لحظه جانبازي از زبان يک روحاني شيميايي
مسؤول نمايندگي ولي فقيه در مراکز آموزشي غرب کشور و مديرکل اصناف و اماکن ستاد احياي امر به معروف و نهي از منکر از مسؤوليتهاي پيشين اين روحاني رزمنده است و امروز مدرسي دانشگاه در کارنامه اين جانباز 70 درصد دوران دفاع مقدس ميدرخشد. وي که در سال 61 و 62 تنها دوازده سال داشت و با شناسنامه برادر بزرگتر خود به جبهه ميرود، سه بار مجروح شده و آخرين بار در عمليات والفجر 10 به سبب رشادتي که از خود در نجات يک کودک انجام ميدهد با گاز خردل و گاز اعصاب شيميايي ميشود.
حجتالاسلام مصيب بيانوندي پيش از آنکه خاطره خودش را از دوران مجروحيت براي ما بازگو کند و تشريح کند که چگونه شيميايي شده که الآن مجبور است تا از اسپريهاي تنفسي مختلف استفاده کند، خود را يک طلبه جانباز بسيجي معرفي مي کند و مي گويد: بنده سمعا و طاعتا يک طلبه جانباز بسيجي هستم و تا زندهام رزمندهام.
بمباران شيميايي کسي را زنده نگذاشته بود
اواخر سال 66 و اوايل سال 67 بود که در عمليات والفجر 10 به خاطر نجات يک بچه تازه متولد شده که در قنداقه هم بود در حلبچه شيميايي شدم؛ شهرک عنب را با گاز خردل و گاز اعصاب شيميايي کرده بودند، حتي ميگفتند شب قبل از آن هم از گاز سيانور استفاده کردهاند. يادم هست که بر اثر شيميايي شدن اين منطقه، انبوهي جنازه بر روي زمين افتاده بود.
هنوز تصوير آن بچه در جلوي چشمانم است؛ زير نعش مادرش افتاده بود، اما هنوز گازي استنشاق نکرده بود؛ اول فکر ميکردم عروسک است چراکه به پشت افتاده بود و مادرش هم روي او بود. من که کاملا با مناطق کردنشين آشنايي داشتم با خودم گفتم که دختر بچههاي کرد چوبهايي را برميدارند و دور آن پارچهاي را ميبندند تا مانند عروسک شده و با آن بازي کنند؛ شايد اين هم عروسک است، اما وقتي او را بلند کردم، ديدم بچهاي دو سه ماهه است. شروع کرد به نفس کشيدن و گريه کردن. آن زمان احساساتم غليان کرد؛ فورا ماسک خودم را از صورت برداشتم و بر روي صورت آن دختر بچه گذاشتم. ماسک براي صورت کوچک اين طفل بسيار بزرگ بود؛ به هر طريقي بود با چپيه ماسک را پوشانده و بچه را به ارتفاعات منتقل کردم؛ بچه هنوز زنده بود و نفس ميکشيد، اما به شدت گرسنه بود. مانند يک مادر از اين بچه مراقبت کردم و با مقداري شير سعي کردم که گرسنگياش را برطرف کنم.
آن موقع مجرد بودم و نميتوانستم سرپرستي اين دختربچه را به عهده بگيرم، از اينرو او را پيش يکي از دوستان گذاشتم تا بزرگ شود؛ اکنون سال اول دانشگاه است؛ هر وقت اين دختر را در سلامت کامل ميبينم، لذت ميبرم و شيريني و حلاوت اين جانبازي را احساس ميکنم.
پيش از اينکه شيميايي شوم در عمليات نصر 7 در قله بوالفتح و دوپازا بر اثر انفجار گلوله توپ مجروح شدم که 40 درصد جانبازي ام حاصل اين مجروحيت بود.
آنجا مسؤوليت گروهاني را به عهده داشتم و وقتي به طرف دشمن در حرکت بوديم متوجه کمين آنان نشديم که يک دفعه توپ مستقيمي به طرف من و دو نفر از دوستان رزمنده شليک شد، آن دو به شهادت رسيدند و من هم به شدت مجروح شدم.
قربانيان سلاح هاي شيميايي


