خرمشهر از اشغال تا آزادي

کد خبر: ۱۹۳۷۶۹
تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ - ۲۳:۰۵ - 31May 2011

*اقدامات رژيم بعث پس از اشغال شهر

پس از اشغال شهر، رژيم بعث در مستي حاصل از موفقيت، در خرمشهر اشغال شده دست به اقدامات عجيبي زد. اقداماتي كه جز ذهن خيال‌باف حاكمان بغداد منطق ديگري نداشت. به دستور صدام، براي اداره شهر، يك عراقي به نام «حسين عطا» به سمت شهردار محمره (نامي كه رسانه‌هاي بعثي براي خرمشهر به كار مي‌بردند!) برگزيده شد و در اولين گام، مقدمات تاسيس شهرك صدام فراهم شد!
تأسيس و افتتاح مدرسه ابتدايي عرب زبان در خرمشهر با حضور وزير آموزش عراق و ساير مقامات بعثي، از ديگر اقدامات رژيم بعث براي تثبيت اشغال خرمشهر بود. تعدادي از كودكان بصره در يك اقدام نمايشي به يكي از مدارس خرمشهر منتقل شده و در حضور خبرنگاران و مقامات بعثي افتتاح اولين مدرسه ابتدايي عرب زبان در خرمشهر جشن گرفته شد! در همين راستا تعدادي از تجار بصره، بازار عربي محمره را در محل بازار سابق خرمشهر برپا كردند!
اما در حقيقت چهره ديگري داشت. «طه شكرچي» از فرمانده ها جيش‌الشعبي كه پس از اشغال خرمشهر به رياست بانك ملي عربستان آزاد (نام انتخابي حزب بعث براي استان خوزستان!) برگزيده شده بود، وظيفه تخليه كليه بانك‌هاي خرمشهر را برعهده گرفت. بانك‌هاي خرمشهر به دليل آن كه، اين شهر بزرگ‌ترين بندر تجارتي ايران (در مقطع شروع جنگ) محسوب مي‌شدند، مملو از پول و ارزهاي خارجي و طلا و جواهرات بود.
به روايت عبدالله بطاط (عكاس ارتش عراق)، «شكرچي» و نيروهاي تحت امرش بارها در حين تخليه بانك‌هاي خرمشهر و انتقال ارزهاي خارجي و طلا و جواهرات به عراق مشاهد شده‌اند.
ارتش بعث هر يك از محلات و خيابان‌هاي شهر را به عنوان پاداشي به يكي از فرماندهان خود بخشيد؛ تا با غارت اموال به جا مانده در خانه‌ها، ادارات دولتي و مغازه‌ها در شيريني اشغال خرمشهر با صدام شريك شوند. جديت فرماندهان بعثي در اين كار چنان بود كه حتي از باز كردن شير آب منازل خرمشهر و انتقال آن به بازارهاي بصره و ساير شهرهاي عراق جهت فروش نيز غافل نشدند.
از ديگر اقدامات رژيم بعث پس از اشغال خرمشهر تشكيل كميته‌اي موسوم به كميته تخليه اموال بود. پس از تشكيل اين كميته حدود 15 هزار يخچال به عراق منتقل شد. اموال و اثاثيه 25 هزار واحد مسكوني شهر به بندر بصره منتقل و پس از فروش در آن‌جا، مبلغ آن به حساب ارتش عراق واريز گرديد. 700 هزا رتن كالا به همراه 5 هزار اتومبيل خارجي كه در بندر عظيم خرمشهر تخليه شده بودند، به دست اشغالگران، به غارت برده شد، سپس سرهنگ احمد زيدان، فرمانده نيروهاي عراق مستقر در خرمشهر، دستور تخريب كامل شهر را صادر كرد و بسياري از منازل با 300 تن تي‌ان‌تي تخريب شدند.

«از: تيپ 26 زرهي
به: پايگاه آگران 401 توپخانه صحرايي
شماره منشي ح / 262
قادسيه صدام
نامه سري 1647 مورخ 6/10/(18/7/59) سپاه سوم، كه طي نامه سري 6008 مورخ 9/10 به ما ابلاغ شده. لطفا در كار انهدام تاسيسات و لوله‌هاي نفت هر يك در محور مسئوليت خود در اسرع وقت ممكن اقدام نماييد. ما را مطلع سازيد.
سرهنگ دوم ستاد»

نظاميان بعثي تنها به غارت بردن اموال مردم و تخريب آن‌ها اكتفا نكردند. ديوار نوشته‌هايي كه در دفاع از انقلاب به وسيله مدافعين شهر نوشته شده بود، بزرگ‌ترين خطر براي سربازاني بود كه چهره‌اي ديگر از ايران براي‌شان ترسيم كرده بودند، لذا دستور داده مي‌شود تمام عكس‌ها و شعارهاي فارسي را پاك كرد و سخنان صدام را جايگزين كنند.

«سري / فوري
از: لشكر زرهي
به: تيپ (...) 33 - تيپ 44 - تيپ 113
شماره ت س / ق 1/ ه‍ / ق ص 798
خواهشمند است كليه عكس‌ها و شعارهاي فارسي نوشته شده، بر روي ديوارها و تابلوهاي موجود در خيابان‌ها و محله‌هاي اصلي شهر محمره را پاك كرده و به جاي آن گفته‌هاي رئيس جمهور مبارز، صدام حسين و شعار حزب و انقلاب را ترسيم كنيد. ما را باخبر سازيد.
سرهنگ دوم عبدالمنعم عبدالطيف حسن
از طرف فرمانده سوم لشكر زرهي

بدين ترتيب بعثيان غاصب بر روي ديوارهاي خرمشهر نوشتند:

«جئنا لنبي»
آمده‌ايم كه بمانيم.

به دنبال اشغال خرمشهر، آبادان كه از مدت‌ها پيش محاصره شده بود، در خطر سقوط قرار گرفت.

*از اشغال تا آزادي

بحران سياسي در داخل و فعاليت شديد منافقين در به شهادت رساندن چهره‌هاي سرشناس انقلاب - كه نقش اساسي در جريان تثبيت نظام داشتند - از يك طرف و تلاش بني‌صدر به عنوان رئيس‌جمهور در حذف نيروهاي خط امام(ره) از طرف ديگر، باعث سقوط خرمشهر و انجام ندادن اقدامي قاطع براي شكستن محاصره آبادان شد. با اين حال براي آزادسازي خرمشهر اشغال شده، دو عمليات طراحي شد.

*طراحي چند عمليات براي آزادي خرمشهر

در شانزدهم دي ماه 1359 عمليات نصر - كه بعدها به عمليات هويزه مشهور شد- در منطقه غرب كارون و با هدف آزادسازي خرمشهر اجرا شد كه علي‌رغم موفقيت‌هاي اوليه، با شكست همراه شد. در اين عمليات تعداد بسياري از دانشجويان پيرو خط امام كه پس از آزاد كردن گروگان‌هاي آمريكايي عازم جبهه‌ها شده بودند، به شهادت رسيدند.
در بيستم دي ماه 1359 عمليات «توكل» با هدف شكستن حصر آبادان و آزادسازي خرمشهر انجام شد، كه اين عمليات نيز شكست خورد.
عمليات‌هاي ديگري نيز طراحي شدند كه در ابتدا همگي اگرچه موفقيت‌هايي داشتند، اما با خسارات فراوان و به شهادت رسيدن نيروهاي زيادي همراه بود.
درحالي كه ارتش عراق براي تصرف آبادان بر مدافعين اين شهر نيز فشار آورده بود، بني‌صدر غائله‌ چهاردهم اسفند 1359 در دانشگاه تهران را به راه انداخت و فضاي سياسي كشور بيش از اندازه بحراني شد. اين درحالي بود، كه امام خميني بر «اصلي بودن مسئله جنگ» تاكيد داشتند. سرانجام در خرداد 1360 امام، بني‌صدر را از فرماندهي كل قوا عزل كردند و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي نيز به اتفاق آرا به نداشتن كفايت سياسي بني‌صدر راي دادند. بني‌صدر معروف به (SD-LURE-1) به اتفاق رجوي با خلبان پيشين شاه به فرانسه متواري شد. صدام حسين طي مصاحبه مطبوعاتي اعلام كرد:

«چنانچه بني‌صدر تمايل داشته باشد، عراق آماده دادن پناهندگي سياس به وي است.»

بحران‌هاي سياسي متعدد و پيچيده سال 1360، از جمله شروع تروريسم كور سازمان منافقين - (شهادت شهيد بهشتي به همراه هفتاد و دو تن از يارانش در هفتم تير 1360 و شهادت محمد علي رجايي، به همراه شهيد باهنر در انفجار دفتر نخست‌وزيري در شهريور 1360) مانع از آن نشد كه مسئله مناطق اشغالي از جمله خرمشهر به فراموشي سپرده شود.
حضرت امام با ديدن مسامحه‌كاري گروهي از بقاياي مديريت بني‌صدري، قاطعانه و به طور صريح به شوراي عالي دفاع تذكر دادند:

«چرا حمله نمي‌كنيد. بني‌صدر هم، هميشه امروز و فردا مي‌كرد و مي‌گفت يك ماه ديگر طرحي داريم... اگر نمي‌خواهيد بجنگيد بگوئيد تا ما تكليف خودمان را بدانيم.»

با قاطعيت امام عمليات ثامن‌الائمه(ع) با هدف شكست حصر آبادان در پنجم مهر 1360 در شرق كارون آغاز شد و پس از چهل و هشت ساعت حصر آبادان شكسته شد.
اولين پيروزي، اميد به باز پس‌گيري خرمشهر را در ميان مبارزان در خط مقدم جبهه و مسئولين نظام افزايش داد. طعم شرين پيروزي كام خشكيده مدافعاني، كه روزي در خرمشهر مقاومت مي‌كردند، را تازه نمود، اما در همين حال خبري رسيد. خبري كه شيريني پيروزي را تلخ نمود.

«جهان آرا شهيد شد»

بعد از پايان عمليات ثامن‌الائمه(ع) فرماندهان پيروز جنگ براي ارائه گزارش و هماهنگي‌هاي لازم عازم تهران شدند. سرتيپ فلاحي جانشين رئيس ستاد مشترك، سرهنگ نامجو وزير دفاع، سرهنگ فكوري فرمانده نيروي هوايي و وزير سابق دفاع، يوسف كلاهدوز قائم مقام سپاه پاسداران، محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، در ساعت نوزده و پنجاه و نه دقيقيه روز هفتم مهرماه شصت در هفده مايلي فرودگاه مهرآباد سوار بر هواپيماي سي - 130 بر بال ملائكه نشستند و دنياي خاكي را وداع گفتند.
به علت نامشخصي چهار موتور هواپيما هم زمان خاموش شد و هواپيما سقوط كرد.

*طراحي عمليات «الي بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر

بعد از عمليات ثامن‌الائمه(ع) و شكست حصر آبادان، عمليات طريق‌القدس منجر به آزادي بستان و رسيدن به هور الهويزه شد... و عمليات فتح‌المبين (كربلاي دو) باعث آزادي غرب شوش و دزفول گرديد. بدين ترتيب زمينه براي طراحي عمليات بزرگ‌تري فراهم شد كه بيت‌المقدس نام گرفت. طراحي و انجام عمليات مقارن با حمله اسرائيل به جنوب لبنان بود.
در گوشه ديگري از دنياي اسلام از دنياي اسلام نبرد حق و باطل در گرفته بود. نام عمليات به پاس همدلي با مردم مسلمان فلسطين و لبنان «الي بيت‌المقدس» گذاشته شد تا لرزه بر اندام صهيونيسم غاصب، پدرخوانده حزب بعث عراق، بيندازد.
يك سال و نيم بود كه خرمشهر در چنگال نظاميان بعث گرفتار شده بود. ارتش عراق شهر را به يكي از محكم‌ترين مواضع خود در آورده بود. واحدهاي مهندسي سپاه سوم ارتش بعث، با تخريب بخش اعظم شهر و ايجاد ميادين وسيع مين و كانال‌هاي زيرزميني، خرمشهر را به سنگري بزرگ تبديل كرده بودند. سنگري كه از يك طرف برخوردار از اسكله و تاسيسات دريايي بود و از طرف ديگر به جاده اهواز - خرمشهر و خاك‌ريز حاشيه آن ختم مي‌شد. جاده‌اي كه تنها عارضه طبيعي قسمت وسيعي از دشت غرب كارون بود و راه‌آهن خرمشهر - اهواز در غرب آن امتداد داشت. عراق در حاشيه اين جاده، دژ محكمي احداث كرده بود، چرا كه از لحاظ تداركاتي و پشتيباني سپاه سوم عراق، نقش اين جاده بسيار مهم بود.

*خونين شهر ما مي‌آئيم

سرانجام پس از ماه‌ها برنامه‌ريزي مشترك سپاه و ارتش در ساعت سي دقيقه بامداد جمعه، ده ارديبهشت 1361، رمز عمليات «الي بيت‌المقدس» با هدف آزادسازي خرمشهر به وسيله محسن رضايي فرمانده سپا پاسداران و سرهنگ علي صياد شيرازي فرمانده نيروي زميني ارتش، از قرارگاه مركزي كربلا صادر شد.

«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم، بسم‌الله القاصم‌الجبارين يا علي‌بن ابي‌طالب(ع)»

مرحله اول عمليات «الي بيت‌المقدس» آغاز شد، طولي نكشيد كه اولين سنگرهاي نظاميان بعثي تصرف شد و رزمندگان اسلام به قسمتي از جاده‌ استراتژيك اهواز - خرمشهر دست يافتند. ژنرال‌هاي عراقي از اين سرعت عمل گيج شده بودند.
ژنرال‌هاي ارتش عراق مي‌دانستند اگر جاده خرمشهر - اهواز از دست‌شان خارج شود شكست‌شان حتمي است، لذا با تمام قوا از قسمت‌هاي باقي مانده جاده دفاع مي‌كردند، اما در مرحله دوم عمليات «الي بيت‌المقدس» كه در شانزدهم ارديبهشت 1361 با رمز مبارك يا «علي‌بن ابي طالب(ع)» آغاز شد، دژ به ظاهر تسخيرناپذير ارتش عراق درهم شكسته شد و در روز هجدهم ارديبهشت 1361 جاده آسفالته اهواز - خرمشهر از چنگ صداميان در‌آمد.
در مرحله دوم عمليات، شهر هويزه و پادگان حميد از چنگال ارتش غاصب بعث خارج گرديد، امامرحله سوم عمليات الي بيت‌المقدس به يك هفته شناسايي منطقه و تجديد قواي نيروهاي عمل‌كننده نياز داشت.
گروهي از نيروها بر اثر حملات پياپي و گرماي سوزان تابستان خوزستان اظهار خستگي كرده و تصور لغو عمليات را داشتند. در اين ميان حاج احمد متوسليان فرمانده تيپ 27 حضرت رسول(ص) در حالي كه با پاي گچ گرفته و عصا به بغل راه مي‌رفت، به روحيه دادن نيروها و توجيه وضعيت پرداخت:

«برادرها... بايد بدانيد كه عمليات به هيچ وجه لغو شدني نيست، ولو اين كه حتي يك نر هم زنده بماند. لغو عمليات نخواهيم داشت، مگر با آزادي خرمشهر... خرمشهر الان ديگر به عنوان يك سمبل مطرح شده و ما در حال حاضر در يك تنگناي سياسي هستيم و حيات سياسي اين مملكت بستگي دارد به آزاد شدن خرمشهر.
... برادران، ما وقتي از تهران آمديم، قول داديم و تا خرمشهر را از دست دشمن نگيريم، باز نگرديم... در شرايطي كه ما قصد داريم تا چند روز ديگر خرمشهر را آزاد كنيم، شنيده‌ام بعضي‌ها حرف از مرخصي و تسويه زده‌اند.
بابا ناموس شما (خرمشهر) را برده‌اند، همه چيز شما را برده اند، شما مي‌خواهيد برويد تهران چه كار كنيد. همه حيثيت ما اين‌جا در خطر است. شما بگذاريد ما برويم با آب اروند وضو بگيريم و نماز فتح را در خرمشهر بخوانيم، بعد كه برگشتيم، خودم به همه تسويه مي‌دهم. مطمئن باشيد اگر الان نتوانيم اين كار را انجام دهيم هيچ‌وقت ديگر موفق به انجام آن نخواهيم شد...»

گريه حاج احمد بلند شد، او دست‌هايش را روبه آسمان بلند كرد:

«خدايا راضي نشود كه حاج احمد زنده باشد و ببيند ناموس ما، خرمشهر ما در دست دشمن باقي مانده، اگر بنابراين است كه خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ حاج احمد را برسان»

گريه حاج احمد با گريه بسيجيان يكي شد.
وضعيت نيروهاي عراق در خرمشهر و استحامات آنان كه زير نظر مستشاران روسي و آمريكايي در راستاي طرح بيست ساله دفاع از خرمشهر به دستور صدام ايجاد شده بود، حتي فرمانده‌هان رده بالا را در حمله مرحله سوم عمليات و آزادسازي خرمشهر، دودل كرده بود.
ديگر هيچ كسي قدرت تصميم‌گيري نداشت. محسن رضايي و علي صياد شيرازي به محضر حضرت امام مشرف شدند و سختي‌هاي ورود به خرمشهر را براي امام توضيح دادند و از امام پرسيدند: حمله كنيم يا نكنيم؟

حضرت امام فرمودند: «تا توكلتان چقدر باشد.»

بلادرنگ سخن حضرت امام تأثير خود را بر جبهه‌ها گذاشت و رزمندگان آماده انجام مرحله سوم عمليات الي بيت‌المقدس شدند.
از آن طرف نظاميان بعثي نيز خوب مي‌دانستند از دست رفتن خرمشهر به منزله شكست در جنگي است كه خود آغاز كرده‌اند، لذا صدام اين موضوع را به نيروهايش متذكر مي‌شود.

سري و فوري
«از: لشكر 11
به: تيپ 9 مرزي....
براساس نامه سري و فوري قرارگاه تاكتيكي سپاه سوم به شماره 15227 مورخ 1982.5.8 متن نامه سري و فوري فرماندهي نيروهاي مسلح ارتشبد ستاد صدام حسين به شماره 3 مورخ 1982.5.8 به شرح ذيل است:
جناب فرماندهي كل قوا دستور دادند كه:
1- محمره (خرمشهر) يك منطقه استراتژيك و حياتي است و دفاع از اين منطقه در حكم اهميت دفاع از بصره و بغداد است.
2- فرماندهان سپاه، لشكرها، فرماندهي‌ يگان‌ها، واحدها، افسران و سربازان و كليه رزمندگان بايد از شهر محمره دفاع كنند و تا آخرين فشنگ و تا آخرين سرباز در شهر و ساختمان‌هاي شهر مقاومت كنند، كليه تدابير لازم براي دفاع از شهر اتخاذ شود...
فرماندهي لشكر 11


سرانجام مرحله سوم عمليات در ساعت دوازده و سي دقيقه روز شنبه، مورخ يكم خرداد ماه 1361، با رمز مبارك «يا محمد بن عبدالله (ص)»، با هدف آزادسازي خرمشهر و با توكل به خدا آغاز شد.
طولي نمي‌كشد كه ارتش مجهز عراق درهم شكست، پنج هزار نفر از نظاميان عراق خودشان را تسليم كردند، تعداد زيادي نفربر و تانك منهدم شد. نظاميان عراق در خرمشهر در محاصره نيروهاي سپاه و ارتش قرار گرفتند. چيزي تا پيروزي نمانده بود. ژنرال‌هاي نظامي عراق هرگز فكر نميكردند كه به اين زودي شكست بخورند، سرهنگ «احمد طارق زيدان الدليمي» فرمانده نيروهاي عراق در خرمشهر به هنگام فرار از ميدان نبرد روي مين رفت و به جاي او سرهنگ خميس مخيلف فرماندهي را برعهده گرفت:

«از: فرماندهي منطقه محمره (خرمشهر)
به: تيپ 9 گارد،‌تيپ پليس، تيپ مأموريت‌هاي ويژه،
تيپ 113
شماره 2:
كليه واحدهاي تحت امر خود اعم از ارتش خلقي، پليس و مأمورين ويژه را جمع‌آوري كرده، هيچ يك از آن‌ها را رها نكنيد محاصره را شكسته و دست به دست ستون پياده - مكانيزه در حال پيش‌روي از طريق دهكده وليعصر بدهيد. شكستن محاصره از سمت چپ جاده‌ محمره - الشلامجه (شلمچه) صورت مي‌گيرد.
سرهنگ ستاد خميس مخيلف
فرماندهي محور محمره (خرمشهر)

اما براي اجراي اين فرمان‌ها ديگر دير شده بود. ارتش مجهز عراق متلاشي شد. نظاميان عراق كه «آمده بودند، تا بمانند»؛ يا تسليم مي‌شدند، يا فرار مي‌كردند.
صدام حسين در كاخ مجلل رياست جمهوري مدام راه مي‌رفت. لحظه‌‌اي مي‌نشست، دوباره اضطراب وجودش را فرا گرفت و بلند مي‌شد.
صداي چكمه‌هايش سكوت را مي‌شكست و زير لب فحش مي‌داد.
ژنرال‌هاي ارتش عراق خبردار سربه زير انداخته بودند. كسي را ياراي سخن گفتن نبود.
صدام مدام سيگار دود مي‌كرد. خبرهاي بدي از خرمشهر مي‌رسيد.

سرهنگ زيدان، فرمانده نيروهاي خرمشهر، خبري را به صدام مخابره كرد:

«قربان ايرانيان آمدند»

حال صدام بدتر شد. پزشك مخصوص صدام فوري احضار شد و به صدام آمپول و مسكن تزريق شد.
ناراحتي‌اش ترس بر اندام ژنرال‌ها انداخت.

- صدام: ترسو!! چرا فرار كردي؟

- يكي از فرماندهان: اولاً من فرار نكردم، ثانياً‌ترسو كسي است كه با حمايت يك هنگ كامل از نيروهاي ويژه به منطقه مي‌آيد.

صدام برافروخته شد. با اشاره صدام آجودان مخصوصش با شليك گلوله‌اي فرمانده را نقش زمين كرد. لحظه‌اي بعد خبر آوردند كه سرهنگ زيدان فرمانده نيروهاي مستقر در خرمشهر به هنگام فرار روي مين رفت. صدام باز هم عصباني‌تر شد. او مدام شراب مي‌نوشيد و فرياد مي‌زد:

«جوخه‌هاي اعدام صحرايي تشكيل دهيد. هر افسر يا سربازي كه فرار كند، بدون كوچك‌ترين سؤال تيرباران‌شان كنيد.
آه... محمره از دست رفت. واي از دست اين افسران بزدل؛ آن‌ها مرا فريب دادند. اي محمره (خرمشهر) به خدا سوگند تمام اين فرماند‌هان ترسو را خواهم كشت.»

دستور صدام بلافاصله به فرمانده‌هان نظامي مستقر در جبهه خرمشهر ابلاغ مي‌شود:

«سري و فوري
از: فرماندهي نيروهاي پليس در محمره (خرمشهر)
به: كليه يگان‌هاي تابعه
شماره 1973
نامه ل 11 سري و فوري 1230 مورخه 61.2.20 كه به وسيله نامه فرماندهي منطقه محمره (خرمشهر) سري و فوري اس/ق ص/ 7433 مورخ 61.2.21 به اين يگان ابلاغ شده به شرح زير است:
هر افسر و سربازي كه از ميدان نبرد فرار كند، فوراً‌ اعدام مي‌شود. كليه فرماندهان مؤظفند اين دستور را اجرا نمايند چنان‌چه در اجراي اين امر ترديد به خود راه دهند، عواقب امر به عهده خود آنان خواهد بود و خود در معرض اعدام قرار خواهند گرفت.
مراتب جهت اجرا و اعلام نتيجه
سرهنگ دوم پليس غانم يوسف احمد
فرمانده نيروهاي پليس محمره (خرمشهر)»

تسليم شدن يا مرگ؛ دو راه پيش‌روي نظاميان اشغال‌گر بود. به دنبال شكست سنگين فرمانده سپاه سوم ارتش عراق سرلشكر ستاد صلاح قاضي، سراسيمه و مستأصل دستور عقب‌نشيني نيروهاي محاصره شده خود را به داخل خاك عراق صادر كرد. بسياري از نظاميان ارتش عراق به آب‌هاي پرتلاطم اروند رود زدند.
صلاح قاضي، فرمانده سپاه سوم، در حالي كه پنج مدال شجاعت اعطايي از صدام حسين به سينه داشت، سينه‌اش آماج گلوله‌هاي سربي گرديد. در حقيقت صدام به سوگندش وفا كرده و همه فرماندهان ترسويش را به دست مرگ سپرده بود.

*فتح خرمشهر به روايت شهيد صياد شيرازي

بيش از بيست و سه روز از نبرد شبانه‌روزي بيت‌المقدس سپري شده بود و با آن كه حدود 5 هزار كيلومتر از خاك ميهن اسلامي آزاد شده بود، هزاران اسير از دشمن گرفته بوديم و در بعضي نقاط حتي به نقطه صفر مرزي رسيده بوديم. هنوز خرمشهر آزاد نشده بود و به همين دليل فكر مي‌كرديم كه كاري انجام نشده است. از سوي ديگر در آخرين جلسه‌اي كه با فرماندهان رده بالا داشتيم، بعضي از فرماندهان لشكرها، به علت دادن تلفات سنگين در اين ايام نفس‌گير، به وضوح مي‌گفتند كه ديگر نمي‌توان به آنان، لشكر گفت، زيرا اكنون فقط استعداد يك گردان را داشتند؛ نظر بيش‌تر فرماندهان بر اين بود كه فرصتي دو ماهه داده شود تا يگان‌ها بازسازي و تقويت شوند.
در آن لحظات سخت، نظر قرارگاه كربلا بر اين بود كه يگان‌هاي خودي براي آزادسازي خرمشهر، وارد اين شهر شوند. اولين نقطه‌اي كه براي ورود به خرمشهر در نظر گرفته شده بود، منطقه شمال شهر بود، ولي دشمن چندين رديف خاك‌ريز و كانال و سيم خاردار و ميدان مين در آن منطقه احداث كرده بود و ورود از شمال خرمشهر براي نيروهاي اسلام، خودكشي محض به شمار مي‌رفت، در نتيجه قرارگاه كربلا براي حفظ جان پرسنل تحت امر خود، در قرارگاه نصر، اعلام نمود كه از حمله منصرف شوند.
در چنين اوضاعي، اگر به يگان‌هاي خود، فرصتي دو ماهه براي بازسازي مي‌داديم، زمان در اختيار دشمن قرار مي‌گرفت و آنان بيش از اين، از فرصت استفاده مي‌كردند؛ اگر هم عمليات را متوقف مي‌كرديم، عملاً كاري انجام نداده بوديم.
در همين‌ گيرودار، طرح عملياتي جديدي در قرارگاه كربلا مطرح شد. اين طرح بسيار نو بود و پيش‌تر در شوراهاي ستاد و جلسات فرماندهان مطرح نشده بود. من بلافاصله با سرلشكر رضايي درباره اين طرح صحبت كردم و حاصل مذاكره اين بود كه ابلاغ اين طرح به فرماندهان ارتش و سپاه، ممكن است با عكس‌العمل آنان همراه شود. با اين حال، من مسئوليت ابلاغ اين طرح را به فرماندهان به عهده گرفتم و به فرماندهان عمل‌كننده در عمليات بيت‌المقدس ابلاغ كردم كه رأس ساعت (معين) در محل سنگر كوچكي كه در نزديكي جاده‌اي اهواز - خرمشهر داشتيم، حضور به هم رسانند.
فرماندهان رأس ساعت مقرر، در آن سنگر كوچك و اريك جمع شدند و من با توكل به خدا و پس از قرائت دعاي فرج امام زمان (عج) در حالي كه تلاش مي‌كردم بر خود مسلط باشم، با صداي بلند، شمرده و قاطع اعلام كردم كه دستور فرماندهي قرارگاه كربلا را به شما ابلاغ مي‌كنم و چنين كردم.
فرماندهان با شنيدن اين طرح در سكوت پر معنا فرو رفتند. خدا خدا مي‌كردم كه هر چه زودتر جلسه به پايان برسد و آنان براي اجراي طرح، از جلسه خارج شوند. در آن لحظه احساس كردم كه چشمان فرماندهان به روي يكديگر مي‌لغزد و هر كدام انتظار دارند كه ديگري لب به اعتراض بگشايد، يا در اين باره سوالي از من بكند.
ناگهان يكي از فرماندهان سپاه (شهيد حاج احمد متوسليان) دست بلند كرد و گفت:

جناب سرهنگ شيرازي اين چه طرحي است كه شما مطرح كرديد؟ چرا طرح‌هايي كه قبلا درباره آنها صحبت شده بود،‌ مطرح نشد؟

با شنيدن اين حرف در حالي كه كمي هيجان زده شده بودم و سعي كردم خود را آماده كنم، خيلي جدي و محترمانه گفتم: شما مگر توجه نفرموديد كه در مقدمه عرايضم چه گفتم. بنده دستور فرماندهي قرارگاه كربلا را به شما ابلاغ كردم. اگر ابهامي در دستور داريد،‌ آن را تكرار كنم.

ايشان با چهره‌اي محجوب سر را به زير انداختند و چيزي نگفتند، ولي از حركت و نوع صحبت، حتي نگاه‌شان مشخص بود كه قانع نشده‌اند. من هنوز حركت‌هاي او را زير چشمي زير نظر داشتم كه نفر دوم يعني شهيد حاج حسين خرازي برخواست و اعتراضي مشابه اعتراض احمدمتوسليان ابراز كرد. باز هم با لحن جدي، ولي هيجان زده‌تر از قبل، به گونه‌اي كه خودم احساس كردم از هيجان (يا حتي خشم) صدايم دورگه شده است، به ايشان عرض كردم.
واقعا عجيب است آقاي خرازي، با اين كه من در مقدمه اعلام كردم كه فقط دستور قرارگاه كربلا را ابلاغ مي‌كنم، برادران توجه دارند و سؤالات مي‌كنند كه مغاير تدابير فرماندهي است.
ايشان هم سر را به زير انداختند و ديگر سخني نگفتند. باز هم سكوت سنگيني بر فضاي سنگر حاكم شد. من سريع خداحافظي كردم كه كار به همان جا ختم شود و ديگر كسي سؤال نكند، ولي ناگهان يكي از فرماندهان ارتش (سرهنگ محمد زاده كه خود از اعضاي حساس فرماندهي قرارگاه كربلا بودند) بالحني مودبانه گفتند: جناب سرهنگ شيرازي باعرض معذرت ما در جلسات مشورتي راهكارهاي مختلفي ارائه كرده بوديم مطلبي كه شما فرموديد غير از آن كارهاي قبلي بود.
اين سؤال سرهنگ محمدزاده واقعا مرا حيرت‌زده كرد چون انتظار نداشتم يكي از فرماندهان ارتشي كه به اصول مديريت و فرماندهي آشنا بوده اين سؤال رااز من بكند. نمي‌دانستم چه بگويم. ناگهان مطلبي از نظرم گذشت كه به يقين از الطاف الهي به من بود. بلافاصله در حالي كه زير لب اسم خدا را مي‌آوردم گفتم: جناب سرهنگ شما كه استاد دانشكده فرماندهي و ستاد هستيد مگر نمي‌دانيد كه فرمانده در اتخاذ تصميم يا يكي از راهكارهاي پيشنهادي را مي‌پذيرد يا تلفيقي از آنها را و اگر ضرورت داشته باشد هيچ كدام از آنها را نمي‌پذيرد و در نهايت تدبير تازه‌اي مي‌انديشد و راهكار تازه‌اي مطرح مي‌كند اين همان راهكار تازه است.
ايشان بلافاصله عذرخواهي كردند و ديگر سخني نگفتند. مناظره‌ي من و سرهنگ مجالي براي سوال چهارم باقي نگذاشت. اگر نفر چهارمي پيدا مي‌شد و سؤالي مي‌كرد ممكن بود نتوانم به او جوابي بدهم. در اين حال متوجه شدم كه اولين هم رزم پاسدار من برادر رحيم صفوي به من اشاره مي‌كند، از اشارات او فهميدم كه خيلي هيجان زده شده‌ ام و با عصبانيت صحبت مي‌كنم سعي كردم برخود مسلط شوم. ديگر خيالم راحت شده بود كه كسي سؤال ندارد كه ناگاه احمد متوسليان براي بار دوم از جاي خود بلند شد و زبان به سخن گشود. پيش از اين كه حرفي بزند شديدا احساس خطر كردم و با خود گفتم كه ديگر جوابي براي سؤال جديد از او نخواهم داشت ولي احساس كردم كه صداي او آرام است.

جناب سرهنگ سوء تفاهمي نشود من منظوري نداشتم... ما تابع دستور هستيم.

حرف‌هاي متوسليان آنقدر به من آرامش دادكه اين بار از خوشحالي هيجان زده شودم و احساس كردم كه ديگر مشكل رفع شده است با پايان گرفتن صحبت ايشان گفتم:

پس معطل چي هستيد؟ ما وقت زيادي براي اجراي ماموريت نداريم.

فرماندهان همگي از جا برخاستند و با سرعت سنگر را تخليه كردند. وقتي در سنگر تنها شدم رو به سوي آسمان كرده در حالي كه بي‌اختيار اشك مي‌ريختم گفتم: خدايا آبرو و حيثيت خودم را پاي ابلاغ اين دستور ريختم. اگر اين طرح موفق نشود چگونه قادر خواهم بود دستورات بعدي را صادر كنم؟
مسئله قابل بحث در اين مرحله، اين بود كه تصميم مذكور را من و برادر رضايي گرفته بوديم ولي من در زمان ابلاغ، نه از نظام فرماندهي بلكه از مقام يك پيك اين ماموريت را ابلاغ كردم.
طرح عملياتي كه به فرماندهان ابلاغ شده بود اين بود كه نيروهاي مركب ارتش، سپاه و بسيج، از سه محور موازي و متصل به هم در محدوده شلمچه - پل نو وارد عمل بشوند و با رسيدن به اروند، خرمشهر را محاصره كنند.(هر چند كه اين محاصره كامل نبود زيرا خرمشهر از جنوب به اروند و ام الرصاص متصل بود و دشمن در آنجا حضور داشت و مي‌توانست نيروهاي خود را از آن طريق پشتيباني كند.
ساعت ده شب سوم خرداد عمليات طبق برنامه از سه محور آغاز شد. در محور سمت راست تيپ 2 لشكر 21 حمزه با تيپ 27 محمد رسول‌الله سپاه، سازمان يافته بودند كه در همان ساعات اوليه موفق به شكافتن ديوار دفاعي دشمن شدند ولي عراقي‌ها در محور ديگر به شدت دفاع كردند. در اين وضعيت لشكر 21 حمزه و تيپ 27 محمد رسول‌الله از دو محور در تيررس ديد دشمن قرار داشتند و برادر متوسليان،مرتب فرياد مي‌زد كه چرا محورهاي ديگر به او ملحق نمي‌شوند.
درگيري دومحور تا ساعت چهار و سي دقيقه به شدت ادامه داشت و عراق با تمام توان مقابله مي‌كرد. خطر ديگري تيپ 2 لشكر 21 و تيپ 27 محمد رسول‌الله را تهديد مي‌كرد. به تدريج ياس بر من مستولي مي‌شد از سويي خستگي من آنچنان مفرط بود كه توان بيدار ماندن نداشتم. وقت اذان صبح بود كه تصميم گرفتم پس از اداي فريضه‌ نماز، دقايقي دراز بكشم.
نماز را با دلي شكسته و با دنيايي طلب و استغاثه به پايان بردم و در وسط اتاق جنگ و زير نورافكن‌ها دراز كشيده و بي‌درنگ به خواب رفتم.
ناگهان سراسيمه از صداي بي‌سيم‌ها از خواب پريدم. نگاهي به ساعت انداختم فقط بيست دقيقه خوابيده بودم. بادقت به صداي بي‌سيم گوش كردم صداي تكبير بلند شده بود و يكي از محورهاي ديگر توانسته بود پس از نبردي سنگين ديوار دفاعي دشمن را فرو ريخته داخل شود.
با رسيدن اين خبر به رزمندگان درگير، روحيه آنان تقويت شد و توانستند خود را به رودخانه اروند و نهر خين برسانند. ساعت شش و سي دقيقه‌اي صبح خبر دادند كه يك فروند هلي‌كوپتر دشمن به وسيله آرپي‌جي هفت يكي از رزمندگان مورد هدف قرار گرفته منهدم شده است.
خوشبختانه فيلمبرداري توانسته بود از آن صحنه فيلم بگيرد. (بعدها خود من بارها آن صحنه را در صدا و سيما تماشا كردم) ساعت هفت بامداد حاج حسين خرازي به وسيله بي‌سيم از قرارگاه مجوز حمله به خاكريز دشمن را گرفت. او مي‌خواست با هفتصد نفر به قلب دشمن بزند ولي چون از وضعيت پرسنلي و تجهيزات خبر نداشتيم اعلام مخالفت نموديم. دقايقي بعد شهيد خرازي بار ديگر درخواست كرد و ما پس از شور كوتاه و با توجه به اصرار ايشان و با محاسبه اين كه نيروهاي ما در موقعيت تك قرار داشتند و دشمن در حال فرار بود با درخواست ايشان موافقت كرديم.
هنوز نيم ساعت از صدور اين دستور نگذشته بود كه شهيد خرازي با قرارگاه تماس گرفت و با هيجان خاصي گفت كه تا چشم كار مي‌كند عراقي‌ها را مي‌بينم كه دست‌ها را بالا برده‌اند و مي‌خواهند تسليم شوند. او از قرارگاه خواست كه براي تائيد اين خبر يك فروند هلي‌كوپتر به منطقه اعزام شود. بلافاصله دستور پرواز هلي‌كوپتر صادر شد و خلبان هوانيروز با مشاهده‌ ميدان نبرد در حالي كه بيش‌تر از شهيد خرازي هيجان داشت گفت كه تا چشم كار مي‌كند نيروهاي عراقي دست‌ها را بالا برده‌اند و مي‌خواهند تسليم شوند.
وقتي اين خبر تائيد شد در مشورتي فوري، به اين نتيجه رسيديم كه با هفتصد نفر نمي‌توان اين همه اسير را جمع‌آوري كرد. ناگهان به لطف خدا جرقه‌اي در ذهنم روشن شد و دستور قرارگاه را به اين صورت به يگان‌هاي درگير اعلام كردم:

همه رزمندگان مستقر در غرب خرمشهر به صورت دشتبان از طرف اروند و در امتداد جاده خرمشهر به طرف اهواز صف بكشند و باعلامت دست عراقي‌ها را به سمت اهواز هدايت كنند.

رزمندگان ما با اشاره دست چنين كردند و عراقيان سمعا و طاعتا به درخواست نيروهاي ما عمل كردند و به راحتي و بدون ايجاد مزاحمت به اسارت نيروهاي ما در آمدند.
ساعت ده صبح نيروهاي پيش رو اعلام كردند كه ديگر در خرمشهر نيروي عراقي وجود ندارد و فرمان ورود به خرمشهر با احتياط صادر شد.

*خرمشهر را خدا آزاد كرد

ساعت پانزده و پنج دقيقه بعد از ظهر همان روز صداي راديو و مارش عمليات در گوش همه ملت ايران پيچيد و تا هميشه جاودانه شد:

شنوندگان عزيز توجه فرماييد، شنوندگان عزيز توجه فرماييد:
خرمشهر شهر خون، آزاد شد.

خرمشهر كه پانصد و هفتاد و پنج روز در اشغال نظاميان غاصب عراق بود در ساعت سيزده و پنجاه دقيقه روز سوم خرداد به آغوش ملت مسلمان ايران بازگشت و عمليات بزرگ الي بيت‌المقدس پس از بيست و پنج روز نبرد و شهادت به فتح عظيمي منتهي گشت.
و امروز كه بعد از پيروزي قدم به شهرمان گذاشته‌ايم اين چهارمين نفري است كه استخوان‌هايش پيدا مي‌شود. وقتي استخوان‌هاي دوستم را پيدا كردم براي لحظه‌اي گريستم و در برابر خدا زانو زدم و زمين را به شكرانه امانت‌داري‌اش بوسيدم. برادر كوچكم همراهم بود. او را آورده بودم تا با واقعيت‌هاي جنگ آشنا شود. مدتي را در راهروهاي زيرزميني و سنگرهاي دشمن قدم زديم. براي او حماسه جوانان شهر رامي‌گفتم كه چگونه فرزندان اسلام در غربت، رقص مرگ مي‌كردند... قدم به قدم پوكه‌هاي ژ3 روي زمين ريخته بود. سر اين كوچه پوكه‌هاي شليك شده از طرف ما بود و سركوچه آن طرف تر، پوكه‌هاي كلاشينكف عراقي‌ها.
بيست و يك ماه پيش در و ديوار خانه‌هاي اين جا شاهد يك جنگ خونين اما سخت بود و امروز ما آمده‌ايم كه اگر خدا كمك كند جنازه‌ يكي از قربانيان اين جنگ را بيابيم.
آهسته كوچه‌ها را پشت سر گذاشتيم به خانه‌اي نزديك شديم كه هنوز فرياد وحشتناك عراقي‌ها را از آنجا به خاطر داشتم. جلوي خانه استخوان‌هاي محمود (محمود رضا دشتي از مدافعان خرمشهر، كه در زمان ورود نظاميان اشغالگر به خرمشهر به شهادت رسيد و بدن او را در طي بيست و يك ماه اشغال خرمشهر در منطقه باقي مانده بود) را پيدا كردم و آنطرف‌تر ساعت مچي او را داخل جيب شلوارش چند تير ژ3 بود و بلوز سفيد و پيراهن سفيد او را بعد از دو سال هنوز سرجايش بود. يك لنگه كفش او را زير درخت فرسوده خرما پيدا كردم. در كنار او 6 گلوله آر‌پي‌جي كه از پشت بام خانه روبرو شليك شده بود. در دل زمين فرو رفته بود. در آن لحظه زانوهايم سست شد و اشك چشمانم را گرفت. زمين را بوسيدم، زيرا عهد كرده بودم كه اگر به خرمشهر زنده رسيديم بروم جاهايي كه دوستانم شهيد شده‌اند وخاك مقدس‌شان را زيارت كنم. به ياد مادر سعيد افتادم. آن روز كه من جنازه سعيد را در جبهه آبادان جا گذاشتم مادر سعيد به صمد گفت:‌كاش بند پوتين سعيد را برايم مي‌آوردي. تا من لااقل يك يادگار از پسرم داشته باشم. (ياداشت‌هاي خرمشهر، قسمتي از نامه‌هاي شهيد بهروز مرادي،‌ص 30
مسجد جامع بعد از ماه‌ها اسارت دوباره صداي شادي و هلهله‌ رزمندگان را مي‌شنود صداي اذان بلند مي‌شود. بايد نماز گذارد نماز شكر به شكرانه پيروزي.
چرا كه
هرگز نام تو اين سان خرم نبود،‌و شهر نبوده
و هرگز تو
اين سان آباد نبودي
چون اكنون كه خرابه‌اي بيش نيستي

*بازتاب عمليات در رسانه‌هاي جهان

رسانه‌هاي خبري دنيا در ابتدا تمايلي به آشكار سازي پيروزي عظيم سپاه اسلام نداشتند. شبكه NBC آمريكا پس از آغاز عمليات "الي بيت‌المقدس " در خبري درباره آن چنين گفت: عراق ادعا كرده است كه در درگيري‌هاي امروز پيروز شده و منطقه‌اي را كه از دست داده بود دوباره به چنگ آورده است.
خبرگزاري يونايتد پرس در روزهاي بعد درباره نبرد نيروهاي اسلام و ارتش بعث بر دروازه‌هاي خرمشهر چنين گزارش داد: ايران و عراق در نبردي شديد كه مي‌تواند تعيين كننده‌ترين نبرد در نوزده ماه گذشته باشد درگير شده‌اند.
راديو رژيم صهيونيستي نيز در اين باره نبردهاي اطراف خرمشهر را سرنوشت ساز خواند و اعلام كرد نتايج اين نبرد مي‌تواند به شكست يا پيروزي يكي از طرفين منجر شود.
خبرنگار روزنامه انگليسي فاينشنال تايمز، خرمشهر را كليد پيروزي در جنگ توصيف كرد و افزود اگر نيروهاي ايراني بتوانند به خرمشهر دست پيدا كنند آنگاه اين پيروزي نشانه شكست كامل عراق در جنگ خواهد بود.
به دنبال شكست ارتش عراق در خرمشهر خبر آزادي خرمشهر به تمام دنيا مخابره گرديد و آبروي سردار قادسيه ريخته شد:
سقوط خرمشهر، يعني سقوط آخرين و مهمترين افتخار جنگ عراق كه ايراني‌ها با بازپس گرفتن آن، اين برگ برنده را كه به وسيله آن عراق مي‌كوشيد ايران را به پاي ميز محاكمه بكشاند، از دست بغداد بودند.
صدام چنان خشمگين بود كه وقتي خبر سقوط خرمشهر برايش ارسال شد دستور داد چند تن از فرماندهان را به جرم سهل انگاري در اجراي فرامين اعدام كنند. تعدادي از فرماندهان را نيز براي اعطاي مدال به كاخ رياست جمهوري دعوت كرد.
فرماندهاني كه با دست خالي از خرمشهر بازگشته بودند فرماندهاني كه 19414 نفر از سربازانشان اسير، 16 هزار نفر از نيروهاي تحت امرشان كشته شده و 63 فروند هواپيما و هليكوپتر و بيش از 500 دستگاه تانك و نفربرشان در خرمشهر نابود شده بود. فرماندهاني كه 170 دستگاه تانك و نفربر و خودرو نظامي سالم نيز براي سپاه اسلام به غنيمت نهاده بودند.
صدام در سخنراني خود خطاب به فرماندهان عراقي نبرد خرمشهر اعلام كرد:

من از مقاومت شما در خرمشهر راضي نيستم. اين مدال ها براي تسكين افكار عمومي است. آرزو مي‌كردم در خرمشهر كشته مي‌شديد و عقب نشيني نمي‌كرديد. آيا شما واقعا شايستگي دريافت نشان شجاعت را داريد؟ نه اصلا نداريد! وجدان من ‌آرام نخواهد شد مگر سرهاي له شده شماها را زيرشني تانك ها ببينم.
اي واي خرمشهر از دست رفته؛ چگونه آن را دوباره بگيريم؟
و از خشم ليواني را كه جلوي دستش بود با شدت به ميز كوبيد كه تكه‌هاي آن در كف سالن پخش شد.
سرتيپ ستاد ساجت الدليمي: قربان!! ببخشيد!!

صدام: ساكت باش بي شعور،... همه شما مستحق اعداميد، چرا عليه ايرانيان از سلاح شيميايي استفاده نكرديد؟

يكي از افسران: قربان در اين صورت سلاح شيميايي بر

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین