پرواز روح

کد خبر: ۱۹۴۳۲۲
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۸۸ - ۱۵:۵۰ - 02January 2010
چند روزي به عمليات والفجر 8 نمانده بود ، قرار شد بنده به اتفاق گروهي از برادران کادر درماني و گروهي از پزشکان به خط مقدم رفته و جهت عمليات آماده شويم . اسامي برادران که مي بايستي به خط مقدم بروند و آنهايي هم که در پشتيباني اهواز بمانند مشخص شده بود ، با توجه به وضعيت برادر حاج محمود اميني قرار شد که ايشان در اهواز بماند و به خط مقدم نيايد ، اما موقع حرکت ديدم که او سوار خود رو شده و مي خواهد به منطقه اعزام شود ، ، هر چه ما اصرار کرديم که از ماشين پياده شود ، ايشان التماس مي کرد که به خط مقدم بيايد وقتي که ديد ما حاضر نيستيم ايشان را به منطقه اعزام کنيم شروع به گريه کرد و گفت : فلاني من براي اين راه دعوت شده ام مانع من نشويد . با ديدن روحيه او حال عجيبي به برادرها دست داد ، يادم هست که برادران پزشک شروع به گريه کردند و به بنده گفتند که شما جلوي ايشان را نمي توانيد بگيريد .
با وضعيتي که پيش آمد از ايشان قول گرفتم که به شرطي او را به منطقه اعزام مي کنم که موقع عمليات در اورژانس لشکر بماند . و جلو نرود . در بين راه از ايشان سوال کردم : فلاني چرا اينقدر براي رفتن به منطقه عملياتي اصرار داري و لحظه شماري مي کني ؟ گفت : ديشب خواب فرزندم را ديدم که در قصري زندگي مي کرد و مي گفت : پدر بزودي به من ملحق مي شوي .و من حتي زمان و ساعت آن را هم مي دانم که کي شهيد مي شوم و ديگر بازگشتي در کار من نيست .
در آن موقع زياد من به حرف اين عزيز توجه خاصي نکردم . به اتفاق برادر ها وارد منطقه عملياتي شديم ، يکي دو روز بعد عمليات والفجر 8 ، بنده متوجه شدم که اين برادر به پست امداد خط مقدم آمده است و بعد از چند روز اطلاع پيدا کرديم که ايشان در بازگشت به درجه رفيع شهادت نايل گشته و عجيب آنکه در همان روز و ساعتي که خودش اطلاع داده بود به شهادت رسيد .

علي نظري
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین