جاي غريب و دل ناشكيب

کد خبر: ۱۹۶۱۵۶
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۰۷:۴۸ - 04May 2007

اين حادثه در آخرين لحظات اداري روز پنج شنبه , سوم  بهمن سال هزار و سيصد و شصت و چهار اتفاق افتاد. سپاه نهاد دردمند آن روزها و امروزها و فرداها , طبق معمول پيش از هر اداره ي ديگري دست به كار شد و در حالي كه آماده مي شدند تا محيط اداري را ترك گويند , يكي از مسئولين با موتور خود را به  محل حادثه رساند. برادر حميد زارعي اين بار مسئول روابط  عمومي و تبليغات را نيز با خود آورده بود و از دوربيني كه بر گردن غلام حسين دريانورد حمايل بود , معلوم بود به چه قصدي  آمده است . پي درپي عكس گرفت . از صحنه و از بمب هايي كه  هيچكدام منفجر نشده بود. حتي نوشته هاي روي بمب ها را نيز يادداشت كرد. اما از انفجار بمب ها , چنان كه همه ي شاهدان  حادثه تعجب كرده بودند , شگفت زده نشدند. آن ها مي دانستند كه اين بمب ها تاخيري است . يعني ساعتي بعد انفجار صورت  خواهد گرفت ! تا گروه تخريب و تامين از بوشهر يا شيراز برسد ,  كار از كار خواهد گذشت . تنها كاري كه مي توان كرد پرهيز دادن  مردم است از اين كه در اين حوالي نمانند. اما بمب هايي نيز ناپيدايند. راستي در دل اين آب آرام خليج كه به نرمي بر ساحل  لب پر مي زند , چه مايه انفجار مهيب نهفته است تا با هيجاني  ناگاه , آب را موج انفجار بدهد و آب شش هزاران ماهي و دلفين و نهنگ و كوسه را بتركاند , يا حتي موتورلنجي را با دويست مسافر گرمازاده و آفتاب سوخته درهم بكوبد
در ساعت سه عصر , عصر ملول پنج شنبه كه چشم ها نيمه  خمار چرت بعدازظهر بود , صداي مهيب انفجارهاي پي درپي  رخوت روز نيمه تعطيل را به هول و حرارتي بي سابقه تبديل كرد. صدا از سمت تلمبه خانه بود. غباري غليظ از ساحل ماسه ريز و نمناك خليج به هوا برخاست و همزمان ستون هايي از آب به  آسمان فواره كشيد. لحظاتي بعد , محدوده ي تلمبه گاه در غوغا و غلغله ي آدم ها و جيغ و جغجغه ي آمبولانس ها و آتش نشان ها فرورفت . چشم ها از هر جا به سمت ساحل دودآجين خيره ماند. موتورسوارها , دو تركه و سه تركه , خود را به محله ي « والف »  رساندند و در بلبشوي هول و هراس و غمگنانگي , احساس  دل انگيز همدردي و دلسوزي و نيز نفرت و انزجار از دشمن  كينه توز , هر كس هر كار از دستش برمي آمد , دريغ نمي كرد. حتي  زن ها و حتي بچه هاي خردسال . صحنه اي ملغمه ي زخم و زيبايي !
كمي دورتر از صحنه ي اصلي حادثه , آنجا كه يك وانت بار پيكان با چهار سرنشين , به طرزي مهيب از هم دريده شده بود , و ازدحام مردم برگرد قربانيان جان داده و نيمه جان آن صحنه اي  سخت تاثرآور را پديد آورده بود , چوپان جوان با رنگي پريده به  سپيدي پشم بهاره ي گوسفندان و صورتي غرقاب اشك و عرق ,  كشتار رمه ي خود را به نظاره نشسته بود. تپش بي رحم باروت و پرتاب شهاب وار تيغه هاي ازهم گسيخته ي بمب , تعداد بي شماري از بزها و ميش هاي شبانك را ذبح كرده بود و گردابي از خون در گودال انفجار پديد آورده بود. بوي كباب به مشام  مي رسيد و بوي دل هاي كباب !
اما تاثر فاجعه در مرگ اندوهناك كودك پنج ساله نهفته  است . هادي , معصوم و مظلوم در ارتعاش ناگهاني زمين به هوا پرتاب شده و مهدي خسرواني , برادر بزرگ تر , كه چشم هايش را برق انفجار ميل كشيده است , نالان و نگران , او را در خاك  جست وجو مي كند! « غلام زارع » , پنجاه و چهارساله , دومين  شهيد اين حادثه است . نفر چهارم , هنوز ته رمقي در جان دارد. آمبولانس او را در دل خود جاي مي دهد و زوزه كشان به قصد شيراز حركت مي كند. بعيد است كه مرگ امانش بدهد ,   « امان الله » ! اگرچه او اينك در بيمارستان نمازي شيراز و در مراقبت ويژه , بستري است .

چند جنوبي نگران , صبح گاه , مسافرخانه ي دشتستان را به  قصد بيمارستان نمازي ترك مي گويند و شتابان خود را به  بيمارستان مي رسانند. جاي غريب و دل ناشكيب داشته اند. ديشب اگر پلك به هم رسانده اند از خستگي مفرط بوده است و در همان خواب نيمه بند كابوس ديده اند. دل كه نگران باشد رگ  خواب را مي زند.
حق اين است كه از « تل تل » تا شيراز مسافت گزافي است .  « تل تل » روستايي است كوچك در دوازده كيلومتري شرق گناوه ,  در مجاورت رودخانه ي « دره گپ » و قريه ي بقعه و نيز در همسايگي ده چشم شهاب . « خواهران من » نوشته اند كه تل تل در كشاورزي و (صيفي كاري ) عرق مي ريزد و مردمان اندك اين قريه  روزي خود را در خاك مي جويند و چشم به كرم آسمان دارند و تنگ و گشاد زندگي شان به عبوس آسمان و مرحمت زمين بسته  است . و اگر دره گپ مالامال باشد , آبي در جوي اميد مي دود و انتظار آن مي رود كه تعاوني روستايي « محمد صالحي » چند بار گندم و جو نيز از برزگران تل تل تحويل بگيرد. يك دبستان پنج  پايه , مسجدي نوساز كه پس از تخريب مسجد قديمي سامان  يافته است و مسافتي جاده شوسه كه از شمال به راه شركت نفت  و روستاي محمد صالحي پيوند مي خورد , سرمايه هاي فرهنگي  اين آبادي را تشكيل مي دهند.
اما « خواهران من » جماعتي اند كه من نمي شناسمشان , ولي  همين كه در اين عصر عسرت و عصيان و در روزگار سوداي قوت  بي قنوت , دل به يادها و ميعادها بسته اند و خود را با نام تابناك  شهدا پيوند داده اند , بايد نامشان را زمزمه كنم . گروه « ياس هاي  جمكران » از بسيج خواهران ناحيه ي گناوه و همكاران افتخاري  ستاد يادواره ي شهداي اين شهر. مي دانم كه با همه ي « نبودها و نيست ها » و با همه ي رخوت و بي همتي كه اين روزها گريبان از مسئولان دريده است , تلاش اين عزيزان چقدر ارجمند است . همين جزوه اي كه براي « امان الله » فراهم كرده اند , با ذوق و ظرافتي در خور تحسين و يا كتابچه هاي « بحردستاني » و « بيژني »  و « سعيدي » و... پس اجر خواهرانم « صغري كوبيكسي , پروين  خرمي , بدري قنبري و كلثوم ربيعي » با خدا و محشرشان با شهدا.
القصه آن شب مشوش و آن خواب هاي مغشوش با خبر ناگوار صبح به فرجام خويش رسيد. مسافران غريب گناوه , بيمار مجروح خود را در راهرو يافتند. بي آنكه دستگاه اكسيژن برايش  نفس تازه كند يا ريزش پرحوصله ي سرم اندك رمقي بر او بدمد. بدون آن همه اسباب و آلات خشن و ناگوار كه از چپ و راست به  او آويخته بود. با كدام دل اين ملافه ي سفيد را از روي آرامش  مجروح حادثه ي « والف » كنار بزنند برادر طاقت مرگ برادر ندارد. برادري كه حالا مي داند چرا امان الله درست يك روز پيش  وصيت نامه نوشت و به مادر سفارش صبوري كرد و از همكاران  حلال بودي طلبيد. خدا نياورد داغ جوان را كه كوه از كمر مي افتد. بيمارستان جاي گريه و زاري نيست . , پس اين بغض گره  خورده را بگذار براي مواجهه با پدر. « محمدقلي » حكم بزرگ تر تل تل را دارد. باشد كه تا چند ساعت ديگر تمامي اهل محل براي  سرسلامتي به كلبه ي گلي او سرازير شوند. باشد كه از بقعه و چم شهاب و محمد صالحي و گناوه هم بيايند. « امان الله » فقط  پسر تو نبود محمدقلي ! برادر خيلي ها بود.
« پاسدار جوان كميته , امان الله خرمي , متولد بيست و پنج  شهريور چهل و دو كه در حادثه ي بمباران تلمبه گاه نفتي گناوه  رخت به آسمان ها كشيد , با آن كه كارت معافيت پزشكي داشت ,  حسرتمند و معذور بود تا در جبهه ي جنگ حاضر باشد , اما تقدير شهادت , براي او نيز فرجامي خونين رقم زد. او كه هر پنج شنبه دل تنگي اش را به گلزار شهدا مي برد و آرزوي شهادت  مي كرد » و اين ها همه نكته هايي بود كه در محفل يادبود و مجلس  ختم او كه در مسجد آبادي و در منزل « محمدقلي خرمي » برگزار گرديد , به زبان آمد. محمدقلي امروز سال هاست كه دامن به خاك  كشيده است و بي گمان به امان شفاعت « امان الله » , فرزند شهيدش , خرمي باغسار بهشت را با نهرهايي از شير و عسل به  جان تجربه كرده است .
راوي : غلامحسين دريانور
بازآفريني : غلامرضا كافي
روابط عمومي نيروي دريايي سپاه 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین