پرواز در شلمچه
بنده با شهيد بزرگوار حاج مجيد زينلي از تاريخ 20/11/66 آشنا شدم يعني دومين تاريخ اعزامم به جبهه. شهيد حاج مجيد زينلي بسيار مرد خاکي و متواضعي بودند که اگر کسي براي اولين بار با او برخورد مي کرد نمي دانست که فرمانده گردان است. بسيار با تقوي بودند که حتي نورانيت از سيماي وي مويد اين مطلب بود. ايشان شبها را به غير از شبهايي که رزم شبانه گردان اجرا مي شد به عبادت مي پرداختند. يادم است نيمه شبي بود که رفتم دست شويي ديدم ايشان شخصاً، تنها و دور از نظر در حال نظافت دست شويي ها بودند در حالي که بسياري از افراد گردان در خواب بودند. ايشان براي برقراري ارتباط بيشتر با بچه هاي گردان، مثلاً اعلام مي کرد ما نهار را مهمان دسته، مثلاً گروهان جعفر هستيم، تشريفاتي انجام نمي شد، يعني ايشان به تدارکات گردان قبلاً اعلام مي نمود که سهميه ناهار ما را به دسته يک بدهند و فقط سفره اي ساده انداخته مي شد و ايشان در کنار بچه ها حضور مي يافتند و با شوخي و خنده به آن دسته يا گروه روحيه مي دادند.
بنده نشد يک دفعه زودتر از شهيد بزرگوار در چادر مهديه گردان توفيق حضور داشته باشم و هر موقع نماز صبح و قبل از آن به چادر مهديه مي رفتم مشاهده مي نمودم که شهيد بزرگوار در حال تلاوت قرآن هستند. ايشان بسيار مرتب و آراسته در گردان مي گشتند و وضع ظاهري را بسيار مرتب مي کردند. در خط مقدم سنگري خاص و مقاوم نداشتند. تمامي بچه هاي گردان سنگري عادي داشتند و در زير انبوه خمپاره دشمن به سنگرها سر مي زدند و از حال و اوضاع بچه ها با خبر مي شدند. ايشان با وجود داشتن زن و فرزند هيچ چشم داشتي به دنيا نداشتند. يادم است که در منزل جانشين گردان جلسه اي با حضور کادر گردان يعني از فرماندهي گردان تا فرماندهان دسته حضور داشتند. در آن زمان مقداري لوازم داده بودند تا بين کادر گردان به دلخواهشان تقسيم شود. اما ايشان هيچ براي خود نخواستند. وقتي ايشان فهميده بودند من براي خريد يک تخته قالي 3000 تومان پول قرض نموده ام بسيار ناراحت شده بودند و مي گفتند گردان بودجه دارد چرا نيامدي به خودمان بگويي، يادم است در حال مرخصي بوديم ايشان چند قواره زمين از بخشداري از زمينهاي روستاي اسلام آباد براي بچه هاي کادر گردان گرفته بودند. اين زمينها را به مستضعفين دادند در حالي که براي خودشان بر نداشتند. بعد از شهادت ايشان ما متوجه شديم که ايشان و خانواده شان فاقد مسکن بوده اند. من مي توانم بگويم که ايشان بسيار با گذشت بودند و فقط به آخرت و شهادت مي انديشيد. در آخرين ساعاتي که با او بوديم در سوله گردان 418 واقع در ابتداي اهواز مقر لشکر ثارا... بوديم که آن پيام دردناک امام خميني(ره) پخش شد. آن پيام چيزي نبود جز قبول قطعنامه 598 از سوي ايران يعني شخص اول امام خميني(ره) بودند. وقتي گوينده تلوزيون پيام قبول قطعنامه را از قول امام قرائت مي نمود يادم است که شهيد حاج مجيد زينلي، چفيه را جلوي چشمانشان گرفته بودند و بسيار گريستند، چرا که در پيام امام قبول اين قطعنامه از جام زهر براي ايشان تلخ تر بود و من به جرأت ميتوانم بگويم تلختر ازآن اين بود که حاج مجيد خود را تنها حس مي کرد و از اينکه به درجه رفيع شهادت تا آن زمان نرسيده بودند بسيار ناراحت بودند و خود را عقب افتاده از کاروان شهداء مي دانستند.
نکته اي که قابل عرض است و هنوز برايم راز بوده است اين بود که من به هريک از همرزمان چفيه اي که مي دادم مشکي بود و آنها به شهادت مي رسيدند و آخرين عملياتي که حاج مجيد به سوي شهادت رفتند فشار شديد عراق در شلمچه بود و ايشان چفيه اي از من خواستند و من چفيه مشکي خود را به ايشان دادم و ايشان به همراه گردان اصلي به سوي خط حرکت کردند و بنده و تعداد ديگري از افراد کادر و فرماندهي را در سوله گردان نگه داشتند و به ما گفتند شما باشيد قرار است از رفسنجان نيرو بفرستند شما آنها را سازماندهي کنيد. اين صحبتها آخرين وصاياي آن شهيد بزرگوار بود. زمان حرکت ايشان بسيار گريه آور و ناراحت کننده بود، شايد به دلمان آمده بود که اين آخرين ديدار است. روز بعد در سوله گردان منتظر نيرو بوديم که سازماندهي کنيم به کمک برويم که يکي از بچه ها شيميايي شده دور چشمانش سياه، خبري ناگوار آورد، حاج مجيد به همراه پيک و ... به شهادت رسيدند. ناگهان تمام بچه هاي باقيمانده گريه کردند، ناله کردند و داد زدند، خدا صبر عجيبي به من داده بود، شايد آن احساس قبلي موقع وداع بود، حاج مجيد حقش را از جنگ گرفت بيشتر از ما و اما من و ما و ماهايي ...
خاطره شيرين باقيمانده از آن شهيد بزرگوار اين بود که در موقع انتظار عمليات والفجر 10 در حلبچه بوديم، يادم است ساعاتي به تحويل سال 1367 باقي نمانده بود.
بچه ها براي آنکه روي لب بچه ها خنده بياورند و روحيه بدهند ضمن اينکه در محلي بوديم که ماشين نمي توانست عبور کند و جاده اي نبود با قاطر غذا مي آوردند.
بچه ها دو شورت را پاي دو قاطر کردند يکي را عدنان خيرا... مرد اول جنگ عراق ناميدند و ديگري را ماهر عبدالرشيد ديگر از سران جنگ عراق، يادم است که حاج مجيد با ديدن اين منظره، چفيه را جلوي دهانش گرفته بود و مي خنديد. در عين حال مواظب بود که لگد نزند .
بنده نشد يک دفعه زودتر از شهيد بزرگوار در چادر مهديه گردان توفيق حضور داشته باشم و هر موقع نماز صبح و قبل از آن به چادر مهديه مي رفتم مشاهده مي نمودم که شهيد بزرگوار در حال تلاوت قرآن هستند. ايشان بسيار مرتب و آراسته در گردان مي گشتند و وضع ظاهري را بسيار مرتب مي کردند. در خط مقدم سنگري خاص و مقاوم نداشتند. تمامي بچه هاي گردان سنگري عادي داشتند و در زير انبوه خمپاره دشمن به سنگرها سر مي زدند و از حال و اوضاع بچه ها با خبر مي شدند. ايشان با وجود داشتن زن و فرزند هيچ چشم داشتي به دنيا نداشتند. يادم است که در منزل جانشين گردان جلسه اي با حضور کادر گردان يعني از فرماندهي گردان تا فرماندهان دسته حضور داشتند. در آن زمان مقداري لوازم داده بودند تا بين کادر گردان به دلخواهشان تقسيم شود. اما ايشان هيچ براي خود نخواستند. وقتي ايشان فهميده بودند من براي خريد يک تخته قالي 3000 تومان پول قرض نموده ام بسيار ناراحت شده بودند و مي گفتند گردان بودجه دارد چرا نيامدي به خودمان بگويي، يادم است در حال مرخصي بوديم ايشان چند قواره زمين از بخشداري از زمينهاي روستاي اسلام آباد براي بچه هاي کادر گردان گرفته بودند. اين زمينها را به مستضعفين دادند در حالي که براي خودشان بر نداشتند. بعد از شهادت ايشان ما متوجه شديم که ايشان و خانواده شان فاقد مسکن بوده اند. من مي توانم بگويم که ايشان بسيار با گذشت بودند و فقط به آخرت و شهادت مي انديشيد. در آخرين ساعاتي که با او بوديم در سوله گردان 418 واقع در ابتداي اهواز مقر لشکر ثارا... بوديم که آن پيام دردناک امام خميني(ره) پخش شد. آن پيام چيزي نبود جز قبول قطعنامه 598 از سوي ايران يعني شخص اول امام خميني(ره) بودند. وقتي گوينده تلوزيون پيام قبول قطعنامه را از قول امام قرائت مي نمود يادم است که شهيد حاج مجيد زينلي، چفيه را جلوي چشمانشان گرفته بودند و بسيار گريستند، چرا که در پيام امام قبول اين قطعنامه از جام زهر براي ايشان تلخ تر بود و من به جرأت ميتوانم بگويم تلختر ازآن اين بود که حاج مجيد خود را تنها حس مي کرد و از اينکه به درجه رفيع شهادت تا آن زمان نرسيده بودند بسيار ناراحت بودند و خود را عقب افتاده از کاروان شهداء مي دانستند.
نکته اي که قابل عرض است و هنوز برايم راز بوده است اين بود که من به هريک از همرزمان چفيه اي که مي دادم مشکي بود و آنها به شهادت مي رسيدند و آخرين عملياتي که حاج مجيد به سوي شهادت رفتند فشار شديد عراق در شلمچه بود و ايشان چفيه اي از من خواستند و من چفيه مشکي خود را به ايشان دادم و ايشان به همراه گردان اصلي به سوي خط حرکت کردند و بنده و تعداد ديگري از افراد کادر و فرماندهي را در سوله گردان نگه داشتند و به ما گفتند شما باشيد قرار است از رفسنجان نيرو بفرستند شما آنها را سازماندهي کنيد. اين صحبتها آخرين وصاياي آن شهيد بزرگوار بود. زمان حرکت ايشان بسيار گريه آور و ناراحت کننده بود، شايد به دلمان آمده بود که اين آخرين ديدار است. روز بعد در سوله گردان منتظر نيرو بوديم که سازماندهي کنيم به کمک برويم که يکي از بچه ها شيميايي شده دور چشمانش سياه، خبري ناگوار آورد، حاج مجيد به همراه پيک و ... به شهادت رسيدند. ناگهان تمام بچه هاي باقيمانده گريه کردند، ناله کردند و داد زدند، خدا صبر عجيبي به من داده بود، شايد آن احساس قبلي موقع وداع بود، حاج مجيد حقش را از جنگ گرفت بيشتر از ما و اما من و ما و ماهايي ...
خاطره شيرين باقيمانده از آن شهيد بزرگوار اين بود که در موقع انتظار عمليات والفجر 10 در حلبچه بوديم، يادم است ساعاتي به تحويل سال 1367 باقي نمانده بود.
بچه ها براي آنکه روي لب بچه ها خنده بياورند و روحيه بدهند ضمن اينکه در محلي بوديم که ماشين نمي توانست عبور کند و جاده اي نبود با قاطر غذا مي آوردند.
بچه ها دو شورت را پاي دو قاطر کردند يکي را عدنان خيرا... مرد اول جنگ عراق ناميدند و ديگري را ماهر عبدالرشيد ديگر از سران جنگ عراق، يادم است که حاج مجيد با ديدن اين منظره، چفيه را جلوي دهانش گرفته بود و مي خنديد. در عين حال مواظب بود که لگد نزند .
راوي:حسن ميرزابيگي
لینک کپی شد
نظر شما
