خاطراتي از شهيد سيد يحيي بحراني قيري

کد خبر: ۱۹۴۵۸۶
تاریخ انتشار: ۲۶ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۹ - 15April 2009
زيارت جامع كبيره


يک شب که به تهران آمده بود،  به ديدن من آمد. آثار خستگي را در چهره ي او نمايا ن بود. با اين حال تصميم گرفت که بعد از نماز مغرب و عشاء به همراه براد ران ديگر،؛  زيارت جامعه کبيره بخواند. خواندن دعا تا پاسي از شب ادامه داشت. سيد يحيي با چشماني پر از اشک و با صداي سوزناک دعا را مي خواند و درباره ي مفاهيم عاليه ي اين زيارت حرف مي زد. وقتي که نگاهش مي کردم،  احساسم اين بود که آثار خستگي بر اثر خواندن دعا از چهره اش محو شده است.
دکتر آريان


مي دانستم که شب ها غذاي سنگين نمي خورد. يک شب که به خانه ي ما آمده بود،  برايش يک دانه گلابي بردم. اما او گلابي را نخورد. پرسيدم:
چرا نمي خوري؟
در جوابم گفت:
اين گلابي را کسي بايد بخورد که بتواند انرژي حاصل از آن را در راه خدا مصرف کند.
کريم قاسمي مفرد



در زمان رياست جمهوري بني صدر،  براي انجام ماموريتي به کردستان رفته بود. در آنجا مسؤليت تقسيم مهمات را به عهده داشت.
وقتي از ماموريت بر گشت،  گزارش هايي را مبني بر خيانت هاي بني صد ر به مسئولين ارائه کرد. به او گفتم:
پسرم!  بني صدر رئيس جمهور است. تو نبايد اين گزارش ها را مي دادي.
در جواب گفت:
اگر او رئيس جمهور است من هم مامورم.
پدر شهيد



سيد يحيي رابط و باني ازد واج من و همسرم بود. در روز جشن ازدواج،  اتاق را با نوشتن چند آيه و حديث تزئين کرد. بعد هم جمله اي را به عنوان هديه به من و همسرم گفت:  جمله اين بود:
از اين به بعد شما د و نفر هستيد و مسئوليتتان سنگين تر است. بايد دو نفري در راه خدا گام برداريد.
دوست شهيد



آن شب قرار بود که به طرف مواضع از دست رفته برويم و آن ها را دوباره تصرف کنيم. ساعت يک شب بود،  خواب بودم که با صداي يحيي از جا پريدم. يحيي گفت:
بلند شو!  مي خواهيم  برويم نجف.
حالت روحاني عجيبي داشت. وقت اعزام،  توي اتوبوس  مدام نوحه مي خواند. بچه ها  مي گفتند:؟
مثل اين که مي خواهي شهيد بشوي؟
او مي خنديد و مي گفت:
اگر خدا قسمت کند.
همان شب يحيي به شهادت رسيد.
محمد رضا شريفيان
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین