جنگ تميز

کد خبر: ۱۹۶۱۰۸
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۸۶ - ۱۴:۴۹ - 27October 2007

لبخند را كه توى صورت نوجوان ديد، قدبلندش را خم كرد و داخل سنگر شد. با عجله اسلحه آويخته به سقف را برداشت. مقابل رفيقش چهارزانو نشست. گلنگدن اسلحه را عقب كشيد. خشاب را از تفنگ بيرون آورد. لوله اسلحه را به طرف سقف گرفت. ماشه را چكاند. اسلحه آتش كرد! اسلحه از دستش افتاد كف سنگر. حس كرد قلبش مى خواهد از سينه بيرون بزند. دود و بوى باروت سنگر كوچك را پركرده بود. تازه يادش آمد، جاى قانون اول و دوم امتحان اسلحه را با هم عوض كرده است.
غبار كه فرو نشست، رفيقش را ديد كه مقابلش افتاده و مثل مار به دور خود مى پيچيد. خون از بدنش بيرون مى آمد. به هول فرياد زد:
-كـ كـ كمك...
چند نفرى سراسيمه داخل سنگر شدند. به تندى نوجوان زال را بيرون بردند. فرمانده دسته از راه رسيد و سر نوجوان قدبلند، هوار كشيد:
- لعنتى! چرا با تير زديش؟
- بـ بـ به خدا تـ تـ تقصير مـ مـ من نـ نـ نبود... تير خورد تو سقف سـ سـ سنگر...
نوجوان خودش را رساند بالاى سر رفيق زخمى اش، از سينه اش خون به بيرون نشت مى كرد. بهت زده زانو زد. تعدادى از طايفه نوجوان زخمى از سنگرها بيرون آمدند و عصبانى به طرف نوجوان قدبلند هجوم بردند.
- از عمد اونو زدى! بايد تقاص پس بدى!
فرمانده گروهان از راه رسيد و دخالت كرد.
- خجالت بكشين! اگه تير دشمن بهش خورده بود، اين جورى غيرتى مى شديد؟
گوش كسى بدهكار نبود. مى خواستند نوجوان را موردحمله قرار بدهند كه معدودى از طايفه نوجوان قدبلند رسيدند و از او دفاع كردند.
- چيه از عمد كه نزده! اينا رفيق هم هستن.
دعوا داشت بالا مى گرفت كه اين بار فرمانده گردان آمد، هوار كشيد:
- چرا دور هم جمع شديد... مگه زده به سرتون... بريد تو سنگراتون... الانه كه دشمن آتيش بريزه!
دو دسته بى توجه به فريادهاى فرمانده گردان گلاويز شدند. كار داشت به تفنگ كشى ختم مى شد كه خمپاره اى زمين خورد. همه دراز كشيدند روى زمين، صداى انفجار و لرزش زمين يكى شد. دود و خاك كه فرو نشست، چشم ها افتاد به دو نوجوان كه در آغوش هم بى حركت مانده بودند. از تن آنان خون مى آمد و حفره كم عمق خمپاره، نزديك شان سياه مى زد.
اكبر صحرائى
 
روزنامه ايران 860308

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین