من هنوز نبريده ام...
خودش وقتي در تاريكي نيمه روشن هوا، نماز صبح مي گزاردم در گوشم زمزمه كرد و از نواي كلامش در سجاده من گياه سبز اميد روييد: «چون دوستم داري، دوستت دارم و چون دوستت دارم، به تو عشق مي ورزم و چون عشق مي ورزم تو را مي كشم و چون تو را مي كشم خون بهايت را خود مي پردازم.»
هر چند تاريكي نيمه روشن، سپيد سپيد شد و زمين بر مدار خورشيد روزها و روزها چرخيد و هزاران گل روييد و خشكيد، اما هنوز نواي صدايت در گوشم طنين دارد. حال آمده ام و به انتظار لطفت نشسته ام. چشم به دور دستها دوخته ام. نمي دانم چرا. اما تصور مي كنم از دور مي آيد. لطفت را مي گويم. شور و شعورم را در دعاهايم به وديعه گذاشته ام و دعا مي خوانم. در زيارت عاشورا آنجا كه احساس و شورم بالا مي گيرد: «اني سلم لمن سالمكم» و عقلم... عقل و شعورم به فريادش مي رسد... «اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد.»
چه كنم؟ !مي گويند هنوز معرفتت را پيدا نكرده ام. چقدر دشوار است. يعني باورهايم غريزه است؟ دلم مي شكند. باشد. انقطاع... انقطاع! مي برم. تو از كجا مي داني من نمي توانم كه نشانم نمي دهي؟! قايق تكان سنگيني مي خورد. حواسم كجاست؟ در نواي الهي اش، صداي تيربار و رگبار، مثل صداي قطرات باراني است كه بر جداره وجودم مي خورد. قايق وارونه مي شود. شالاپ... در آب مي افتم. خدايا چه گوشهاي تيزي داري. جرأت ندارم بگويم صدايم بلند است. مي دانم بر من احاطه داري. فرو مي روم. سقوط آزاد در آب !نمي دانم با چه سرعتي، ولي چون سنگ به پايين فرو مي روم. واي خدايا، برادرم اينجا چه مي كند؟ هفت، هشت ساله است. هنوز من به دنيا نيامده بودم. خواب مي بينم؟ خودم را نيشگون مي گيرم. حتي در آب هم دردش را احساس مي كنم! پايين تر مي روم. مادرم، خواهر نوزادم را به دست پدر مي دهد. اينها چيست كه من مي بينم؟ آن هنگام من در بستر بيماري در خانه عمه ام در تهران بسر مي بردم. در عالم رؤيايم؟ در عالم رؤياي قبل از مرگ؟! لحظاتي را به ياد مي آورم كه آنها را نديده ام. چشم مي بندم. ديدن اينها ضرورتي ندارد. چه خوش است مردن و به او رسيدن. اين جيغ زنانه از كيست؟ چشم مي گشايم. ناهيد است، همسرم. من پشت در بيمارستانم. زنم دردش گرفته است. گويي مي خواهد فارغ شود. او كه هنوز چهار ماهه است. چرا اين قدر زود؟ ناهيد مرا فرياد مي كند. خدايا من اكنون بايد پيش ناهيد باشم، اما من در آبهاي رودخانه كارون معلقم. خدايا مرا به ناهيد برسان. اين زن تنها بعد از من چه مي كند؟ آب، سايه مي اندازد. دستي از ميان آب برمي آيد و شانه ام را مي گيرد و بالايم مي كشد. نفس تازه مي كنم. فضا تاريك تاريك است براي من. تاريك تاريك. گفتي «انقطاع، انقطاع». گويي انقطاع بر من سخت است و اتصال به تو برايم ناممكن. بايد دل بريد تا متصل شد. اما من هنوز نبريده ام...
* هما بذرافشان
روزنامه قدس
هر چند تاريكي نيمه روشن، سپيد سپيد شد و زمين بر مدار خورشيد روزها و روزها چرخيد و هزاران گل روييد و خشكيد، اما هنوز نواي صدايت در گوشم طنين دارد. حال آمده ام و به انتظار لطفت نشسته ام. چشم به دور دستها دوخته ام. نمي دانم چرا. اما تصور مي كنم از دور مي آيد. لطفت را مي گويم. شور و شعورم را در دعاهايم به وديعه گذاشته ام و دعا مي خوانم. در زيارت عاشورا آنجا كه احساس و شورم بالا مي گيرد: «اني سلم لمن سالمكم» و عقلم... عقل و شعورم به فريادش مي رسد... «اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد.»
چه كنم؟ !مي گويند هنوز معرفتت را پيدا نكرده ام. چقدر دشوار است. يعني باورهايم غريزه است؟ دلم مي شكند. باشد. انقطاع... انقطاع! مي برم. تو از كجا مي داني من نمي توانم كه نشانم نمي دهي؟! قايق تكان سنگيني مي خورد. حواسم كجاست؟ در نواي الهي اش، صداي تيربار و رگبار، مثل صداي قطرات باراني است كه بر جداره وجودم مي خورد. قايق وارونه مي شود. شالاپ... در آب مي افتم. خدايا چه گوشهاي تيزي داري. جرأت ندارم بگويم صدايم بلند است. مي دانم بر من احاطه داري. فرو مي روم. سقوط آزاد در آب !نمي دانم با چه سرعتي، ولي چون سنگ به پايين فرو مي روم. واي خدايا، برادرم اينجا چه مي كند؟ هفت، هشت ساله است. هنوز من به دنيا نيامده بودم. خواب مي بينم؟ خودم را نيشگون مي گيرم. حتي در آب هم دردش را احساس مي كنم! پايين تر مي روم. مادرم، خواهر نوزادم را به دست پدر مي دهد. اينها چيست كه من مي بينم؟ آن هنگام من در بستر بيماري در خانه عمه ام در تهران بسر مي بردم. در عالم رؤيايم؟ در عالم رؤياي قبل از مرگ؟! لحظاتي را به ياد مي آورم كه آنها را نديده ام. چشم مي بندم. ديدن اينها ضرورتي ندارد. چه خوش است مردن و به او رسيدن. اين جيغ زنانه از كيست؟ چشم مي گشايم. ناهيد است، همسرم. من پشت در بيمارستانم. زنم دردش گرفته است. گويي مي خواهد فارغ شود. او كه هنوز چهار ماهه است. چرا اين قدر زود؟ ناهيد مرا فرياد مي كند. خدايا من اكنون بايد پيش ناهيد باشم، اما من در آبهاي رودخانه كارون معلقم. خدايا مرا به ناهيد برسان. اين زن تنها بعد از من چه مي كند؟ آب، سايه مي اندازد. دستي از ميان آب برمي آيد و شانه ام را مي گيرد و بالايم مي كشد. نفس تازه مي كنم. فضا تاريك تاريك است براي من. تاريك تاريك. گفتي «انقطاع، انقطاع». گويي انقطاع بر من سخت است و اتصال به تو برايم ناممكن. بايد دل بريد تا متصل شد. اما من هنوز نبريده ام...
* هما بذرافشان
روزنامه قدس
لینک کپی شد
نظر شما
