از درد مینالی یا از اسارت؟
ساجد: تازه مرا عمل کرده، روی تخت بیمارستان موصل بستری بودم. سر شب، «علی » مرا صدا زد. درد میکشید. آهسته آهسته خود را به او رساندم و کنار تختش قرار گرفتم. داشت از سوز دل گریه میکرد.
- «علی جان! از درد مینالی یا از اسارت؟»
هق هق گریه امانش نمیداد. کمی که آرام شد گفت: :«از هیچکدام. افتخار میکنم که مثل امام سجاد(ع)، اسیر و بیمارم؛ اما از این گریه میکنم که دارم در غربت شهید میشوم».
هر چه کردم تا دلداریاش دهم نشد. عکسی از جیب خود درآورد و به آن خیره شد. اشک هم یکریز از گوشههای چشمانش میریخت. «این عکس دختر من است. وقتی به وطن برگشتید به دخترم بگویید بابا علی شهید شد».
بغض گلویم را گرفته بود.دیگر، نه میتوانستم خودم را نگه دارم و نه میدانستم چگونه او را دلداری دهم. تا پاسی از شب بر بالین «علی عزتور» بیدار ماندم.
از نیمه شب گذشته بود که خوابم برد. صبح تا چشم باز کردم او را نگاه کردم؛ آرام و غریب، شهید شده بود. هق هق گریه امانم نمیداد. دیگر وقتی نامههای خانوادهی علی با عکس دختر کوچکش به دستمان میرسید، نامههایشان بیجواب میماند.
برگرفته از کتاب «شهدای غریب»
