راز شكست قله سپيد/سه
پس از ورود به كانال دشمن، ابتدا سنگر تيربار عراقي را كه يكي ازنفرات دشمن در آن مشغول رفع گير تيربار خود بود ، تسخير كرديم و نفر آن به اسارت درآمد . پس از اي نكه اين سنگر سقوط كرد، به سراغ سنگر نگهباني دشمن رفتيم و پست نگهباني را قبل از اينكه حملة وسيع آغاز شود اشغال كرديم. در هنگام ورود به سنگر تيربار دشمن، سرباز عراقي اسلحه نداشت .
در عرض سنگر سيم مخابرات وصل كرده بودند و تعدادي نارنجك دستي به آن آويزان بود . به دليل اينكه كله قندي ارتفاع بسيار بلندي بود، استفاده ازنارنجك دستي بهترين وسيلة دفاع و حمله بود . سرباز عراقي به محض مشاهدة ما و بعد از اينكه متوجه شد ما ايراني هستيم و راه گريزي ندارد، ازترس و وحشت بيهوش شد . يكي از سربازان را مأمور كنترل وي كردم وخودم در كانال راه افتاده به طرف خط الرأس ارتفاع رفتم . لازم به توضيح است ساير سنگرهاي نگهباني نيز غافلگير شدند . سرباز عر اقي كه در سنگر
چهارم به طرف تنگة توتمان و درة مشرف به آن مشغول نگهباني بود، بي خبر از همه جا آجيل و كشمش مي خورد. او هم اسلحه نداشت، فقط تعدادزيادي نارنجك دستي مثل سنگر هاي ديگر در آن سنگر وجود داشت .
شهيدكرماني از پشت به شانة راست او اشاره كرد . او پشت سر را نگاه كرد اما متوجه حضور ما نشد . براي بار دوم سرباز عراقي فكر كرد نگهبان پست بعدي با وي شوخي مي كند، چون درست مصادف با ساعت تعويض نگهباني نيروهاي عراقي بود . به محض اينكه از سنگر بيرون آمد، يك مشت آجيل و كشمش به من داد و تا متوجه شد كه ما نگهبان پست بعدي نيستيم و دو نفريم و از طرفي هر دو محاسن داشتيم، فوراً فرياد زد ايراني، ايراني ! ودوستانش را با اين فرياد به كمك طلبيد اما به سرعت با اشارة شهيد كرماني و اينكه چند بار من به او گفتم لا تخف (نترس!) او آرام گرفت و به جمع ساير اسراي عراقي پيوست.
سنگرهاي نگهباني دشمن تسخير و به تصرف ما در آمدند . آن گاه حملة وسيعي به ارتفاع كله قندي همراه با آتش سنگين آر .پي.جي آغاز شد . سنگر فرماندهي گروهان دشمن كه قبلاً در گشتي شناسايي مشخص گرديده بود تصرف شد و همراه با نيروهاي پايور آن به اسارت درآمدند . اسرا به درون كانال تخليه گرديد ند و بقية سنگرها نيز به ترتيب مورد حمله و هجوم رزمندگان اسلام قرار گرفت. وقتي مي خواس تم به ميلة مرزي كله قندي نزديك شو م ناگهان از پشت سر صداي رگبار گلوله شنيدم و متوجه شدم يكي از سربازان خودي دو نفر از نيروهاي دشمن را به رگبار بسته .
او در جواب سؤال من كه علت را پرسيدم گفت دو نفر از نيروهاي دشمن مي خواستند شما را از پشت مورد هدف قرار دهند. به هر حا ل به ميلة مرزي كله قندي تكيه زدم و به اطراف نگريستم . به يادم آمد كه مي بايست علامت سقوط كله قندي شليك شود و چون در طرح قبلاً مشخص شده بود كه هرگاه هدف كله قندي سقوط كرد ، يك منور سبز شليك شود، به سرعت اقدام به تيراندازي شد و يك منور سبز بر روي ارتفاعات كله قندي روشن شد.
بعد از اين پيروزي، دوستان مي گفتند كه به محض رؤيت منور سبز روي ارتفاعات كله قندي، فرياد شادي از حوز ة پدافندي و قرارگاه عمليات و ديدگاه كه فر ماندهان ارشد در آنجا منتظر بودند برخاست و همه خداي سبحان را شكر كردند.
ساعت حدود دو با مداد بود . در حدود 54 نفر از عناصر دشمن به اسارت درآمده بود ند. سلاح هاي مختلف ، دستگاه ب ي سيم مخابراتي و ساير تجهيزات از دشمن به غنيمت گرفته شد . كلية نفرات دشمن به صورت آماده باش با پوتين خوابيده بودند و به اقرار خودشان در آماد ه باش صددرصد به سر مي بردند .
فرمانده گردان عراقي هم جز و اسرا بود و تعداد هفت نفر از سربازان عراقي هم در جمع اسرا ديده مي شدند. يكي ديگر از نفرات دشمن كه به اسارت در آمده بود يك استوار بود كه قبل از سقو ط ارتفاع بر روي كانال ايستاده بود و در آن شب به جاي افسر نگهبان، نگهباني خط را به عهده داشت . در ادامه به ترتيب سنگرها از نيروي دشمن پاكسازي و به كانال عقب منتقل مي شدند . هنوز در سمت چپ و راست كله قندي درگيري وجود داشت . در سمت راست گروهان دوم به فرماندهي ستوان پيش بهار عمل مي كرد كه آنها نيز خيلي زود توانستند روي هدف احاطه پيدا كنند. سمت چپ يگان به عهد ة گروهان يكم و گردان 127 شهيد نصر و شهيد نفس الامري بود. سمت چپ ارتفاع گوري كپله بود كه
هنوز درگيري در آنجا ادامه داشت.
از طريق بي سيم به وسيلة فرماندهان تبر يك براي فتح آغاز شده بود . من به وسيلة بلندگوي دستي كه در اختيار داشتم چگونگي پدافند، تثبيت وپاكسازي را به سربازان مي گفتم. با توجه به تجربيات گذشته مي دانستم با طلوع صبح فردا روز سختي را خواهيم داش ت و تازه پاتك هاي سنگين دشمن آغاز مي شد و بچه ها مي بايست استراحت مي كردند.
از بي سيم گردان به من اطلاع دادند از سمت گروهان جلال (ستوان پيش بهار) يك دستگاه تانك دشمن به طرف شما در حركت است . من تعداد بيست نفر آر .پي.جي زن ماهر داشتم كه آموزش هاي لازم را ديده و به علت تيراندازي زياد مهارت كافي به دست آورده بودند. به يكي از آنها به نام « خسرو بيگي » محل تانك را نشان دادم . او با گلولة آر .پي.جي شليك دقيقي روي تانك انجام داد و اگر چه به تانك اثابت نكرد ، ولي توانست آن را متوقف ساخته و از شليك هاي پياپي تانك جلوگيري كند.
دستورات لازم در خصوص حفظ هدف پيوسته داده مي شد. من به سمت جلوي كله قندي رفتم تا منطقة پايين هدف را نظاره كنم . هوا تاريك بود ولي قرص ماه تازه بيرون آمده و قله را تا حدودي روشن كرده بود.
در سال 1370 كه من قصد تشرف به خانه خدا را داشتم، هنوز تعدادي از اجساد شهداي جنگ در مناطق عملياتي بويژه پايين ارتفاعا ت كله قندي مانده بود . (تيم تفحص شهدا هنوز فعال نشده بود .) ناخودآگاه ندايي به من فرمان داد كه دوباره جهت بازديد ارتفاع كله قندي به آنجا بروم . با تعدادي ازنيروهاي وظيفه و يك نفر از دوستان كه جمعي بازرسي لشكر 28 كردستان بود (استوار يكم سيروسي ) با هماهنگي فرمانده وقت لشكر اجاز ة ايشان اين كار انجام شد . صبح زود از قرارگاه لشكر به راه افتاديم و از همان مسير كه شب عمليات رفته بوديم ، به طرف هدف به ر اه افتاديم. هر چند مدت سه سال گذشته بود ولي هنوز همه چيز براي من كاملاً مشخص و معلوم بود . در طول مسير خاطرات شب عمليات را براي همراهان تعريف مي كردم. در مسير به آنها گفتم كه محل شهادت سرباز كاركهلو را دقيقاً مي دانم. بعد از رفتن روي ارتفاع و رسيدن به هدف در
محلي كه سرباز كاركهلو به شهادت رسيده بود ، عراقي ها در همان جا او را دفن كرده و مختصر خاكي روي او ريخته بودند. خاك را كنار زدم و جسد مطهر وي را از زير خاك بيرون آورد يم. بسيار متأثر شد يم و به ياد همة شهدا و جانبازي اين عزيزان اشك ريختيم.
سپس هر چه در منطقه يك هدف و كله قندي كاوش كرديم ، اثري از شهيد شادمان نيافتيم. حتي جايي كه مي دانستم شهيد شده است نبود . او خودش مي خواست كه مفقود الجسد باشد و جاويد الاثر بماند . در آن روز خواري و ذلت دشمن را به چشم ديدم . صدام با آن همه غرور و ادعاي سردار قادسيه بودن ، چنان زبون شده بود كه همة مناطق كردنشين (شهرهاي سيدصادق، شاندري، كركوك، سليمانيه و ... ) از دست وي خارج شده و هيچ خبري از نيروهاي عراقي در منطقه نبود . انسان وقتي از بالاي ارتفاع
كله قندي به شهرستان مريوان و محل حركت نيروهاي خودي در عمليات بيت المقدس 5 مي نگرد ، به شجاعت و ايثار و از خودگذشتگي نيروهاي خودي پي مي برد كه اين ها چگونه و با چه عشق و علاق ه اي فقط بر اي رضايت خداوند سبحان اين مسير را طي كرده و به هدف رسيده اند.
در مسير بازگشت دوباره منطقه را كاوش كرديم و در درة منتهي به هدف تعداد چهار تن از شهداي ديگر گروهان را كه به شهادت رسيده بودند پيد ا كرديم. نحوة شهادت اين شهدا بسيار دردناك بود . به نظر مي رسيد اين ها مجروح شده و نتوانسته اند به مسير ادامه دهند. هر چهار نفر زير درختي كه ظاهراً سايه داشته كنار همديگر جان به جان آفرين تسليم كرده بودند .
آخرين يا دداشت به جا مانده در جيب يكي از شهدا نشان مي داد او آخرين شهيد اين گروه بوده است . اين موضوع بسيار تأثر انگيز بود. اين حكايت را به اين دليل آوردم كه شاهدي باشد بر مظلوميت شهدا و آنها كه بر كار جنگ خرده مي گيرند. اين افراد بدانند كه در طول جنگ و هشت سال دفاع مقدس چه عزيزاني مردانه به مسلخ نشستند و رداي شهادت را حسين وار به تن كردند و رفتند.
اجساد شهدا را جمع كرديم و در كيسه هاي مخصوص گذاشتيم. با توجه به اينكه جمجمة شهدا به دليل شيب تند دره پا يين تر از محل افتادن جسم آنها رفته بود، تعداد چهار جمجمه حدود صد متر پايين تر پيدا كرده و به هر جنازه يك سر اضافه كردم. به دليل اينكه نمي دانستم كدام جمجمه مربوط به كدام يك ازآنها مي باشد، به شهدا گفتم شرمنده ام! نيك مي دانم كه نزد خداوند سبحان اجر و پاداش شما محفوظ است و شما عند ربهم يرزقون هستيد.
4 مجروحيت در عمليات
به يكي از سنگرهاي دشمن در جلوي ارتفاعات كله قندي از بيرون تكيه زده بودم. در كنار من گروهبان روشني، سرباز شهيد محسن ديني، شهيد ايران پور، محمد رضايي، شهيد كرماني و دو نفر ديگر حضور داشتند . ناگهان سرباز محسن ديني تكاني خورد و روي من افتاد. به او گفتم پسر جان مواظب باش !
ديدم حركت نمي كند. ناگهان متوجه شدم تيري به گلوي او اصابت كرده و به شهادت رسيده است . به گروهبان ر وشني نگاه كردم و ديدم كه ايشان فرياد مي زند؛ سوختم ! متوجه شدم به او هم تيري اصابت كرده است . او به شدت درد مي كشيد، به طوري كه سربازان نمي توانستند او را نگه دارند.
وقتي بررسي كردم مسير گلوله از كجاست ، ناگهان متوجه يكي از اسراي عراقي شدم كه مخفيانه فرار كرد ه و در سنگري كه ما در كنار آن بوديم پناه گرفته و از پنجر ة آنجا تيراندازي مي كند. به محض مشاهده ، دست راستم را بلند كردم و با صداي بلند گفتم بچه ها دراز بكشيد كه ناگهان سرباز عراقي آتش گشود. سه گلوله به دست راستم زد كه گويي دس تم از بدنم جدا شد و محكم به زمين خوردم . دستم پيچ خورده و فقط به بدنم آويزان بود و چون رگبار به ساعد و آرنج م خورد ه بود دس تم كاملاً از كار افتاده و به شدت خون ريزي داشت. در همين حين بچه ها به جنب و جوش افتادند كه من سفارش كردم آرام باشيد و باعث تحريك آن عراقي نشويد ، زيرا عراقي ها هنگامي كه به كسي تير مي زنند سعي مي كنند تير خلاص را هم بزنند تا نفر به كلي از پاي درآيد.
كمي به بچه ها آرامش دادم تا روحية خود را از دست ندهند . حتي به آنها گفتم نگران نباشيد و من حالم خوب است . در همين زمان ضارب كه يك اسير عراقي بود ، از سنگر خارج شد كه توسط سرباز محمد رضايي به سزاي عملش رسيد . هنوز چند دقيقه از مجروح شدن نگذشته بود كه به علت خونريزي شديد، قسمت راست بدنم، شلوار و حتي پوتين من پر از خون شده بود آرام با دست چپم گوشي بي سيم را گرفتم و به فرماندهي گردان وخلفي و زماني گفتم كه من مي خواهم به بنه گروهان برگردم. آنها مي گفتند
ما هم اكنون قصد داريم حركت كنيم و خودمان را به ارتفاع كله قندي برسانيم، همه مي خواهند بالا بيايند شما چطور مي خواهي برگرديد ! كه شهيد كرماني بعد از شنيدن اين گفتگو گوشي بي سيم را برداشت و با صداي بلند و گريان گفت:
شاهين 16 بالش شكسته است ، بايد تخليه شود . وضعيت شاهين 16 خوب نيست ، بگوييد آمبولانس بيايد حسن آباد، رمز من در عمليات بيت المقدس 5 بود . با گفتن اين جمله همة دستگاه هاي بي سيم كه صدا را دريافت مي كردند براي چند لحظه خاموش شدند . پس ازاين ارتباط، تيمسار طبسي فرمانده تيپ از طريق بي سيم به گردان ابلاغ نمودكه من منطقه را سريع ترك كنم. هنگام ترك كله قندي تعداد زيادي از بچه هاگريه مي كردند، معاون گروهان هم به شدت ناراحت بود.
يكي از اسراي عراقي بنام كاظم (همان استواري كه نگهبان شب بود )كمك كرد و دستم را با باند بسته و به گردنم انداخت . البته پزشكيار گروهان قبلاً دستم را با باند بسته بود. به هر حال هر چه بچه ها اصرار كردند كسي همراه من بيايد ، گفتم نمي خواهم كسي با من بيايد ، شما در اينجا به نيرو احتياج داريد . تنها به راه افتادم و از كنار پيكر مطهر شهيد كاركهلو گذشتم .
خاطرات شب گذشته و گفتگوي با او در نظرم مجسم شد . بي اختيار بغضم تركيد و اشك از چشمانم جاري شد . شهادت همرزمان زير مجموعه و ازدست دادن آنها كمتر از مرگ فرزند نيس ت. توانم ك م كم رو به كاهش مي رفت و پاهايم بي رمق و بي توان شده بود از راه جنگلي و پوشيده از درخت عبور مي كردم. مسير شيب تندي داشت و جراحت من بسيار شديد وطاقت فرسا بود . با وجود اين من خوشحال بودم از اينكه توفيق حضرت حق شامل حال من شده است.
با سختي و مشقت زياد خودم را به روستاي حسن آباد و از آنجا به سر جاده رساندم . آمبولانس منتظر من بود. بلافاصله مرا به ماشين منتقل كردند و به بهداري صحرايي گردان بردند . در آنجا من اسلحه و كلت كمري خود را تحويل درجه دار بهداري دادم و آنها به پانسمان دستم اقدام كردند كه در همين حال بي هوش شدم . از آنجا مرا به بيمارستان سنندج و پس از آن به تهران و سپس با هواپيما به بيمارستان رشت و پس از آن به بيمارستان لنگرود منتقل كردند.
در تاريخ 67/24/1 به بيمارستان اميني لنگرود رسيده بودم و با اينكه خون زيادي از دستم رفته بود ، هنوز هوشيار بودم . مرا به اتاق عمل هدايت كردند .
بعضي از پزشكان بر اين عقيده بودند كه دستم بايد قطع شود . دليل آنها اين بودكه استخوان آرنج كاملاً منهدم شده و مقداري از استخوان هم از بين رفته است و همين موضوع موجب فساد استخوان و سياه شدن آن مي گردد .
يكي ازكه از برادران متعهد و متخصص بود ، نظر « اسماعيل خيري » پزشكان بنام دكتر
ديگران را مردود دانسته و گفت كه وقت براي قطع كردن دست زياد است،بگذاريد دست را عمل كنيم اگر جواب نداد آن گاه اقدام به قطع آن خواهيم كرد.
با توجه به آن گفتگوها كه بين پزشكان صورت مي گرفت و آشفتگي شديدروحي كه داشتم به اتاق عمل رفتم و پس از چند ساعت كه دقيق ياد ندارم باگرية فراوان به هوش آمدم . متوجه شدم كه دست و پا هايم به تخت بسته شده است. درد شديدي تمام وجودم را فرا گرفته و بسيار عذابم مي داد. تحمل درد، غربت، جراحت، ياد و خاطر ة شهدا، دلتنگي و دوري از خانواده بر جان خسته ام سنگيني مي كرد و بسيار رنج مي كشيدم.
وقتي چشمانم را باز كردم، عده اي مرد و زن و تعدادي از برادران بسيجي را مشاهده كردم كه بعضي از آنها از گر ية من به گريه افتاده بودند . بسيار شرمنده شدم و خودم را سرزنش كردم كه چرا يك نظامي آن هم كسي كه سالياني دراز از عمر خود را همراه با رنج و مشقت زياد در جبهه ها طي كرده اكنون بايد دل گرفته و خسته به گريه نشسته و عده اي را هم به گريه نشانده باشد.
در همين حال يكي از خواهران پرستار (كه به حق اين پرستاران در تسلي دل مجروحين در جنگ و دفاع مقدس سهم بسزايي داشتند و بارها به جاي مادران و خواهران در كنار اين عزيزان دلخسته و مجروح اشك ريخته و آرام چون باران بهاري بر دل غربت زدة آنان باريده اند و سنگ صبوري پرصلابت براي آنان بوده اند. بر بالينم حاضر شد و آرام گفت: به هوش آمدي برادر ! ، خدا را شكر .صفورا چه كسي است ! ؟ تعجب كردم و علت اين سؤال را جويا شدم . او گفت زماني كه مي خواستي به هوش بيايي ، مرتب نام صفورا ر ا تكرار مي كردي. من به آن پرستار جواب دادم كه اين نام دختركي است كه من در هنگام عزيمت به جبهه در حالي كه او از درد چشم به خود مي پيچيد به او اعتنايي نكردم و براي انجام ماموريت به منطقه آمدم . او از من پرسيد كه آن دختر با شما چه نسبتي دارد ؟ و من گفتم كه او دختر دو سالة من است.
احساس كردم صبح است و هنوز نمازم را نخواند ه ام. از آن پرستار تقاضاي خاك براي تيمم كردم و گفتم من هنوز نماز صبح را نخوانده ام. او گفت اولاً الان شب است و بايد نماز مغرب و عشاء را بخواني ، ثانيا شما مدت چهار روز بيهوش بوده اي و نماز نخوانده اي!
با تشنگي زيادي كه داشتم به نماز مشغول شدم . پس از نماز پرستار پرسيد سپاهي هستي يا بسيجي؟ و از كدام واحد هستي ؟ به او گفتم من ارتشي هستم . او ابتدا باور نكرد . من با لحن تندي گفتم شلوار مرا بدهيد .
پس از آن از جيب سمت راست شلوار كارت شناسايي خودم را كه آغشته به خون خشك شده بود بيرون آوردم و به او نشان دادم . او پس از رؤيت كارت اين مسئله را پذيرفت و از اينكه من متاثر شده بودم عذرخواهي كرد.
روزها مي گذشت. تعدادي از سربازان گروهان را كه مجروح بودند به بيمارستان انتقال مي دادند كه من با ديدن آنها بسيار خوشحال مي شدم و شايد از اينكه آنها به عنوان فرزندان معنوي در كنارم بودند خوشحال و شادمان بودم .
بدترين اوقات بيمارستان براي يك مجروح غريب در يك شهرستان بدون آشنا،هنگام غروب است كه گويي تمام غم هاي عالم بر دل انسان سنگيني مي كند .
تصميم گرفتم موضوع را به خانواده ام بگويم . ابتدا با برادرم كه دانشجوي تربيت معلم بود صحبت كردم و آدرس بيمارستان را به او دادم . چند روز بعد برادرم همراه يكي از آشنايان به بيمارستان آمد . ابتدا از فاصل ة تقريباً چهار متري مرا نشناخت، خيلي ضعيف شده بودم، او صورت مرا بوسيد و بدنم را وارسي كرد ، آن گاه شروع به صحبت و احوال پرسي نمود.
يازده ماه براي بهبود جراحت من سپري شد و در نهايت به معلوليت دست راستم منجر گرديد.خدا را شكر مي كنم كه بهترين سال هاي عمر من در دوران جبهه و جنگ گذشت. بحمدالله راضي هستم و شاكر. و هر آنچه دوست خواهد همان خواهد شد.
***
ما شكوه ز دوست قدر مويي نكنيم
گويند ز دوست آرزويي بطلب
او مقصد ماست رو به سويي نكنيم
جز دوست ز دوست آرزويي نكنيم
در تاريخ 31تیرماه 1367كه مصادف با پذيرش قطعنامه 598 از طرف ايران بود، جهت ادامة درمان به تهران رفته بودم كه پس از هجوم سنگين عراق به مرزهاي م يهن اسلامي عليرغم اينكه توان و رمقي برايم نمانده بود ، به منطقة عمليات اعزام شدم و به مدت يك هفته در منطقة مريوان و ارتفاع 1500 و ارتفاع قولنجان ماندم . در همين ايام بود كه شهيد نصر اصفهاني كه در آن زمان فرماندهي گروهان دوم از گردان 127 را عهد ه دار بود در ار تفاع 1500 به شدت مجروح گشت كه همين جراحت منجر به شهادت اين عزيز درسال 75 13گرديد . خداوند همة شهداي اين مرز و بوم و شهداي ارتش و شهداي اسلام را قرين رحمت و مغفرت خود قرار دهد.
