پرچم هاي سـتـاره دار

کد خبر: ۱۹۶۳۰۵
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۸۵ - ۱۹:۱۰ - 31October 2006

عليرغم پذيرش قطعنامه ۵۹۷ توسط دولت جمهوری اسلامی ايران ، بچه های اطّلاعات و عمليات ،‌ از آمادگی گسترده دشمن بعثی ، جهت انجام تک قريب الوقوعی خبر داده بودند که تدارک گسترده ای برای آن ديده شده بود.
به دليل تدارک وسيع دشمن و گستردگی اين عمليات که انجام آن قطعی به نظر می رسيد و نيز به دليل از جان گذشتگی غيرقابل توصيف بچه های بسيجی يزدی که در همه عمليات ها به خوبی به وظيفه خود عمل می نمودند ، تــيپ هميشه پيروز الغدير يزد در منطقه عملياتی شــــلـــمــــچـــه مستقر شد تا اين تک تدارک ديده شده را دفع نمايد.
چند روزی گذشت ، امّا از حمله دشمن خبری نبود . انگار از انجام عمليات منصرف شده بودند . دستورات فرماندهی ، مبنی بر حفظ آمادگی و آماده باش کامل نظامی ، حاکی از اين بود که دشمن در صدد غافلگيری است . بچه ها علاوه بر حفظ آمادگی نظامی ، به معنويات نيز بسيار توجّه داشتند و نسبت به خواندن ادعيّه مختلف و زيارت عاشورا مداومت می نمودند . تا اينکه در يک صبح روشن که هيچکس احتمال شروع عمليات را نمي داد ، دشمن بعثی با تمام قوا و با بسيج تمامی نفرات و امکانات پيشرفته تسليحاتی و لجستيکی ، دست به حمله ای گسترده زد و آنقدر به پيروزی خود اطمينان داشت که حتّي تسخير اهواز را نيز در پی اين حمله در سر می پروراند .
نيروهای مستقر در منطقه شلمچه ، سلحشورانه به دفاع پرداخته و به استقبال نيروها و تانکهای عراقی شتافتند . از حجم آتش تهيّه دشمن بگذريم که قبل از ورود نيروهای زرهی و پياده ، انصافا وجب به وجب منطقه را زير آتش شديد توپ و خمپاره قرار دادند ، امّا به خواست خداوند متعال ، کمترين زيان به نيروهای ما وارد آمد و به شکل معجزه آسايی زير اين آتش سنگين ، جان به در می برديم . به هر حال بعد از حدود يک ساعت ، از حجم آتش توپخانه دشمن بعثی کاسته شد و در قالب بخش دوّم عمليات ، نفرات پياده و تانک های عراقی وارد عمل شدند . از فرماندهی فرمان رسيد که نيروها از سنگرهای دفاعی خارج شوند و به استقبال دشمن بروند . بسيجی های به قول معروف ْ بی ترمز ْ که منتظر چنين دستوری بودند تا از ميهمانان بی دعوت و ناخواسته خود پذيرايی نمايند ، به صف دشمن يورش بردند و صدمات زيادی به نفرات و تجهيزات آنان وارد نمودند و در نهايت هم دشمن خوش خيال را ، ناکام به جای قبلی خود بازگرداندند.

قضيه از اين قرار است که پس از صدور فرمان حمله به صفوف دشمن يا به تعبير بنده استقبال از آنان ، بنده به اتفاق ۶ - ۵ نفر از همرزمان هم دسته ای ، حرکت کرديم تا خودمان را به عراقيها نزديک کنيم و به سهم خود و با توان اندک خويش مانع پيشروی دشمن بشويم . فضای منطقه به دليل وسعت آتش دشمن و نيز تردد گسترده خودروها و نفرات ، از دود و غبار پر شده بود ، به گونه ای که واقعا قدرت ديد ما به حداکثر ۸ - ۷ متر رسيده بود . بر اساس سئوالاتی که از بچه های درگير با دشمن که در حال رفت و آمد با پشت خط مقدم بودند ، کرده بوديم به ما گفته بودند که گروهی از بچه ها کمی جلوتر با دشمن درگير هستند و نياز به کمک دارند و بايد آنان را تقويت نمود ، چرا که دشمن در آن قسمت تجمع کرده و بچه ها با آنان درگير شده اند و جلوی پيشروی آنها را گرفته اند . به اين ترتيب ما به سرعت و مصمم تر از قبل به حرکت خود ادامه داديم و چند صد متری از بچه ها دور شديم . يک دفعه احساس کردم که از نيروهای خودی خيلی فاصله گرفته ايم و انگار در دل دشمن نفوذ کرده ايم ، چرا که مدتی بود حتی با يک نيروی ايرانی هم روبرو نشده بوديم ، با اين حال با توکل به قادر متعال به پيشروی خود ادامه داديم و بنده به اعتبار اينکه مسئول دسته بودم و هم
به دليل اينکه آر . پی . جی زن بودم ، در جلوی نفرات و بقيه بچه ها با چند متر فاصله در پشت سر در حرکت بوديم .


در همين حال ، در ميان دود و گرد و خاک مقابل ، سياهی هايی را ديدم که به نظر ميرسيد که چند نفر به طرف ما می آيند . خوشحال شدم و به بچه های پشت سر گفتم : بچه ها انگار نيروهای خودی را پيدا کرديم . بچه ها هم که تا آن لحظه با احتياط و در کناره های خاکريز در حرکت بودند با خوشحالی به وسط مسير آمدند تا آخرين خبرها را از دوستان مقابل بگيرند و بشنوند . هرچه نفرات مقابل ما نزديکتر ميشدند ، بهتر ميشد قيافه های آنها را ديد . تقريبا فاصله ما با آنها به ۸ - ۷ متری رسيده بود که در يک لحظه هم آنها خشکشان زد و ايستادند ، هم ما .
ما در درستی يا نادرستی تشخيصمان به شک افتاده بوديم و ظاهرا آنها هم که چون ما فکر کرده بودند ، دچار ترديد شدند . نميدانستم چه بايد بکنم . اگر با آنها حرف ميزدم و آنگونه که الان حدس ميزدم آنها عراقی بودند ، به ايرانی بودن ما پی ميبردند و چه بسا فورا ما را به رگبار می بستند . از طرف ديگر اگر آنها ايرانی بودند ، لازم بود برای اينکه ما را با عراقيها اشتباه نگيرند ، به نحوی ايرانی بودن خودمان را اعلام می کرديم . لحظات سختی بود و تصميم گيری در خصوص حرکت بعدی ما بسيار دشوار .
در حاليکه دود و غبار مانع شده بود که همديگر را واضح ببينيم ، پرچم افراشته ای که روی دوش يکی از آنان قرار داشت توجهم را به خود جلب کرد . اما پرچم هم چون نفرات همراه پرچم ، بی حرکت بود و نمی شد نسبت به ايرانی يا عراقی بودن پرچم اطمينان حاصل کرد که دفعتا به لطف خدای متعال ، لحظه ای باد به جريان افتاد و پرچم تکان خورد . با ديدن ستاره های روی پرچم که تقريبا وجه تمايز اصلی پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی و پرچم عراق محسوب می شد ، مطمئن شدم که آنها عراقی هستند .
از آنجا که مسئوليت گروه همراهم را به عهده داشتم ، موظف بودم آنها را از ماهيت نيروهای مقابل آگاه کنم . اما نمی دانم چرا نگفتم بچه ها مواظب باشيد اينها عراقيند . شايد فکر می کردم که آن وقت آنها خواهند فهميد که ما ايرانی هستيم و عراقی بودن آنها را هم فهميده ايم و آن وقت در حمله به ما پيشدستی خواهند نمود . شايد هم اصلا فرصت فکر کردن و تصميم گرفتن در مورد انتخاب کلمات مناسبی که جان بچه ها را نجات دهد ، نبود . در حالی که آر . پی . جی . خود را روی شانه ميگذاشتم تا به طرف آنها شليک کنم ، همزمان فرياد زدم : بچه ها پرچمشون ستاره داره !
و با همين فرياد بود که به جمع آنها شليک کردم و در کنار خاکريز سنگر گرفتم . بچه های ديگر هم با مسلسل های خود ، آنها را به رگبار بستند و پس از آن فقط سر و صدای چند نفر از آنها که زنده مانده بودند و ظاهرا از نيروهای پشت سرشان درخواست کمک می کردند را شنيدم . ديگر مطمئن شده بودم که نيروهای ايرانی جلوتر از ما نيستند و اگر بوده اند ، شهيد يا اسير شده بودند . بنابر اين برای حفظ جان بچه ها قدری عقب کشيديم و پشت يک خاکريز مطمئن به انتظار نفرات و تانکهای عراقی نشستيم .....
عمليات با ناکامی دشمن به پايان رسيد و نيروهای تازه نفس لشکر ثارالله کرمان جايگزين نيروهای تیپ الغدير يزد شدند و ما را جهت استراحت و بازسازی نيروها به پشت خط منتقل کردند . در آنجا بود که جريان پرچم های ستاره دار فاش شد و چند روزی بعضی از دوستان ، ما را به اصطلاح دست می انداختند و با گفتن جمله بچه ها پرچمشون ستاره داره ! کلی ميخنديدند . يادش به خير و يادشان به خير باد .

منبع : وبلاگ آنروزها ياد باد

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین