نمى دانستم بايد بخندم يا عصبانى شوم

کد خبر: ۱۹۵۸۱۴
تاریخ انتشار: ۱۶ آبان ۱۳۸۷ - ۲۳:۴۱ - 06November 2008
ديگر هر كسى هر جور مرامش بود با اوستا كريم قرار مدارى مى گذاشت تا بعداً با هم تصفيه حساب كنند. ميان آن همه هول و ولاهايى كه اصلاً نمى شد جلويش را گرفت، صداى يك آدم كه مى خورد عراقى باشد، باعث شد برگردم ببينم چه خبر است. همه اش اصرار مى كرد و قسم مى داد كه مى داند شهداى ايران مظلومند و بحق بودند! مى گفت، مى داند كه مظلومانه كشته شده اند. رفتم جلو گفتم چه مى خواهى؟ اشاره مى كرد يك تكه از وسايل اين شهدا را كه امروز پيدا كرديم، بدهيم تا برود به بچه سرطانى اش بمالد و شفا پيدا كند.
نمى دانستم بايد بخندم يا عصبانى شوم، يا دلم بسوزد. آن روز از صبح با رمز يا زهرا(س) كار را شروع كرده بوديم و همه اش در حال و هواى خودم بودم كه روز يكشنبه است و روز خاص خانم، يعنى مى شود نظر كنند و ما بچه هامان را به خانواده هاشان برگردانيم؟ نزديك هاى اذان ظهر ۱۳ شهيد را پيدا كرديم و الان كه مدت ها است از آن حرف ها مى گذرد اين آدم عجيب عرب به ذهنم مى آيد كه دارد اين حرف ها را مى زند. هر چه با خودم كلنجار مى روم باورم نمى شود اين هم از تبار آن ها باشد.

راوى: احسان رجبى
گردآورى: رضا.س
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین