شهید رضا خانی
حریت زده به حرفهایش گوش می دادم. می گفت جواد اصرار دارد امشب شما را در بیمارستان ملاقات کند. صدا قطع شده بود و خاطرات مدرسه ای که مدیر آن بودم از ذهنم می گذشت و زمان به سرعت گذشت و من خود را مقابل بیمارستان دیدم. گوشه ای از راهرو روی تختی دراز کشیده و چشم انتظارم بود. نگاه که کردم دستهایش را در دستانم دیدم. اشک از گوشه چشمانش جاری بود. التماس دعا و داشت و افسوس از این که شهادت او را پنهان خود نکرده. گفت برایم دعا کنید که اگر قطع نخاع شدم بتوانم با ویلچر سر کلاس شما بنشینم. روی خط خاطرات گذشته تا صبح راه رفتم. صدای زنگ تلفن باز هوشیاری ام را با خاطراتم درهم آمیخت. برادر جواد خبر شهادتش را به من داد.
لینک کپی شد
نظر شما
