كلاهى پر از ياس

کد خبر: ۱۹۵۸۰۱
تاریخ انتشار: ۲۵ آبان ۱۳۸۷ - ۲۲:۳۴ - 15November 2008
جا نمازش پر بود از ياس هاى سپيد حياط، ياس هايى كه از خشت هاى ديوار بالا و بالاتر رفته بودند و تو دست بلند مى كردى و روى انگشت هاى پا مى ايستادى و ياس ها را مى كندى و ميان دامن گلدارت مى ريختى...
برادرت چكمه هاى سياهش را واكس مى زد و تو كنج حياط بهارى مى نشستى و دور از چشم او ياس هاى سپيد را نخ مى كردى. گل هاى ميان دامنت كه تمام مى شد، حلقه ياس را به دست مى گرفتى و از ميان آن به او چشم مى دوختى، مى ديدى لباس هايش را پوشيده، كفش هايش را به پا كرده و چفيه اش را به گردن انداخته و ساكش را به دست گرفته وآماده رفتن است.
فكرى به ذهنت هجوم مى آورد. تو بارها در تلويزيون ديده بودى مردانى را با لباس هايى همچون لباس هاى او، با همان چكمه ها و با همان چفيه... ولى آن ها كلاه هايى آهنين بر سر داشتند و برادرت كلاه آهنى نداشت. تو بارها و بارها تصاوير تلويزيون را
نگاه كرده بودى و ده ها بار هم وسايل برادرت را جست وجو كرده بودى و به جز لباس ها و چفيه و قرآن و جانمازى پر از ياس چيز ديگرى نيافته بودى، از كلاه آهنين در وسايل او خبرى نبود.
دست هايت سست شدند و همراه حلقه ياس پايين افتادند. به طرف او دويدى، سرت را بالا گرفتى و گفتى: داداش! چرا اون مردهايى كه توى تلويزيون نشون مى ده كلاه آهنى دارند؟
برادرت شانه هاى كوچكت را با دو دست گرفت، گرماى دست هايش را احساس مى كردى. با مهربانى گفت: «براى اين كه تركش به سرشون نخوره...»
پا به زمين مى كوبيدى، گريه مى كردى و مى گفتى: پس چرا تو كلاه آهنى ندارى؟
آن روز او روى دو پا نشست، اشك روى گونه هايت را پاك كرد و گفت: «كلاهم پر از ياس است كه تو برام مى چينى، كلاه پر از گل رو كه نميشه بزارم سرم.»
تو خنديدى، او هم خنديد، آن وقت ايستاد و تو حلقه گل را بالا گرفتى و او خم شد تا آن را به گردنش بيندازى.
برادرت رفت و تو ماندى و عكس او ميان قابى چوبى بدون كلاه آهنى!
وقتى رفت، فصل گل هاى ياس تمام شده بود و باد عطر ياس ها را با خود برده بود...

مريم عرفانيان
منبع: ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین