ویژه نامه هفته دفاع مقدس91/بهانه پرتاب (بخش چهارم)
ساجد: دیسیپلین حاکم در واحد ما بسیار شدید و در مواردی شاق بود. تمام مقررات را تفهیم می کردیم و اگر کسی در هر مرتبه و مقامی ، خلاف دیسیپلین عمل می کرد ، بدون ذره ای ترحم به پشت جبهه منتقل می شد. یادم می آید مهندسی داشتیم که تنها مهندس راه سازی واحد بود .
هجده کیلو متر جاده در باتلاق در جزیره ی آبادان باید کشیده می شد. او هم استاد بزرگ جاده سازی بود. بعد از نماز مغرب و عشا در سخنرانی ام گفتم اگر کسی بگوید من سر صدام را می آورم ولی نماز نمی خوانم ، جایش این جا نیست. آن مهندس بعد از سخنرانی آمد و گفت : « شامل حال من هم می شود؟» گفتم اگر تو. نماز نخوانی ، شامل حالت می شود. گفت پس اخراجم کن. من هم بی معطلی شبانه اخراجش کردم. خدا نمی گذاشت کارهای جبهه روی زمین بماتند. فردا صبح ، یک مهندس بهتر از او برایمان فرستادند. آن شب،خیلی ها اعتراض کردند که می گذاشتی چند روز بعد! گفتم امکان ندارد.
این مقررات بچه ها را به هم وابسته کرده بود؛ به طوری که هیچ کدام پیشنهادهای فریبنده و وسوسه کننده ی وزارتخانه ها و دیگر نهاد ها را نمی پذیرفتند و به کار جهاد طور دیگری نگاه می کردند. استراتژی ما در واحد، بر رگفته از قرآن بود. در سوره ی انفال آیه ای هت که می گوید مجاهد راه خدا فقط در دو حالت می تواند به دشمن پشت کند. یکی این که بخواهد به کمک نیروی خودی گرفتار برود و دیگری وقتی بخواهد به دشمن پشت کند و او را دور بزند. در شبهای عکملیات ، این آیه را می خواندیم. هرگز ندیدم کسی از واحد ما به دشمن پشت کند. در صورتی که در بعضی از واحد های دیگر ، در شب عملیات خودم می دیدم که بعضی ها بهانه می آوردند ... بگذریم.
اگر کسی از نیروهای ما روی دستگاهی شهید می شد، نفر بعد کنترل دستگاه را به عهده می گرفت. یک شب، سه شهید روی یک دستگاه دادیم، اما کار متوقف نشد و خاکریز ساخته شد.
شهید جواد کریمی بنیان گذار جهاد رزمی در جنگ بود. در عملیات تپه های مدن ، حماسه آفرید. هم فرمانده ی محور بود و هم راننده ی بولدوزر. تپه ها که فتح شدند، خاکریزی در پشت تپه ها رو به دشمن ایجاد کرد و وصل کرد به خاکریز خودی. دشمن ساعت پنج صبح که پاتک کرد، با خاکریز جدیدی رو به رو شد که بچه ها پشت آن ، با آرپی جی از آن ها استقبال کردند.
خودم در شاخ حمله حضور داشتم . وقتی خاکریز را وصل کرد، از بولدوزر پیاده شد. جای من را می دانست. آمد و شروع کرد به گریه کردن . فکر کردم برای شهادت شهید مؤذنی که از فرماندهان سپاه بود، گریه می کند. گفتم آرام باش، جنگ این چیزها را دارد. گفت من برای شهادت کسی گریه نمی کنم، برای این گریه می کنم که شما احکام اسلامی را اجرا نکردید. گفت من دیدم یک نیروی عراقی دستش را به علامت اسیر بالا گرفته و می آید ولی شما او را به رگبار بستید. گفتم ساعت چند؟ گفت نیم ساعت بعد از حمله. گفتم نیم ساعت بعد از حمله تاریک بود و ما نمی دیدیم ، فقط دیدیم نیرویی دارد می آید ، سایه اش را دیدیم فکر کردیم دارد حمله می کند. انسان اگر در آن شرایط، اعتقادش را حفظ کند، مردانگی است. کنج خانه که هنر نیست.
نیروی دیگری داشتیم ، شهید احمد پور میدانی. لباس کهنه ای می پوشید. عادت داشت کفش کهنه یا دمپایی می انداخت سر پایش. اندام ترکه ای داشت. وزنش به زور به 6ـ 45 می رسید. هر کس نگاهش می کرد می گفت این بچۀ بی نظم دیگر کیست؟
یک روز یک سرهنگ ارتش آمد چادر ما. علامات نظامی و آرم و اینها داشت. از فرماندهان خبره بود. گفت امشب عملیات ایذایی دارند و تیپ او در واقع باید نابود شود.
یک گروه مهندسی رزمی می خواست که از آنها محافظت کند . پور میدانی را صدا کردم. آمد دم چادر. این را هم بگویم که زمان عملیات من می رفتم در چادر که نیرو ها احساس نکنند خودش در سنگر نشسته و ما را می فرستد به دهان دشمن. به پور میدانی گفتم فلانی و فلانی راننده های بولدوزر هستند و دیگری مثلاً مسئول چیز دیگری و تو هم به عنوان فرمانده شان باید از تیپ جناب سرهنگ محافظت کنی. توجیه شد و حرکت کردند. جیپ سرهنگ چپند متاری رفت و دور زد و برگشت. سرهنگ پیاده شد و گفت فلانی ازت خواهش می کنم یک فرمانده ی بهتر به ما بدهی . فقط یک جمله با قاطعیت گفتم که فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه، این قابل تعویض نیست آقا! بفرما!
جیپ سرهنگ روشن شد و حرکت کرد. عادت داشتم پنج صبح می رفتم خارج از قرار گاه تاکتیکی خودم و چشم به راه بچه های واحد می ماندم که سالم برگردند. فرقی با بچه های خودم نداشتند. دیدم همان سرهنگ دارد تنها می آید. دلواپس شدم. گفتم حتماً بچه ها از بین رفته اند که تنها برگشته. با سرعت آمد. سلام و احوالپرسی کردیم. احوال بچه ها را پرسیدم. گفت دارند می آیند. گفت من زودتر گازش را گرفتم که بگویم نکند آن حرف دیشب من را به این آقای پورمیدانی بگویی ها!
گفتم چطور مگه؟ گفت این فلفل شما چنان شگردی به خرج داد با خاکریز هایی که دور تا دور ما زد که اصلاً تیپ را نجات داد.
من ناگزیرم خلاصه ای از کارهای جهاد رزمی فارس را در جنگ بگویم. دریا را نمی شود در کوزه گذاشت ، ولی حدود پنج سال حضور بی وقفه در جنگ ، پنج سال وقت می خواهد که آدم تعریفش کند. قرار بود عملیات ثامن الائمه در سه مرحله و در پانزده روز انجام شود. با تدبیر جهاد فارس ، کانال هایی تا پنجاه متری دشمن زدیم و دشمن خبر نداشت. نیروهای ما از این مواضع در عرض دو دقیقه به مواضع دشمن حمله کردند. عراقی ها گیج شده بودند. برنامه ریزی اولیه و تخمین آمار شهدا برای حدود 2000 نفر بود . صبح که آمار گرفتیم تنها 75 نفر شهید شده بودند.
راوی: عبد الرحمن جزایری، مسئول پشتیبانی جنگ جهاد فارس
ادامه دارد...
