شهید رضا خانی

کد خبر: ۱۹۲۴۱۸
تاریخ انتشار: ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۳۹ - 16February 2011

حریت زده به حرفهایش گوش می دادم. می گفت جواد اصرار دارد امشب شما را در بیمارستان ملاقات کند. صدا قطع شده بود و خاطرات مدرسه ای که مدیر آن بودم از ذهنم می گذشت و زمان به سرعت گذشت و من خود را مقابل بیمارستان دیدم. گوشه ای از راهرو روی تختی دراز کشیده و چشم انتظارم بود. نگاه که کردم دستهایش را در دستانم دیدم. اشک از گوشه چشمانش جاری بود. التماس دعا و داشت و افسوس از این که شهادت او را پنهان خود نکرده. گفت برایم دعا کنید که اگر قطع نخاع شدم بتوانم با ویلچر سر کلاس شما بنشینم. روی خط خاطرات گذشته تا صبح راه رفتم. صدای زنگ تلفن باز هوشیاری ام را با خاطراتم درهم آمیخت. برادر جواد خبر شهادتش را به من داد.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین