گر نگهدار من آن است كه من مى دانم...

کد خبر: ۱۹۳۸۶۳
تاریخ انتشار: ۰۱ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۶:۲۰ - 22May 2011

 

هـر بار كه نيرو يا مهمات مى برديم در بازگشت تعدادى از آوارگان را به منطقه خودى تخليه مى كرديم تا از آسيب نيروهاى بعثى در امان بمانند.
در يـكـى از پـروازهـا كـه از جنوب به غرب مى رفتيم، تعدادى پير مرد و پير زن را از آبـادان سـوار كـردم و بـه طـرف مـاهـشـهـر راه افـتادم. در آن پرواز شهيد كشورى، شهيد سـهـليـان و شـهـيـد پـيـشـگـاه هـاديـان از هـلى كـوپتر من حفاظت مى كردند. در يكى از مناطق درگيرى، آنها به تار و مار كردن نيروهاى بعثى پرداختند و من نيز در آن درگيرى مورد هدف تركش گلوله قرار گرفتم. با آنكه آن روز لباس ضد گلوله به تن داشتم ولى تـعـداد تـيرها آنقدر زياد بود كه يكى از آنها به پاى راستم اصابت كرد و آن را از كار انـداخـت. ديـگر نمى توانستم از پدالها استفاده كنم.لذا از كمكم خواستم كه مواظب پدالها باشد ولى در مورد مجروح شدنم چيزى به او نگفتم.
مـا بـا حـمـايـت هلى كوپترهاى آتش، پس از درگيرى سختى كه با نيروهاى متجاوز بعثى داشتيم خود را به پايگاه رسانديم و خوشبختانه توانستيم هلى كوپتر را سالم در منطقه به زمين بنشانيم.
وقتى هلى كوپتر را خاموش كردم و مسافرين هلى كوپتر تخليه شدند نيروهاى خودى به طـرف مـن آمـدند و گفتند ما فكر كرديم شما در آسمان آتش گرفتيد و از اينكه ما را سالم مى ديدند ابراز خوشحالى مى كردند. زمانى كه در هلى كوپتر را باز كردند تا من پياده شوم، ناگهان متوجه شدند از صندلى من خون مى چكد، بلافاصله برانكارد آوردند و مرا به بيمارستان منتقل كردند. كمك خلبان با ديدن وضع من حالش به هم خورد و از صندلى هلى كوپتر با سر به زمين افتاد. او را نيز به همراه من به بيمارستان آوردند.
مـا بـا هـواپـيـما به بيمارستان مراغه تخليه شديم و در آنجا مورد محبت و مهربانى كادر پـزشـكـى قـرار گـرفـتـيـم، پـس از دقـايـقـى مـسـئوليـن بـه ملاقات ما آمدند و از طرف فرماندهى هوانيروز دو عدد ساعت خلبانى به عنوان تشكر به ما هديه دادند. در چند روزى كه در بيمارستان بودم يكى از همافران فنى به ملاقات من آمد و گفت:
ـ راستى مى دانى هلى كوپتر شما چند تا تير خورده ؟
ـ نه.
او گـفـت بـيش از 70 تير و تركش تا به حال شناسايى شده و اين يكى از امدادهاى غيبى بـوده كـه شـمـا سـالم بـه زمـيـن نـشـسـتـيـد و الا ن زنـده هـسـتـيـد. در هـمـيـن حال با خود گفتم:
گر نگهدار من آن است كه من مى دانم
شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد.

 

(سـجـّيـل آتـش، خـاطـرات خـلبـانـان هـوانـيـروز، ص 121.)

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین