شما به چه جرأتی آمدهاید روی دیوار مردم؟
یک روز صبح میرفتم داروخانه؛ همان روزهایی بود که رزمندگان ما قصد آزادسازی شهر پنجوین عراق را داشتند. در پیاده رو بودم که هواپیماهای عراقی آمدند و شهر به هم ریخت و بمباران شروع شد. پناهگاهی هم نبود. همانجا کف خیابان دراز کشیدم. بمباران شدید بود. مجال تکان خوردن نبود. در یک روز، 254 بمب و راکت در شهر مریوان ریخته شد و از این بمبها و راکتها، تنها 24 بمب و راکت منفجر شد و بمبهایی که اطراف ما میریختند، اصلا منفجر نشد و نیروهای سپاه سریع آنها را خنثی کردند. هواپیماهای عراقی دست از سر شهر بر نمی داشتند. تقریبا تا ظهر رفتند و آمدند و کوبیدند. من هم دختر شیرخوارهای داشتم؛ به منزل رفتم تا برای او غذایی درست کنم که باز هواپیماهای عراقی آمدند. همان روز، شوهر همسایهمان از منطقه بازگشته بود. او خبر سلامتی آقا (قاسم نصرالهی) را به من داد. در حین همین گفتوگو بودیم که هواپیماهای عراقی دوباره آمدند. من بدون معطلی دخترم را بغل کردم و بیرون آمدم. همسایهمان بچه دیگر مرا گرفت و آمد به خیابان. من دخترم را داخل جوی آب خواباندم و خودم را حافظ او کردم. بمبها یکی یکی میآمدند ولی نمیدانم چرا بعضی از آنها منفجر نمیشد. اتفاقا همان داروخانه هدف بمبها قرار گرفت و چند نفر هم شهید شدند. مردم به خاطر موقعیت غیرعادی شهر را تخلیه کردند. خانه ما آخر شهر بود. من مردم را میدیدم که چگونه شهر را خالی میکنند. چون هواپیماهای عراقی چند روز پی در پی کارشان بمباران مریوان بود. همسایههای ما یکی یکی میرفتند. روزی رسید که فقط دو همسایه مانده بودند که آنها هم بارهایشان را بسته بودند. اصرار کردند که من هم به همراه ایشان بروم، چون آقای نصرالهی در آن زمان مسئول سپاه سروآباد (مریوان) بود و چند روز در میان به منزل میآمد. من گفتم میمانم و از خطر حمله ضد انقلاب ترسی ندارم، با اصرار آنها و شرایط فوق العاده شهر موافقت کردم که من هم همراه دیگران شهر را خالی کنم. آمدیم به سروآباد، آنجا باغ بزرگی بود و دو پیرزن ساکن آن باغ بودند. چند روزی آنجا ماندیم. آقای نصرالهی هم آمدند و ما را پیدا کردند، هر چند روز یک بار به ما سر میزد. شرایط هر روز بدتر میشد. جایی از شهر نمانده بود که هدف بمبها و راکتها قرار نگیرد. زندگی در آن شرایط و در آن باغ طوری نبود که بشود مدت زمان طولانی در آنجا ماند. به همین دلیل آمدیم تهران. نزدیک یک ماه در تهران نزد پدر و مادرم ماندیم. در این مدت باخبر شدیم که منطقه هم کمی آرام شده است. به آقای نصرالهی اصرار کردم مرا برگرداند. راضی نمیشد و میگفت که شهر خالی از سکنه است. هیچ کس نیامده و صلاح نیست، شما برگردید، ولی با اصرار من برگشتیم مریوان. نزدیک یک ماهی تنها بودیم. هنوز از همسایهها کسی نیامده بود. اطراف خانه ما بیابان بود. البته تعدادی خانواده کرد در شهر زندگی میکردند، ولی دور و بر خانه ما هیچ کس نبود، چون آقای نصرالهی نبود، شبهای سختی را میگذراندم. گاهی شبها تا صبح بیدار میماندم، به خصوص شبهایی که صدای مشکوک میشنیدم، چاقو به دست مینشستم و همه حواسم به دور و اطراف بود. یک شب اتفاق جالبی افتاد. تازه نماز مغرب و عشا را خوانده بودم که چشمم افتاد به دیوار حیاط، دیدم چهار پنج نفر به ردیف روی دیوار ایستادهاند. اسلحهای در خانه داشتم، آن را برداشتم و آماده کردم. دخترم را بغل گرفتم و همراه پسرم سه تایی آمدیم به حیاط. دیدم اینها اصلا حواسشان به ما نیست. کمی ایستادم و نگاهشان کردم. آنها با یک سیم برق یا چیزی شبیه همین، ور میرفتند. با صدای بلند گفتم: «شما به چه جرأتی آمدهاید روی دیوار مردم؟» یکی از آنها جواب داد: «ما نمیدانستیم شما هستید، کاری هم نداریم.» چون ذهنیت خاصی از بعضی آدم های منطقه داشتم، گمان نمیبردم اینان هدفی نداشته باشند. برگشتم داخل اتاق و دخترم را شیر دادم تا خوابید. به همراه پسرم، دوباره آمدیم به حیاط که دیدم در حیاط باز است. در آن لحظه واقعا هول کرده بودم. اسلحه هم کاملا آماده شلیک بود. خدا خدا میکردم آقای نصرالهی بیاید. در همین لحظه، صدایی شنیدم که میگفت: تسلیم هستم، تسلیم هستم. به طرف صدا برگشتم؛ با عجله و هراسان. دیدم آقای نصرالهی است و با گفتن این کلمهها سر به سرم میگذاشت. آن شب اتفاقی نیفتاد، ولی برای یک زن تنها و دو بچه در حاشیه یک شهر جنگی، کوچکترین مسألهای، خود به خود ترس آور، ولی شیرین بود. این را الان نمیگویم. آن موقع هم میگفتم. چون احساسم این بود که من هم در این جنگ شریک هستم و شانه به شانه مردان و زنان که دارند از دین و ایران دفاع میکنند، سهیم هستم و آنها را تنها نگذاشته ام.
راوی: سرکار خانم بتول صحافی، همسر سردار شهید
***
