گردان110لشکر77پیروز خراسان در عملیات ثامن الائمه(ع)/3
هوا کم کم رو به روشنایی می رفت و حدود ساعت 5 صبح بود ، که این برادر با نارنجک دستی به سنگرهای استراحت عراقی می رفت و یک نارنجک به داخل آن می انداخت من هم پشت سر او می رفتم ، همین طور چند سنگر پاکسازی شده بود به سنگر آخری که رسیدیم ضامن نارنجک را درآورد که به داخل سنگر بیندازد ، یک عراقی جا مانده یا پنهان شده در سنگر به محض این که برادر پاسدار را دید که نارنجک را در دست دارد پرید و او را بغل کرد که او نارنجک را به داخل سنگر نیندازد ، برادر پاسدار هم فکر کرد عراقی قصد هجوم به او را دارد با هم گلاویز شدند .
من هم نمی دانستم چکار بکنم اگر شلیک کنم هر دو نفر کشته می شوند ، اگر نزنم مشخص نیست چه می شود ! ناگهان نارنجک منفجر شد و هر دو نفر در بغل یکدیگر تکه تکه شدند ، آن برادر پاسدار که من حتی نامش را نمی دانستم شهید و آن عراقی هم معدوم گردید . من این صحنه را هیچ وقت فراموش نمی کنم .
اما آنچه که برای شخص من بعد از عملیات ، ناراحت کننده بود شهادت سرهنگ پرویز حبرانی فرمانده مقتدر گردان 110 بود . این شهید بزرگوار که یک سال از جنگ را با رشادت و با کمترین توقّع ، پشت سر گذاشته بود ، حتی بیشتر از 100 روز هم در جبهه می ماند و به مرخصی نمی رفت .
بعد از اینکه عملیات در شمال آبادان خاتمه یافت سرهنگ حبرانی با رئیس رکن سوم تیپ 3 سرگرد اسماعیل کاظمی ( ایشان در حال حاضر سرهنگ بازنشسته است و در مشهد زندگی می کند ) در داخل یک دستگاه جیپ میول از خط مقدم جبهه و از ساحل شرقی کارون در حال بازدید بوده اند ، این فرمانده شجاع همیشه خودش رانندگی می کرد و بی سیمچی هم پشت سرش می نشست وقتی هم که گردان در پل ذهاب و گیلان غرب بود نیز خودش رانندگی می کرد . آن روز که دقیقاً نمی دانم هفتم یا هشتم مهرماه بوده که پیروزی به دست آمده بود ایشان در معیّت سرگرد کاظمی از حاشیة رودخانة کارون و از سمت جنوب به شمال در حرکت بوده اند که یک تیربارچی عراقی از آن طرف رودخانه کارون و گویا با تیربار سمینوف یا گرینوف این خودرو و نفرات را مورد هدف قرار می دهد ، سرگرد کاظمی که کنار دست او بود تعریف می کرد که گلوله به سر او ( سرهنگ حبرانی ) اصابت کرد و مغز و خون این شهید روی لباس های من ریخت ، تعادل خودرو بهم خورد و ما به داخل یک چاله افتادیم . خداوند روح این شهید بزرگوار را هم شاد بگرداند . مقبره این شهید بزرگوار در یک محل اختصاصی در خواجه ربیع مشهد می باشد .
یک خاطره دیگر از عملیات آبادان دارم ، دوستان تعریف می کردند ، یکی از پرسنل گردان در هنگام عملیات مجروح می شود و نامبرده را با آمبولانس به عقب جبهه تخلیّه می نمایند ، آمبولانس ضمن حرکت به طرف پشت جبهه با مین دشمن برخورد می نماید و این مجروح دوباره تمام بدنش مجروح و استخوان هایش می شکند اما باز هم زنده می ماند تا اینکه به شهر اهواز می رسد و در بیمارستان بستری می گردد ، ایشان و تعدادی از مجروحین دیگر را با هواپیمای سی 130 ارتش که فرماندهان ارتش را از اهواز به تهران ترابری می نمود به تهران می فرستند ، هواپیما در کهریزک تهران دچار نقص فنی می شود و با شدّت به زمین برخورد می نماید و تعدادی از فرماندهان از جمله سرتیپ ولی ا... فلّاحی جانشین رئیس ستاد مشترک ، سرهنگ نامجو وزیر دفاع ، برادر جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر ، سرتیپ فکوری فرمانده نیروی هوایی و سرهنگ کلاوهدوز قائم مقام سپاه شهید می شوند و این برادر باز هم زنده می ماند .
در اینجا انسان به عظمت خداوند پی می برد که چگونه یک نفر در عرض سه روز ، سه بار دچار سانحه می شد ولی زنده می ماند .
ای کاش اسم او را بخاطر داشتم ، زمان عملیات آبادان سال 60 بود و اکنون که این مطالب را می نویسم سال 84 است . یعنی 25 سال از آن زمان گذشته است و از قدیمی ها هم کسی در دسترسم نبود که نام او را بپرسم . در هر صورت این هم خاطره ای بود .
شهادت فرماندهان ارتش شیرینی پیروزی را بر رزمندگان تلخ کرد و این خبر ناگواری بود که همه را متأثّر نمود . دوستان در جبهه می گفتند که عراقی های مستقر در سمت غربی کارون بعد از عملیات به علامت عزا صوت قرآن از بلندگو پخش می کردند ، چون آنهایی که یک سال پیش با رقص و پایکوبی از پل مارد گذشتند و پیروزی های پی در پی خود را جشن می گرفتند دیگر هیچ کدام باز نگشتند ، یا اسیر شدند و یا کشته شدند ( این است رسم چرخ نیلوفری ) .
اما بر گردیم به دنباله ماجرای مجروحیت خودم . هواپیما بعد از دو ساعت و نیم که از ماهشهر حرکت کرد به شهر مقدس مشهد رسید ، تعدادی آمبولانس در فرودگاه مشهد حاضر بودند که سریعاً ما را به بیمارستان قائم مشهد انتقال دادند . جلو درب ورودی ساختمان بیمارستان قائم ، پزشکان و پرستاران منتظر ورود ما بودند ، برانکادر و وسایل حمل آماده بود .
ما اکثراً می توانستیم راه برویم و بیشترین مجروحیّت از ناحیّة دست و سر بود . ما را در طبقة سوم بخش جرّاحی بستری کردند . بیش از 15 روز بود که من از خانواده ام یعنی همسر و دو دخترم بی خبر بودم . آن زمان تلفن کمتر در دسترس بود و برای تماس با منزل باید به اهواز می رفتم ، در روزهای آخر هم که شدیداً درگیر بودم و فرصت تلفن نبود بنابراین بیشتر وقت ها نامه می نوشتم و کسانی که به مرخصی می رفتند به درب منزل می رساند . همه این کار را انجام می دادند ، همکاران نزدیک معمولاً برای یکدیگر از جبهه ها نامه می بردند و از منزل هم نامه می آوردند . منزل ما تلفن نداشت ، من هر وقت که می خواستم زنگ بزنم ، به مغازه دار محله مان که یک استوار بازنشسته کرمانی به نام آقای انجم شجاع و ساکن مشهد بود زنگ می زدم ، همسرم به آنجا می آمد و صحبت می کردیم .
آن روز صبح از داخل بیمارستان قائم به مغازة آقای انجم شجاع زنگ زدم و گفتم به همسرم بگویید بیاید پای تلفن ، ایشان در جواب من گفتند :
آقای کریمی، خانم و بچه های شما به اهواز رفته اند . گفتم :
برای چه کاری به اهواز رفته اند ؟ ایشان گفت :
باجناق شما با خانمش آمده بودند مشهد و یک هفته هم اینجا بودند ، همسر و بچه های شما را هم بردند . لازم به توضیح است که باجناق من ستوان یکم سعدا... زروانی فرمانده گروهان ارکان گردان 145 تیپ 3 لشکر 92 زرهی اهواز و همدوره خودم بود که در پادگان دشت آزادگان در منازل سازمانی زندگی می کرد . ایشان اهل زرین دشت فیروز کوه بودند . فاصلة جبهه تا منزلشان نزدیک بود ، جبهه آنها اطراف سوسنگرد و ارتفاعات الله اکبر بود . پادگان دشت آزادگان هم حدود 20 کیلومتر با آنجا فاصله داشت . همسرم بعداً برای من تعریف می کرد که صدای شلّیک توپخانه های خودی و دشمن را می شنیده به خصوص شب ها که گلوله منور می زدند در آسمان دیده می شده ، ایشان با این شرایط همسر و فرزندانش را در آپارتمان های 5 طبقه دشت آزادگان رها می کرد و به جبهه باز می گشت باجناق من و همسرش برای دیدار ما و زیارت امام رضا به مشهد آمده بودند و بعد از یک هفته هنگام برگشت ، همسر و فرزندان مرا هم با خود می برند . باجناقم به همسرم می گوید : شما با ما به دشت آزادگان بیایید ، من هم می روم و قاسم را (یعنی مرا ) در جبهه پیدا می کنم ، وقتی که خواست به مرخص عملیاتی برود ( که معمولاً آن زمان پس از 45 روز توقّف در جبهه 12 روز مرخصی می دادند ) به منزل ما بیاید . ضمن اینکه دیداری تازه می کنیم شما با هم به مشهد برگردید .
چون باجناقم خودرو شخصی داشت و بچه های کوچک بودند مشکلی نبود ، همسرم یک هفته قبل از آن یعنی تقریباً اواخر شهریور ماه از مشهد به اهواز حرکت کرده بود . پس از اینکه مجروح شدم باید حداقل دو هفته در بیمارستان بستری می ماندم ، چون هیچ کدام از بستگانم در مشهد نبودند همانند سال گذشته که در بیمارستان قزوین بستری بودم باز هم ملاقاتی نداشتم ، واقعاً برایم سخت بود . این بار هم حدود 40 روز بود خانواده ام را ندیدم و تکرار تاریخ این دفعه هم مهر ماه بود . آن دفعه دست راستم و این دفعه دست چپم آسیب دیده بود . دو هفته در بیمارستان قائم مشهد بستری بودم و همسرم هم بی خبر از من ، البته باجناقم به گردان ما مراجعه کرده بود و اطلاع داشت که من مصدوم شده ام اما نمی دانست که مرا به کدام یک از شهرهای ایران برده اند به همین خاطر به همسرم چیزی نگفته بود .
تقریباً یک ماه الی دو ماه بی خبری امری عادی بود . چون واقعاً شرایط آن زمان که وسیله ارتباطی کم بود به همین نحو ادامه داشت تا اینکه من از بیمارستان مرخص شدم و به منزل خودمان مراجعه کردم ، حتی کلید درب منزل را هم نداشت که بالاخره از همسایه ها یک دسته کلید گرفتم و درب را باز کردم بعد از تعویض لباس نظامی و پوشیدن لباس شخصی عازم اهواز شدم ، اما کماکان دست چپم به گردنم آویخته بود ( برعکس مهرماه سال قبل که دست راستم به گردنم بود ) ، ناگفته نماند که من با 15 روز استراحت پزشکی مرخص شده بودم و فرصت بود که به اهواز و دشت آزادگان بروم . 48 ساعت بعد به منزل باجناقم رسیدم ، همسرم به محض اینکه دستم را به گردنم آویزان دید شوکّه شد و حالش بهم خورد . من ماجرا را به طور مشروح برای او شرح دادم و چند روزی در آنجا بودم تا باجناقم از جبهه به منزل آمد و ایشان را هم دیدم . همان طور که گفتم فاصلة جبهه با منزل باجناقم حدود 20 کیلومتر بود او هر چند روز یک بار به منزل سرکشی می کرد . پس از آن من به همراه همسر و فرزندانم به اهواز رفتیم ، آن زمان قطار به اهواز نمی رفت چون در منطقة روبروی شوش دانیال فاصلة ریل راه آهن تا جبهه نزدیک بود و قطار مورد اصابت گلوله قرار می گرفت . قطارها از تهران تا اندیمشک می رفتند و بر می گشتند ، ما به شرکت های مسافربری مراجعه کردیم . شهر اهواز به خاطر نزدیکی به جبهه خیلی خلوت بود و اکثر مردم ، شهر را ترک کرده و به شهرهای امن مهاجرت کرده بودند ، گرچه در سال های بعد هم شهرهای دور مورد اصابت موشک قرار می گرفت ولی شهر اهواز ، مستقیم زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشت . آن زمان که یک سال از جنگ گذشته بود دشمن تا نزدیکی کارخانه نرود ، یعنی حدود 20 کیلومتری جنوب اهواز حضور داشت و مرتب شهر اهواز را با توپخانه دور برد زیر آتش می گرفت .
اتفاقاً آن روز که ما جهت سوار شدن به اتوبوس به ترمینال مراجعه کرده بودیم یک گلوله توپ به دیوار محوطه ترمینال خورد و دیوار را تخریب کرد این صحنه برای بچه ها واقعاً وحشتناک بود ، همة مسافرین شدیداً ترسیده بودند . در آن زمان ترمینال اهواز نزدیک به ایستگاه راه آهن و مواقع در میدان ساعت بود . آن موقع ها اتوبوس هم خیلی کم پیدا می شد و اگر هم پیدا می شد ، بلیط مشکل گیر می آمد ، مردم اهواز اکثراً شهر را ترک کرده بودند .
خلاصه بعد از چند ساعت سرگردانی بالاخره دو تا بلیط با مشکلات بسیار تهیّه کرده و به سمت تهران حرکت کردیم چند روزی را در منزل مادرم در گرمسار ماندیم و سپس با قطار به طرف مشهد حرکت کردیم .
وقتی شب فرا رسید و هوا تاریک شد کلّیة واگن های قطار در خاموشی فرو رفت . بچه های کوچک سر و صدا می کردند ، خاموشی برای همة مسافران مشکل بود در هر صورت زمان جنگ به خصوص چند سال اول کلّیة شهرهای ایران و وسایل ترابری مانند قطار خاموشی را رعایت می کردند تا از دید هوایی هواپیماهای دشمن محفوظ بمانند . من بعد از اتمام ایام استراحت پزشکی دوباره به منطقه جنوب برگشتم . وقتی به یگان مربوطه مراجعه نمودم لشکر 77 خراسان ، به نام لشکر 77 پیروز ثامن الائمه نامگذاری شده بود . منطقه آزاد شده شرق رود کارون و شمال آبادان به تیپ 40 سراب و گردان 107 ژاندارمری تحویل گردید و قرار بر این بود که لشکر به منطقة هفت تپه خوزستان نقل مکان نماید تا خود را برای یک عملیات و حملة بزرگ دیگر در غرب رودخانة کرخه وشوش آماده نماید . در آن زمان دلاورمردهای پرسنل لشکر 77 و پیروزی های بدست آمده زبان زد همه مردم در تمام ایران بود و ارتش عراق تا پایان جنگ از لشکر 77 پیروز ثامن الائمه وحشت داشت . الحق و الانصاف لشکر 77 کار بسیار بزرگی را انجام داده بود . شکست حصر آبادان سرآغاز عملیات های بزرگ دیگر شده بود .
در هر صورت لشکر و کلّیة یگان های آن در آبان ماه آن سال به هفت تپه خوزستان نقل مکان نمود تا برای یک حملة دیگر آماده شود . هنگامی که دوباره به جبهه برگشتم ، ترفیع ستوان یکمی من و شش ماه ارشدیّت در عملیات به من ابلاغ شد . اما در این عملیات لشکر 77 تعداد 176 نفر شهید 644 مجروح و 5 نفر اسیر داد ، روح پاک شهدای آزادی آبادان شاد باد .
فرماندهان ارتشی شرکت کننده در عملیات ثامن الائمه یا شکست حصر آبادان عبارتند از :
1 ـ فرمانده لشکر 77 سرهنگ شهاب الدّین جوادی ، رئیس رکن سوم لشکر سرهنگ علی صدیق زاده ، افسر عملیات لشکر سرهنگ سروری .
2 ـ فرمانده تیپ 1 سرهنگ منوچهر امینیان ، فرمانده گردان 13 سرگرد ایرائی ، فرمانده گردان 163 سرگرد حق شناس ، فرمانده گردان 178 سرگرد بوگری .
3 ـ فرمانده تیپ 2 سرهنگ منوچهر کهتری ، فرمانده گردان 22 سرگرد فیروزی ، فرمانده گردان 129 سرگرد کازرونی ، فرمانده گردان 153 سرگرد یاوری زاده .
4 ـ فرمانده تیپ 3 سرهنگ مهدی فرمنش .
5 ـ فرمانده گردان 110 پیاده سرهنگ 2 شهید پرویز حبرانی .
6 ـ فرمانده گردان 134 پیاده سرگرد جعفر صادق زاده .
7 ـ فرمانده گردان 148 پیاده سرگرد رضی ا... امیر شقاقی .
8 ـ فرمانده گردان 415 مهندس سرگرد غلامرضا صحرانورد .
9 ـ فرمانده گردان 468 مخابرات سرگرد قاسم نعمت اللهی .
10 ـ فرماندذه گردان 214 سوار زرهی سرگرد امیر فرّخی .
11 ـ فرمانده گردان 291 تانک سرهنگ 2 حسین کاشفی .
12 ـ فرمانده توپخانه لشکری سرهنگ عظیم ازگمی .
13 ـ فرمانده گروهان یکم گردان 110 ستوان یکم قاسم کریمی ( نویسنده ) .
14 ـ فرمانده گروهان دوم گردان 110 سروان حسن شمخالچیان .
15 ـ فرمانده گروهان سوم گردان 110 سروان حسین کردی مقدم .
توضیح اینکه فرماندهان گروهان های تیپ 3 را که من می شناختم سروان فریدون رمضانی ، ستوان ابوالفضل مزروعی ، ستوان لاهوتی ، ستوان ابراهیم رحیمی ، ستوان فریدون مدیرپور ، ستوان تبریزی نژاد ، ستوان فیض ، ستوان مسعود قنبری ، ستوان محمد رضا عرفانی و ستوان خانی فر بودند .
لازم به ذکر است لشکر 77 دارای 11 گردان پیاده ، 3 گردان تانک ، گردان مهندسی ، گردان مخابرات ، 6 گردان توپخانه به صورت سازمانی ، چندین گروه های توپخانه بود و همچنین تیپ 37 زرهی شیراز را در عملیات ثامن الائمه تحت کنترل و فرماندهی داشت .
صورت اسامی پرسنل کادر گروهان یکم گردان 110 شرکت کننده در عملیات شکست حصر آبادان .
1 ـ ستوان دولت آبادی ، معاون فرمانده گروهان .
2 ـ استوار جبّاری ، گروهبان دسته ادوات .
3 ـ استوار قربان جَدی ، مسئول مخابرات گروهان .
4 ـ گروهبان یکم عبّاس روح پرور ، گروهبان دسته سوم .
5 ـ گروهبان یکم منصور بیک زاده ، انباردار .
6 ـ گروهبان یکم جعفر علمدار ، اسلحه دار .
7 ـ گروهبان یکم حسن اسماعیل زاده ، گروهبان دسته دوم .
8 ـ گروهبان یکم براتعلی ایمانی ، معاون گروهبان دسته یا فرمانده گروه ادوات .
9 ـ گروهبان یکم رمضانعلی گمنام ، گروهبان دسته یکم .
10 ـ گروهبان کیومرث جهان آرا ، مسئول موتوری .
11 ـ استوار محمد علی رخشانی ، سر گروهبان .
12 ـ گروهبان عباس عسداللّهی ، فرمانده رسد خمپاره 81 میلی متری .
13 ـ گروهبان حسین راسخ ، فرمانده رسد تفنگ 106 میلی متری .
توضیح اینکه در سال 84 که این کتاب در حال نوشتن است به غیر از خود من همه پرسنل فوق بازنشسته شده اند .
لینک کپی شد
نظر شما
