حوری می خواستیم، ترکش بهمان دادن

کد خبر: ۱۹۵۰۸۲
تاریخ انتشار: ۲۵ تير ۱۳۹۱ - ۱۰:۰۰ - 15July 2012

ساجد: وارد بسیج شدیم و برای آموزش به پادگان بلال حبشی تهران اعزام شدیم. در آن جا علاوه بر آموزش نظامی، استاد اخلاق هم داشتیم . وقتی استاد اخلاق، صحبت می کرد، ابوالقاسم نبی زاده کلاه اورکتش را به سر می کشید و گوش می داد و اشک می ریخت.وقتی هم به آسایشگاه می آمدیم که استراحت کنیم، برای ایشان تازه اول راهِ برنامه قرآن خواندن و مطالعه ی کتاب و رساله بود.

جسم نبی زاده واقعاً از دست او در زحمت بود و آسایش نداشت این از نشانه های مومن است.

دوست شهید: ابوالقاسم از هوش سرشاری برخودار بود. وقتی که یک ماه به جبهه  می رفت، هنگام برگشت به حوزه، به مطالعه مشغول می شد و عقب ماندگی های درسی را جبران می کرد.

حال و هوای خاصی داشت. مثلاً کنار سفره ی صبحانه به یک باره اشک هایش جاری می شد و پس از اصرار فراوان برای بیان علت دلتنگی و نارحتی اش؛ می گفت: چرا من نباید امام زمانم را ببینم؟! وقتی هم دعای کمیل می خواند، از اول تا آخر اشک می ریخت. ابوالقاسم، اشکِ روانی داشت.


دوستانش می گفتند: حاضریم همه به جبهه برویم و شهید بشویم، اما ابوالقاسم بماند و به اسلام خدمت کند. برای او آینده ی بسیار درخشانی تصور می شد.
وقتی به او اصرار می کردند که جبهه نرود، می گفت: امروز اسلام در خطر است. باید آن را حفظ کنیم. اگر اسلام نباشد، ماندن و درس خواندن ما هم بی فایده است و این گونه راهی جبهه می شد.

دفترچه ای داشت که مطالب آن طراوشات ذهنی خودش بود. در این دفترچه هر شب خود را مورد عقاب قرار داده و بابت این که چرا فلان کا را برای رضای خدا انجام ندادی؟ چرا طبق فلان دستور پیامبر صلی الله علیه وآله رفتار نکردی؟خود را محاکمه می کرد.
ابوالقاسم خودش را نصیحت و محاسبه می کرد و از خودش حساب می کشید. به دوستان سفارش کرده بود، اگر عیب و ایرادی در اخلاق و رفتار من دیدید، حتماً به من تذکر دهید. دوستان را مدیون کرده بود که این کار را بکنند.

در عملیات خیبر ترکش خورده بود و یک دست و یک پایش مجروح بود. می گفت: ما حوری می خواستم، ترکش بهمان دادند.

بعد از عملیات والفجر8 درپاک سازی منطقه به اتفاق شهید آفرند از طلاب رفسنجان، که بعدها در کربلای 5شهید شد، فعال بودند.
هنگام پاکسازی متوجه می شوند که در یک سنگر عراقی، تعدادی عراقی زنده هستند. آفرند پیشنهاد داده بود که با انداختن نارنجک به داخل سنگر، آن ها را به هلاکت برسانند. اما نبی زاده می گوید ماموریت ما چیز دیگری است. آن ها را به اسارت می گیریم. وارد سنگر می شود و سه نفر را به اسارت می گیرد. ظاهراً یک نفر باقی مانده که از پشت، نبی زاده را به رگبار می بندد و به شهادت می رساند.

 

بعد از شهادتش، یک شب پدرش خواب می بیند که قبر ابوالقاسم شکافته می شود و یک سید نورانی با شال سبز از قبر بیرون می آید و پشت سرش ابوالقاسم نیز از قبر خارج می شود و به سمت قبله می روند. پدر فریاد می زند: ابوالقاسم کجا می روی این آقا کیست؟ صبر کن من هم بیایم.
ابوالقاسم می گوید باید به جبهه بروی و از جبهه به این جا بیایی. پدر ابوالقاسم که عیال وار هم بود، فردای آن روز عازم جبهه می شود.

 راوی: هم رزم شهید ابوالقاسم نبی زاده

دل نوشته ی شهید لحظاتی قبل از عملیات، ساعت 12 ظهر روز20/11/64 تاسوعای حسینی:
دوست دارم، حالتم را بیان کنم، اما نمی توانم گفت.
 در قلبم حالتی است که قبلاً از خدا آن حالت را می خواستم، حتی چند روز، روزه هم برایش نذر کرده بودم. عجب حالی است. قلبم همیشه درد می کند  و صاحب این قلبم همیشه به فکر خداست. ای کاش خداوند تبارک و تعالی آن را در لحظه ی مرگ برایم نگه می داشت، شاید با ایمان بمیرم. افسوس می خورم؛ از این که نتوانستم، مولایم را راضی کنم، ولی اکنون افسوس سودی ندارد، امیدوارم خداوند به فضل و کرمش، آن آقا را از بنده ی ناتوان و ضعیف راضی گرداند.


شهید ابوالقاسم نبی زاده متولد 1342 شهرستان گلباف، روستای جوشان.
 شهادت 20 بهمن ماه 1364؛ جزیره مجنون.
ایشان در خانواده ای مذهبی در جوشان دیده به جهان گشود در سال 1361 وارد حوزه علمیه قم شد و یکی از نخبگان حوزه بود. در زمان جنگ تحمیلی عازم جبهه شد و در تاریخ 20 بهمن 1364 در ظهر تاسوعای حسینی در عملیات والفجر 8 در جبهه ی جنوب، در فاو به درجه ی رفیع شهادت که آرزوی دیرینه اش بود، نائل شد.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین