پس موشك و گلوله چه شد؟!

کد خبر: ۱۹۶۱۱۵
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۸۶ - ۲۲:۳۵ - 30October 2007
اتوبوسها باصلوات مردم راه افتادند. اين اعزام، مصادف بود با تك مذبوحانه دشمن كه بابسيج تمام قوا و امكانات و تقويت چندين لشكر رزمى زرهى ضلع غربى جزاير مجنون را به اشغال خود درآورده بود وقصد پيشروى مجدد از اين محور را داشت و لذا لازم بود كه رزمندگان با هجوم دلاورانه خود به او گوشمالى سخت نشان دهند.
به همين دليل به محض ورود بسيجيان اعزامى به مقر قراربر تجهيز برادران و حركت سريع آنها شد.
برادران در حسينيه گردان شام ساده خود را كه نان و گوجه و سيب زمينى بود، خوردند.
همان شب به دسته ها و گروهانها تقسيم بندى شدند و اسلحه و مهمات را دريافت كردند.
درآن نيمه شب و سكوت سنگين بيابان زير سقف حسينيه غلغله اى به پابود. عده اى دعا مى خواندند. عده اى صحبت مى كردند. بالاخره اتوبوسها آمدند. نيروها با نظم سوار ماشينها شدند و حركت كردند.
ظهر فردا اتوبوسها به مقر ديگرى نزديكتر به منطقه درگيرى رسيدند و قرارشد دوسه روزى جهت آمادگى بيشتر و توجيهات لازم دراين منطقه بمانند. بالاخره شب موعود فرارسيد.
بچه ها با جابه جايى اندك به جزيره مجنون رسيدند و درچندكيلومترى محل درگيرى آماده صدور فرمان و حركت به خط شدند. آن شب مصادف بود با شب شهادت مولاعلى بن موسى الرضا(ع) شبى كه همه ازهم حلاليت مى طلبيدند. غواصان با لباسهاى سبز و كفشهاى بزرگ درآن شب يكى يكى به دل آب مى زدند و نگاههاى حسرتبار و دعا و صلوات بدرقه راهشان بود تا ساعاتى ديگر غواصان ازطريق راههاى آبى و شنا به سيم خاردارها و مينها مى رسيدند و با انهدام اوليه خطوط دشمن غاصب را دورمى زدند و آنوقت بود كه نيروهاى پياده مى بايست ازجلو به دشمن يورش برند. ساعت حدود ۱۰ شب را نشان مى داد. بى سيم خش خش خشكى كرد و صدا از آن طرف به گوش رسيد. بسم الله القاسم الجبارين يا امام رضا(ع).
ولوله اى بين بچه ها افتاد. افراد توپخانه تند و تندگراها را روى قبضه ها مى بستند و توپهاى آماده شده با صداى بلند الله اكبر فضاى ساكت را مى شكافت وبلافاصله صداى جانم فداى رهبر به همراه شليك كاتيوشا به هوا مى رفت. غواصان خط اول هم درگيرشده بودند. ساعتى از درگيرى غواصان با اولين خط دشمن نگذشته بود كه نيروهاى پياده آماده حركت شدند. دشمن زخم خورده و سردرگم كه حاضر نبود طعمه به دست آورده را به سادگى از كف بدهد با حرص و ولع خاصى شروع به ريختن شديدترين آتش كرده بود از آسمان آتش مى باريد و از زمين تركش مى روييد. گلوله ها تند و تند تن مجنون را هدف قرار مى دادند. لرزش زمين را به خوبى مى شد در زير پا حس كرد. در اين بين دستور رسيد نيروها با قايق به خط انتقال يابند. سطح آبراهها پوشيده بود از كاليبرها و مسلسل هاى سنگين دشمن و عبور از طريق آب غيرممكن مى نمود. سطح جاده ها را هم كه گلوله هاى متوالى و رديف كاتيوشا پوشانده بود. از طرفى غواصان و نيروهاى خط اول كمينها و مين هاى دشمن را خنثى كرده بودند و با آنها درگير شده بودند و در انتظار كمك بودند. مهمات و مواد اوليه غواصان نيز رو به اتمام بود. عده اى از آنها هم به شهادت رسيده بودند. بالاخره انتخاب سخت بود اما بچه ها دليرانه سوارقايقها شدند و به حركت درآمدند. همه بچه ها سرها را تا كف قايق خم كرده بودند تيرها مرتباً از كنار گوشمان مى گذشت. چند قايق خالى از پشت سر مى آمد تا به قايقهاى آسيب ديده كمك برسانند. راهنمايى قايقها را اولين قايق با چند راهنماى جوان برعهده داشت. هنوز مقدارى به خشكى مانده بود كه سوت تيرى همه سرها را خم كرد و خمپاره برخاسته از كين عراقيها در كنار قايق راهنما منفجر شد و قايق تكه تكه شد. وقت تنگ بود و مسير طولانى و درزير نور منورها در آسمان پنج پيكر بهشتى سرد و بى روح بر سطح آب شناور بودند و تخته پاره ها بر روى آب بالا وپايين مى رفتند. اولين قايقها به جاده رسيده بودند و بچه ها به سرعت در حال پياده شدن بودند. صداى قايقها محل تقريبى پياده  شدن نيروها را به دشمن فهمانده بود و به همين دليل آتش خود را برروى آنها متمركز كرده بود. دود و آتش به هم پيچيده بود. همه تلاش مى كردند. فرمانده گروهان خود رابه فرمانده گردان رساند. دستور داد برادرى به عنوان راهنما معرفى شود. راهنما مجروح شده بود. اولين مواضع عراقيها اينجا بود كه اكنون ما پاى بر آن نهاده بوديم و درگيرى يك كيلومترى آن طرفتر انتظار ما را مى كشيد. صداى انفجارها آنقدر زياد بود كه ديگر صداى سوتى شنيده نمى شد و كسى هم دراز نمى كشيد. گلوله هاى منور كماكان منفجر مى شد. پيكر غواصها آرام و خونين ما را به استقامت فرا مى خواندند. به خط درگيرى رسيده بوديم. آتش سنگين بود. عراقيها هنگام عقب نشينى سنگرها را خراب كرده بودند و جان پناهى نبود. حالا ديگر شش تانك مستقر در چند كيلومترى هم شروع به شليك مستقيم به سوى جاده ما كرده بودند. وضع عجيبى بود. گلوله هاى تانك بعد از انفجار با صداى يامهدى بچه ها درآميخت. همه نمازشان را نشسته رو به دشمن مى خواندند. كاليبر تانكها هم شروع كرده بود. حالا ديگر روز شده بود. چهره بچه ها خاكى و خسته و عرق آلود بود. ساعت، ۹ صبح را نشان مى داد. گرسنگى كم كم فشار مى آورد. فرمانده به بى سيم چى گفت: تماس بگير بگو خمپاره و موشكها چه شد و خودش رفت بالاى جاده. نفس نفس مى زد و با زبان لبهاى خاكى و خشكش را تر مى كرد، تانكها حجم آتش كاليبرشان را هم بر توپهايشان اضافه كرده بودند. ناگهان يكى كه به حالت دو به اين طرف مى آمد داد زد فرمانده فرمانده، تيربارچى عراقيها. يك ستون از اين طرفند. كلمات بريده اش همراه با نفس سوخته وتنگش از گلويش موج مى زد. تيربارچى تيربارت رو مستقر كن، ياالله سريع تر. آرپى جى ها آماده باشند. صداى فرمانده بود. حالا ديگر نيروهاى پياده مهاجم به خوبى ديده مى شدند كه دولادولا و به دو از لاى نى ها جلو مى آمدند. تيربارچى مثل ترقه از جا پريد و پايه هاى تيربار را بر جعبه مهمات تكيه داد و قنداقش را در آغوش فشرد و شروع به شليك كرد. آرپى جى زن بلند شد. پيشانى بندش چروكيده و خيس عرق بود. موشك آرپى جى شليك شد و وسط نى ها منفجر شد. تيربار همچنان نعره مى زد. دومين موشك درست وسط ستون عراقيها منفجر شد. عراقيها از جلو آمدن پشيمان شدند و عقب نشينى شان بچه ها را خندان كرد.ولى هنوز خنده بچه ها تمام نشده بود كه دسته تازه نفس عراقيها از جاده بالا آمدند و شروع كردن جلو آمدن از لاى نى ها. تيربار شروع كرد ولى خيلى دوام نياورد كه گير كرد. چند موشك ديگر هم بيشتر باقى نمانده بود. تيربار عراقيها مرتباً شليك مى كرد. كاليبر تانكها هم. فرمانده به بى سيم چى گفت: به توپخانه بگو كه آتش فورى و شديد نياز داريم وگرنه ممكن است... بقيه حرفش را خورد، مى دانستند كه هيچكدام حاضر به اين كار نمى شوند. با صداى بلند گفت: مگر اينكه از نعش ما رد شوند. تيربارهاى كاليبر نوك جاده را خراش مى داد. بچه ها خسته بودند تانكها هنوز شليك مى كردند و عراقيها از لاى نى ها جلو مى آمدند. در اين بين ناگهان صداى دوموتور توجه همه را جلب كرد. ناگهان چشمها برقى زد و دلها اميدوار. بر روى هر كدام از قايقها دوشكايى ديده مى شد. چهار قبضه خمپاره هم همراه آنها ديده مى شد. خمپاره ها سريع مستقر شدند. اولين خمپاره دودزا با صداى الله اكبر بچه ها به هوا پريد و سرها به طرف خط دشمن برگشت. خمپاره نزديك جاده تانكها داخل آب افتاد. ديده بان كه بالاى خاكريز رفته بود، گفت: طالب خرج ۳ ـ ۵۰ به چپ و جوان پريد و گرا را تصحيح كرد. صداى انفجار همه را شوق زده كرد. ديده بان گفت: نازشست!  ۳۰۰تا بالا بكوب. گلوله خورده بود وسط تانكها و عراقيها به اطراف مى دويدند. دو خمپاره به فاصله كوتاهى شليك شد و در آن واحد تانك تبديل به يك گلوله آتش شد. نيروهاى مهاجم لابه لاى نى ها پا به فرار گذاشته بودند. حالا دوشكاها امان شان را بريده بودند. كاتيوشاها مى غريدند. حالا نظم خط دشمن به هم خورده بود. تانكها عقب نشستند. بچه هاى مهندسى سنگرها را درست مى كردند. يك نفره دونفره! قايقهاى امداد مجروحان و شهدا را به عقب انتقال مى دادند. آب و غذا رسيد. تيربار روى خاكريز آماده نبرد ايستاده بود.
صداى هليكوپترهاى هوانيروز دل بچه ها را شاد مى كرد. آتش دشمن خاموش شده بود. تانك سوخته بى صدا در آتش مى سوخت. بچه ها را ديگر واهمه اى نبود. نگهبانها تعيين شدند و بقيه بچه ها براى استراحت داخل سنگرهاى نوساز ومحكم آمدند. تيربارچى مجروح و خسته آمد و همان جا به خاك افتاد. سر به سجده گذاشت و باتمام قدرت گفت:
الله اكبر! با صداى او بچه ها همه همديگر را در آغوش گرفتند. گويى هم قسم شدند براى نبردى ديگر!

بازنويس:  اميرحسين حسينى
روزنامه ايران
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین