شهيد محمد سلطاني

کد خبر: ۱۹۴۵۵۹
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۶:۴۱ - 25May 2009
من هم براي اين که بيشتر کتک نخورم،  خودم را به غش زدم و روي زمين ولو شدم. معلم دست و پايش را گم کرد. يکي از بچه ها را صدا زد که آب بياورد. آب اثري نکرد و خودش هر کاري کرد که من به هوش بيايم،  موفق نشد. او که سخت ترسيده بود. از کلاس رفت بيرون تا ناظم را خبر کند. بچه ها دويد ند که ببينند چه شده است. من چشمکي به آنها زدم. بچه ها موضوع را فهميدند و زد ند زير خنده. از آن به بعد معلم رياضي جرات نمي کرد مرا کتک بزند.
خواهر شهيد
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین