ماموريت مخابراتي

کد خبر: ۱۹۵۹۲۸
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۸:۵۰ - 24May 2008
در اين ماموريت سمت مسئول مخابرات محور را پيدا کردم. در آنجا تامين پوشش مخابراتى گردان پياده با فرماندهى محور، ارتباط کليه واحدهاى مربوطه مانند پدافند، اورژانس، توپخانه 122، توپخانه 105 لشکر نيروهاى مخصوص ذوالفقار تهران و تخريب و مهندسى رزمى تيپ 21 امام‌رضا(ع) بود. يک شب جهت بازديد و سرکشى سنگر محراب (د‌ژ) که در سال قبل به علت کمى مسئوليت نرفته بودم در اين سال به خود اين اجازه را دادم به علت مسئوليت محوله بايد از تمامى نقاط ماموريت خواه معمولى خواه خطرناک ديدن کنم و در کنار نيروهايم باشم که خداى نکرده اين فکر پيش نيايد که فرماندهان در عقب خط هستند و در زير آتش نمى‌ايستند. خلاصه شب در د‌ژ بودم، اتفاقا موتور برق خراب شده بود و هواى داخل تونل و دهليزها و سنگر اصلى بسيار گرم شده بود و پس از درخواست از تدارکات موتوريدکى (ژنراتور برق) رسيد. همان شب ساعت 9 خبر رسيد يک افسر اطلاعات عراقى به اسارت درآمده، خبر خوشحال‌کننده بود. اسير عراقى را به داخل سنگر آورده بودند. بسيار ترسيده بود. لباس‌هايش را به علت خيس بودن و سرما تعويض کرديم و اسير را به سنگر فرماندهى واقع در عقبه خط تخليه کرديم. سپس در سنگر خوابيديم. حدود ساعت 12 شب بود که اطلاع دادند بروبچه‌هاى تخريب که در حال کار در ميدان‌هاى مين اطراف د‌ژ بودند دچار حادثه شده و تعدادى شهيد و مجروح داده‌اند (نيروهاى ايرانى به واسطه تثبيت مواضع و استقرار تجهيزات و استحکامات آب هور را با موتور پمپ‌هاى قوى به سمت عراق پمپا‌ژ مى‌کردند تا سطح هور خشک شده، بتوانند جاده‌هاى تدارکاتى بزنند و زمينه را براى پيشروى به سمت عراق آماده کنند و آب پمپا‌ژ شده باعث کندى در حرکت نيروهاى عراقى شود و عراق هم برعکس ايران عمل مى‌کرد و با پمپا‌ژ کردن آب به مواضع ايران درصدد ايجاد مانع براى جلوگيرى پيشرفت نيروهاى ايرانى بود.) نيروهاى تخريب با توجه به عقب‌نشينى آب درياچه در حال جلو بردن سيم‌خاردارها و موانع خورشيدى و مين‌هاى کاشته شده بودند که گلوله خمپاره 120 در بين آنها خورده و تعداد سه نفر شهيد و چهار نفر به سختى مجروح شده بودند. يکى از شهدا طلبه حوزه علميه قم بود و از ناحيه کمر به بالا متلاشى شده بود، يکى از مجروحين که لحظات آخر عمرش در بالاى سرش بودم چيزى مى‌گفت به حالت زمزمه، وقتى گوشم را به کنار دهانش بردم ديدم ذکر “ياحسين، ياحسين” مى‌گويد که در آغوش من شهيد شد. سه مجروح ديگر را به علت خراب شدن آمبولانس با وانت کمپرسى به عقب (اورژانس) منتقل کرديم. يکى از مجروحين را که از ناحيه شکم ترکش خورده بود در آغوش گرفتم تا دست‌اندازهاى جاده خاکى اذيتش نکند. با چفيه دور شکمش را بسته بودم تا بتوانم کمى جلوى خونريزى را بگيرم. به او روحيه مى‌دادم و او را به صبر و مقاومت در برابر درد تشويق مى‌کردم. پس از طى مسافتى مجروحان و شهدا را به اروژانس رسانديم. (جالب توجه اينکه يکى از مجروحان ترکشى به اندازه يک گلابى درشت به بازويش خورده و در زير پوست بازويش گير کرده بود) من به سنگر فرماندهى محور برگشتم. صبح روز بعد به سنگر مسئول گردان مراجعه کردم. همان اسير عراقى شب گذشته را با لباس ايرانى به تن با چهره سبزه‌اى با اندام ضعيف با عکس امام بر روى سينه‌اش ملاقات کردم. او افسر اطلاعات عراق بود و به علت تاريکى هوا و گم کردن مسير اشتباها به مواضع ايرانى‌ها آمده بود و سپس در موانع سيم‌خاردارهاى خورشيدى گير کرده بود و نيروهاى تخريب پس از رها کردنش از موانع او را به اينجا هدايت کرده بودند.
يکى از فرماندهان سپاه که تسلط به زبان عربى داشت از وى بازجويى کرد و اطلاعاتى در خصوص مواضع عراقى‌ها در منطقه عملياتى بدر و خيبر و جزيره مجنون به دست آورد و به مسئولين محور ارائه داد. از طريق فرماندهى قرارگاه خاتم‌الانبيا(ص)‌در جنوب کشور پيامى رسيد حاکى از اجراى آتش تهيه در محور جاده خندق به روى مواضع دشمن که در آن محور عملياتى اين آتش بايد توسط يگان‌هاى مستقر در خط شامل توپخانه (توپ‌هاى 122، 105، کاتيوشا، گروه خمپاره‌انداز 120 و 81) و در محل د‌ژ نيروهاى پياده هم با آن آتشبارى همکارى مى‌کردند، گروهان مستقر در د‌ژ گروهان دوم گردان فلق به فرماندهى برادر شهيد عباس اعتدالى (در عمليات کربلاى 5 به شهادت رسيد) بود با بى‌سيم با او هماهنگ کردم که زمان شروع آتشبارى با من هماهنگ کند که من هم در آن عمليات شرکت کنم (آتش تهيه به عملياتى گفته مى‌شود که کليه يگان‌هاى نظامى مستقر در يک خط عملياتى در جهت ريختن آتش شديد بدون پيشروى به جلوست که هدف اصلى ساکت کردن آتشبارى شديد دشمن و جلوگيرى از تک دشمن و تحرکات او مى‌باشد.) فرمانده گروهان يک ساعت قبل از شروع آتش به من بى‌سيم زد. با موتورسيکلت خود را به د‌ژ رساندم و به محل سنگر و سه تک تيرانداز از خط مقدم. ساعت شروع عمليات 9 صبح الى 9/10 بود. در مقابل ما جاده‌اى قرار داشت که ادامه پدى بود که روى آن مستقر بوديم و توسط نيروهاى ايرانى پس از عمليات خيبر با انفجار بريده شده بود که تانک‌هاى عراقى نتوانند نفوذ کنند و لاشه چند تانک که قصد عبور از جاده را داشتند به چشم ديده مى‌شد،‌البته سنگرهاى کمين عراقى در زير اين تانک‌ها قرار داشت. عقربه ساعت به روى 9 قرار گرفت “يا علي، ياعلي، ياعلي” آتشبارى شروع شد. من هم به نوبه خود شروع به آتش کردم و سعى مى‌کردم زير تانک‌ها را هدف بگيرم، حدود 20 الى 25 گلوله به سنگرهاى کمين عراقى شليک کردم. خبر آتش‌بس از داخل د‌ژ اعلام شد. با ديگر نيروها سريعا روى د‌ژ را تخليه کرده و به سنگرهايمان بازگشتيم و منتظر جواب اين آتش‌ها بوديم. نيروهاى عراقى شروع کردند ورودى درب د‌ژ را با خمپاره 60 مى‌زدند و نمى‌شد به راحتى د‌ژ را ترک کرد و بايد نفر به نفر سريع عبور مى‌کرديم. اولين نفر که از سنگر د‌ژ خارج شد پشت سرش خمپاره‌اى زده شد و دومين نفر گلوله‌اى ديگر و من سومين نفرى بودم که عبور کردم. به هرحال با پيروزى و لطف خداى بزرگ اين عمليات هم به پايان رسيد و پس از آن دوباره با همان موتورى که در اختيارم بود به سنگر فرماندهى محور برگشتم.
حدود 15 روز در آن خط بوديم تا اينکه پايان ماموريت فرا رسيد. با گرفتن چندين نفر کشته و يک نفر اسير از دشمن و انهدام چند سنگر اجتماعي، انفرادي، يک دکل ديدبانى و انهدام نيرو، اختلال در امر جاده‌سازى که توسط بولدوزرهاى عراقى در شب صورت مى‌گرفت، مجموع عملکرد نيروهاى ايرانى در محور جاده خندق در جزيره مجنون بود. پس از آن به مرکز قرارگاه فرماندهى مرکز پيام (مخابرات) اهواز برگشتم و چند هفته‌اى به‌عنوان مسئول مخابرات مرکز پيام بى‌سيم قرارگاه شهيد کارگر تيپ 21 امام‌رضا(ع) منصوب شدم. پس از آن به ايلام عزيمت کردم و ماموريت تامين نيرو و آموزش نيروهاى بى‌سيمچى براى گردان رزمى “يس” را پيدا کردم. کلاس‌هاى متعدد عملى و شناخت لوازم و تجهيزات و بى‌سيم‌هاى رزمى را با نيروها کار کردم تا اينکه آماده رفتن به اهواز با 12 نيروى آماده شدم.
ولى از طرف فرمانده واحد مخابرات تيپ، ماموريت تحويل مخابرات گردان مستقل قائم(ع) را به من محول کردند. گردانى بزرگ با حدود 500 نفر نيرو کادر مخابراتى 25 نفره که نيروهاى مخابراتى آموزش نديده‌اش قدرى کار را مشکل مى‌کرد. در نتيجه حدود 15 روز با نيروها کار کردم و آموزش‌هاى لازم را به آنها دادم. گردان اولين ماموريتش را دريافت کرد. براى پدافند خط عملياتى شهر بستان (آبان ماه 1365) به آن شهر اعزام شديم و خط را از تيپ 9 بدر (مجاهدين عراقي) تحويل گرفتيم. مانند هميشه مرکز پيام فرماندهى گردان را برپا کرديم، همچنين خط‌هاى باسيم با سنگرهاى کمين و غيره توسط نيروهاى سيم‌بان کشيده شد. يکى از اشکالات اين منطقه عملياتى وجود گاوميش‌هاى وحشى و گاوهاى روستاييان بود که از ابتداى جنگ به علت مهاجرت روستاييان و صاحبان اين حيوانات به صورت گله‌اى بدون صاحب در منطقه وجود داشتند که هرازگاهى يا روى مين مى‌افتادند و يا با حرکت روى سيم‌هاى تلفن که روى زمين بود ارتباط بين سنگرها را قطع مى‌کردند و سيم‌بان‌ها مرتب در کوشش براى راه‌اندازى و نگهدارى خطوط بودند. در نتيجه ما مجبور شديم از کابل‌هاى ضخيم استفاده کنيم تا ديگر دچار قطع خطوط توسط گاوميش‌ها نشويم.
عليرضا رجبى‌راد
روزنامه رسالت
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین