شهيد علي نجفي

کد خبر: ۱۹۵۷۳۵
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۶:۲۳ - 05August 2009
الان وقتش نيست بايد سنت پيامبر را انجام دهي و ازدواج کني. من هم تصميم به ازدواج گرفتم.
يک شب از خواب بيدار شدم و ديدم که در خانه نيست. نزديک صبح بود که به خانه آمد پرسيدم:
کجا بودي؟
گفت رفته بودم دعاي ندبه.
گفتم دعاي ندبه صبح است. تو نيمه شب  رفته بودي؟
جوابم را نداد و من هم ديگر چيزي نپرسيدم. چند روز بعد،  وقتي مرا براي نماز صبح بيدار کرد،  گفت:
مي خواهم بروم جبهه.
گفتم:  اين تازگي ندارد.
گفت:  اين دفعه فرق مي کنداين دفعه من شهيد مي شوم.
با تعجب نگاهش کردم. او ادامه داد:
آن روز را يادت هست که پرسيدي شب قبل کجا بودم و من جواب ندادم؟
گفتم:  بله.
گفت:  همان دسيد که قبل از ازد واج توصيه کرده بود که سنت پيامبر را انجام بدهم،  ساعت د و نيمه شب مرا بيدار کرد و گفت:
فرزندم حالا وقتش است.
من وضو گرفتم و لباس پوشيدم و همراه او به حرم رفتم. او به نماز ايستاد و. من پشت سرش ايستادم و دو رکعت نماز خواندم. وقتي سر از سجده برداشتم،  او را نديدم. هر چه دنبالش گشتم؛  او را پيدا نکردم. من مطمئنم که اين بار که بروم ديگر برگشتي در کار نيست.

همسر شهيد
منبع: خاطرات شهداي خراسان سايت ساجد
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین