سوم خرداد

کد خبر: ۱۹۶۱۵۲
تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۲۳:۳۶ - 28April 2007

يکي مارد، يکي دو جداره که يک طرفش ما عمل مي کرديم ، يک طرفش حسين خرازي و بچه هاي تيپش امام حسين (ع). حسين از طرف پل نو آمده بود به سمت جاده‌ي خرمشهر شلمچه و ما از طرف گمرک.
حجم آتش آن قدر زياد بود که عراق آمد يکي از خط‌ها را گرفت. با موتور از گمرک حرکت کردم بروم پيش شان که نشد. موتور را رها کردم. پياده راه افتادم. عراقي‌ها تيراندازي کردند. عراقي‌ها آن طرف جاده‌ بودند و ما اين طرف و هر جور بود بايد مي زديمشان. يک رخنه توي خاکريز پيدا کرده بوديم مي‌خواستيم از آن جا عمل کنيم‌. ساعت يازده صبح بود. نيم ساعت طول کشيد گردان آماده شود‌. قرار شد بروند سمت جاده و از همان جا بروند پشت سر عراقي ها .
رسم اين بود که نيرو هاي ما شبانه تک بزنند . اين تک روزانه ، طرح نويي بود که مي خواستيم با يک استعداد چهارصد يا شايد پانصد نفره بايستيم مقابل دو تيپ عراقي . يعني همان دو گردان عمل کننده ي اصلي اش توي خط و آن دو گردان احتياطش در عقبه . اين کار ، جرات مي خواست .چون من جديت عراقي ها را در گرفتن منطقه ديده بودم . راستش زياد مطمئن نبودم بتوانيم موفق بشويم . اگر هم رضايت دادم فقط به خاطر اين بود که حس کردم لااقل با اين کار يک تک مختل کننده عليه عراق خواهيم داشت و نبايد بگذاريم بيشتر از اين پيش بيايند تا شب بشود و آنوقت خودمان را بيشتر به آنها نشان بدهيم . بچه ها شروع کردند به رفتن . من هنوز نگران بودم . از تانک هاي زياد عراقي و نيروهاي زيادشان و اين که خيلي حساس است.
پشت جاده ي آسفالت يک کانال پيچ مي خورد مي رفت طرف سيل بند مارد که وصل بود به جاده اي که عراقي ها از آن جا آمده بودند. آنها از داخل شهر نيامده بودند ، از حاشيه ي رود آمده بودند و اگر بچه ها ميرفتند رو در روي آنها قرار ميگرفتند و به آن کانال نميرسيدند .. آن جا را خود عراقي ها حفرش کرده بودند . ده نفر که رفتند ، در گيري توي کانال شروع شد . وضع خط طوري بود که بايد خيلي سريع و خيلي دقيق طرح مي داديم و عمل مي کرديم .
تير اندازي مان شدت گرفت . نيروهاي عقبه عراق نتوانستند به نيروهاي خط اول شان برسند و مطمئن شدند که افتاده اند توي محاصره ، خرمشهر هم که در تمام خطوط درگير بود و با اين حمله گاز انبري ما اين فکر محاصره تقويت مي شد . تسليمي ها دقيقه به دقيقه يشتر مي شدند . بچه ها رفتند به سمت مارد و گرفتندش . شب آماده شديم براي حرکت به طرف شهر ، که آتش آرام شد . فردا ظهر به چند نفر از نيروهاي زرهي گفتم بيايند آنجا مستقر شوند . تا اين که يک استيشن عراقي با سرعت آمد سمت خط ما . بچه ها طرفش تيراندازي کردند . آمد ايستاد جلوي خط . سرنشين يک سرتيپ عراقي بود ، فرمانده همان تيپي که توي همان ناحيه عمل کرده بود . آمد از ماشين پائين .
من با يک عربي دست و پا شکسته باهاش حرف زدم . ازش خواستيم بگويد چه طرحي دارند . از روي نقشه آمد وضع خودشان را تشريح کرد . معلوم شد حسابي دست و پاشان را گم کرده اند . نزديکي هاي ظهر رفتيم به سمت شهر قرار بود نيروها بروند از راه آهن بگذرند برسند به رودخانه . بي سيم تماس گرفت حميد باکري گفت ، احمد تمام شد گفتم، تمام تمام ؟ گفت : تمام که تمام است . فقط يک وضعي شده اينجا که بايد بياييد کمکمان محشر کبري است الان . سريع رفتم خودم را رساندم به شهر ديدم عراقي ها ، گروه گروه مي آيند تسليم مي شوند . خيابانها جاي سوزن انداز نبود . تعدادشان داشت بيشتر از ما مي شد . براي اينکه خودشان نفهمند سريع تخليه شدند عقب .

تهيه از : بنياد اصفهان


sajed-esfahan
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین