ثبت نام جبهه

کد خبر: ۱۹۵۹۱۰
تاریخ انتشار: ۰۳ تير ۱۳۸۷ - ۱۵:۲۷ - 23June 2008
دوره يكماهه آموزشى را در پادگانهاى آموزشى بوشهر و كازرون با تلاش پشت سر گذارديم و براى رفتن به جبهه روز شمارى مى كرديم. بعد از مدت كوتاهى من و غلامشاه به همراه ديگر بسيجيان داوطلب جلوى بسيج مركزى جمع شديم ودر حاليكه يك دنيا شور و شعف تما م وجودمان را پر كرده بود ودر پوست خود نمى گنجيديم ناگهان آنچه نبايد مى شد شد. بيچاره غلامشاه وقتى پدرش را ديد خدا مى داند چه حالى شد. دوست من با بد شانسى تمام روانه خانه شد. نگرانى وتنهايى قلبم را تند تند به تپش انداخت. در نهايت سوار اتوبوس شديم واز شهربرازجان به طرف بوشهر حركت كرديم. آنجا كه رسيديم براى سازما ندهى نهايى به جايگاه نماز جمعه شهر رفتيم. در گوشه اى غافل از همه جا فكر قايد وجنگ و. . . مثل گلوله از ذهنم مى گذشت كه يكدفعه يك نفر با لباس ژاندارمرى سابق در حاليكه با عصبانيت به اين طرف وآنطرف نگاه مى كرد به سرعت از كنارم گذشت. تا فهميدم پدرم هست پا به فرار گذا شتم و در گو شه اى پنهان شدم .همين طور كه سرم زير بود ودر دلم توفانى از ترس واضطراب جولان مى داد وبه چه كنم چه كنم افتاده بودم، ناگهان يك نفر دستم را محكم گرفت و از زمين بلند كرد. در اين هنگام چون آهويى در چنگال شير تمام اميدم براى رفتن به جبهه نا اميد شد. به هر حال به حكم قضا وقدر الهى من هم به سرنوشت غلامشاه دچار شدم و به همراه پدرم به خانه بر گشتم.
اين حادثه تنم را آزرده بود و وقتى صحنه هاى نبرد هم وطنان را در صفحه تلويزيون تماشا مى كردم، آشوب دلم بيشتر مى شد. با قضا و قدرى ديگر به اتفاق دوست عزيزم سيد ابوالحسن رياضى به جبهه غرب كشور اعزام شديم. (ايشان در عمليات كربلاى چهار به شهادت رسيد.

ويژه‌نامه سروقامتان

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین