معبر بازكن
از من؟
-به فرمانده مان نگوييد تو اغما بوده ام.
-سر در نمى آورم. چرا؟
-آخر اگر بفهمد، ديگر نمى گذارد
بر گردم سركارم شيار بزنم.
ششمين شب
ششمين شبى بود كه نگهبانى مى دادم. بعد از حمله رمضان مستقر شديم تو پاسگاه زيد و بعد هم آمديم غرب. پاس دوم بودم. ساعت دوازده نصف شب رفتيم سر پست. چند قدمى ام نگهبان ديگرى بود. چند تا از گشتى هاى عراقى آمده بودند اين طرف آسفالت، ما را ديده بانى مى كردند. قصد داشتند بچه ها را اسير كنند. يكى شان تا بيست مترى مان آمده بود. ما را دور زده بود. چمباتمه زده بود پهلوم. وقتى متوجه اش شدم، ايست دادم، همان جا اسيرش كردم، آوردمش عقب، تحويل فرمانده گردان دادمش.
الحاق كنيد!
اطلاعى از چم سرى نداشتيم. گردانمان پشتيبانى بود. بايد چم هندى را مى گرفتيم. عمليات محرم شروع شد. دوازده شب آماده حركت بوديم. گردان هاى جلوتر، عمليات را طول داده بودند. صبح بعضى از سنگرهاى دشمن سقوط نكرده بود. گردان ما وارد عمل شد. تمام سنگرهاى عراقى افتاد دست بچه ها.
بگو راه باز است.
بى سيم چى، گوشى به دست، صحبت هاى فرمانده گردان(مصطفى الله بخش) را تكرار كرد. لشكرهاى عمل كننده براى حمله راه افتادند. لشكر امام حسين(ع) مى خواست ربوط و چم سرى را دور بزند.
عمليات هنوز شروع نشده بود. دشمن گراى منطقه را پيدا كرد. آتش سنگينى ريختند روى سرمان. فرماندهى گردان ها به هم خورد. دستور دادند عقب بكشيم. باز سازماندهى شديم و پيش رفتيم.
آقاخانى(مسوول محور) با دست نقطه اى را نشانم داد: برويد تا آنجا. بعد بايد با نيروهاى سمت راست الحاق كنيد.
گردان را راه انداختم. به ديشب فكر مى كردم. عمليات محرم موفق بود. خطيبى معاون گردان آمد طرفم: دستور پاكسازى داده اند.
فقط يك گردان نيرو بوديم. رسيديم به محلى كه مسوول محور نشان داده بود. بايد پدافند مى كرديم. سمت چپمان ربوط بود. نيرويى آنجا نداشتيم. ارتباط مان با سمت راست قطع بود. يكى از بچه ها فرياد زد: عراقى ها! عراقى ها!
پاتك زدند. بچه ها را نظم دادم. درگيرى شروع شد و نيروى پشتيبانى نداشتيم. بايد مقاومت مى كرديم.
بى سيم چى پشت گوشى داد مى زد: نه، نه. گراى بعدى آن است!
برام عجيب بود.
-بله. آنجا را بزنيد...
رو كرد به من: گراى ما چيست؟
گوشى را از دستش گرفتم. يك نفر آن طرف گوشى مى گفت: گراى خودمان را بدهيد!
-سلام عليكم. برادر الله بخش؟
-سلام عليكم...
لهجه اش به عربى مى زد
پشت گوشى داد زدم: نامرد!
گوشى را روى دستگاه گذاشتم. بى سيم چى هاج و واج نگاهم مى كرد.
لبخند زدم: عراقى بود. گراى ما را فقط به نيروهاى خودمان بده، اين يك دستور است.
دشمن عقب نشست. چند نفرشان دست ها را روى سر گذاشته بودند، مى آمدند جلو، شصت هفتادتايى مى شدند. دو تانك و سه پى ام پى همراه شان بود.
خطيبى با دوربين نگاه مى كرد: يعنى تسليم شده اند؟
نگاه كردم به خطوطشان. پشت سرشان با فاصله چند تا تانك مى آمدند طرفمان.
حقه اى دارند!
چند تا آر پى چى زن فرستادم جلو. گفتم: با جلويى ها كار نداشته باشيد. تانك هاى عقبى را بزنيد.
عراقى ها آمده بودند نزديك، كه بچه ها تانك هاى عقبى را زدند. كلكشان نگرفته بود. دست و پاى شان را گم كرده بودند. پشت تانك ها و پى ام پى ها سنگر گرفتند. محاصره شان كرديم. بعد از مدتى باقيمانده نيروهاى شان تسليم شدند. با گردان امام حسين(ع) الحاق كرديم و خط دفاعى منطقه تكميل شد.
• وحيد صابرى
ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
-به فرمانده مان نگوييد تو اغما بوده ام.
-سر در نمى آورم. چرا؟
-آخر اگر بفهمد، ديگر نمى گذارد
بر گردم سركارم شيار بزنم.
ششمين شب
ششمين شبى بود كه نگهبانى مى دادم. بعد از حمله رمضان مستقر شديم تو پاسگاه زيد و بعد هم آمديم غرب. پاس دوم بودم. ساعت دوازده نصف شب رفتيم سر پست. چند قدمى ام نگهبان ديگرى بود. چند تا از گشتى هاى عراقى آمده بودند اين طرف آسفالت، ما را ديده بانى مى كردند. قصد داشتند بچه ها را اسير كنند. يكى شان تا بيست مترى مان آمده بود. ما را دور زده بود. چمباتمه زده بود پهلوم. وقتى متوجه اش شدم، ايست دادم، همان جا اسيرش كردم، آوردمش عقب، تحويل فرمانده گردان دادمش.
الحاق كنيد!
اطلاعى از چم سرى نداشتيم. گردانمان پشتيبانى بود. بايد چم هندى را مى گرفتيم. عمليات محرم شروع شد. دوازده شب آماده حركت بوديم. گردان هاى جلوتر، عمليات را طول داده بودند. صبح بعضى از سنگرهاى دشمن سقوط نكرده بود. گردان ما وارد عمل شد. تمام سنگرهاى عراقى افتاد دست بچه ها.
بگو راه باز است.
بى سيم چى، گوشى به دست، صحبت هاى فرمانده گردان(مصطفى الله بخش) را تكرار كرد. لشكرهاى عمل كننده براى حمله راه افتادند. لشكر امام حسين(ع) مى خواست ربوط و چم سرى را دور بزند.
عمليات هنوز شروع نشده بود. دشمن گراى منطقه را پيدا كرد. آتش سنگينى ريختند روى سرمان. فرماندهى گردان ها به هم خورد. دستور دادند عقب بكشيم. باز سازماندهى شديم و پيش رفتيم.
آقاخانى(مسوول محور) با دست نقطه اى را نشانم داد: برويد تا آنجا. بعد بايد با نيروهاى سمت راست الحاق كنيد.
گردان را راه انداختم. به ديشب فكر مى كردم. عمليات محرم موفق بود. خطيبى معاون گردان آمد طرفم: دستور پاكسازى داده اند.
فقط يك گردان نيرو بوديم. رسيديم به محلى كه مسوول محور نشان داده بود. بايد پدافند مى كرديم. سمت چپمان ربوط بود. نيرويى آنجا نداشتيم. ارتباط مان با سمت راست قطع بود. يكى از بچه ها فرياد زد: عراقى ها! عراقى ها!
پاتك زدند. بچه ها را نظم دادم. درگيرى شروع شد و نيروى پشتيبانى نداشتيم. بايد مقاومت مى كرديم.
بى سيم چى پشت گوشى داد مى زد: نه، نه. گراى بعدى آن است!
برام عجيب بود.
-بله. آنجا را بزنيد...
رو كرد به من: گراى ما چيست؟
گوشى را از دستش گرفتم. يك نفر آن طرف گوشى مى گفت: گراى خودمان را بدهيد!
-سلام عليكم. برادر الله بخش؟
-سلام عليكم...
لهجه اش به عربى مى زد
پشت گوشى داد زدم: نامرد!
گوشى را روى دستگاه گذاشتم. بى سيم چى هاج و واج نگاهم مى كرد.
لبخند زدم: عراقى بود. گراى ما را فقط به نيروهاى خودمان بده، اين يك دستور است.
دشمن عقب نشست. چند نفرشان دست ها را روى سر گذاشته بودند، مى آمدند جلو، شصت هفتادتايى مى شدند. دو تانك و سه پى ام پى همراه شان بود.
خطيبى با دوربين نگاه مى كرد: يعنى تسليم شده اند؟
نگاه كردم به خطوطشان. پشت سرشان با فاصله چند تا تانك مى آمدند طرفمان.
حقه اى دارند!
چند تا آر پى چى زن فرستادم جلو. گفتم: با جلويى ها كار نداشته باشيد. تانك هاى عقبى را بزنيد.
عراقى ها آمده بودند نزديك، كه بچه ها تانك هاى عقبى را زدند. كلكشان نگرفته بود. دست و پاى شان را گم كرده بودند. پشت تانك ها و پى ام پى ها سنگر گرفتند. محاصره شان كرديم. بعد از مدتى باقيمانده نيروهاى شان تسليم شدند. با گردان امام حسين(ع) الحاق كرديم و خط دفاعى منطقه تكميل شد.
• وحيد صابرى
ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
لینک کپی شد
نظر شما
