روزگار غريبي است...دل‌نوشته‌اي از ديدار با بهشتيان

کد خبر: ۱۹۶۱۲۳
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۸۶ - ۱۶:۱۳ - 06October 2007
بايد ساعت 30/14 حركت كنيم.خيلي ديرتر از 30/14 حركت كرديم.ملاقات با محكومين بهشت داريم و ثبت‌نام مي‌كنند.ثبت‌نام كرديم.
اينجا حريم است و تو زائري.زيارت بي‌انتظار،سيرابي بدون تشنگي است.گفتي تشنگي؟،ياد سقا هنوز تو را به طواف آب مي‌برد. امروز مولود سقاست و آمديم به زيارت

وجودهايي كه به عشق او مولايش، روزگاري آبروي اين خاك شدند.

خيلي دلش مي‌خواهد مثل هر ديدار ديگري گزارش بدهد،اما اينجا نمي‌تواند گزارش بدهد. توصيف بهشت،خبرنگار بهشتي مي‌خواهد و او هنوز بسته به اين خاك است.

سال 67 را در ذهنت تصور كن.وقتي خمپاره 60 در ارتفاعات قلاويزان، تركش خود را همسايه شاهرگ «عبدالله بالازاده» كرد،چشمانت بي‌هدف مي‌گشت. او امروز سخت

راه مي‌رود. اگر دوست داري عبور كني، عبور كن اما مراقب باش آرام از كنار رنج «محمدحسن ترابي» كه والفجر 4 برايش سينه‌اي سوخته از جراحت شيميايي به يادگار

گذاشت عبور كني، تا صداي قدمهايت آرامش او را به هم نزند.

شايد اگر همان لحظات ابتدايي ماسك مي‌رسيده، فايده مي‌كرد اما تقدير در شلمچه به گونه‌اي ديگر رقم خورد و گاز خردل، از والفجر 8 ميهمان وجود سبز «صفرعلي

مرادلو» شد. او 16 سال بعد متوجه شد كه جانباز است. گفت كه قبل از رسيدن ما سرفه كرده است و لكه‌هاي خون، دوباره يادش آورده كه سال 67، روزهاي سختي

داشت.

آن ديگري اهل خيبر است. شايد «همت» را درست فهميده باشد ذرات خاك مجنون، امروز گواه يك تصوير تمام قد از دلاوري «محسن حاجي آقا جان» در سال 62 است.

او پاي راستش را جايي در خاطره‌ها پنهان كرده است.

او اين طرف نشسته است. گلي كه بچه‌ها برايش آورده‌اند را به دست گرفته سريع مرور مي‌كند، بي‌آنكه خم به ابرو بياورد. شلمچه، كربلاي 5، سال 65، قمقمه خالي،

لشگر 34 بعثت، شيميايي، تشنگي، برداشتن ريه ... اين آسماني «اصغر كمال» است. گاز خردل سينه‌اش را مي‌سوزاند. اين روزها سينه‌هاي زيادي مي‌سوزد.

تو هنوز مي‌چرخي. طواف تمام نشده است. سخت است بهشت را در 5 طبقه از يك بيمارستان در قلب پايتخت ورق بزني. وارد هر اتاق كه مي‌شوي، يكي دو دنيا روي

تخت خوابيده يا نشسته است. اين جا همه بيدارند. با صداي بلند سلام كردم، قبل از آنكه سلام كنم. موج انفجار، تمام حضور پيرمرد را لبريز از بودن كرده است.

«عين‌الله محبي‌فر» وقتي در كربلاي 5 پشت فرمان تانك، از موج انفجار پر شد، 40 سال داشت. او بعد از آنكه تمام اين سالها را در يك جمله «درد دارم» خلاصه كرد،

بغضش گرفت. گفت اگر باز هم بخواهند، هر كجا، هر لحظه، از اين ثانيه تا انقلاب مهدي (عج) مي‌جنگم. عين‌الله شيعه بودنش را به رخ ايمانهاي ضعيفمان كشيد و آن را

بهانه همه اين عشق معرفي كرد.

باز هم جنوب،حوالي همين روزها، او كه آنجا بوده مي‌گويد تيرماه بود گرما امان مي‌بريد. كم‌كم موسيان سال 67 را روايت مي‌كند. «حسن بابانسب» همه را آرام گفت.

شايد اصلا نمي‌خواست بگويد كه بيكار است و حقوقي نمي‌دهند، شيميايي اعصاب هر از گاهي در وجودش قدرت نمايي مي‌كند و همه بدنش درد مي‌كند اما گفت و

آرامتر از آن زمزمه كرد:به خدا... . كساني كه روزي همه فرياد ما و فرياد همه ما بودند، امروز حداقل تقاضاي خود را در عرض 3 ثانيه با آهسته‌ترين صداي ممكن به گوش

ما مي‌رسانند. روزگار غريبي است...

از كنار همه‌شان ساده عبور مي‌كنيم. دعا مي‌كنيم كه زودتر خوب شوند اما مي‌دانيم كه بهبودي آنها بيشتر شبيه معجزه است.

اين يكي مي‌خندد. وقتي خنديد، من هم با خنده سلام كردم. بيشتر كه حرف زدم، بيشتر خنديد. اما به آخر نرسيده بوديم كه علت خنده‌اش بغضم را تركاند. او هم با موج

به اوج رسيده است. سال 62 تا 64 را «حميدرضا مدن‌پور» از دريچه يك باور بر تابلوي حماسه و ايثار رنگ پاشيده است. گفتم اگر باز هم جنگ شود؟ جوابش مثبت نبود اما

اين نسل، نجابت خود را از جاي ديگري وام گرفته است. اين نجابت، قدرت «نه» گفتن ندارد. گفت: شايد با اين اوضاع ديگر كسي نرود. روي شايد، تاكيد كرد.

آخرين بهشتي، نامش علي محمد است، فاميلش ابراهيمي. تمام اينها ابراهيمي‌اند. كساني كه برايشان گلستان از آتش به تجلي نشست.علي محمد از كربلاي 4 چنان

مي‌گويد كه گويي سال 65 است و او در ميدان جنگ، حرارت وجودش، وجودت را ذوب مي‌كند. دريچه قلب، عوض شده است. خود قلب، 7 بار جراحي شده است. اما

قلب، همان قلب كربلاي 4 است، فقط هر از گاهي جراحت شيميايي به گونه‌اي آزارش مي‌دهد كه در پس خنده، چشمانش باراني مي‌شود. پيرمرد، سرزنده است.

ايستاده بود، مثل همان روزها. وقتي پرسيدم اگر حادثه تكرار شود چه مي‌كني؟ چند ثانيه فقط نگاه كرد. بعد خودش را به حالت سينه‌خيز روي تخت انداخت وگفت: اگر

هزار بار ديگر آن حادثه تكرار شود، هزار بار ديگر به عشق ايران، سينه خيز به جنگ دشمن مي‌روم.

فشرده‌ترين تور بهشت‌پيمايي تمام شد.ما به ملاقات بيمار رفتيم؟اين را وقتي با سليم‌ترين نفوس آن جهاني ساكن در زمين ملاقات مي‌كني،به قضاوت بگذار.كساني كه

تو را به دنيايي از جنس عشق و ايثار دعوت مي‌كنند. به جايي كه بتواني از آنجا،سرمستي روح‌هاي منتظر به فنا شدن در ركاب حسين از مورخ «الست بربكم...»تا امروز

و مرداني از تبار «من‌المؤمنين رجال صدقوا ماعاهدوالله...»را با همين قلم گزارش كني.به نام نامي حضرت عشق،همه را گزارش مي‌كنيم اما تو اي تاريخ، بشكند قلمت

اگر ننويسي بر فرزندان اين سرزمين چه گذشت...

تهيه و تنظيم از خبرنگار ايسنا:حسام‌الدين قاموس‌مقدم
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین