من شهادت را انتخاب نكردم

کد خبر: ۱۹۶۱۰۱
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۸۶ - ۲۰:۴۴ - 02November 2007

حسين آمد پيش من، چشمانش خواب آلود بود، يك بار حين حرف زدن خوابش برد، مأموريت جديدي به من داد، قرار شده بود به عراقي ها حمله كنيم. طبق نقشه و طرح جديدي مي بايست به شمال تپه۱۴۶ حمله مي كرديم. تپه هاي مذكور، دوكيلومتر با يكديگر فاصله داشتند. ما اطلاعات و گزارش دقيقي از ۱۴۶ نداشتيم، براي اينكه موانع متعددي سر راهمان قرار داشت. احتمال مي داديم كه دشمن موانع جديدي احداث كرده باشد، البته اين احتمال هم وجود داشت كه گزارش نهايي بچه هاي شناسايي ناقص بوده باشد.

در هر صورت، تپه،۱۴۶ اصلي ترين معضل عمليات محسوب مي شد، تا اين زمان باجلال مهربان از قرارگاه رفتيم و خودمان را به رضا گوديني رسانديم. رضا از دلاوران قديمي بود، مدتها در گيلان غرب جنگيده بود، پس از شهادت يكي از فرماندهان در مرحله اول عمليات والفجر يك، مسؤوليت هدايت گردان را به عهده گرفته بود. چهارشانه و ورزيده بود واز دور هم شناخته مي شد. مثل پروانه دور بچه ها مي گشت تامبادا مشكلي براي آنان پيش بيايد.
خيلي سريع، بچه ها را جمع و جور كرد، بعدازظهر سوار ماشين شديم و راه افتاديم چندساعتي به غروب مانده، كنار جاده و خاكريز به ستون شديم. آتش توپ و خمپاره دشمن روي جاده مي ريخت . كل منطقه عملياتي چنين وضعي داشت. آتش لحظه اي قطع نمي شد، دشمن مي كوبيد و تلفات مي گرفت. هنگامه اي بود وصف ناپذير، تا خط مقدم چندكيلومتر راه داشتيم، از منطقه اي كه به تازگي توسط بچه هاي لشكر عاشورا آزاد شده بود پيش مي رفتيم. من وجلال، پيشاپيش ستون مي رفتيم و رضا كنار ستون مي آمد. گاهي دور بچه ها مي گشت. ناگهان خمپاره اي سوت كشان فرود آمد و همه را زمينگير كرد. در يك لحظه به نظرم رسيدكه خمپاره روي سرم خواهد افتاد، عده اي در جا شهيد شدند، حتي نفر پشت سرمن، ستون از هم پاشيده شد. رضا خيلي سريع بلند شد وخودش را به زخمي ها و شهدا رساند، آنها را كنار كشيديم، براي مجروحان امدادگر آورديم و بلافاصله ستون نفرات به راه افتاد.
كمي بعد به كانال بزرگ رسيديم، بچه هاي عاشورا زحمت زيادي كشيده بودند، رشادت آنان ستودني بود، اما منطقه، سرسخت تر از مناطق ديگر مي نمود. دشمن، دژهاي نفوذ ناپذيري احداث كرده بود و پشت آنها مي جنگيد. مثل نقل و نبات گلوله مي زد. بوي خون و باروت دلها را به تپش مي انداخت. پس ازنيم ساعت، به كانال دوم رسيديم. شواهد داد مي زد كه درگيري سختي در اين مناطق جريان داشته، بوي گوشت سوخته در منطقه مي پيچيد، مدت كوتاهي معطل شديم، يكي از بسيجي ها از جلال پرسيد: «بوي گوشت سوخته از كجا مي آيد.» جلال با خونسردي گفت:«بوي كشته هاي عراقي است.» من و او مي دانستيم كه بچه هاي لشكر عاشورا در عبور از ميدان مين به تله انفجاري برخورده بودند، عده زيادي بودند، تله ها عمل كرده و بشكه مواد آتش زا منفجر شده و فاجعه به بار آورده بود، بچه هاي ما سوخته بودند.
از تپه ها به طرف ما شليك مي شد. خمپاره هاي شصت امان نمي دادند. باران گلوله بود كه در اطراف مي باريد. ما پيش مي رفتيم، نه اينكه به گلوله ها توجه نمي كرديم، فرصت توجه وجود نداشت. نوعي بي توجهي خاص به جنگ در همه ما زنده شده بود. آدم به سخت ترين شرايط هم عادت مي كند. هر كسي مي دانست كه در دل خطر پيش مي رود، ازعواقب آن كاملاً باخبر بود. اما پيش مي رفت. اين اميد است كه آدم را سرپا نگه مي دارد، اميد به رهايي و او خودآگاه وناخودآگاه روزي را مي بيند كه آسوده شده يا آسودگي را به ديگران هديه كرده است.
ما از شرق به غرب مي رفتيم، حدود سه كيلومتر راه پرخطر را پشت سر گذاشته بوديم، يك خمپاره عده اي را از ستون جدا كرده بود. بعيد نبود ما هم به مقصد نرسيم ! ولي به رسيدن و نرسيدن فكر نمي كرديم به ۱۴۳ رسيديم. مي بايست تغيير مسير مي داديم و به سمت جنوب پيش مي رفتيم. من و جلال و رضا به كانال نفررو رفتيم، اين كانال، شمالي ـ جنوبي احداث شده بود و به تپه۱۴۲ مي رسيد، كانال حدود ۱‎/۵متر ارتفاع داشت. درون آن تاريك بود، ستون پشت سر ما حركت مي كرد. هر چه بيشتر مي رفتيم، سردرگمي و آشفتگي ما بيشتر مي شد. گلوله ها به تعداد شهدا ومجروحان ما مي افزودند. نمي توانستيم به داد بچه ها برسيم، نيمي از راه دوكيلومتري بين تپه هاي۱۴۲ و ۱۴۳ را طي كرده بوديم. هواكاملاً تاريك بود. فقط منورهاي رنگارنگ، كانال را روشن مي كردند. سنگرهاي مستحكم دشمن را مي ديديم، نفرات دشمن از پشت آنان، ما را هدف مي گرفتند.
رضا گوديني، بچه ها را در كانال چيد، به طوري كه از همه طرف مراقب اوضاع باشند. امكان محاصره كامل وجود داشت، جلال معتقد بود كه با اين تعداد نيرو نخواهيم توانست كاري بكنيم. يك گردان سيصدنفره وارد منطقه شده وعده اي شهيد و مجروح شده بودند. عده باقيمانده هم چندان قوي نبودند. بنابراين گروه معدودي مانده بودند، جلال گفت': «در خط مي ماني يا با من برمي گردي؟» او مي خواست گردانهاي ديگر را وارد ميدان كند. اگر مي ماندم مي توانستم به رضا كمك كنم، اگر به عقب برمي گشتم، مي توانستم در هدايت گردانها به خط كمك كنم. آنچه مسلم بود اينكه ما نمي توانستيم ازخط دشمن بگذريم. با خود كلنجار رفتم، يك حس دروني مي گفت: اگر بماني، شهيد مي شوي، من بين مرگ و زندگي، زندگي را انتخاب كردم، شايد هم مرگ را، شايد هم كمي ترسيده بودم. از جلال پرسيدم: «نظر تو چيست؟» گفت: «خودت كه مي بيني.»
هنگام خداحافظي يكي از بچه ها گفت: «نمي ماني؟» گفتم: «مي روم نيرو بياورم»
گفت: «مطمئني براي آوردن نيرو مي روي يا...»
شهادت يك انتخاب است ومن آن را انتخاب نكردم.
* راوي: احمد استادباقر

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین