مجيد كاركهلو » به مدت 23 روز فرار كرده بود و در همان روز به
يگان بازگشت . پس از مراجعت نزد من آمد و با صداي آهسته گفت مرا به جمع كساني كه امشب در عمليات شركت مي كنند بپذيريد . به او گفتم به علت اينكه شما متاهل هستيد و مشكلات زيادي داريد ، بهتر است در بنه گروهان بمانيد.
او به گريه افتاد و گفت:
من ميتوانستم برنگردم اما وقتي شنيدم عمليات نزديك است با خودم فكر كردم كه از ديگران كمتر نيستم واز اين رو تصميم گرفتم خودم را به سرعت به منطقه برسانم و در عمليات شركت كنم.
من هر چه تلاش كردم نتوانستم او را قانع كنم . آنقدر گريه كرد كه دلم به حال او سوخت . با خودم گفتم با اين همه شوق و علاقه اي كه دارد ، مي تواند روحيه اي مضاعف براي ديگر نيروهاي وظيفه باشد . هر چند همة نيروهاي وظيفه و پايوري كه در يگان حضور داشتند ، آنقدر آمادگي روحي داشتند كه من مطمئن بودم با آنها به راحتي مي توان به هدف رسيد. به هر حال با اصرار زياد، سرباز مجيد كاركهلو را كه فقط به شوق شركت در عمليات به منطقه آمده بود به آمار گروهان اضافه شدند و چون اسلحه در دسترس نبود سلاح يكي از سربازان را كه در عمليات شركت نمي كرد به او دادم. سرباز كاركهلو تعدادي نارنجك دستي و گلوله آر.پي.جي با خود برداشته بود . او به محض اينكه متوجه شد در عمليات شركت مي كند، خنده بر لبانش نقش بست و مهياي حركت شد.
گروهان از منطقة تجمع حركت كرد و پس از ساعتي به موضع تك رسيد. مسير اين عمليات از روستاي مخرو بة حسن آباد كه در زير ارتفاعات كله قندي قرار داشت مي گذشت. رودخانه اي پر آب از آن مسير عبور مي كرد كه قبلاً با احداث پل از آنجا عبور مي كرديم . در اين نقطه افسر عمليات گردان ستوان خلفي از ما جدا شد و پس از خداحافظي ما به مسير خود ادامه داديم. از روستاي حسن آباد تا ارتفاع كله قندي در حدود هشت كيلومتر راه بود. مسير كاملاً شناسايي شده و همة نيروها با آن آشنا بودند.
سرباز كاركهلو در دستة يكم سازماندهي شده بود و در جلوي سربازان پشت سر راهنما حركت مي كرد. شب از نيمه گذشته بود و ما تقريباً دو سوم راه را پيموده بوديم. از آنجا كه دشم ن در مسير هدف داراي پايگا ه كمين بود، مدتي منتظر مانديم تا پست نگهباني دشمن تعويض شود. با بستن نوار سفيد در ميدان مين و محور عبور با آرامش و اطمينان ابتدا دسته يكم راعبور داديم و دسته دوم هم به راحتي عبور كرد.
عبور از اين مسير و اين مرحله از مراحل دشوار عمليات بيت المقدس 5 به شمار مي رفت. به اين دليل كه ميدان مين پرحجم دشمن بسيار خطرناك بود، به طوري كه من در ابتداي محور دراز كشيدم و همراه شهيد كرماني يكي يكي مچ پاي سربازان را روي نوار سفيد قرار مي داديم تا خداي ناكرده اتفاق ناگواري پيش نيايد . بعد از عبور دسته دوم در مسير راه كله قندي قرار گرفتيم. با توجه به ميدان مين وسيع دشمن، اگر سربازي به اشتباه پا روي مين مي گذاشت علاوه بر اينكه موجب تلفات مي شد، صداي انفجار مين
مي توانست باعث هوشياري دشمن گردد . در مسير راه به طرف كله قندي با توجه به اينكه دشمن مطمئن بود امكان دست يابي به كله قندي از طرف نيروهاي ايراني ممكن است، اقدام به احداث ميدان مين وسيع نموده بود . در شب هاي قبل از عمليات و در گشتي هاي شناسايي در ميدان مين راه عبور باز كرده بوديم و از نظر عمليات كلاسيك نظامي و مقررات جنگ جهت عبور از ميدان مين در شب تاريك، بايستي با نوار سفيد محل عبور را كاملاً شناسايي و آشكار نمود . بايستي ترتيبي اتخاذ كرد كه نيروهاي تك ور بدون دغدغه و تشنج، آسان و راحت از ميدان مين عبور نمايند . اين مي تواند در
دست يابي نيروهاي تك ور به هدف مؤثر و مفيد واقع شود.
اي كاش اين امكان وجود داشت كه در شب عمليات بيت المقدس 5 اين صحنه هاي به ياد ماندني كه نشان از گذشت و ايثار رزمندگان اسلام بود به تصوير كشيده مي شد، يا حداقل در شب هاي گشتي شناسايي كه در سرماي شديد و خشن منطقه دستة شناسايي گردان و بچه هاي گروهان مشغول خنثي كردن ميدان مين بودند ضبط و ثبت مي كرديم . متأسفانه در اين خصوص واحد هاي نظامي بخصوص ارتش از امكانات خوبي برخوردار نبودند يا اگر وسيله اي يا دوربيني براي اين كار وجود داشت به دليل ملاحظات حفاظتي نيز اقدام نشد و اگر رزمندگان سال هاي دفاع مقدس اين گونه خاطرات را ننويسند،مثل از خود گذشتگي هاي نيروهاي نظامي به بوتة فراموشي سپرده خواهد شد.
به دليل وجود سرماي زياد و يخ بندان در ميدان مين، مين هاي كاشته شده مثل سنگ به زمين مي چسبيدند. به دليل حساسيت كار و ظرافت خنثي سازي امكان استفاده از دست كش وجود ندارد و خنثي كنندة مين مجبور است در آن سرماي شديد با دست خالي يا حداكثر استفاده از يك سيخ اطراف مين راكنده و كاوش نمايد؛ اگر تله نبود با دقت در دل تاريك شب ماسوره انفجاري را از زمين جدا نمايد و سپس با دقت تمام آن را در جاي اول خودش تعبيه كند . به طوري كه عناصر كنترل كننده دشمن در روز روشن به
جهت بازديد از ميادين مين مي آيند، متوجه تغيير نشوند .
از همة اين ها گذشته اين مهم بايستي در فاصلة حدود پنجاه متر از دشمن كه نگهبان
مسلح آن هوشيار و بيدار است انجام دهي.
بالاخره سربازان به همراه مسئولين با احتياط كامل مسير را طي مي كردند.
شهيد كرماني و گروهبان روشني در جلوي ستون قرار داشتند و بي سيم چي شهيد سرباز مرزبان ايرانپور با دو بي سيم چي ديگر در كنار من بودند .
همچنين ستوان طاهري (افسر توپچي ) مأمور توپخانه همراه من بود . فاصلة ما با هدف بسيار نزديك بود و كم كم به كانال خطوط پدافندي دشمن نزديك مي شديم. تيربارهاي دوشكا و بخصوص يك چهارلول 23 ميلي متري ضدهوايي دشمن به شدت كار مي كرد ولي به دليل اينكه ما درست زير هدف قرار داشتيم ، نمي توانست به ما آسيبي برساند . از طرف فرماندهي گردان توسط ستوان زماني و خلفي مرتب وضعيت را جويا مي شدند، اما به علت حساسيت منطقه امكان جوابگويي نبود و فقط مستمع بوديم. حتي در پاره اي از اوقات بي سيم چي مجبور بود گوشي بي سيم را روي صورت خود نگه دارد تا صدايي شنيده نشود.
تقريباً در بيست متري نزديك كانال به صورت درازكش منتظر بوديم .البته ميدان مين پراكنده اي از نوع والمر ي 1 مشاهده مي شد كه مقداري نگرانم كرده بود . همين طور كه دراز كشيده بودم و مي خواستم يك مين والمر ي را از سر راه برداشته و به كناري بگذارم، ناگهان يكي از نفرات دشمن بالاي كانال ظاهر شد . نفس ها در سينه حبس شد . دستم روي مين مانده بود؛ نه مي توانستم دستم را بكشم و نه مي شد مين را جابه جا كرد . هيچ حركتي نمي توانستم انجام دهم و از طرفي به دليل يخ زدن زمين شهيد كرماني مچ پايم را گرفته بود كه به پايين كشيده نشوم .
به دليل حضور سرباز عراقي شهيد كرماني پايم را به شدت مي فشرد. او فكر مي كرد اگر سرباز عارقي متوجه حضور ما شود چه خواهد شد ! در اين هنگام ناگهان تيربار نيروهاي خودي (گردان قدس، گروهان يكم ) كه در خط پدافندي مستقر بود آتش گشود و بلافاصله نفر دشمن درون كانال پريد . آتش تيربار خودي درست در زير كانال ارتفاعات كله قندي شليك مي شد. شايد توفيق خدا و معجز ة الهي بود، اگر چه بسيار خطرناك بود و براي چند لحظه مجال حركت را از ما گرفت و اگر ادامه مي داد ما مجبور به عقب نشيني مي شديم اما باعث شد كه توسط نيروي دشمن ديده نشويم و مورد هدف قرار نگيريم . در همين لحظه همراه با چند نفر از نيروها از جمله شهيدكرماني و گروهبا ن روشني و ديگران به درون كانال كله قندي پريديم و حمله آغاز شد .
خلاصه همة بچه ها مشغول بودند . روزها از پي هم مي گذشت و شرايط معنوي و دعا حال و هواي خاصي را در محيط يگان ايجاد كرده بود . دي ماه بود كه ماموريت يگا ن ها به تفكيك وظايف مشخص گرديد . ماموريت تك اصلي به گروهان ما سپرده شد كه حمله به ارتفاعات كله قندي از وظايف اصلي ما به حساب مي آمد.
سمت راست ارتفاع كله قندي به گروهان دوم و ستوان پيش بهار واگذارگرديد و گروهان يكم به فرماندهي ستوان خوش نواز مأمور حمله به سمت چپ ارتفاع كله قندي گرديد.
بارش برف سنگين و باران هاي پياپي فرصت مناسب جهت انجام آزمايش و رزم ايش از ما گرفته بود . معمولاً بيشتر اوقات زمستان ر ا با توجه به كمبودها در پادگان مريوان سپري مي كرديم. سازماندهي دسته ها و گروهان را به نحو احسن انجام مي داديم. بيشتر اوقات سرباز ان صرف تهية وسايل و سازماندهي يگان ها مي گرديد و آنها كمتر به مرخصي فرستاده مي شدند .
عليرغم انبوه مشكلات انجام گشتي شناسايي به قوت خود باقي بود . دستة يك و دو ، مأموريت عمليات نفوذ و حمله به ارتفاع را به عهده داشتند ودستة سوم نيز به عنوان يگان احتياط گروهان در پايگاه شهيد شادمان مستقربودند. اين پايگاه در 300 متري هدف معين شده قرار داشت . فرماندهي دسته هاي گروهان را هم به ترتيب دسته يك ستوان بيدخ، دسته دو گروهبان روشني و دسته سه ستواندوم وظيفه شجا ع الدين به عهده داشتند. تقريباً همة بچه ها به منطقه و ارتفاع كله قندي آشنا شده بودند و با توجه به تمرين هاي مكرر در ارتفاعات مشابه كله قندي كه در نزديكي مريوان قرار داشت ، حملة
اصلي به ارتفاع كله قندي براي بچه ها يك تمرين مكرر به حساب مي آمد.
در بهمن ماه جلسات مختلفي در قرارگاه تيپ و لشكر انجام گرفت . درجلسه اي فرماندهي لشكر سرهنگ احمد تركان 1 از موضوع عمليات ، ايجاداميدواري و توفيق در پيروزي و استفاده از تجربيات گذشته صحبت كرده ودر خاتمه از فرماندهان گروهان ها كه در عمليات نقش اصلي را به عهده داشتند قدرداني كرد.
گردان مهندسي لشكر به شدت مشغول جاد ه سازي بود . اين جاده قراربود تا ارتفاع كله قندي پيش رود . البته گردان مهندسي قصد داشت اين تلاش را بعد از سقوط هدف با شدت بيشتري به اجرا درآورد.
به ياد دارم كه يك شب حدود ساعت 3 نيمه شب كه از مأموريت گشتي شناسايي بر مي گشتيم، باران مي باريد و شدت باران به حدي بود كه تمام منطقه را آب فرا گرفته بود . يكي از برادران مهندس جها د سازندگي مشغول تعمير و را ه اندازي يك دستگاه لودر در جاد ة مرانه بود كه اين تلاش و ايثار او مر ا به شدت تحت تاثير قرار داد. رشادت و شهام ت هاي برادران عزيز جهاد سازندگي مستقر در مريوان در اجراي هر چه بهتر مأموريت و تسهيل عمليات نقش مؤثر و عمده داشت.
با گذشت زمان به شروع عمليات نزديك مي شديم. ماه اسفند تمام شد و سال 1366 پايان يافت . جلسه اي به مناسبت عيد و سال جديد در سطح تيپ برقرار شده بود. در اين جلسه با عرض تبريك سال نو دوباره از عمليات و اجراي آن صحبت شد . در حالي ك ه هشت روز از فروردين سال 67 گذشته بود، به مدت 10 روز به مرخصي اعزام شدم. در ايام مرخصي ، فرزند اول من كه چهار ساله بود هنگام پوست كندن ميوه، چاقو از دستش رها شده و به چشم خواهر كوچكترش يعني دختر دوسا لة من برخورد كرده بود كه از جمله خاطرات ناگوار اين مرخصي به شمار مي رفت. روزهاي آخر مرخصي را مي گذراندم كه از طريق فرمانده گردان به واسطة يكي از نيروهاي وظيفه به منطقه احضار شدم . در نامه نوشته شده بود « مختار جاويدي » به نام تاريخ «به محض دريافت پيام خودتان را در منطقه به واحد معرفي نمايد 67/1/15 . پس از كشمكش فراوان ، فرزندم را كه بيمار بود رها كردم و به منطقه رسيدم و پس از كمي استراحت در سنگر به محل استقرار فرمانده گردان رفتم در تاريخ 17 /1/ 67عازم منطقه شدم ..
افسر عمليات ستوان خلفي آخرين اطلاعات مربوط به جبهه و دشمن را به اطلاع فرماندهان گروهان ها رساند . سپس مواضع دشمن و خودي و موقعيت جبهه و منطقه را روي نقشه و كالك مشخص كرد.
در اين جلسه فرمانده گردان و افسر عمليات تاكيد كردند كه موفقيت تيپ بستگي به مو فقيت و اجراي تك گروهان سوم (گروهان تحت نظر من) دارد و روي اين مسئله بسيار تاكيد داشتند كه اگر خداي نكرده تك گروهان سوم موفقيت آميز نباشد ، باعث تلفات سنگيني در سطح عمليات و ساير يگان ها خواهد شد.
فرداي آن روز همراه افسر عمليات گردان به منطقه مرانه و حسن آباد اعزام شديم . در محلي (در منطق ة سه راهي مرانه ) ستوان يكم حسين دادرس كه آن زمان رئيس ركن سوم گردان 155 تيپ يك لشكر 28 كردستان بود را ملاقات كرديم . ايشان از عمليات و اينكه كدام گروهان و چه كسي بر روي ارتفاع كله قندي عمل خواهد كرد سؤال نمود . ستوان خلفي مرا به ايشان معرفي كرد. من در جواب به ايشان گفتم ما مصمم هستيم ان شاء الله پرچم سرخ شهادت را بر فراز ارتفاع كله قندي به اهتزار درآوريم . سپس از
آنجا به روستاي حسن آباد آمديم و بنة رزمي گروها ن ها را سركشي كرديم .
تقريباً همه چيز براي اجراي عمليات مهيا بود.
آخرين هماهنگي ها صورت گرفت و مأموريت نهايي هر يگان در تاريخ67/ 19/1 ابلاغ شد. در نزديكي سنگر بنه رزمي گروهان چادري بود كه ستوان شادمان (معاون گروهان يكم ) در آن مشغول تميز كردن اسلحه بود . به شوخي و با صداي بلند به او گفتم اي سردار بي سر ! ايشان با تبسمي جواب داد: ان شاء الله كه بتوانيم به حسين اقتدا كنيم.
ناگفته نماند كه او در همين عمليات پس از دلاوري ها و رشادت هاي فراوان كه همة شركت كنندگان در عمليات بيت المقدس شاهد و ناظر بودند ،جامة سرخ شهادت را به تن كرد و جاويدالا ثر گرديد .
خاطرات شهيد شادمان با آن اخلاص و ايثار هيچگاه فراموش نخواهد شد واگر امروز كشور ايران شاهد سربلندي و افتخار مي باشد ، مديون خون شهداي بزرگواري است كه جان خود را نثار اين نظام و انقلاب نموده اند.
بعد از آن ديدار و گفتگو با افسر عمليات (آقاي خلفي) و پس از صرف شام آماده حركت شديم . چگونگي رفتن به ارتفاع كله قندي و نحو ة تصرف و سقوط آن ارتفاع و همچنين سختي هايي كه در اين راه متحمل شديم را درمجالي ديگر به صورت مفصل خواهم آورد ، ولي به طور خلاصه اينكه دسته ها به ترتيب به طرف منطقه و محدود ة عمل خودشان كه از پيش تعيين شده بود حركت مي كردند و خودم نيز با دس تة يكم همراه بودم . در اين دسته بود كه به عنوان فرمانده دسته « علي روشني » درجه داري به نام گروهبان يكم
عمل مي كرد و از ويژگي هاي رزمي و جنگي و تجربه خوبي برخوردار بود .
دستة دوم به فرماندهي ستوان بيدخ كه معاون گ روهان نيز بود اداره مي شد وعهده دار اين مسئوليت « شجاع الدين » در دس تة سوم ستوان وظيفه اي به نام بود. دستة سوم مسئول احتياط گروهان بود و تصرف پايگاه شهيد شادمان راكه 300 متر ي زير هدف كله قندي قرار داشت عهده دار بود . در گروهان من بود .
سربازي به نام « مجيد كاركهلو » به مدت 23 روز فرار كرده بود و در همان روز به
يگان بازگشت . پس از مراجعت نزد من آمد و با صداي آهسته گفت مرا به جمع كساني كه امشب در عمليات شركت مي كنند بپذيريد . به او گفتم به علت اينكه شما متاهل هستيد و مشكلات زيادي داريد ، بهتر است در بنه گروهان بمانيد.
او به گريه افتاد و گفت:
من ميتوانستم برنگردم اما وقتي شنيدم عمليات نزديك است با خودم فكر كردم كه از ديگران كمتر نيستم واز اين رو تصميم گرفتم خودم را به سرعت به منطقه برسانم و در عمليات شركت كنم.
من هر چه تلاش كردم نتوانستم او را قانع كنم . آنقدر گريه كرد كه دلم به حال او سوخت . با خودم گفتم با اين همه شوق و علاقه اي كه دارد ، مي تواند روحيه اي مضاعف براي ديگر نيروهاي وظيفه باشد . هر چند همة نيروهاي وظيفه و پايوري كه در يگان حضور داشتند ، آنقدر آمادگي روحي داشتند كه من مطمئن بودم با آنها به راحتي مي توان به هدف رسيد. به هر حال با اصرار زياد، سرباز مجيد كاركهلو را كه فقط به شوق شركت در عمليات به منطقه آمده بود به آمار گروهان اضافه شدند و چون اسلحه در دسترس نبود سلاح يكي از سربازان را كه در عمليات شركت نمي كرد به او دادم. سرباز كاركهلو تعدادي نارنجك دستي و گلوله آر.پي.جي با خود برداشته بود . او به محض اينكه متوجه شد در عمليات شركت مي كند، خنده بر لبانش نقش بست و مهياي حركت شد.
گروهان از منطقة تجمع حركت كرد و پس از ساعتي به موضع تك رسيد. مسير اين عمليات از روستاي مخرو بة حسن آباد كه در زير ارتفاعات كله قندي قرار داشت مي گذشت. رودخانه اي پر آب از آن مسير عبور مي كرد كه قبلاً با احداث پل از آنجا عبور مي كرديم . در اين نقطه افسر عمليات گردان ستوان خلفي از ما جدا شد و پس از خداحافظي ما به مسير خود ادامه داديم. از روستاي حسن آباد تا ارتفاع كله قندي در حدود هشت كيلومتر راه بود. مسير كاملاً شناسايي شده و همة نيروها با آن آشنا بودند.
سرباز كاركهلو در دستة يكم سازماندهي شده بود و در جلوي سربازان پشت سر راهنما حركت مي كرد. شب از نيمه گذشته بود و ما تقريباً دو سوم راه را پيموده بوديم. از آنجا كه دشم ن در مسير هدف داراي پايگا ه كمين بود، مدتي منتظر مانديم تا پست نگهباني دشمن تعويض شود. با بستن نوار سفيد در ميدان مين و محور عبور با آرامش و اطمينان ابتدا دسته يكم راعبور داديم و دسته دوم هم به راحتي عبور كرد.
عبور از اين مسير و اين مرحله از مراحل دشوار عمليات بيت المقدس 5 به شمار مي رفت. به اين دليل كه ميدان مين پرحجم دشمن بسيار خطرناك بود، به طوري كه من در ابتداي محور دراز كشيدم و همراه شهيد كرماني يكي يكي مچ پاي سربازان را روي نوار سفيد قرار مي داديم تا خداي ناكرده اتفاق ناگواري پيش نيايد . بعد از عبور دسته دوم در مسير راه كله قندي قرار گرفتيم. با توجه به ميدان مين وسيع دشمن، اگر سربازي به اشتباه پا روي مين مي گذاشت علاوه بر اينكه موجب تلفات مي شد، صداي انفجار مين
مي توانست باعث هوشياري دشمن گردد . در مسير راه به طرف كله قندي با توجه به اينكه دشمن مطمئن بود امكان دست يابي به كله قندي از طرف نيروهاي ايراني ممكن است، اقدام به احداث ميدان مين وسيع نموده بود . در شب هاي قبل از عمليات و در گشتي هاي شناسايي در ميدان مين راه عبور باز كرده بوديم و از نظر عمليات كلاسيك نظامي و مقررات جنگ جهت عبور از ميدان مين در شب تاريك، بايستي با نوار سفيد محل عبور را كاملاً شناسايي و آشكار نمود . بايستي ترتيبي اتخاذ كرد كه نيروهاي تك ور بدون دغدغه و تشنج، آسان و راحت از ميدان مين عبور نمايند . اين مي تواند در
دست يابي نيروهاي تك ور به هدف مؤثر و مفيد واقع شود.
اي كاش اين امكان وجود داشت كه در شب عمليات بيت المقدس 5 اين صحنه هاي به ياد ماندني كه نشان از گذشت و ايثار رزمندگان اسلام بود به تصوير كشيده مي شد، يا حداقل در شب هاي گشتي شناسايي كه در سرماي شديد و خشن منطقه دستة شناسايي گردان و بچه هاي گروهان مشغول خنثي كردن ميدان مين بودند ضبط و ثبت مي كرديم . متأسفانه در اين خصوص واحد هاي نظامي بخصوص ارتش از امكانات خوبي برخوردار نبودند يا اگر وسيله اي يا دوربيني براي اين كار وجود داشت به دليل ملاحظات حفاظتي نيز اقدام نشد و اگر رزمندگان سال هاي دفاع مقدس اين گونه خاطرات را ننويسند،مثل از خود گذشتگي هاي نيروهاي نظامي به بوتة فراموشي سپرده خواهد شد.
به دليل وجود سرماي زياد و يخ بندان در ميدان مين، مين هاي كاشته شده مثل سنگ به زمين مي چسبيدند. به دليل حساسيت كار و ظرافت خنثي سازي امكان استفاده از دست كش وجود ندارد و خنثي كنندة مين مجبور است در آن سرماي شديد با دست خالي يا حداكثر استفاده از يك سيخ اطراف مين راكنده و كاوش نمايد؛ اگر تله نبود با دقت در دل تاريك شب ماسوره انفجاري را از زمين جدا نمايد و سپس با دقت تمام آن را در جاي اول خودش تعبيه كند . به طوري كه عناصر كنترل كننده دشمن در روز روشن به
جهت بازديد از ميادين مين مي آيند، متوجه تغيير نشوند .
از همة اين ها گذشته اين مهم بايستي در فاصلة حدود پنجاه متر از دشمن كه نگهبان
مسلح آن هوشيار و بيدار است انجام دهي.
بالاخره سربازان به همراه مسئولين با احتياط كامل مسير را طي مي كردند.
شهيد كرماني و گروهبان روشني در جلوي ستون قرار داشتند و بي سيم چي شهيد سرباز مرزبان ايرانپور با دو بي سيم چي ديگر در كنار من بودند .
همچنين ستوان طاهري (افسر توپچي ) مأمور توپخانه همراه من بود . فاصلة ما با هدف بسيار نزديك بود و كم كم به كانال خطوط پدافندي دشمن نزديك مي شديم. تيربارهاي دوشكا و بخصوص يك چهارلول 23 ميلي متري ضدهوايي دشمن به شدت كار مي كرد ولي به دليل اينكه ما درست زير هدف قرار داشتيم ، نمي توانست به ما آسيبي برساند . از طرف فرماندهي گردان توسط ستوان زماني و خلفي مرتب وضعيت را جويا مي شدند، اما به علت حساسيت منطقه امكان جوابگويي نبود و فقط مستمع بوديم. حتي در پاره اي از اوقات بي سيم چي مجبور بود گوشي بي سيم را روي صورت خود نگه دارد تا صدايي شنيده نشود.
تقريباً در بيست متري نزديك كانال به صورت درازكش منتظر بوديم .البته ميدان مين پراكنده اي از نوع والمر ي 1 مشاهده مي شد كه مقداري نگرانم كرده بود . همين طور كه دراز كشيده بودم و مي خواستم يك مين والمر ي را از سر راه برداشته و به كناري بگذارم، ناگهان يكي از نفرات دشمن بالاي كانال ظاهر شد . نفس ها در سينه حبس شد . دستم روي مين مانده بود؛ نه مي توانستم دستم را بكشم و نه مي شد مين را جابه جا كرد . هيچ حركتي نمي توانستم انجام دهم و از طرفي به دليل يخ زدن زمين شهيد كرماني مچ پايم را گرفته بود كه به پايين كشيده نشوم .
به دليل حضور سرباز عراقي شهيد كرماني پايم را به شدت مي فشرد. او فكر مي كرد اگر سرباز عارقي متوجه حضور ما شود چه خواهد شد ! در اين هنگام ناگهان تيربار نيروهاي خودي (گردان قدس، گروهان يكم ) كه در خط پدافندي مستقر بود آتش گشود و بلافاصله نفر دشمن درون كانال پريد . آتش تيربار خودي درست در زير كانال ارتفاعات كله قندي شليك مي شد. شايد توفيق خدا و معجز ة الهي بود، اگر چه بسيار خطرناك بود و براي چند لحظه مجال حركت را از ما گرفت و اگر ادامه مي داد ما مجبور به عقب نشيني مي شديم اما باعث شد كه توسط نيروي دشمن ديده نشويم و مورد هدف قرار نگيريم . در همين لحظه همراه با چند نفر از نيروها از جمله شهيدكرماني و گروهبا ن روشني و ديگران به درون كانال كله قندي پريديم و حمله آغاز شد .
لینک کپی شد
نظر شما
