ویژه نامه هفته دفاع مقدس91/ بهانه پرتاب (بخش سوم)

کد خبر: ۱۹۶۳۲۲
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۱ - ۱۴:۳۲ - 22September 2012

ساجد: برنامه ی ما در رابطه با نیروها بسیار دقیق بود. نیرو هایی می توانستند در تشکیلات ما پذیرش شوند که هم داوطلب بودنشان محرز شود، هم در امتحانات اولیه ی ما که دقیق و مخفیانه بود قبول شوند. نیرو ها که می آمدند ، اول یک ساعت در نمازخانه با ایشان صحبت می کردم که شما کی هستید و برای چه آمده اید. می گفتم که باید با چنگ و دندان بجنگید و اسلحه از دشمن بگیرید. بعد هم که ناهار بود و بعد از ناهار یک به یک می آمدند برای مصاحبه.
خودم مصاحبه می کردم. دو سه جمله که می گفتند ، می فهمیدم چه کاره هستند. معمولاً با ده تا بیست در صد نیروها را با همان اتوبوس بر می گرداندم؛ طوری محرمانه که به غرورشان هم بر نخورد. برایم مشخص می شد که با چه نیتی آمده اند. آمده جنس از خانه های بی صاحب آبادان ببرد یا مثلاً ببیند این جا چه خبر است و آرتیست بازی در بیاورد. می پرسیدم آبادان هم آشنا داری؟ بیشتر این هایی که می گفتند داریم ، برای جنگ نیامده بودند.
تازه آن هایی که در مصاحبه رد نمی شدند، مورد امتحان عملی قرار می گرفتند. فوق لیسانس و استاد دانشگاه و کارگر و مغازه دار نداشت. بلا استثنا اول می فرستادمشان آشپز خانه. خب آشپزی معمولاً کار زن هاست. این ها هم آمده بودند قهرمان بشوند. به تریش قبای هر کسی که بر می خورد، با اتوبوس بر می گشت. به خیلی از متخصصین فنی و تحصیل کرده ها می گفتم امروز به شاگرد تانکر نیاز داریم. یا مثلاً بادگیری کامیون ها و ماشین ها و پاک کردن سفره را بر عهده بگیرید. بعد که روشن می شد که اهل جنگ هستند ، از آن جا منفک می شدند و در شغل و تخصص خودشان به کارگیری می شدند.
البته بعضی جا ها هم حتماً اشتباه می کردم. بشر جایز الخطاست. مثلاً جوانی به نام لهراسب آبسردی نژاد هم آمده بود برود خط مقدم. خوش تیپ و خوش هیکل بود و چشمانی عسلی داشت. می گفت فکر می کنید من بچه ام که نمی گذارید بروم جلو؟ من اشتباه کردم و قبول کردم و او رفت و در امتحان الهی قبول شد. با وجودی که کمتر از سه ماه از آمدنش  می گذشت . احساس کردم اگر در مقابل او بایستم، شاید واکنشی احساساتی داشته باشد. من نیرو هایی که کمتر از شش ماه به جبهه آمده بودند و آموزش لازم را ندیده بودند، نمی گذاشتم بروند جلو. آموزش ، از ارکان اصلی کار ما بود. از همان روز اول هم که با آن صد نفر نیرو آمدیم و پادگان ارتش در اهواز را تحویل گرفتیم ، به آموزش اهمیت خاصی می دادم. فقط من و شهید مهدی خلیفه از آن جمع ، سربازی رفته بودیم که در آن مدت به بقیه آموزش های نظامی می دادیم. بعد ها هم در مقر ، افرادی داشتیم که اساتید دانشگاه جنگ بودند؛ کسانی چون شهید خلیل پرویزی، غلامرضا دشتی و اینانلو. تا افراد جذب می شدند، باید در کلاس های این ها آموزش های لازم را می دیدند. نیرو ها برای آموزش، قرارگاه های توپخانه واقع در 5-4 کیلومتری خط مقدم برده می شدند. خاکریز که می زدند، متوجه می شدند هر صدایی الزاماً صدای انفجار دشمن نیست. مرحله ی دوم این ها را می فرستادیم واحد خمپاره انداز. می دیدند این جا هم صدا هست، ولی بیشتر مال نیرو های خودی است. این مسائل را که توجیه می شدند، بعد این ها را می فرستادیم برای کار های جهادی در خط دوم و خط مقدم. این آموزش ها بین سه تا شش ماه طول می کشید. نیرو یاد می گرفت که کدام شلیک به فرق خودش دارد می آید. شهید پرویزی در این زمینه استاد

بود. به نیرو ها یاد می داد که با هر صدای شلیکی نباید از بولدوزر و لودر بیرون بیایی.
از این آموزش ها گذشته ، خود من هر شب در واحد برای نیرو ها سخنرانی می کردم. آن ها را در جریان آخرین اطلاعات رسیده از رادیو های خودی و دشمن و حتی رادیو های بی طرف قرار می دادم. حتی از توانایی های نظامی خودمان اطلاعات دقیق و واقع بینانه ای ارائه می دادم که همه بدانند کجا هستند و چه تأثیری دارند و چه کاری لازم است انجام دهند.  این طوری نیرو ها احساس نمی کردند چیزی لز آنها مخفی می شود. ما یک ارتش منظم استکباری که نبودیم. یک ارتش منظم کاملاً مردمی بودیم. بعد از نماز و سخنرانی و صرف شام ، مأموریت ها شروع می شد. قبلش ، روز گروههای شناسایی داشتیم که کار شب را شناسایی می کردند. علائم شب نما قرار می دادند وهمراه با واحد حرکت می کردند و کار شبانه انجام می دادند.
ساعت 12 شب کسی جز من و نگهبان ها در قرار گاه نبود. خود من چون راننده ی ماشین سنگین هم بودم، معمولاً کارهایم را برای این ساعت به بعد می گذاشتم.
اگر نیرویی چهار کار بلد نبود، نمی گذاشتیم برود خط مقدم؛ رانندگی لودر، بولدوزر، بیل مکانیکی و اسکورت شدن برای دیگران. این یک اصل در واحد ما بود. اگر کسی در عملیات می خواست شرکت کند ، به غیر از آن چهار کار، باید کارهای لازم خط و فرماندهی گروه را هم بلد بود.    
حاصل این حساسیت ها و آموزش ها و سخنرانی ها این شد که واحد ما که در عین حال به گواه آمار و ارقام و تصدیق فرماندهان سپاه و ارتش ، بیشترین خدمات مهندسی و رزمی را به جبهه ارائه می کرد، کمترین شهید و زخمی و اسیر را داشت. در طول 5/4 سال فقط یک اسیر داشتیم. آن هم مأمورش کرده بودیم به توپخانه. رانندگی می کرده که متأسفانه اسیر می شود.

راوی: عبد الرحمن جزایری، مسئول پشتیبانی جنگ جهاد فارس

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین