وضعيت قرمز است؟

کد خبر: ۱۹۶۱۲۵
تاریخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۳۸۶ - ۲۰:۳۵ - 24October 2007

به محض اينكه صداي اصغر كه مي‌گفت: «شروع كنيد!» از پشت پنجره شنيده شد، در حالي كه وانمود مي‌كرد روزنامه «الجمهوريه» مي‌خواند، مثل فرفره دور تا دور اتاق به چرخش درآمديم.

جريان هواي گرمي كه از حركت سريعمان به وجود مي‌آمد، پنكه‌هاي خاموش آويزان روي سرمان را به گردش درمي‌آورد. گرماي زياد اتاق و حركات رزمي سنگين، لباسها را خيس عرق كرده بود. لحظه‌اي نگذشت كه بوي عرق بدن آميخته با رطوبتِ بتون كف اتاق، فضا را پر كرد. محيط كاملا شبيه يك باشگاه ورزشي تمام عيار بود و هيچ شباهتي به اتاق خوابگاه نداشت. تازه گرم تكنيك‌هاي جديد خود شده بوديم كه اصغر پريد توي اتاق و گفت: «وضعيت قرمزه!»

در يك چشم به هم زدن، بچه‌ها لباسي روي پيراهن خيسشان پوشيدند. پتوها را در كف اتاق پهن كردند و مشغول كاري شدند: يكي كتاب مي‌خواند، ديگري لباس مي‌دوخت. ناگهان يونس سرباز پير اردوگاه وارد اتاق شد و با چند كلمه فارسي كه به لهجه اصفهاني غليظ ياد گرفته بود گفت: «وضعيت قرمزست ... هان؟!»

بچه‌ها زدند زير خنده، چون فهميدند از بس اين عبارت تكرار شده، سربازان عراقي هم آن را ياد گرفته‌اند. پس ناچار، عبارت بايد عوض مي‌شد.يونس همين طور كه دور تا دور اتاق قدم مي‌زد،يكي يكي بچه‌ها را برانداز مي‌كرد. ناگهان نگاهش روي محمود كه فرصت خشك كردن عرق سر و صورتش را پيدا نكرده بود، خيره ماند. او را بلند كرد و با غضب گفت:«ورزش مي‌كردي؟ ... هان؟!» محمود هم بي‌خيال گفت: «نه بابا! كيسه نان را آوردم، گرمم شده، هوا گرم است ديگه!»

به هر حال يونس با حواله يكي ـ دو سيلي تو گوش محمود، از خير ادامه بازجويي‌اش گذشت. وقتي چيز ديگري گيرش نيامد، نگاهي به دمپايي‌هاي بچه‌ها كه معمولا جلوي در از پا درمي‌آوردند، كرد و لنگه دمپايي را كه وارونه روي زمين افتاده بود برداشت و غضبناك پرسيد: «اين مال كيه؟» مي‌دانستيم كه صابحش بايد كتك مفصلي بخورد، به جرم اينكه به خرافات عراقي‌ها اعتقاد نداشت. بارها بچه‌ها به خاطر اينكه كفش يا دمپايي شان سهوآ، وارونه روي زمين قرار گرفته بود، سخت كتك خورده بودند، چون بعثي‌هاي خرافاتي اين را توهين به خود قلمداد مي‌كردند. بالاخره رضا كه دمپايي مال او بود جلو رفت و بعد از تحويل گرفتن چند مشت و سيلي برگشت و سر جايش. پس از اينكه يونس بيرون رفت، در يك لحظه خوابگاه دو باله مبدل شد به يك باشگاه تمام عيار!

هنوز ورزشم تمام نشده بود كه روح الله آمد سراغ بازوبندهايي كه آماده كرده بودم. روح الله از چند روز قبل مسئول انتظامات شده بود. فردي بود مخلص و خاكي. همّش خدمت به بچه‌ها بود و كم كردن شرّ عراقي‌ها از سر آنها. با پيشنهاد فرمانده اردوگاه، عراقي‌ها قبول كرده بودند كه هشت نفر از بچه‌ها در برقراري نظم به نگهبان‌ها كمك كنند.

وقتي بازوبندهاي زرد رنگي كه كلمه «انتظامات» را روي آنها نوشته بودم به روح الله دادم، يكي از آنها را بست به بازويش و با لحني مصمم و جدي گفت: «ان‌شاءالله اين علامت خدمت به اسلام باشد و ضربه دشمن ...»

بعد از ورزش چون صبحانه نخورده بودم، با چند تا از بچه‌ها مقداري كره و عسل را براي سد جوع نشان نوش جان كرديم. كره‌مان دنبه آب كرده گوسفند بود و عسلمان هم شكر جوشيده! بعد زديم از اتاق بيرون.

از خاطرات آزاده عبدالحسين كركتي
تهيه و تنظيم: مؤسسه فرهنگي پيام آزادگان

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین