آن مرد

کد خبر: ۱۹۶۰۹۸
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۸۶ - ۱۸:۰۶ - 31October 2007
مارش نظامي نواخته مي شود. از پله ها سرازير مي شود پايين. گل و نقل روي سرش ريخته مي شود. چشمش دنبال آشنا مي گردد. جمعيت فشار مي آورد تا به خود مي آيد، روي دوش است. مي برندش سمت سالن انتظار.زن دلنگران پشت سر اسيرها قدم بر مي دارد. نگاهش مردد، نوبت به نوبت روي صورت اسيرها مي چرخد. مرد بي توجه به شور و شوق اطرافيان، دنبال زن مي گردد. يكي ـ دوبار نگاهش با نگاه زن تلاقي پيدا مي كند. نجوا مي كند:«نكنه خداي ناكرده... همش فكر الكي مي زنه به سرم. دس خودم نيس. كاش لا اقل جليل زنده بود! فقط برادر نبود... بيشتر دوست بود برام. واي از تنهايي. نكنه كسي رو ندارم... بي خود نبود كه... نه خبري! نه نامه...» توي سالن انتظار، از روي دوش پايين مي آيد. زن دو دل، پيش مي آيد. رخ به رخ مي شوند. مرد لرزه خفيفي توي تنش مي افتاد. زمزمه مي كند با خود:
مهناز! صورت گندمي... تن لاغر... قد بلند... چشم و ابرو... نه! واي چين و چروك صورت... گودي زير چشاش... انگار توي اين سالها، اون به اسارت رفته! چقدر شكسته و پير شدي؟ چقد تو نامه هاي صليب سرخ برات نوشتم: تا جواني برو دنبال زندگيت...» آرام آرام دانه هاي شفاف روي گونه هاي زن مي غلتد. خيره مي ماند به مرد. «خودشه! باورم نمي شه... چه به روزت آوردن؟ ضعيف... لاغر... يه مشت پوست و استخون ازت مونده... از موهاي سياه و بلندت، هرچه مونده شده سفيد... يه انگشت مي ره تو چشات!»مرد تري لاي مژه ها را با انگشت مي گيرد. لبخند مي زند. قدم بر مي دارد. تا زن را بغل بزند. اما دختري با حلقه گل بين آن دو قرار مي گيرد.«اين دختر كيه؟ بين ما ايستاده... خداي من چقدر شبيه مهنازه! چشم و ابرو... صورتش عين اولين روزي كه مهناز سيني چاي گرفت جلوم...»دختر ابتدا نگاهش به موهاي كم پشت و نقره اي مرد مي رود و بعد به چشمان زن. وقتي زن سر تكان مي دهد. دختر حلقه گل گردن مرد مي اندازد. بعد هجوم مي برد و دست حلقه مي كند دور كمر مرد، آستين خالي كه توي دستش مي آيد، يكي ـ دو قدم پس پس مي رود. مرد بر مي گردد و به صورت زن خيره مي شود. زن نزديك مي آيد و مي گويد:«نمي شناسي؟ دخترته! يادت مي آيد اسير كه شدي، پنج ماهه بودم...»
اكبر صحرايي ـ شيراز
روزنامه ايران
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین