دريا و موجها بد جور با قايقهاي ما غريبي مي کردند
ياد خيمه دوز افتادم . از مربيان خوب آموزش غواصي بود . روزهايي که از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر توي آب بوديم ، وقت براي ناهار خوردن نبود ، موقع ناهار ، قايق ها راه مي افتادند و مربيان غواصي ، بچه هاي اکيپ خودشان را يکي يکي مثل ماهي در آب غذا مي دادند . يادم نمي رود . آن روز ظهر که حسابي تشنه بودم ، دست خيمه دوز جلوي دهانم آمد و با مهرباني چند کله خرما در دهانم گذاشت . خرما را يک طرف دهانم گذاشتم و گفتم : تشنه ام ، آب مي خوام .
خيمه دوز خنديد و گفت : مگه توي آب نيستي ؟ آب خوردنيه ، بسم الله ...
خندهام گرفت . سنگيني تنم را دادم پايين و با سر فرو رفتم توي عمق آب . چرخ زدم و توي عمق آب قرار گرفتم . چشمانم رو که باز کردم ، چند فوج پاي غواصي توي آب داشتن لول مي خوردن و پره هاي قايق موتوري داشت حرکت مي کرد و قايق موتوري را اطراف بچه ها مي چرخاند .
نور خورشيد را زير آب بهتر مي شد حس کرد . ياد تشنگي ام افتادم . دهانم را باز کردم . چرخ زدم و قلپ قلپ آب خوردم . تتا اينکه نفسم تمام شد . به سطح آب که رسيدم ، مثل بشکه شده بودم .
دستهام از بس پارو زده بودم ، تاول زده بود . تاول روزهاي قبل هم روي هم تلنبار شدهبودند و کف دستم پينه بسته بود و خشن شده بود . قبل از اينکه توي دريا پارو بزنم ، حس مي کردم با اين قايق به اين کوچکي ، در درياي به اين بزرگي ، احساس وحشت مي کنم .
ولي اين طور نبود . چقدر ديگر تا سکو مانده بود ؟ اينهمه پارو زده بوديم . حدس مي زدم فاصله زيادي نمانده باشد . قطب نما پيش الهي بود . هنوز تشنه بودم . به الهي گفتم : نگهدار ، تشنه ام ...
الهي پارو زن را متوقف کرد . قايق آرام با جريان آب به راهش دامه داد . حس کردم جرياني قايق را به طرف خودش مي کشد . ياد جرياد چرخشي نزديک اسکله افتادم . مطمئن شدم که به اسکله نزديک هستم . سر قمقمه را که باز کردم آب بخورم ،ناگهان جلوي رويمان روشن شد . طرف نور که نگاه کردم ، صداي انفجار تازه به گوشم رسيد . به نور که پقطع و وصل مي شد ، دقيق شدم .پايه هاي اسکله و تجهيزات آن را مي شد ديد .
حالا فهميدم حاج عبد الله رودکي درباره انفجارهاي سطح آب چه مي گفت . خيلي دلم مي خواست بفهمم چرا سطح آب روشن و شعله ور مي شد .
ناوچه هاي اوزا را با آن شکلهاي عجيب و غريبشان کنار اسکله ديدم . مکث نکردم و از رمز بين خودم و الهي استفاده کردم و گفتم : محمد اوضاع کچله ! بزن بريم ...
شروع کرديم به سر و ته کردن . شهيد خرمي و عقيل زاده هم سر قايق را کج کردند و با قدرت تمام شروع به پارو زدن کرديم .
نمي دانستم چه اتفاقي افتاده .دلواپسي ام درباره ناوچه اوزا بود . حتما منتظر بود دور بشويم تا شليک کند . حتما رادارهاي لعنتي ما را گرفته بودند ، ما که قايق را در راه کرتب خيس کرده بوديم ...
حدود نيمه شب بود . خيلي حس بدي داشتم . اين که هر لحظه ممکن است ، اول صداي صوتي به گوش برسد و بعد در يک لحظه قايق از هم متلاشي شود ، اصلا احساس دلچسبي نبود .
تا توانستيم پارو زديم ، تا هر چه زودتر به بويه شماره 8 که فانوس دريايي داشت ، برسيم . هنوز فانوس را نديده بوديم . مرتب به قطب نما نگاه مي کرديم . خرمي و عقيل زاده هم همراه ما پارو مي زدند .
پانزده کيلو متر پارو زده بوديم تا به حوالي اسکله برسيم و حالا بايد پانزده کيلومتر را بر مي گشتيم .
خيالم از ناوچه هاي اوزا راحت شده لبود . اگر از وجود ما مطمئن شده بودند ، يا ما را تعقيب مي کردند يا شروع به تير اندازي کرده بودند ؟ ! حسابي خسته شده بودم . وقتي چند بار تغيير جهت داديم و دنبال فانوس به چپ و راست گشتيم ، فهميدم که گم شده ايم . پيدا کردن يک سکو در دريا ، خيلي مشکل تر از پيدا کردن يک کشتي بزرگ در اروند است .
اين مشکل را ديگر پيش بيني نکرده بودم . اگر تا صبح بچه هاي خودي را پيدا نمي کرديم ، معلوم نبود چه بلايي بر سرمان مي آمد . احتمال ديگري که من مي دادم ، خاموش کردن چراغ فانوس دريايي بود .
گفتم : چکار کنيم محمد ؟
گفت : توکت علي الله !
تا چشم کار مي کرد ، سياهي بود فکر نمي کردم دريا اين طور با ما شوخي کند . چپ و راست مي رفتيم تا سکو را پيدا کنيم . ترسم از وحشت دريا بود که مي گفتند هوش از سرآدم مي برد . نگاهي به پشت سرم انداختم . چهره بچه ها را درست نمي ديدم .
دريا به اين بزرگي ، بي هيچ نشانه و علامتي ...
کم کم صداهايي در گوشم شروع به شکل گرفتن کرد . صدا داشت با من حرف مي زد . اين حرفها را قبلا جايي شنيده بودم . اول جمله ها تک تک گفته مي شد و بعد ، آرالم و روان پشت سر هم رديف شدند ...
مرتب اين جمله ها توي ذهنم شکل مي گرفت :
وقتي وسط دريا گيج مي شي ... وقتي نمي دوني داري مي ري يا بر مي گردي ... وقتي جاي ستاره ها عوض مي شه و قطب نما از کار افتاده ، اون وقته که مي فهمي چقدر تنهايي .
تو هستي و خدا و دريا ...ها ... خيال کردي بوي کباب مي ياد ، توي دريا کباب مي دن ؟ نه ... وسط دريا که رفتي مي بيني دارن به تن آدم داغ مي چسبونن ... دريا حسوده ، يه بلايي به سر آدم مي ياره که آدم از آدميت مي افته ...
مو به اندازه تمام روزهاي زندگيت ، توي اين دريا روز رو به شب ، شب رو به روز رسوندم ، ولي بعضي وقتها ، توي همين دريا ، يه بلايي به سرم مياد که يادم مي ره شير ننه ام رو کي ترک کردم ...
تازه يادم آمد که اين جمله ها رو چه کسي گفته بود . چهره نا خدا زاير جلئي چشمانم آمد . آن روزها زياد پيش او مي رفتيم . روزهايي که مي خواستيم ، با وضعيت اروند و جزر و مد آن براي عمليات والفجر 8 آشنا بشويم . هميشه قليانش به راه بود و هميشه بچه ها را با خوشرويي تمام مي پذيرفت . سن زياد و دنيا ديده بودنش باعث مي شد تا با کلام شيرين و لهجه جنوبي اش ما را کامل مجذوب صحبتهاي خودش بکند . حالا که در دريا گم شده بوديم ، حتي جمله هايي از او را که فراموش کرده بودم حالا داشت به خوبي با صداي او در گوشم نجوا مي شد :
خدا هيچ وقت برات نسازه که اين جور سرت بياد ، ولي من مرده و تو زنده ببين کي سرت مياد ؟ اين موقع ها اگه يه کم روغن جيگر کوسه بخوري ، شايد يه کم بهتر بشي . اون وقت يه نون مي خورم . و صد سجده شکر مي کنم .دريا رو اين جور نبين ، درسته که مادره ... درسته که از خونش اين همه ماهيگير رو سير مي کنه ... ولي دلخوشي ماهيگير که به ماهيه ... دلخوشي دريا به چيه ؟ دريا يه مادر بي شوهره که بعضي وقتها دلش سر مي ره...
شبهاي چهارده ماه که کامل شد ، شير ماهي مياد روي آّب ، تماشاي ماه . اون وقته که تور مي اندازن و مي گيرنش .
تماشاي ماه به قيمت جونش تموم مي شه ...
هي ... يه چيزهايي توي همين دريا ديدم که نگو ...
خروس ماهي ديدم ، اين هوا . ماهيه ، آخرش دو تا خال داره ، دستت بالاي قايقه ، داري تور مي کشي بالا ، يه دفعه مي پره بيرون آب ، دستت روو مي کنه و مي خوره ...
يه بار ، مار ماهي يه جاشو رو زد ، جلئي چشم خودم ، اينقدر جون داد تا مرد ...
کسي باور نمي کنه ، ولي مو برات مي گم . مي گن دريا پري داره ، مو ديدم ... اين پري همه چيز مي شه ، زن مي شه ، قايق مي شه ، يه بار يه چيز ديگه اس . لنج مي شه .. يه بار پشت سکان بودم . ديدم در خونه ام توي چهار چوب سيخ ايستاده روي آب . کار ، کار پري بود ...
تا حالا باد رفته توي تنت لونه کنه ؟ تا حالا برات مجلس زار گرفتن ؟ هو گل ديدم ، ماهي پرنده ، مثل گنجشک پرواز مي کرد . ماهي وقتي توي تور گير مي کنه ، صداي کبوتر مي ده د، شنيدي ؟
يه جاشو داشتم ، اسمش نايب بود ، چه پسري بود . الله اکبر ، دريا که روغني و آروم مي شد ، قيلون برام چاق مي کرد و دست مي برد به ني آمونه . وقتي صداي ني آمونه روي آب حرکت کنه و باز به آدم برسه ، غوغا تو دل آدم به پا مي شه . الان که لنجمون رو عراقيا داغون کردن ، روي خشکي بي مصرف افتادم ... مرد دريا توي خشکي مي ميره ...
اصلا فکر مي کني چند سالمه که بهم مي گي بوا ؟ .. نه کاکا ، دريا آدم رو اين طوري پير مي کنه .. اون زمون مرد که دريا زير پام بود . بندر عباس ، هرمز ، قشم ، هنگام ، خارک ، گنگ ، بمبئي کلکته ، جده ، خليج فارس ، بحر عمان ، تنگه عدن ، چابهار ، کنارک ، بيشانو تنگ خوران .. هي ، اون زمون مرد ...
اگه آواره دريا بودم ، مال اين بود که توي خشکي دلم مي گرفت ، حالا چه کنم ؟ الهي خير نبينين .. ديدي چطور آتيش به خرمن مردم انداختن . ديدي چطور لنجم رو عراقيها به آتيش کشيدن ؟ اون همه گفتن زاير حسين کوسه گرفته ، ظرف برداشتم ببرم بدم زاير حسين برام روغن کوسه پر کنه .
وقتي روغن کوسه مي ماليدم به تن لنج ، جون مي گرفت و تازه مي شد و سرعتش زياد مي شد . به خودم گفتم ناخدا ، تو که لنجت سوخته ، روغن کوسه مي خواي چه کني ؟ نشستم يه دل سير گريه کردم .
بعد آروم به خودم دلداري دادم که ايشا الله جنگ زود تموم مي شه ، خدا بزرگه ، ما هم آخرش روي لنج مي شينيم .
رفتم لب ساحل ، پيش زاير حسين ، ديدم کوسه آورده ، به چه بزرگي ! ظرف رو دادم ، زايد گفت : کارت نباشه ، پرش مي کنم. برگشتم ، ديدم لب ساحل قيومت شد. برگشتم ، ديدم زاير گريه مي کنه ، عيدو گريه مي کنه ، ناصر ، زبيدو ؛ همه گريه مي کنن . تو سر مي زدن ، مي فهمي چه خبر بود ؟
از تو شکم کوسه پلاک شناسايي يه غواص در آورده بودن . ديروز اسمشو از تهرون آوردن . شهيد حسيني زاده بوده . دانشجو بوده .. هي خدا ... يحيي غواص بوده ، اون شهيد هم غواص بوده ... يحيي يه عمر دنبال مرواي مي گرده ... او بنده خدا هم .. اين کجا و او کجا ...
داشت صبح مي شد و ما چهار نفر هنوز ب مستقيم و چپ و راست مي رفتيم . تصميم گرفتيم تا جايي که مي توانيم به خاک ايران نزديک تر بشويم تا حد اقل احتمال اسير شدنمان کمتر شود .
ديگر مچ دستم قدرت نداشت . وقتي ديدم شهيد خرمي و عقيل زاده دارن آرام با هم صحبت مي کنن ، دلم شور افتاد . آنها خيلي کم صحبت مي کردند و تا ضرورتي پيش نمي آمد صحبت نمي کردند . هوا گرگ و ميش بود . وقتي صداي نامفهوم يک قايق را شنيدم ، فهميدم چرا عقيل زاده و شهيد خرمي با هم صحبت مي کنند .
شهيد خرمي گفت : شما هم مي شنويد ؟
الهي گفت : آره صدلي قايق مي ياد .
گفتم : آره ، از صداش معلومه تند روست .
عقيل زاده دست برد و اسلحه اش را برداشت و گفت : اگر عراقي باشه ؟
الهي گفت : عراقيها معمولا با چند قايق مي يان براي گشت .
شهيد خرمي گفت : اگه عراقي بود باهاش درگير مي شيم .
من به الهي نگاه کردم . ديدم ضامن نارنجک صاف مي کنه . نگاهم که توي نگاهش افتاد ، لبخند آرامي زد و گفت : توکل بر خدا . اگر قايق عراقيها بود ، نارنجک مي اندازيم توي قايق . يا اونها کشته مي شن ، يا با هم کشته مي شيم .
ديدم بهترين راه ؛ همين است . اسلحه را مسلح کردم و نارنجک ها را دم دست گذاشتم و چشم گرداندم تا شايد قايق را ببينم . درست حدس زده بودم . قايق تند رو بود . وقتي از دور آن را ديدم ، فقط پره هاي عقب آن در آب بود . نوک قايق ، قايق هاي مارا نشانه گرفته بود و با سرعت جلو مي آمد . نمي شد تشخيص داد ، چند نفر سوار قايق هستند .
جهت قايق که کمي تغيير کرد ، با قايق ديد زديم . سکاندار صورتش را با چفيه پوشانده بود . قايق داشت به ما نزديک تر مي شد . آماده بودم تا سکاندار دست از پا ، کوچکترين خطايي کرد . دق دلي گم شدنمان را سرش خالي کنم .
سکاندار قايق تند رو هم که انگار فهميد قضيه از چه قرار است ، نزديک قايق که رسيد ، قايق خودش را متوقف کرد . خيلي دلم مي خواست صورتش را ببينم . دستش را طرف صورتش برد . اسلحه را گرفتم طرف صورتش . چفيه را که از صورت پس مي زد ، شروع به صحبت کرد : شما هيچ معلوم هست کجاييد ؟ بابا قرارمون کجا بود ؟ چرا شما اينجاييد ؟ همه دلواپس شما شدن .
الهي گفت : محمد رياحي ! تو هستي ؟
چفيه را کنار زد و گفت : پس فکر مي کردي کيه ؟ مي دوني چقدر دنبالتون گشتيم ؟
عقيل زاده گفت : اينجا کجاست ؟
رياحي خنديد و گفت : هيچ مي دونيد از ديروز بعد از ظهر تا حالا چقدر پارو زديد ؟ شما الان نزديک خود بهمن شير هستيد . حدود بيست کيلومتر از چهار پايه دور شديد . از ديروز عصر تا حالا حدود پنجاه کيلومتر پارو زديد . حالا قايقها رو سوار کنيد ، با هم بريم پيش بچه ها . همه دلواپس سما هستن . مي خوام از بچه ها مژدگوني بگيرم که پيداتون کردم .
دو روز بعد حدود غروب همه اکيپ قبلي ، توي دريا ، کنار بويه شماره 8 بوديم . قرار بود يک بار ديگر با تمهيداتي جديد تر براي شناسايي اسکله الاميه برويم . دريا آن شب ، عجيب وحشي شده بود . موج ، قايق را مي کوبيد به چهار پايه .
نمازمان را بايد همان جا مي خوانديم . موج ، چنان قايق را تکان مي داد که نماز خواندن ايستاده ممکن نبود .
دريا چنان نا آرام بود که حتي نشستن کف قايق هم مشکل بود . با دست دو طرف قايق را گرفته بوديم و نماز مي خوانديم .
موقع رکوع و سجود بعضي وقتها ، چنان تعادلمان به هم مي خورد، که براي حفظ آن مجبور بوديم با کف دست به کف قايق بکوبيم . برايم عجيب بود که چقدر نماز ، آن هم نمازي که ممکن بود آخرين نمازمان باشد ، آن هم در آن شرايط نا آرام و متلاطم ، بتواند دلمان را آرام کند . هر بار جدا شدن ما از بويه شماره 8 به معناي رفتن و ديگر برنگشتن بود .
الهي را که بعد از نماز در آغوش گرفتم ، حس کردم آخرين باري است که اين قدر به او نزديک مي شوم . دريا و موجها بد جور با قايقهاي ما غريبي مي کردند و بايد سريع تر راه مي افتاديم . با شهيد خرمي و عقيل زاده هم خداحافظي کرديم و با هم به راه افتاديم . اين بار با خودمان بي سيم هم برده بوديم و قرار شده بود شهيد خرمي و عقيل زاده ، پنج کيلومتر مانده به سکو ، به عنوان تامين همان جا بمانند و من و الهي به طرف سکو برويم . به اين ترتيب امکان لو رفتن و گرفته شدن ما توسط رادارهاي اسکله ، کمتر مي شد .
حدود ساعت هفت بعد از ظهر بود . شروع به پارو زدن کرديم . اين بار هم مثل دفعه گذشته بايد حدود پنج ساعت پارو مي زديم تا به اسکله برسيم . ديگر ترکيدن تاولهاي دستمان براي خودمان امري کاملا طبيعي شده بود . رنگ پارو در جايي که آن را در دست مي گرفقتيم ، تغيير کرده بود . هر پارويي که مي زدم و به اسکله نزديکتر مي شدم ، حس مي کردم که تعلقات و وابستگي هايم را دارم در آّ مي ريزم . الهي توي راه ذکر مي خواند .
نمي دانم چرا وقتي بيشتر از دو ساعت پارو مي زدم ، اينهمه احساس عطش مي کردم . سرم به پارو زدن گرم بود که شهيد خرمي ما را صدا کرد . حدود پنج کيلومتر به اسکله مانده بود و قايق دوم بايد به عنوان تامين در جاي خود مي ماند .
ما به حرکت ادامه مي داديم . دريا آرام و آرام تر شده بود و چون قبلا اين مسير را آمده بوديم ، طي مسير کمي راحت تر شده بود.
حدود يک ساعت بعد ما در صد متري اسکله بوديم . دريا آن قدر آرام و به قول بچه ها صابوني يا روغني شده بود که حس مي کردم اگر صداي نفس نفس زدنم کمي بلند تر شود ، نگهبانهاي اسکله صدايمان را مي شنوند . اسکله را تا توانسته بودند ، تاريک نگه داشته بودند .
چه خوب که دوربين ديد در شب را همراهمان آورده بوديم . دوربين دست الهي بود و داشت همه جا را ديد مي زد .
گفتم : محمد بده من هم نگاه گنم ...
گفت : هيس ...
شروع کردم بدون دوربين به شناسايي کردن ، چه اسکله اي !... اندازه يه لشکر تجهيزات داشت . اين همه سنگر ، گوني ، توپ 57 تک لول ، سنگر هلي کوپتر ، سنگر انفرادي ، سنگرهاي اجتماعي ، اين همه تاسيسات ، حتي پد هلي کوپتر ... سکو ، وسط دريا ، چيزي نزديک به يک کيلومتر طول داشت و ما درست وسط اسکله ايستاده بوديم .
چقدر زحمت کشيديم تا به اينجا رسيديم . چه شبهايي که خواب شکستن طلسم اين سکوي لعنتي رو ديديم . ناوچه هاي او آن طرف اسکله خواب بودند . هيچ صدايي به گوش نمي رسيد ، هيچ نفري ديده نمي شد .
خوش به حال الهي ! داشت با دوربين ديد در شب همه جا را مي ديد . سعي مي کردم تا جايي که ممکن است مشخصات اسکله را به خاطر بسپارم . چيزي که هنوز پيدا نکرده بودم . راههاي ورودي به اسکله بود . بين اين همه ستون فلزي و در آن تاريکي هر چه گشتم نتوانستم راههاي ورودي را پيدا کنم .
يادم به انفجارهاي سطح آب افتاد . ترسيدم . از اينکه آب اطراف اسکله مثل آب شب پر از آتش و انفجار شود . توي همين فکر بودم که يک لحظه متوجه نور چراغ قوه شدم که از سمت راست علامت زد . دلم پايين ريخت .
گفتم : محمد ، اونجا رو ! لو رفتيم ...
گفت : لو ؟
گفتم : اونجا ، سمت راست ، کنار اون تانکر بزرگه ...
سريع با دوربين به جايي که اشاره کردم نگاه کرد . گفت : چيزي نيست .
گفتم : خودم ديدم . يه نور چراغ قوه داشت علامت مي داد .
دوباره من و الهي به آن نقطه چشم دوختيم . کمي گذشت . خودم داشت باورم مي شد که اشتباه کرده ام . آمدم حرفي را که زده بودم ، فراموش کنم که ناگهان صداي دويدن چند نفر روي تورهاي کف اسکله به گوشم خورد که از سمت راست به سمت چپ مي دويدند .
وقتي صداي پوتنينهاي چند نفر ديگر را از چند جاي اسکله شنيدم مطمئن شدم که عراقيها از دور ، متوجه نزديک شدن ما به اسکله شده اند ولي هيچ عکس العملي نشان نداده اند تا ما با قايقهاي بي دفاع پارويي خودمان کاملا به آنها نزديک بشويم .
منبع:" آسمان زير آب" , نوشته ي عليرضا فخرايي,نشرکنگره ي سرداران وچهارده هزار شهيداستان فارس,شيراز-1380
خيمه دوز خنديد و گفت : مگه توي آب نيستي ؟ آب خوردنيه ، بسم الله ...
خندهام گرفت . سنگيني تنم را دادم پايين و با سر فرو رفتم توي عمق آب . چرخ زدم و توي عمق آب قرار گرفتم . چشمانم رو که باز کردم ، چند فوج پاي غواصي توي آب داشتن لول مي خوردن و پره هاي قايق موتوري داشت حرکت مي کرد و قايق موتوري را اطراف بچه ها مي چرخاند .
نور خورشيد را زير آب بهتر مي شد حس کرد . ياد تشنگي ام افتادم . دهانم را باز کردم . چرخ زدم و قلپ قلپ آب خوردم . تتا اينکه نفسم تمام شد . به سطح آب که رسيدم ، مثل بشکه شده بودم .
دستهام از بس پارو زده بودم ، تاول زده بود . تاول روزهاي قبل هم روي هم تلنبار شدهبودند و کف دستم پينه بسته بود و خشن شده بود . قبل از اينکه توي دريا پارو بزنم ، حس مي کردم با اين قايق به اين کوچکي ، در درياي به اين بزرگي ، احساس وحشت مي کنم .
ولي اين طور نبود . چقدر ديگر تا سکو مانده بود ؟ اينهمه پارو زده بوديم . حدس مي زدم فاصله زيادي نمانده باشد . قطب نما پيش الهي بود . هنوز تشنه بودم . به الهي گفتم : نگهدار ، تشنه ام ...
الهي پارو زن را متوقف کرد . قايق آرام با جريان آب به راهش دامه داد . حس کردم جرياني قايق را به طرف خودش مي کشد . ياد جرياد چرخشي نزديک اسکله افتادم . مطمئن شدم که به اسکله نزديک هستم . سر قمقمه را که باز کردم آب بخورم ،ناگهان جلوي رويمان روشن شد . طرف نور که نگاه کردم ، صداي انفجار تازه به گوشم رسيد . به نور که پقطع و وصل مي شد ، دقيق شدم .پايه هاي اسکله و تجهيزات آن را مي شد ديد .
حالا فهميدم حاج عبد الله رودکي درباره انفجارهاي سطح آب چه مي گفت . خيلي دلم مي خواست بفهمم چرا سطح آب روشن و شعله ور مي شد .
ناوچه هاي اوزا را با آن شکلهاي عجيب و غريبشان کنار اسکله ديدم . مکث نکردم و از رمز بين خودم و الهي استفاده کردم و گفتم : محمد اوضاع کچله ! بزن بريم ...
شروع کرديم به سر و ته کردن . شهيد خرمي و عقيل زاده هم سر قايق را کج کردند و با قدرت تمام شروع به پارو زدن کرديم .
نمي دانستم چه اتفاقي افتاده .دلواپسي ام درباره ناوچه اوزا بود . حتما منتظر بود دور بشويم تا شليک کند . حتما رادارهاي لعنتي ما را گرفته بودند ، ما که قايق را در راه کرتب خيس کرده بوديم ...
حدود نيمه شب بود . خيلي حس بدي داشتم . اين که هر لحظه ممکن است ، اول صداي صوتي به گوش برسد و بعد در يک لحظه قايق از هم متلاشي شود ، اصلا احساس دلچسبي نبود .
تا توانستيم پارو زديم ، تا هر چه زودتر به بويه شماره 8 که فانوس دريايي داشت ، برسيم . هنوز فانوس را نديده بوديم . مرتب به قطب نما نگاه مي کرديم . خرمي و عقيل زاده هم همراه ما پارو مي زدند .
پانزده کيلو متر پارو زده بوديم تا به حوالي اسکله برسيم و حالا بايد پانزده کيلومتر را بر مي گشتيم .
خيالم از ناوچه هاي اوزا راحت شده لبود . اگر از وجود ما مطمئن شده بودند ، يا ما را تعقيب مي کردند يا شروع به تير اندازي کرده بودند ؟ ! حسابي خسته شده بودم . وقتي چند بار تغيير جهت داديم و دنبال فانوس به چپ و راست گشتيم ، فهميدم که گم شده ايم . پيدا کردن يک سکو در دريا ، خيلي مشکل تر از پيدا کردن يک کشتي بزرگ در اروند است .
اين مشکل را ديگر پيش بيني نکرده بودم . اگر تا صبح بچه هاي خودي را پيدا نمي کرديم ، معلوم نبود چه بلايي بر سرمان مي آمد . احتمال ديگري که من مي دادم ، خاموش کردن چراغ فانوس دريايي بود .
گفتم : چکار کنيم محمد ؟
گفت : توکت علي الله !
تا چشم کار مي کرد ، سياهي بود فکر نمي کردم دريا اين طور با ما شوخي کند . چپ و راست مي رفتيم تا سکو را پيدا کنيم . ترسم از وحشت دريا بود که مي گفتند هوش از سرآدم مي برد . نگاهي به پشت سرم انداختم . چهره بچه ها را درست نمي ديدم .
دريا به اين بزرگي ، بي هيچ نشانه و علامتي ...
کم کم صداهايي در گوشم شروع به شکل گرفتن کرد . صدا داشت با من حرف مي زد . اين حرفها را قبلا جايي شنيده بودم . اول جمله ها تک تک گفته مي شد و بعد ، آرالم و روان پشت سر هم رديف شدند ...
مرتب اين جمله ها توي ذهنم شکل مي گرفت :
وقتي وسط دريا گيج مي شي ... وقتي نمي دوني داري مي ري يا بر مي گردي ... وقتي جاي ستاره ها عوض مي شه و قطب نما از کار افتاده ، اون وقته که مي فهمي چقدر تنهايي .
تو هستي و خدا و دريا ...ها ... خيال کردي بوي کباب مي ياد ، توي دريا کباب مي دن ؟ نه ... وسط دريا که رفتي مي بيني دارن به تن آدم داغ مي چسبونن ... دريا حسوده ، يه بلايي به سر آدم مي ياره که آدم از آدميت مي افته ...
مو به اندازه تمام روزهاي زندگيت ، توي اين دريا روز رو به شب ، شب رو به روز رسوندم ، ولي بعضي وقتها ، توي همين دريا ، يه بلايي به سرم مياد که يادم مي ره شير ننه ام رو کي ترک کردم ...
تازه يادم آمد که اين جمله ها رو چه کسي گفته بود . چهره نا خدا زاير جلئي چشمانم آمد . آن روزها زياد پيش او مي رفتيم . روزهايي که مي خواستيم ، با وضعيت اروند و جزر و مد آن براي عمليات والفجر 8 آشنا بشويم . هميشه قليانش به راه بود و هميشه بچه ها را با خوشرويي تمام مي پذيرفت . سن زياد و دنيا ديده بودنش باعث مي شد تا با کلام شيرين و لهجه جنوبي اش ما را کامل مجذوب صحبتهاي خودش بکند . حالا که در دريا گم شده بوديم ، حتي جمله هايي از او را که فراموش کرده بودم حالا داشت به خوبي با صداي او در گوشم نجوا مي شد :
خدا هيچ وقت برات نسازه که اين جور سرت بياد ، ولي من مرده و تو زنده ببين کي سرت مياد ؟ اين موقع ها اگه يه کم روغن جيگر کوسه بخوري ، شايد يه کم بهتر بشي . اون وقت يه نون مي خورم . و صد سجده شکر مي کنم .دريا رو اين جور نبين ، درسته که مادره ... درسته که از خونش اين همه ماهيگير رو سير مي کنه ... ولي دلخوشي ماهيگير که به ماهيه ... دلخوشي دريا به چيه ؟ دريا يه مادر بي شوهره که بعضي وقتها دلش سر مي ره...
شبهاي چهارده ماه که کامل شد ، شير ماهي مياد روي آّب ، تماشاي ماه . اون وقته که تور مي اندازن و مي گيرنش .
تماشاي ماه به قيمت جونش تموم مي شه ...
هي ... يه چيزهايي توي همين دريا ديدم که نگو ...
خروس ماهي ديدم ، اين هوا . ماهيه ، آخرش دو تا خال داره ، دستت بالاي قايقه ، داري تور مي کشي بالا ، يه دفعه مي پره بيرون آب ، دستت روو مي کنه و مي خوره ...
يه بار ، مار ماهي يه جاشو رو زد ، جلئي چشم خودم ، اينقدر جون داد تا مرد ...
کسي باور نمي کنه ، ولي مو برات مي گم . مي گن دريا پري داره ، مو ديدم ... اين پري همه چيز مي شه ، زن مي شه ، قايق مي شه ، يه بار يه چيز ديگه اس . لنج مي شه .. يه بار پشت سکان بودم . ديدم در خونه ام توي چهار چوب سيخ ايستاده روي آب . کار ، کار پري بود ...
تا حالا باد رفته توي تنت لونه کنه ؟ تا حالا برات مجلس زار گرفتن ؟ هو گل ديدم ، ماهي پرنده ، مثل گنجشک پرواز مي کرد . ماهي وقتي توي تور گير مي کنه ، صداي کبوتر مي ده د، شنيدي ؟
يه جاشو داشتم ، اسمش نايب بود ، چه پسري بود . الله اکبر ، دريا که روغني و آروم مي شد ، قيلون برام چاق مي کرد و دست مي برد به ني آمونه . وقتي صداي ني آمونه روي آب حرکت کنه و باز به آدم برسه ، غوغا تو دل آدم به پا مي شه . الان که لنجمون رو عراقيا داغون کردن ، روي خشکي بي مصرف افتادم ... مرد دريا توي خشکي مي ميره ...
اصلا فکر مي کني چند سالمه که بهم مي گي بوا ؟ .. نه کاکا ، دريا آدم رو اين طوري پير مي کنه .. اون زمون مرد که دريا زير پام بود . بندر عباس ، هرمز ، قشم ، هنگام ، خارک ، گنگ ، بمبئي کلکته ، جده ، خليج فارس ، بحر عمان ، تنگه عدن ، چابهار ، کنارک ، بيشانو تنگ خوران .. هي ، اون زمون مرد ...
اگه آواره دريا بودم ، مال اين بود که توي خشکي دلم مي گرفت ، حالا چه کنم ؟ الهي خير نبينين .. ديدي چطور آتيش به خرمن مردم انداختن . ديدي چطور لنجم رو عراقيها به آتيش کشيدن ؟ اون همه گفتن زاير حسين کوسه گرفته ، ظرف برداشتم ببرم بدم زاير حسين برام روغن کوسه پر کنه .
وقتي روغن کوسه مي ماليدم به تن لنج ، جون مي گرفت و تازه مي شد و سرعتش زياد مي شد . به خودم گفتم ناخدا ، تو که لنجت سوخته ، روغن کوسه مي خواي چه کني ؟ نشستم يه دل سير گريه کردم .
بعد آروم به خودم دلداري دادم که ايشا الله جنگ زود تموم مي شه ، خدا بزرگه ، ما هم آخرش روي لنج مي شينيم .
رفتم لب ساحل ، پيش زاير حسين ، ديدم کوسه آورده ، به چه بزرگي ! ظرف رو دادم ، زايد گفت : کارت نباشه ، پرش مي کنم. برگشتم ، ديدم لب ساحل قيومت شد. برگشتم ، ديدم زاير گريه مي کنه ، عيدو گريه مي کنه ، ناصر ، زبيدو ؛ همه گريه مي کنن . تو سر مي زدن ، مي فهمي چه خبر بود ؟
از تو شکم کوسه پلاک شناسايي يه غواص در آورده بودن . ديروز اسمشو از تهرون آوردن . شهيد حسيني زاده بوده . دانشجو بوده .. هي خدا ... يحيي غواص بوده ، اون شهيد هم غواص بوده ... يحيي يه عمر دنبال مرواي مي گرده ... او بنده خدا هم .. اين کجا و او کجا ...
داشت صبح مي شد و ما چهار نفر هنوز ب مستقيم و چپ و راست مي رفتيم . تصميم گرفتيم تا جايي که مي توانيم به خاک ايران نزديک تر بشويم تا حد اقل احتمال اسير شدنمان کمتر شود .
ديگر مچ دستم قدرت نداشت . وقتي ديدم شهيد خرمي و عقيل زاده دارن آرام با هم صحبت مي کنن ، دلم شور افتاد . آنها خيلي کم صحبت مي کردند و تا ضرورتي پيش نمي آمد صحبت نمي کردند . هوا گرگ و ميش بود . وقتي صداي نامفهوم يک قايق را شنيدم ، فهميدم چرا عقيل زاده و شهيد خرمي با هم صحبت مي کنند .
شهيد خرمي گفت : شما هم مي شنويد ؟
الهي گفت : آره صدلي قايق مي ياد .
گفتم : آره ، از صداش معلومه تند روست .
عقيل زاده دست برد و اسلحه اش را برداشت و گفت : اگر عراقي باشه ؟
الهي گفت : عراقيها معمولا با چند قايق مي يان براي گشت .
شهيد خرمي گفت : اگه عراقي بود باهاش درگير مي شيم .
من به الهي نگاه کردم . ديدم ضامن نارنجک صاف مي کنه . نگاهم که توي نگاهش افتاد ، لبخند آرامي زد و گفت : توکل بر خدا . اگر قايق عراقيها بود ، نارنجک مي اندازيم توي قايق . يا اونها کشته مي شن ، يا با هم کشته مي شيم .
ديدم بهترين راه ؛ همين است . اسلحه را مسلح کردم و نارنجک ها را دم دست گذاشتم و چشم گرداندم تا شايد قايق را ببينم . درست حدس زده بودم . قايق تند رو بود . وقتي از دور آن را ديدم ، فقط پره هاي عقب آن در آب بود . نوک قايق ، قايق هاي مارا نشانه گرفته بود و با سرعت جلو مي آمد . نمي شد تشخيص داد ، چند نفر سوار قايق هستند .
جهت قايق که کمي تغيير کرد ، با قايق ديد زديم . سکاندار صورتش را با چفيه پوشانده بود . قايق داشت به ما نزديک تر مي شد . آماده بودم تا سکاندار دست از پا ، کوچکترين خطايي کرد . دق دلي گم شدنمان را سرش خالي کنم .
سکاندار قايق تند رو هم که انگار فهميد قضيه از چه قرار است ، نزديک قايق که رسيد ، قايق خودش را متوقف کرد . خيلي دلم مي خواست صورتش را ببينم . دستش را طرف صورتش برد . اسلحه را گرفتم طرف صورتش . چفيه را که از صورت پس مي زد ، شروع به صحبت کرد : شما هيچ معلوم هست کجاييد ؟ بابا قرارمون کجا بود ؟ چرا شما اينجاييد ؟ همه دلواپس شما شدن .
الهي گفت : محمد رياحي ! تو هستي ؟
چفيه را کنار زد و گفت : پس فکر مي کردي کيه ؟ مي دوني چقدر دنبالتون گشتيم ؟
عقيل زاده گفت : اينجا کجاست ؟
رياحي خنديد و گفت : هيچ مي دونيد از ديروز بعد از ظهر تا حالا چقدر پارو زديد ؟ شما الان نزديک خود بهمن شير هستيد . حدود بيست کيلومتر از چهار پايه دور شديد . از ديروز عصر تا حالا حدود پنجاه کيلومتر پارو زديد . حالا قايقها رو سوار کنيد ، با هم بريم پيش بچه ها . همه دلواپس سما هستن . مي خوام از بچه ها مژدگوني بگيرم که پيداتون کردم .
دو روز بعد حدود غروب همه اکيپ قبلي ، توي دريا ، کنار بويه شماره 8 بوديم . قرار بود يک بار ديگر با تمهيداتي جديد تر براي شناسايي اسکله الاميه برويم . دريا آن شب ، عجيب وحشي شده بود . موج ، قايق را مي کوبيد به چهار پايه .
نمازمان را بايد همان جا مي خوانديم . موج ، چنان قايق را تکان مي داد که نماز خواندن ايستاده ممکن نبود .
دريا چنان نا آرام بود که حتي نشستن کف قايق هم مشکل بود . با دست دو طرف قايق را گرفته بوديم و نماز مي خوانديم .
موقع رکوع و سجود بعضي وقتها ، چنان تعادلمان به هم مي خورد، که براي حفظ آن مجبور بوديم با کف دست به کف قايق بکوبيم . برايم عجيب بود که چقدر نماز ، آن هم نمازي که ممکن بود آخرين نمازمان باشد ، آن هم در آن شرايط نا آرام و متلاطم ، بتواند دلمان را آرام کند . هر بار جدا شدن ما از بويه شماره 8 به معناي رفتن و ديگر برنگشتن بود .
الهي را که بعد از نماز در آغوش گرفتم ، حس کردم آخرين باري است که اين قدر به او نزديک مي شوم . دريا و موجها بد جور با قايقهاي ما غريبي مي کردند و بايد سريع تر راه مي افتاديم . با شهيد خرمي و عقيل زاده هم خداحافظي کرديم و با هم به راه افتاديم . اين بار با خودمان بي سيم هم برده بوديم و قرار شده بود شهيد خرمي و عقيل زاده ، پنج کيلومتر مانده به سکو ، به عنوان تامين همان جا بمانند و من و الهي به طرف سکو برويم . به اين ترتيب امکان لو رفتن و گرفته شدن ما توسط رادارهاي اسکله ، کمتر مي شد .
حدود ساعت هفت بعد از ظهر بود . شروع به پارو زدن کرديم . اين بار هم مثل دفعه گذشته بايد حدود پنج ساعت پارو مي زديم تا به اسکله برسيم . ديگر ترکيدن تاولهاي دستمان براي خودمان امري کاملا طبيعي شده بود . رنگ پارو در جايي که آن را در دست مي گرفقتيم ، تغيير کرده بود . هر پارويي که مي زدم و به اسکله نزديکتر مي شدم ، حس مي کردم که تعلقات و وابستگي هايم را دارم در آّ مي ريزم . الهي توي راه ذکر مي خواند .
نمي دانم چرا وقتي بيشتر از دو ساعت پارو مي زدم ، اينهمه احساس عطش مي کردم . سرم به پارو زدن گرم بود که شهيد خرمي ما را صدا کرد . حدود پنج کيلومتر به اسکله مانده بود و قايق دوم بايد به عنوان تامين در جاي خود مي ماند .
ما به حرکت ادامه مي داديم . دريا آرام و آرام تر شده بود و چون قبلا اين مسير را آمده بوديم ، طي مسير کمي راحت تر شده بود.
حدود يک ساعت بعد ما در صد متري اسکله بوديم . دريا آن قدر آرام و به قول بچه ها صابوني يا روغني شده بود که حس مي کردم اگر صداي نفس نفس زدنم کمي بلند تر شود ، نگهبانهاي اسکله صدايمان را مي شنوند . اسکله را تا توانسته بودند ، تاريک نگه داشته بودند .
چه خوب که دوربين ديد در شب را همراهمان آورده بوديم . دوربين دست الهي بود و داشت همه جا را ديد مي زد .
گفتم : محمد بده من هم نگاه گنم ...
گفت : هيس ...
شروع کردم بدون دوربين به شناسايي کردن ، چه اسکله اي !... اندازه يه لشکر تجهيزات داشت . اين همه سنگر ، گوني ، توپ 57 تک لول ، سنگر هلي کوپتر ، سنگر انفرادي ، سنگرهاي اجتماعي ، اين همه تاسيسات ، حتي پد هلي کوپتر ... سکو ، وسط دريا ، چيزي نزديک به يک کيلومتر طول داشت و ما درست وسط اسکله ايستاده بوديم .
چقدر زحمت کشيديم تا به اينجا رسيديم . چه شبهايي که خواب شکستن طلسم اين سکوي لعنتي رو ديديم . ناوچه هاي او آن طرف اسکله خواب بودند . هيچ صدايي به گوش نمي رسيد ، هيچ نفري ديده نمي شد .
خوش به حال الهي ! داشت با دوربين ديد در شب همه جا را مي ديد . سعي مي کردم تا جايي که ممکن است مشخصات اسکله را به خاطر بسپارم . چيزي که هنوز پيدا نکرده بودم . راههاي ورودي به اسکله بود . بين اين همه ستون فلزي و در آن تاريکي هر چه گشتم نتوانستم راههاي ورودي را پيدا کنم .
يادم به انفجارهاي سطح آب افتاد . ترسيدم . از اينکه آب اطراف اسکله مثل آب شب پر از آتش و انفجار شود . توي همين فکر بودم که يک لحظه متوجه نور چراغ قوه شدم که از سمت راست علامت زد . دلم پايين ريخت .
گفتم : محمد ، اونجا رو ! لو رفتيم ...
گفت : لو ؟
گفتم : اونجا ، سمت راست ، کنار اون تانکر بزرگه ...
سريع با دوربين به جايي که اشاره کردم نگاه کرد . گفت : چيزي نيست .
گفتم : خودم ديدم . يه نور چراغ قوه داشت علامت مي داد .
دوباره من و الهي به آن نقطه چشم دوختيم . کمي گذشت . خودم داشت باورم مي شد که اشتباه کرده ام . آمدم حرفي را که زده بودم ، فراموش کنم که ناگهان صداي دويدن چند نفر روي تورهاي کف اسکله به گوشم خورد که از سمت راست به سمت چپ مي دويدند .
وقتي صداي پوتنينهاي چند نفر ديگر را از چند جاي اسکله شنيدم مطمئن شدم که عراقيها از دور ، متوجه نزديک شدن ما به اسکله شده اند ولي هيچ عکس العملي نشان نداده اند تا ما با قايقهاي بي دفاع پارويي خودمان کاملا به آنها نزديک بشويم .
منبع:" آسمان زير آب" , نوشته ي عليرضا فخرايي,نشرکنگره ي سرداران وچهارده هزار شهيداستان فارس,شيراز-1380
لینک کپی شد
نظر شما
