به یاد امام موسی کاظم(ع)

کد خبر: ۱۹۵۴۵۹
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۷:۱۹ - 11September 2012

(6/2/1367)
ساجد: از گرد و غبار حاصل از درگيرى شديد ((فاو))، سر و صورتمان خاك آلود شده بود و تير و تركشهاى آن ، آسمان تن بعضى از عزيزان را ستاره باران كرده بود. همچنين خستگى و كوفتگى حاصل از نگهبانيهاى اضافه شب قبل ، ميهمان جان بعضى از دلاور مردان اسلام بود.
در اوّلين لحظات اسارت ، بدنهاى خسته ما، فرودگاه مشت و لگد سربازان بعثى شد. در اين شرايط سخت ، از فاو (محل اسارت ) به يكى از پادگانهاى نظامى بصره ، منتقل شديم و در آنجا شش روز تمام در فضاى گرم يك سالن 5 * 12 به سر مى برديم رحمة اللّه عليه سالنى كه هيچگونه راه تنفسى بجز درب ورودى نداشت و سقف پليتى و ديوارهاى بلوكى آن ، حرارتش را افزونتر كرده بود. كم آبى ، بى غذايى و وضع نابسامان غير بهداشتى از يك طرف و آه و ناله مجروحين از سوى ديگر اسرا را رنج مى دادو شهادت دو - سه نفراز برادران جانباز نيزدلهاراخون كرده بود.
هر از چند گاهى ، سربازان يا افسران عراقى با كابل ، تسمه پروانه و... به جان آزادگان مى افتادند و يك كتك مفصّلى به آنان مى زدند. وقتى براى فيلمبردارى ، هواخورى و يا گرداندن در شهرهاى ((بصره ، الزبير والعماره )) ما را بيرون مى بردند، باز همين برنامه تكرار مى شد.
خلاصه ، مشكلات طبيعى اسارت از يك سو و برخوردهاى خشونت آميز از طرف ديگر، شرايط و زمانهاى سخت تر و آينده دهشتناكتر را در اذهانمان ترسيم مى كرد. وقتى ما را به زندانهاى اطلاعاتى و مخوف دستگاه استبدادى صدام بردند، اين ترسيمات ، غلظت بيشترى به خود گرفت .
بعد از يك روز توقّف در استخبارات ، ما را به ((زندانهاى الرشيد بغداد)) بردند و با اوضاعى كه توصيف شد، دلهره و اضطراب ، سراسر وجودم را فرا گرفت به طورى كه حال و حوصله صحبت كردن را نداشتم و دلم سخت گرفته بود.
وقتى كه با پذيراييهاى مخصوص - كه به وسيله شلنگ و چوب ، صورت مى گرفت - وارد سلولها شديم ، نوشته هاى روى ديوار، نظرم را جلب كرد. مطالبى كه اسراى قبلى به عنوان يادگارى و يا براى رساندن پيامهايى به اسراى بعد از خود، نوشته بودند.
يكى از آن شعارها، انقلابى عجيب در من پديد آورد و تمام غم و اندوهم را برطرف نمود و آن شعار اين بود:
((به ياد امام موساى كاظم (عليه السّلام ) در زندانهاى هارون الرشيد)).
اين جمله نه تنها آب سردى بر شعله هاى اضطراب و نگرانيم ريخت و باعث تسكين و آرامش روحم شد، بلكه احساس غرورى به من دست داد رحمة اللّه عليه چون احساس ‍ كردم در شهرى زندانى و اسير هستم كه امام هفتم ما شيعيان ، در آنجا زندانى بوده است .

راوی: آزاده روحانی اصغر زاغیان

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین