يا ضامن آهو

کد خبر: ۱۹۵۹۰۶
تاریخ انتشار: ۰۳ تير ۱۳۸۷ - ۱۵:۱۶ - 23June 2008
گفتى (با اين كه سال ها گذشته، اما انگار همين لحظه است كه من تند و شتابان خود را به تلفن رساندم و گوشى را به دست گرفتم اما قبل از حرف زدن- چون مى دانستم آن سوى خط، تو هستى- نفس عميقى كشيدم).
گفتى: سلام ... مادر جان! (و اين «مادر جان» ات، سال ها است كه طنين اش در جسم و روحم به شادى تكرار مى شود).
بگذار همان طور كه دوست دارى، تو را به جاى سيروس، عمار صدا كنم.
(مى دانم كه بچه هاى جبهه اين اسم را روى تو گذاشته اند).
عمار جان، گفتى آماده باش بيايم و با هم به مشهد مقدس برويم.
همان لحظه- قبل از پاسخ تو- سلامى به آقا كردم. چه مى دانستم كه سرانجام حضرتش ما را طلبيده. آرزويى كه گمان مى كردم آن را به دل خاك خواهم برد. تو ديگر چيزى نگفتى و من هم حرفى نزدم. خداحافظى كردى و من مات زده و غوطه ور در رويا، همان جا كنار تلفن آرام گرفتم.
چقدر گذشت، يادم نيست، اما لحظه اى با شنيدن صداى پرنده اى سر برآوردم و ديدم پرده مقابل پنجره با وزش نسيم كنار رفت و بعد صداى اذان در اتاق همراه نسيم به چهره ام نشست. چقدر خنك بود!
سر به آسمان بلند كردم و رو به حرم آقا لبهايم تكان خورد:
السلام عليك يا معين الضعفا و الفقراء...
همراه اذان صبح پا به خانه گذاشتى.
عمار جان! چهره ات چقدر عوض شده بود؛ مردانه و پخته تر...
ديگر اثرى از آن بازيگوشى هاى كودكانه در رفتارت نمى ديدم.
دوستانت مى گفتند فرمانده گردان شده اى، اما من كه تو را خاكى تر از قبل ديدم. صورتت را كه بوسيدم، تمام آن لحظات سرد بى تو بودن، به يكباره پر كشيد و آرامش به من رو آورد.
كاغذى در دستت عرق كرده بود. آن را روى تاقچه اتاق، كنار قاب عكس پدر و قرآن قديمى گذاشتى و رفتى وضو بگيرى. من كاغذ را باز كردم. بليت رفت و برگشت به مشهد مقدس بود. آن هم براى ساعت ۷ صبح! هيچ لحظه اى را از دست نمى دادى. بعد از خوردن چند لقمه نان و پنير، خود را به اتوبوس رسانديم. آماده حركت بود.
صحنه هاى طول راه تا مشهد را در هاله اى از غبار به ياد دارم:
اتوبوس مى ايستاد، تو پايين مى رفتى و براى من كه خسته شده بودم و سرم هم ناگهان درد گرفته بود، غذا مى گرفتى، چاى مى آوردى و ...
و رسيديم... تو از همان جا كه از تاكسى پياده شدى، كنار فلكه آب ايستادى، و دست به سينه، سرخم كردى و چند لحظه با خود خلوت كردى و بعد...
جايى نزديك حرم رفتيم و بعد از غسل زيارت به سوى حرم آقا ثامن الحجج (ع) راه افتاديم...
بعد از اين را در تصاويرى كه پر از بارش نور است، روشن مى بينم: گويى همپاى ملائك گام بر مى داشتى،نرم و آهسته، سربه زير و ذكر گويان. من با گامى عقب تر تو را در چشم داشتم.
مقابل پنجره فولاد، دست و پايم لرزيد. تو صورت بر شبكه هاى آن گذاشته بودى و اشك مى ريختى. حاجتت چه بود؟
لحظه اى به سوى من برگشتى و گفتى: هر موقع خواستيد، شما به مهمانسرا برگرديد من اينجا مى مانم... و من افسوس رفتم. كه علاوه بر سر، تمام بدنم آشوب شده بود.
ساعتى بعد برگشتى. تكه نبات زردى را به ليوانى آب جوش انداختى و به من دادى. گفتى: در حرم آقا، بر آن دعا خواندم. اگر خدا بخواهد، حتما با خوردنش شفا پيدا مى كنى.
و خدا خواست و آن دارو، چون آبى بر آتش وجودم بود.
همراه تو دوباره به حرم بازگشتم.
پس از آن را خوب به ياد دارم چون تو را درلحظه لحظه حضورت دنبال مى كردم. اغلب اوقات را در حرم آقا مى گذراندى. مدت كوتاهى در مهمانسرا بودى...
و چه زود اين روزهاى طلايى حضور در حرم امام به پايان رسيد. روز آخر، همراه هم به بازار رفتيم و تو براى همرزمانت كفش راحتى خريدى و بعد با هم به مراغه برگشتيم. يادت هست؟
در بازگشت به خانه در فكر بودم كه چقدر اين حضور كوتاه در حرم، باعث تغيير تو شده. اصلا قابل مقايسه نبود. فرداى رسيدن، دوستانت آمدند و تو سوغاتى ها را به آنها دادى و قرار و مدار رفتنت را با آنها گذاشتى.
صبح روز بعد، آخرين دقايق حضورت در خانه بود. يادم است، به كنار تاقچه رفتى و عكس من و خودت را كه در مشهد انداخته بوديم، رو به من گرفتى و گفتى: مثل هميشه سر سفره آقا هستيم. منبعد هم همين طور خواهد بود. و بعد جمله اى بر زبان آوردى كه مرا لرزاند. گفتى: اين آخرين ديدار است و لزومى ندارد كه پشت سرم آب بريزى!
و اين واقعا آخرين ديدار بود و بعد از آن ديگر تو را نديدم. (هر چند مى دانم اكنون كه اين حرف را مى زنم، تو گوشه اى ايستاده اى و به من مى خندى!)
حالا كه سال ها از آن روزها مى گذرد، فهميده ام كه چيزى از مهمان نوازى آقا امام هشتم (ع) كم نشده و او مثل روز اول همچنان مرا گرم و صميمى در محفل دوستان خود در سفره كرامتش، ميزبانى مى كند و تو بر سر سفره خوان نعمت الهى، همجوار ديگر شهدا و صلحا هستى.
خوشا به حالت كه ضامن آهو ضمانت كرد و رخصت داد تا از حرمش به سوى بارگاه قرب الهى به پرواز درآيى.
خوشا به حالت! خوشا به حالت! خوشا به حالت!
سرانجام دانستم حاجتت از آقا، پشت پنجره فولاد چه بود؟ شهادت ...

اصغراستاد حسن معمار
ویژه‌نامه سروقامتان

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین