پيدايش جنبش صهيونيسم؛ روند تاريخي گذار از صهيونيسم فرهنگي به صهيونيسم سياسي/قسمت اول
مقدمه
استراتژي قدرتهاي بزرگ را که همواره متناسب با اقتضائات نظام بين الملل با ظاهري متغير، ولي ماهيت ثابت ارائه مي شود، مي توان بررسي کرد. قدرتهاي بزرگ در دوره هاي زماني گوناگون با استفاده از تاکتيکها و استراتژيهاي متناسب با ساختار نظام بين الملل، فرايند توسعه طلبي خود را پيش برده اند. توسعه طلبي آنها تا پيش از قرن بيستم، در قالب فتح سرزمينها و امپرياليسم نظامي نمود داشت.
از اوايل قرن بيستم به بعد، ماهيت استراتژي قدرت هاي بزرگ، تغيير کرد و کشورهاي قدرتمند اروپايي و آمريکا به جاي بهره گيري از ابزارهاي مستقيم سلطه، به ابزارهاي کم شدت و نرم روي آوردند. پس از اين تاريخ، مفاهيم استراتژيکي اي، چون: «منطقه نفوذ»، «قيموميت»، «تحت الحمايگي» و«کاپيتولاسيون»، در عرصه نظام بين الملل شکل گرفت و به محور سياستهاي بازيگران اصلي قدرت تبديل شد. بنابراين، منافع دولتهاي استعمارگر جهان را از اين رهگذر مي توان بازخواني کرد.
پس از جنگ جهاني اول و شکست امپراطوري عثماني، قيموميت فلسطين که در قلمرو عثماني بود، به انگليس واگذار شد. اين وضعيت با توجه به دوره هاي سه گانه مقاومت اعراب و مسلمانان، زمينه را براي عملياتي کردن مفاد کنفرانس «بال» و تاسيس دولت يهودي در سرزمين فلسطين فراهم ساخت. بدين ترتيب، يکي از دستاوردهاي جدي قيموميت، تامين منافع دراز مدت انگليس و قدرتهاي همسو در خاورميانه بود. انگليس و دولتهاي همسو با به کار بستن تدبيرهاي پيدا و پنهان تلاش کردند در پرتو ايجاد مقدمات تاسيس اسرائيل در اين منطقه، منافع خود را براي هميشه تامين کنند.
در روايتي ديگر، شکل گيري اسرائيل جلوه اي صرفا مذهبي دارد. تشکيل اسرائيل در 1948م. در واقع، بازتأسيس حکومت باستاني يهود است که در سده پنجم قبل از ميلاد نابود گرديد. مفاد بيانيه «بيلو» نيز ناظر به همين ادعاست: «کشوري که نياکان و پدران ما درآن ساکن بودند».(1) بنظر مي رسد اين دو روايت از بنيان گذاري اسرائيل در خاورميانه، مکمل همديگر است. بررسي پوشش مذهبي براي فعاليت هاي عده اي از خاخام هاي يهود نيز راهکاري براي آشنايي بيشتر با شکل گيري ساختار سياسي صهيونيسم بشمار مي رود. هر دو روايت از شکل گيري دولت يهودي در فلسطين، درست است و هيچگونه تضادي باهم ندارند، بلکه مکمل هم هستند: يکي ابزار اسطوره سازي است و ديگري، ساختار پنهان اين واقعيت. بنظر مي رسد براي فهم اين دو بيان از شکل گيري جنبش صهيونيسم، بايد به پرسشهاي زير پاسخ گفت:
1. ساختارهاي زيرين و اهداف مترتب بر شکل گيري جنبش صهيونيسم در خاورميانه چيست؟
2. مفهوم صهيونيسم چيست و ارکان و مولفه هاي اصلي آن کدام است؟
3. عوامل و زمينه هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي اثر گذار در شکل گيري جنبش صهيونيسم کدامند؟
4. ميان صهيونيسم به منزله يک جنبش سياسي با اعتقادات مذهبي دين يهود چه ارتباطي برقرار است(رابطه واقعيت با حقيقت)؟
5. نقش قدرتهاي بزرگ در پديد آوردن اين جنبش در چه مقياسي قابل بحث است؟
6. خاورميانه براي قدرتهاي بزرگ چه اهميتي دارد؟
جنبش صهيونيسم را بايد در درون پارادايم واقع گرايي انتقادي بررسي کرد. ميان واقعيت اسطوره اي اين جنبش که جلوه اي ديني به خود گرفته، با بنيادهاي سياسي پنهان که براساس آن بنا شده است، تمايزي جدي وجود دارد.
1. الگوي تحليل و چارچوب نظري
واقعيتها در بيشتر موارد، با اسطوره ها آميخته اند. اسطوره ها با سخت کردن واقعيت و ايجاد دنياي مجازي، از يک سو، راه دستيابي به معرفت صحيح را بر روي انسان مي بندند، و از سوي ديگر با وارونه کردن واقعيت، مصلحتها را جانشين واقعيت مي سازند، بدين معنا که اسطوره ها، با واسطه سازي، رابطه انسان را با واقعيت غير مستقيم مي کنند.
الگوي تحليل اين پژوهش، واقع گرايي انتقادي روي باسکار است که پس از تبيين آن، مباحث را در قالب آن پيش خواهيم برد. واقع گرايي انتقادي، الگويي نظري براي معرفت است که براساس آن، معرفت مستقيم به جهان خارج، تنها با تاملات انتقادي در واقعيتهاي جهان، به دست ميآيد.(2) بنابراين، تلاش خواهيم کرد در چارچوب نظري واقع گرايي انتقادي با تمرکز بر اسطوره جنبش صهيونيسم مسيحي و برشمردن فهرستي از ويژگيهاي واسطه گونه و نيز عملکرد آن در جهان امروز، به واسطه زدايي ميان انسان سياست پژوه و واقعيتهاي سياسي نظام بين الملل بپردازيم. واقع گرايي انتقادي در اين پژوهش به کوششي پيوسته براي ناب کردن واقعيت گفته مي شود؛ واقعيتي که در روابط بين الملل، قدرت محور است و از وجود دستان پيدا و پنهان قدرتهاي بزرگ در پس تحولهاي منطقه اي و بين المللي حکايت مي کند.
روي باسکار از بنيانگذاران نظريه «واقع گرايي انتقادي» در دهه 1970 است (3) که ره يافتي فلسفي با روش علمي اجتماعي در نقد اثبات گرايي، تجربه گرايي، پساساختارگرايي، نسبي گرايي و تفسير گرايي به شمار مي رود. براساس هستي شناسي فلسفي که در واقع گرايي انتقادي وجود دارد، چيزي واقعي است که پيامدهاي مادي قابل مشاهده داشته و بطور علّي موثر باشد؛ مانند ميدان مغناطيسي، بيکاري و فقر.(4) براين اساس از آثار هر واقعه اي بايد به درون و حقيقت آن نفوذ کرد؛ چون معرفت درست تنها به اين صورت امکان پذير است.
واقع گرايي انتقادي، تلاشي است براي روشن ساختن ساختارهاي زيرين و روابطي که بطور مستقيم قابل مشاهده نيستند و در پس صورت واقعيت اجتماعي، جاي گرفته اند. به تعبير باسکار، «واقع گرايي انتقادي با نوعي هستي شناسي مرتبط است که در آن، جهان به صورت ساختارمند، متفاوت و متغير بنظر مي رسد و علم [نيز] فرايندي است که در پي شکار لايه هاي زيرين و بنيادين يک واقعيت در آني از زمان است که براي ما شناخته شده نبوده و شايد به لحاظ تجربي هرگز روشن نشود»(5) در اينجا سخن از نوعي معرفت اجتماعي است که به راحتي بدست نمي آيد؛ زيرا به موشکافي و نقادي واقعيت نياز دارد تا ساختارهاي پنهان براي ما کشف شود.
باسکار به نوعي وحدت روشي در طبيعت و علوم اجتماعي باور دارد. او تلاش مي کند به پرسش درباره ميزان امکان پذير بودن مطالعه جوامع با روش طبيعي پاسخ دهد که در کانون مباحث معرفت شناختي بين انديشمندان علوم اجتماعي قرار دارد.(6) از ديدگاه باسکار، طبيعتگرايي تزي است که در آن وحدت روشي بين مطالعات طبيعي و اجتماعي وجود دارد. از اينرو، براين باور است که طبيعت اشيا، صورت مطرح شدن آنها به صورت علم را ممکن مي سازد.
براساس نظريه واقع گرايي انتقادي، واقعيت مستقلي از معرفت ما وجود دارد و ناتواني در تمايز بين واقعيت و معرفت ما به آن، نوعي مغالطه معرفتي بشمار مي آيد. در واقع گرايي انتقادي، واقعيت از سه لايه تشکيل شده است: تجربي(مشاهده پذيري)، واقعي (بودن در زمان و مکان) و حقيقي(فراواقعي و قديم تر از معرفت). لايه سوم داراي ساختارهايي است که رخدادهاي مشاهده پذير از درون آنها مجال خودنمايي مي يابند. از اينرو، پديده هاي اجتماعي از ساختارهاي عميق حقيقت سرچشمه مي گيرند و واقعي و تجربي مي شوند. اين در حالي است که معرفت ما به پديده هاي اجتماعي در جهت عکس، يعني از تجربي به واقعي و در نهايت، به حقيقي راه مي پيمايد که معرفت به ساختارهاي ژرف را با مشکل روبرو مي سازد.(7)
باسکار بين دو بعد لازم و متعدي معرفت شناسي تمايز قايل مي شود. به باور او، بعد متعدي معرفت به برداشت ما از واقعيت اشاره دارد، درحاليکه بعد لازم آن به ساختارهاي زيرين و حقيقي واقعيت مي پردازد. وي با طرح اين پرسش که «جوامع چه ويژگيهايي دارند که امکان معرفت آنها را براي ما فراهم مي سازند؟» پيشنهاد مي کند اول بايد بر مسئله هستي شناختي ويژگيهاي جوامع تمرکز کرد و سپس به مسئله معرفت شناختي چگونگي تبديل جوامع به شئ معرفت پذير براي انسان معطوف شد. بنابراين ماهيت اشيا و پديده ها، امکان شناسايي آنها را براي ما فراهم مي کنند. به ديگر سخن مورد مطالعه ما، روش مطالعه را مشخص مي کند.
باسکار نوعي واقع گرايي انتقادي اجتماعي را بسط مي دهد و تأکيد مي کند معرفت، ابزاري توليدي است که اجتماع بوجود آورده، و علم، نوعي فعاليت مستمر اجتماعي است. معرفت ما نيز جدا از شرايط اجتماعي، اقتصادي و سياسي که در آن کار مي کنيم حاصل نمي شود. بنابراين، به تعبير باسکار، هدف علم، توليد معرفت به سازوکارهاي توليد پديده ها در طبيعت است.(8)
از نظر باسکار، معرفت، محصولي اجتماعي است که دو بعد دارد. نخست آنکه معرفت به چيزي است؛ يعني معرفت، واقعيتي را نشان مي دهد. دوم آنکه محصولي اجتماعي و ابزاري است که اجتماع آن را به بار آورده است. الگوها و نظريه هاي علمي، متعلق متعدي معرفت هستند که جنبه اجتماعي معرفت به همان الگوها و نظريه ها مربوط مي شود. اين امور، محصولي اجتماعي اند، ولي در عين حال، متعلق لازم معرفت را نشان مي دهند. اين بيان باسکار همان ادعاي کلي واقع گرايي انتقادي است که معرفت، هم جنبه کاشفيت و واقع نمايي دارد و هم جنبه خلاقيت، که به سرشت اجتماعي معرفت مربوط مي شود. معرفت، محصولي اجتماعي و ثمره خلاقيت اجتماعي است. مهمترين دغدغه واقع گرايي، واقع نمايي و کاشفيت معرفت است. خلاقيت نيز بايد در جهت کاشفيت و با آن مرتبط باشد.(9)
براي تحليل دقيقتر مباحث اين پژوهش در چارچوب واقع گرايي انتقادي، ناگزير بايد به رابطه بين ساختار و عامليت توجه کنيم تا در پرتو آن جنبش صهيونيسم مسيحي براساس ساختار قدرت نظام جهاني و ويژگيهاي دروني جنبش، به درستي، بررسي و نقد شود.
نظريه هاي مختلف درباره رابطه عامليت و ساختار از ديدگاه جامعه شناسي يا عين و ذهن از ديدگاه فلسفي را در فعاليتهاي اجتماعي و سياسي به سه گروه تقسيم کرده اند.
گروه اول، نظريه هايي هستند که به اصالت ذهن يا عامليت(10) در تحولات و مطالعات و تحليل معتقدند. باورمندان به اين نظريه ها، عاملان اجتماعي و رفتار آنها را عنصر محوري در مسائل اجتماعي مي دانند. از منظر آنان، ديدگاهها، اعتقادات، آگاهي و شناخت هويت فردي يا جمعي و رفتار، عامل بنيادين شکل گيري واقعه ها، حوادث و تغييرات اجتماعي هستند.
گروه دوم، نظريه هايي هستند که عين يا ساختار(11) و ساخت اجتماعي را اصيل مي شمارند و آن را عنصر تعيين کننده در تغيير و تفسير اجتماع مي دانند. هواداران اين نظريه ها که به ساختارگرايان مشهورند، شرايط اجتماعي، زمينه ها و ساخت اجتماع، طبقات و دولت و عواملي مانند آن را تعيين کننده رفتار عاملان و کنشگران و روابط اجتماعي آنها مي شمارند.
گروه سوم، نظريه هايي که به رابطه بين عامليت و ساختار اصالت مي بخشند و براي ايجاد ارتباط بين اين دو عامل تلاش مي کنند. پيروان نظريه هاي اين دسته، رابطه و پديده هايي را اصيل مي دانند که افراد را در کنار هم قرار مي دهد تا جامعه ساخته شود. در اين ديدگاه، رابطه بين ساختار و عامليت و اثرگذاري آنها بر يکديگر و نيز تاثير اين رابطه بر ايجاد تغييرات و تحولات اجتماعي، موضوع اساسي است.
واقع گرايي انتقادي، در گروه سوم جاي مي گيرد و تلاش مي کند با ارائه تبييني ساختار محور از رابطه ميان ساختار و عامل، بر اين نکته تاکيد کند که ساختار و عامل، به لحاظ نظري، تفکيک پذيرند، ولي در عمل کاملا در هم تنيده هستند.(12) وقتي باسکار از معرفتي سخن مي راند که کاشف ساختارهاي پنهان در واقعيت است، به اين درهم تنيدگي اشاره مي کند. صهيونيسم مسيحي به منزله محصول ساختار قدرت نظام بين الملل و آميختگي آموزه هاي ديني به مثابه ابزار هواداران اين جنبش، قابل بررسي است، که درون آن بنيادهاي سياسي و استفاده ابزارگونه از دين، واقع نمايي مي شود.
شايد در نگاه اول، نتيجه اي غير از آنچه در اين پژوهش به دنبال آنيم، براي مطالعه کنندگان سطح نگر سياست حاصل شود؛ ولي با نگاه واقع گرايي انتقادي در اين پژوهش، در پي نماياندن ساختارهاي زيرين درون جنبش صهيونيسم مسيحي هستيم. اين ساختارها، جهت حرکت پژوهشي را به عنصر زمينه شکل گيري اين جنبش معطوف مي کند. بايد دانست شرايط آشوب زده عرصه بين الملل پس از جنگ جهاني، تضعيف جهان اسلام، اثرگذاري مباني فکري عصر روشنگري اروپا، نهضت پروتستانتيسم، و در نهايت، اشتراک منافع قدرتهاي برتر، زمينه تشکيل دولت اسرائيل و شکل گيري جنبش هوادار آن، صهيونيسم مسيحي را فراهم کرد.
بطور کلي، براي تحليل و فهم درست جنبش صهيونيسم مسيحي و ترسيم آينده اين جنبش، از رويکرد روش شناختي رئاليسم انتقادي مي توان بهره گرفت که بيانگر اهميت تجريد و مفهوم سازي در شناخت آينده است. به باور طرفداران کاربرد واقع گرايي انتقادي در آينده انديشي، دو محور اصلي اين رويکرد، يعني پذيرش واقعيت مستقل از ذهن انساني به منزله موضوع مطالعه، و ضرورت نگرش انتقادي و در حال تحول و تکامل براي شناخت آن واقعيت، براي پيش بيني پذيري واقعيتها اهميت دارد.
اين رويکرد، از يکسو هم زمان با داوري انتقادي در مورد واقعيتها آنها را توضيح مي دهد و از سوي ديگر از تجريد و مفهوم سازي براي نگرش انتقادي به رويدادهاي آينده استفاده مي کند. براساس رويکرد واقع گرايي انتقادي، تدوين و توسعه چارچوبها ومفاهيم نظري، بخش اساسي براي توسعه ي سناريوهاي مختلف در آينده است که در آنها نقش نگرشها، دانش و عوامل موثر در شکل دهي رويدادهاي آينده نيز در نظر گرفته مي شود.(13)
2. چيستي صهيونيسم
براي رسيدن به معرفت سياسي درست درباره جنبش صهيونيسم مسيحي بايد از نوعي جريان شناسي تاريخي- سياسي بهره بگيريم تا بتوانيم تصويري روشن از گذشته و حال بدست آوريم و چشم انداز آينده اين جنبش را نيز ترسيم کنيم. اين تصويرپردازي از شکل گيري صهيونيسم به مثابه جنبش فرهنگي آغاز مي شود(گذشته) و به بازيگري جنبش صهيونيسم مسيحي در عصر کنوني مي رسد(حال) و به بحراني شدن وضعيت آن در آخرالزمان(آينده) مي انجامد. نگاه ما به اين جنبش، واقع گراست که بايد با ناب کردن واقع، از نمودهاي واقعي اين جنبش به روابط پنهاني سياسي درون اين سامانه برسيم. منطق تحليل حکم مي کند که بحث خود را با مفهوم شناسي صهيونيسم از دو رويکرد درون جنبشي (عامل) و برون جنبشي(ساختار قدرت) آغاز کنيم.
«صهيون» در زبان عبري به معناي پرآفتاب و نام کوهي در جنوب غربي بيت المقدس است. کوه صهيون، زادگاه و آرامگاه داوود پيامبر وجايگاه هيکل سليمان نبي است. اين واژه نزد يهوديان گاه به معناي شهر مقدس، شهر برگزيده خداوند و شهر مقدس آسماني بکار مي رود. صهيون بطور اعم، به سرزمين مقدس گفته مي شود ولي در متون ديني يهود، به آرمان و آرزوي ملت يهود براي بازگشت به سرزمين داوود و سليمان و تجديد سازمان دولت يهود اشاره دارد. صهيونيسم در اصطلاح سياسي، جنبشي براي تشويق مهاجرت يهوديان به فلسطين قلمداد مي شود.(14)
ماهيت جنبش صهيونيسم را وقتي بهتر مي توان درک کرد که به رابطه بين عامل و ساختار قدرت در آن توجه شود. اساسا به همان ميزان که متغيرهاي بيان شده از سوي بنيان گذاران صهيونيسم(عامل) در فهم ماهيت اين جنبش موثر است، سناريوهاي قدرتهاي بزرگ(ساختار) نيز از عوامل اصلي براي فهم ماهيت جنبش بشمار مي رود. به عبارت ديگر، جنبش صهيونيسم، پروژه اي چندمنظوره است که هم آرمانهاي ديني يهوديان را در آن مي توان ديد و هم چشم انداز قدرتهاي بزرگ را در مورد آن بازخواني کرد.
صهيونيسم به اهداف ظاهري چون تشکيل دولت اسرائيل خلاصه نمي شود، بلکه به تعبير بن گوريون،(15) پديده اي است که توانايي هايي ماوراي قدرت اسرائيل در اختيار دارد و به دولت اسرائيل به مثابه سازوکار سياسي تقليل نمي يابد. «سازمان صهيونيسم قادر است چيزي را که ماوراي قدرت و صلاحيت اسرائيل است، به دست آورد و اين نکته مزيتي است که سازمان صهيونيسم نسبت به اين کشور دارد».(16) از اينرو، به زمينه هاي مختلف شکل گيري تفکر صهيونيسم، نه در چارچوب شکل گيري دولت اسرائيل بلکه در گستره اي جهاني مي توان اشاره کرد و آن را طرح واره اي بين المللي دانست.
نگاه دوسويه به ماهيت صهيونيسم (ويژگيهاي عامل و ساختار موثر بر آن) از آن رو بيشتر ضروري مي نمايد که اين جنبش را به مثابه محصول بحران دوره جنگ جهاني اول بررسي کنيم. جنگ جهاني اول و خسارتهاي فراواني که بر طرفين دعوا- جبهه متفقين و متحدين- وارد شد، قدرتهاي بزرگ را به اين جمع بندي رساند که در آينده بايد بکوشند با ايجاد دست نشانده هاي همسو و به صورت غير مستقيم، منافع خود را در نظام بين الملل دنبال کنند تا با کمترين خسارت، بيشترين سود را به دست آورند.
صهيونيسم گونه اي باور ديني را براي سامان بخشيدن به هويت پريشان ديني در نظام جهاني بازتوليد کرده، ولي در اصل، طرح واره سياسي بنيان گذاران داخلي و قدرتهاي خارجي است که در انديشه ي خود رهايي جماعت سرگردان و بي هويت و طرد شده در جهان ريشه دارد. «صهيونيسم به عنوان يک حرکت سياسي در نيمه دوم قرن نوزدهم شروع به رشد کرد. در دهه آخر اين قرن، فعاليت رهبران آن شدت گرفت و هم زمان با آغاز جنگ جهاني اول، پيوند منافع قدرتهاي بزرگ اروپا و امريکا با حرکت صهيونيسم در خاورميانه به ايجاد يک کشوري يهودي در فلسطين انجاميد.
صدور اعلاميه بالفور در نوامبر 1917م. از سوي انگلستان جهت تاسيس موطن ملي يهود در فلسطين، تبلور اين اتحاد منافع بود».(17) صهيونيسم وقتي پا به عرصه وجود گذاشت که گفتمان حاکم بر جهان و نظام بين الملل، گفتمان توسعه طلبانه بود و قدرتهاي بزرگ به دليل قابليتهايي که در جنبش صهيونيسم وجود داشت، آن را در خاورميانه بوجود آوردند تا با حضورش، منافع منطقه اي خود را در دراز مدت سامان بخشند. «صهيونيسم، مولود دوران تحول و انتقال سرمايه داري غرب به مرحله امپرياليسم است. در اين دوره، همه قدرتهاي بزرگ براي تامين منافع استعماري، فعالانه در پي يافتن جاي پايي استوار در خاورميانه شدند».(18)
3. رويکرد دوگانه براي فهم صهيونيسم
در چارچوب نظريه واقع گرايي انتقادي، معرفت سياسي ما از ظاهر اسطوره اي آغاز مي شود که از آن به رويکرد درون جنبشي و آموزه هاي يهود ياد مي کنيم و آنگاه به بنيادهاي سياسي پنهان در جلوه هاي ديني جنبش صهيونيسم مي رسد که رويکرد برون جنبشي يا ساختار قدرت مي ناميم.
الف) رويکرد درون جنبشي و مطابق با آموزه هاي اعتقادي يهود
اين رهيافت از آن جهت مهم است که با در نظر گرفتن همه ظرفيتهاي جنبش صهيونيسم دقيقا مشخص مي کند که اين جنبش از کدام ويژگيهاي ديني معطوف به قدرتهاي بزرگ برخوردار است. با مشخص شدن آموزه هاي ديني موجود در جنبش صهيونيسم، درخواهيم يافت چرا در قالب استراتژي اقدام، آن را پديد آوردند و پروراندند.
قدرتهاي بزرگ اکنون ويژگيهاي جنبش صهيونيسم را در قالب مولفه هايي صورت بندي مي کنند که عبارتند از:
يک. بي وطني يهوديان
يهوديان پيش از آنکه در قالب جنبش صهيونيستي در فلسطين گرد هم بيايند، مجموعه اي سرگردان و بي وطن بودند. بصورت ظاهري، بازگشت به فلسطين، برآيند باورهاي مذهبي يهود تلقي مي شود و به معناي بازگشت دوباره يهوديان به وطن اجداديشان، پس از گذراندن دوره سرگرداني تحميلي است. با اين حال، چنانکه از تورات برمي آيد، منطقه فلسطين در گذر تاريخ دست به دست مي شد و گروههاي مختلفي در آن ساکن بوده اند.
فلسطين، ملک طلق يهوديان نبود، بلکه بنابر شواهد تاريخي، فلسطينيان، مالک اين سرزمين بودند. يوشع در 1200 ق.م کنعان را تصرف کرد. يوشع از نهر اردن گذشت و به شهر اريحا حمله کرد. بايد توجه کرد اين واقعه، 1800سال پس از آمدن کنعانيان به منطقه صورت گرفته است. «بني اسرائيل، تمام مردم اريحا را از مرد و زن، پير و طفل کشتند و حتي حيوانات را از دم شمشير گذراندند. هرچه در شهر يافتند، آتش زدند. فقط طلا و نقره و ظروف مسي و ادوات آهني را تلف نمي کردند و در خزانه(رب) جمع مي نمودند. پس از اريحا، بعضي از شهرهاي ديگر فلسطين را متصرف شدند، ولي اهالي بيت المقدس (يبوس) مقاومت کردند و بالاخره تسليم نشدند و سواحل فلسطينيان نيز به دست فلسطينيون باقي ماند».(19)
اسرائيلي ها و ساکنان اصلي فلسطين براي دويست سال، بارها به صورت پراکنده با هم جنگيدند تا اينکه هزار سال پيش از ميلاد، حضرت داوود نخستين حکومت اسرائيل را ايجاد کرد. دوران حکومت حضرت داوود و حضرت سليمان(935-1000ق.م) سالهاي طلايي دولت باستاني اسرائيل بود. تقسيم اين حکومت به دو بخش شمالي و جنوبي (اسرائيل و يهوديه) در سال 922ق.م، به مرور زمان به سقوط هر دو دولت انجاميد.
حکومت اسرائيل شمالي در سال 721ق.م در جريان حمله آشوريها و حکومت يهوديه در سال 587ق.م بدست بابليان سقوط کرد و يهوديان به اسارت درآمدند يا تبعيد شدند. جرج فريدمن در اين مورد مي نويسد: «دوازده قبيله بني اسرائيل به قفقاز، ارمنستان و بويژه بابل تبعيد شدند و بدين ترتيب مردم يهود با تماميت وجود خود به همراه نژاد، جامعه ملي و مذهبي خود براي هميشه از بين رفت».(20)
کوروش در سال 520ق.م با شکست دادن بابل، يهوديان را آزاد کرد و به فلسطين بازگرداند. مردم يهود در دوران سلطه مقدونيها و روميان، چندبار شورش کردند، ولي نتوانستند حکومت يهود را دوباره برقرار سازند.
خاخام اعظم بريتانيا در سال 1917م. مي نويسد: «پس از فرماني که کوروش صادر کرد، بيشتر مردم يهود همچنان در بابل ماندند».
آ.ت. المستد، تاريخ نگار امريکايي نيز با تاييد اين نکته مي نويسد:
«مشکل مي شد انتظار داشت يهودياني که اينک ثروتمند بودند، سرزمين حاصلخيز بابل را بخاطر تپه هاي بي حاصل يهوديه ترک کنند».
از زمان شکست بابل به دست کوروش تا قرن بيستم که صهيونيستها توانستند تحت قيموميت بريتانيا، گروه بيشماري از يهوديان را به فلسطين بکوچانند، شمار اندکي يهودي در منطقه فلسطين زندگي مي کردند. فلسطين در طول 19قرن، جمعيت يهودي چنداني نداشت. بنجامين، زايري يهودي که در حدود سالهاي 1170-1171م. از سرزمين مقدس ديدار کرده بود، تنها 1440 يهودي را در آنجا يافت. به باور جروندي، «در 1276م. فقط دو خانواده يهودي در بيت المقدس زندگي مي کردند».(24)
بي وطني و پراکندگي يهوديان در کشورهاي مختلف يکي از واقعيتهاي انکارناپذير تاريخ به حساب مي آيد. اين وضعيت، يهوديان را دچار بحران هويت کرده بود و آنان از نظر اجتماعي و سياسي جزو طبقات محروم و طرد شده جامعه به شمار مي رفتند. بنيان گذاران جنبش صهيونيسم،براي اعاده حيثيت و کسب اميتازات اجتماعي، بي وطني را عامل اصلي بحران براي يهوديان مي دانستند، در حاليکه يهوديان مذهبي معتقد بودند پراکندگي و بي وطني آنها تقدير خداوندي است و مقابله با بي وطني، مبارزه با خواست خداوند خواهد بود. «يهوديان ارتدوکس اصولا تلاش براي بازگشت دسته جمعي يهوديان به فلسطين و تاسيس کشور يهودي را نوعي بدعت و در نتيجه حرام مي دانستند و بر اين عقيده بودند که آوارگي يهوديان، مشيت خداوند است و بازگشت به سرزمين موعود در همان زماني که پروردگار مقدر کرده و به شيوه اي که او تعيين مي کند، انجام خواهد شد و اين کار به دست بشر انجام پذير نيست».(25)
دو. ناسازواري يهوديان با ساختار زيستگاهشان
در چارچوب سنت کاتوليک، يهوديان عامل قتل عيسي بودند و براي مدتها، يهوديان را در کليساها لعن مي کردند. از ديد اروپاييان، يهوديان موجوداتي پست، ملتي فرومايه، استثمارگران اصلي اقتصاد اروپا، ناتوان در همساني با ديگران، نژادي با زاد و ولد فراوان و عناصري فقير بودند و به عقيده بالفور، دشمناني بشمار مي رفتند که حضورشان در پهنه تمدن غرب به نابودي آنان مي انجامد. بنابراين اروپاييان تاب تحمل آنان را نداشتند و برآن شدند تا يهوديان را از اروپا برانند و در سرزميني خارجي، مانند فلسطين سکونت دهند. در اين صورت يهوديان فقير با پاسداري از کانال استراتژيک سوئز، به غرب خدمت شاياني مي کردند.(26)
به دليل همين نگاه، زندگي اجتماعي يهوديان در اروپا، با مشکلات و موانعي همراه بود. يکي از مشکلات اين بود که يهوديان توانايي هماهنگي و همساني با جامعه غرب را نداشتند و براي پاسداري از آداب و عقايد يهودي، علاقه اي از خود نشان نمي دادند. آنان چون ناچار بودند توان خويش را در آباداني تمدن غرب- تمدني که در آن عنصري بيگانه بودند- به کار گيرند، هيچگاه از زندگي خود خشنود نبودند. از اين رو، به سوي نظريه تاسيس دولت مستقل يهودي گرايش يافتند؛ چون مي توانست آنان را از شر غرب رهايي بخشد.(27)
يهوديان از روزي که در جهان پراکنده شدند، ترکيبشان با ديگر افراد جامعه هايي که درآنجا مي زيستند، از نوع ترکيب ميکانيکي بوده است و هيچگاه قابليت ترکيب ارگانيکي و طبيعي با ديگران را نداشته اند.
«يهوديان برخلاف آنکه از قديمي ترين ايام در تمام نقاط جهان از اروپا، آسيا و افريقا پراکنده بودند و زندگي در جوامع مختلف با فرهنگها و اديان متفاوت را تجربه مي کردند، اما يک چيز را هرگز از ياد نبردند و آن اينکه يهودي اند و نبايد در دل اقوام ديگر هضم شوند».(28) از اينرو، يهوديان هميشه به صورت تافته جدابافته از اجتماع عمل کرده اند. هنجارشکني اخلاقي و ساخت شکني سياسي در دو حوزه داخلي و نظام بين الملل، رويه معمول يهوديان بوده و هست.
«باسپري شدن قرون وسطا و در پي تشکيل دولت ملي در اروپا به سبب پيمان وستفالي و نيز آغاز عصر روشنگري که حقوق برابر شهروندي را براي اتباع هر ملت- دولت توجيه مي کرد، يهوديان در زندگي فکري و مادي خود دچار بحران شدند. جماعت يهودي که پيش از آن، خويش را قومي متفاوت از قوم محل سکونت خود مي دانستند، نتوانستند رابطه خود را با پديده ملت- دولت تنظيم نمايند.
آنها اگر مي خواستند فارغ از گرايشهاي مذهبي و قومي خود در کنار ساير اتباع دولت از حقوق برابر شهروندي برخوردار شوند، به ناچار ادعاي مليت جداگانه را از دست مي دادند و صرفا به صورت يک اقليت مذهبي در کنار اقليتهاي ديگر مذهبي درميآمدند، اما اگر آنها اصرار داشتند که خود را ملتي جدا از مردمي که در کنار آنان مي زيستند، بشمار آورند، در آن صورت اگر از سوي حکومتها خائن شمرده نمي شدند، دست کم به عنوان ساکناني بيگانه که به حکومت و کشور خود وفادار نيستند، از حقوق شهروندي محروم مي شدند. اين وضع تناقض آميز باعث شد تا بخشي از يهوديان، بويژه پس از انقلاب فرانسه، بمنظور کسب حقوق شهروندي، ادغام در ملتهاي محل زيست خود را توصيه کنند. اين توصيه، واکنش يهودياني را که بر هويت ملي خاص خود تاکيد داشتند، برانگيخت، به گونه اي که يهوديان ادغام گرا را خائن به قوم خود تلقي کردند».(29)
سه. آنتي سميتيسم يا تحقير يهوديان
يکي از انگاره هاي اصلي تفکر سميتيسم، ماجراي آلفرد دريفوس است که يهوديان تلاش دارند عصبيتهاي يهوديسم را براي دستيابي به اهداف از پيش تعيين شده خود در پرتو همين ماجرا تحريک کنند. دريفوس، افسر يهودي ارتش فرانسه بود که در سال 1894م. متهم شد مدارک نظامي محرمانه و مهمي را به آلمان تحويل داده است. او در آن سال، دستگير، محاکمه و به حبس ابد محکوم شد، ولي در سال 1899م. تبرئه گشت و در سال 1906 م. به خدمت فراخوانده شد. اين ماجرا از يک سو، به موج تازه اي از يهودآزاري دامن زد و از سوي ديگر، يهودگرايي را در اروپا شدت بخشيد. ماجراي دريفوس، نزاعي ميان گروههاي چپ و راست فرانسه تلقي مي شد، ولي صهيونيسم آن را به مثابه يکي از مظاهر آزار ديدن يهوديان مطرح ساخت. هرتزل با بهره گيري از همين موضوع، در کتاب يهود و دولت، طرح تاسيس يک کشور يهودي را به بهانه نجات يهوديان از يهودآزاري مطرح کرد.(30)
از آنجا که يهوديان با ساختارهاي موجود در جوامع محل زيستشان هيچگونه سازواري نداشتند، در کشورهاي اروپايي، بيشترين آسيبهاي رواني را متحمل مي شدند. آنتي سميتيسم در اصل بمعناي نفرت از يهوديان با انگيزه هاي نژادي است. سران رژيم صهيونيستي، در بسياري از دوره هاي تاريخي، به دلايل گوناگون تلاش کرده اند از اين مفهوم براي رسيدن به هدفهاي خود بهره گيرند.
«به باور وايزمن، ضديت با يهود، ميکروبي است که هر غير يهودي هر کجا باشد و هرچند که منکر باشد، بدان آلوده است و به بيان ديگر، آنان يهودستيزي را بلايي ازلي و ابدي مي دانند که تنها در پناه يک دولت يهودي مي توان از آن رهايي يافت».(31) ديويد بن گورين نيز مي نويسد:
«اگر قدرت داشتم، عده اي يهودي را به کشورهاي مختلف مي فرستادم تا يهودآزاري را تعمداً بوجود آورند».(32)
ويلهلم مار، روزنامه نگار آلماني واژه آنتي سميتيسم را براي اولين بار در سال 1879م. در کتاب پيروزي يهوديت بر ژرمنيسم بکار برد. اين اصطلاح که در معناي واقعي خودش، اصطلاحي توهين آميز و تحقيرآميز تلقي مي شود، امروزه بيشتر براي بهره برداري سياسي بکار مي رود.
آنتي سميتيزم از دو واژه «آنتي» به معناي ضد و «سميتيزم» به معناي سامي گرايي ترکيب يافته است. کلمه «سامي» که تداعي کننده يک قوم است، از نام سام، فرزند بزرگ نوح گرفته شده است. يهوديان و در رأس آنها صهيونيسم بين الملل و سردمداران اسرائيل تلاش دارند با منتسب کردن يهوديان به سام، خود را تنها وارث اين خاندان معرفي کنند و مخالفان خود را به سامي ستيزي و نژادپرستي متهم سازند.
بي شک، آنتي سميتيزم، پديده اي زشت و نژادپرستانه است و اين پژوهش برآن نيست تا افکار نژادپرستانه را توجيه کند. با اين حال بايد ديد دايره شمول و مرزهاي آنتي سميتيزم تا کجاست؟ آيا مخالفت با سياستهاي رژيم صهيونيستي را مي توان در اين مقوله طبقه بندي کرد؟ چرا رژيم صهيونيستي مي کوشد مخالفان سياستهاي ترور و اشغال گري خود را در اين مقوله طبقه بندي کند؟
همه آگاهان بر اين نکته تأکيد دارند که خاستگاه اين تفکر در اروپاست و هنگام پيدايش چنين تفکري، رژيم صهيونيستي بوجود نيامده بود. در گذر تاريخ، يهوديان در اروپا مشکل داشتند و اروپاييان اتهامهايي نظير خداکشي يا مسيح کشي را بر آنان وارد مي کردند و موضوع پروتکلهاي بزرگان صهيونيست را پيش مي کشيدند. تا زمان تشکيل رژيم اسرائيل، اين موضوع در حيطه پديده سامي ستيزي قابل ارزيابي بود، ولي بعد از تشکيل رژيم اسرائيل، روند پيچيده و گمراه کننده اي به خود گرفت. رژيم صهيونيستي، خود را نماد سامي بودن به جهانيان معرفي کرده و هرگونه مخالفت با سياستهاي سرکوب، ترور و ارعاب اين رژيم در هر نقطه از جهان، در شمار رفتارهاي آنتي سميتيزم يا يهودآزاري قرار گرفته است. اسرائيل در طول چند دهه گذشته با بهره گيري از اين اصطلاح براي برچسب زدن به مخالفان خود، تلاش کرده است آن را نهادينه کند.
امروزه، پافشاري رژيم صهيونيستي بر گسترش قلمرو مفهومي آنتي سميتيزم و گنجاندن مخالفت با آن رژيم، در اين مجموعه با مخالفتهايي روبرو شده است. براساس نظر سنجي صورت گرفته در کشورهاي عضو اتحاديه اروپا، بسياري از شهروندان اروپايي، اسرائيل را تهديدي براي صلح جهاني دانسته بودند.(33)
يهوديان نگاه ويژه اي به خود دارند و تلاش مي کنند تا با ابزارهاي مختلف، ويژه بودن خود را نشان دهند. هيلر، استاد دانشگاه حيفا درباره سرشت انسان اسرائيلي مي نويسد: «حرص و طمع و بلندپروازي، خصيصه اصلي اسرائيليهاست. اين خوي، انسان اسرائيلي را بر آن مي دارد تا خود را از ساير ملل متمايز سازد. اين مسئله از دوگانگي ريشه دار ميان مطلوب و موجود و اصطکاک هويت و ماهيت حکايت دارد». هيلر اين پرسش را نيز مطرح مي کند که آيا احساس گناه و از خودبيزاري، عامل اساسي سوق دهنده انسان اسرائيلي براي يافتن هويتش است؟
هرتزل و ماکس نوردو در سال 1895م. به توافق رسيدند که تنها آنتي سميتيسم مي تواند يهودياني مناسب براي پيشبرد اهداف آنها بوجود آورد. از نظر آنها، يهودي مناسب يعني يهودي صهيونيست. شعار ماکس نوردو اين بود که «يهوديت، يا صهيونيستي خواهد بود يا هيچ». هرتزل نيز در خاطرات خود نوشت: «غير از يهوديان، بقيه جهان شامل دو مقوله هستند: يا آنتي سميتيست آشکار هستند و يا آنتي سميتيست پنهان. مردم يهود در مواجهه با اين دشمني پنهان يا آشکار، بايد به ملت يهود تبديل شوند».(34)
چهار. اعتقاد به سرزمين موعود
اعتقاد به سرزمين موعود، عنصري ديني براي ايجاد جنبش سياسي وانمود مي شود، ولي باورمندان به اين عقيده، چون خود را گناهآلود مي دانند و تبعيدشان را نيز تقدير الهي مي شمارند، رقم خوردن هر نوع پيشامدي را جبري ارزيابي مي کنند و منتظر خواست خداوند مي مانند.
روشن نيست چگونه چنين عقيده اي سبب ايجاد جنبش سياسي و در ادامه آن، شکل گيري دولت ملي يهودي در اسرائيل شد.
سياستمداراني که تصرف خاورميانه را خواب مي ديدند با بهره گيري از گزاره «فلسطين، سرزمين موعود ماست» اعتقاد به داشتن سرزمين موعود را در جنبش صهيونيسم فربه ساختند. اين وضعيت نيز بمعناي تصرف در باورهاي ديني است که سياستمداران يهودي براي رسيدن به اهداف از پيش تعيين شده خود، از آن سود مي برند. به همين دليل با استناد به بعضي آيات کتاب عهد عتيق کوشيدند تاسيس اسرائيل را تحقق وعده الهي به يهوديان، تفسير و توجيه کنند. براي نمونه، هرتزل در کتاب دولت يهود همين تفسير را از بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين پروراند.
اين استدلال براساس چند آيه از تورات استوار است که خطاب به حضرت ابراهيم و يعقوب گفته شده است. درباره فلسطين خداوند اولين وعده را در ششم «نابلس» به حضرت ابراهيم داده است. در اين آيه، به ابراهيم وعده داده شده است که «به ذريت تو اين زمين را مي بخشم».(1) در بخش ديگري از تورات نيز آمده است: «اين زمين را نهر مصر تا به نهر عظيم يعني فرات به نسل تو بخشيده ام».(2) بايد دانست بيان آيات عهد عتيق نمي رساند که فرزندان ابراهيم در يهود منحصر شوند، بلکه تمامي اعراب را نيز در بر مي گيرد که فرزندان اسماعيل، فرزند ابراهيم هستند. بنابراين، تمرکز بر آيات عهد عتيق، استفاده ولتري هرتزل و ديگر پيشگامان جنبش صهيونيسم از آموزه هاي ديني است. ولتر با اينکه دين را رد مي کرد، به دليل کارکرد دين، هميشه به آن متوسل مي شد.
پنج. برگزيدگي ملت يهود
تعبير «برگزيدگي ملت يهود» بازتاب نوع انسان شناسي يهوديان است. يهوديان، ملت خود را برگزيده اعلام مي کنند، ولي نسبت به ديگران بدبين هستند و حتي غيريهوديان را در رديف حيوانات قرار مي دهند. يهوديان معتقدند يهود دو نوع حيوان را در خدمت دارد؛ حيوان چهارپا و حيوان دوپا(انسانهاي غير يهود).(3) سرچشمه اين نوع تفکر در مورد انسانهاي غير يهود در تفکر جبرگرايانه معطوف به آپارتايد يهود است که برگزيدگي و پستي طبع افراد را معطوف به تولد افراد مي داند. در اين نگاه، يهوديان ذاتا برگزيده آفريده شده اند و ديگران هيچگونه ظرفيتي براي برگزيدگي ندارند.
ريشه هاي تاريخي اين برتربيني را در دوره حضرت ابراهيم بايد جست. از نظر يهوديان، گزينش حضرت ابراهيم به پيامبري به اين معناست که خدمت ايشان را بر ديگر ملل و اقوام جهان برتري بخشيده و اين برتري و امتياز با مشيت خاص پروردگار صورت پذيرفته است. «خاخام شنيور زالمان با نگاهي سخيف نسبت به غيريهوديان، کثرت تعداد غير يهوديان را همچون زباله ها مي داند که يهوديان، خارج از تل اين زباله ها قرار دارند. او فزوني غيريهوديان را بر يهوديان به منزله فراواني کاه به دانه هاي گندم مي داند و مي گويد: يهوديان ذاتا پاک و طيباند و غيريهوديان طبعا پليد و بزه کار».(4)
خودبرتربيني ملت يهود نه تنها سبب شده انديشه «برگزيدگي ملت يهود» پديد آيد، بلکه بسياري از باورهاي ديني يهود نيز با توجه به اين اصل رواني تفسير مي شود. «چهره هاي سرشناس يهود، خود اذعان دارند که ادعاي برتري قوم يهود، نشئت گرفته از حس خودخواهي اين طايفه است. زيگموند فرويد، روانکاو مشهور اتريشي[که يهودي بود] مي گفت: خودخواهي يهوديان سبب شد تا به اين اصل چنگ زنند که قوم برگزيده خدا هستند و چون بدبختيها و شکستهاي پي در پي به آنها روکرد، به اين خيال، خود را قانع ساختند که آنها گناهکار بوده اند و گناهشان موجب شد که خدا آنها را کيفر دهد».(5)
گفته هاي موجود در کتاب تلمود اين ايده را به خوبي روشن مي سازد که اکنون آنها را برمي شماريم:
1. قسمتي از شياطين، از فرزندان آدم هستند. آدم، زني داشت از شياطين به نام ليث که مدت 130 سال همسر آدم بود و شياطين از نسل او متولد شدند؛
2. ارواح يهود از ارواح ديگران افضل است، زيرا ارواح يهود، جزو خداوند است. همچنان که فرزند جزو پدرش است. روح يهود نزد خدا عزيزتر است؛ زيرا ارواح ديگران، شيطاني و مانند ارواح حيوانات است. نطفه غيريهودي، مثل نطفه بقيه حيوانات است؛
3. بهشت، مخصوص يهود است و هيچ کس به جز آنها داخل آن نمي شود، ولي جهنم، جايگاه مسيحيان و مسلمانان است؛
4. مسيح پيامبر نيامده است و تا حکم«اشراء»(غير يهود)(6) منقرض نشود، ظهور نخواهد کرد و آنگاه که او بيايد، از زمين، خمير نان و لباس پشمي مي رويد. در اين هنگام، سلطه و پادشاهي يهود بازمي گردد و تمام ملتها مسيح را خدمت خواهند کرد. در آن زمان، هر فرد يهودي، 2800برده و غلام خواهد داشت؛
5. بر يهود لازم است که املاک ديگران را خريداري کند تا آنها صاحب ملک نباشند و هميشه سلطه اقتصادي براي يهود باشد؛
6. کشتن مسيحي از واجبات مذهبي ماست و پيمان بستن با او، يهودي را ملزم به اداي دين نمي کند؛
7. يسوع ناصري که ادعاي پيامبري کرده و نصارا فريبش را خوردند،
با مادرش مريم، که او را از مردي بنام «باندار» به زنا آورده بود در آتش دوزخ مي سوزند؛
8. سگ از غيريهودي، افضل است؛ زيرا در اعياد بايد به سگ نان و گوشت داد، ولي نان دادن به اجنبي حرام است؛
9. بيگانگان براي خدمت کردن به يهود به صورت انسان خلق شده اند؛
10. هرمسيحي که يهودي نشود، بت پرست و دشمن خدا خواهد بود؛
11. از عدالت خارج
