ویژه نامه هفته دفاع مقدس91/بهانه پرتاب (بخش پایانی)

کد خبر: ۱۹۶۳۵۳
تاریخ انتشار: ۰۶ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۴ - 27September 2012

ساجد: همیشه بیرون سنگر، شیرینی و میوه می گذاشتم که هر کس رد می شود، بخورد. مال بابام که نبود، ملت داده بودند.

آن روز از این سیب های سرخ و بزرگ لبنانی در ظرف بود. سه تاش را برداشتم و رفتم درِ عقب جیپ را باز کردم. سرشان را انئداختند پایین. به عربی گفتم پسرانم بفرمایید! سر و صورتشان را هم ماچ کردم. آن قد کوتاه اکراه داشت. می ترسید برنامه ای باشد که بخواهیم مسخره شان کنیم. باز تعارفش کردم. برداشت. بعد که سیب ها را گاز زدند، پیاده شان کردم. گفتم سوار یکی از ماشین های مقر شوند. به دو سه تا از بچه های واحد گفتم این ها را زود تحویل بخش اسرا بدهید و برگردید.

آن دو افسر ارتشی گفتند این چه کاری بود کردید؟ ما دستور داریم برای اسیر و یتیم و مسکین. گفتم شما حاضرید یتیم بکشید؟ گفتند نه. گفتم خُب ، این ها از نظر ما یتیم هستند. اما برسیم به جرثقیل آخری. بعد از چهار سال و نیم که فقط یکی دو بار آن هم در حدّ چند دقیقه سری به خانه زده بودم، از جنگ برگشتم. مادر بچه ها یک کیلو و نیم طلایی را که هم از خرج های دهه ی پنجاه برای انقلاب باقیمانده بود، فروخته بود. 450 هزار تومان هم به قوم و خویش بدهکاری داشت. آخرین جرثقیل را هم فروختم که حساب مردم را بدهم. دیوارهای خانه تکیده بودند وتعمیر نیاز داشت . پول تعمیر هم نبود. کم کم خانه ی ولی عصر را هم فروختم وآمدم محله ی والفجر خانه خریدم . در جهاد فارس هم بعضی از دوستان کت و شلواری پذیرایی خوبی ازم کردند. آن ها درگیری سیاسی داشتند و جنگ، فقط در سخنرانی ها و مصاحبه هاشان جا داشت. گفتم جایی بدهید که خدمت کنم. گفتند شما بنشین در اتاق و جدول روزنامه را حل کن و حقوقت را بگیر. گفتم من برای این کارها به جهاد نیامدم.  لااقل مرخصی هایم را بدهید تا ببینم چه خبر شده؟ مرخصی هم ندادند. آمدم بیرون و مغازه ی ماهی فروشی باز کردم. دیگر ماشین سواری را هم فروخته بودم؛ شورلت آخرین مدلی که قبل ها از کویت گرفته بودم. یک روز در مغازه ی ماهی فروشی ، معاون استاندار من را دید. گفت هر چه بسیجی در استان فارس است تو را می شناسند، تو را که اینجا ببینند به این مملکت می خندند. گفت فردا بیا حکم ات را از جهاد می گیرم برای استانداری. رفتم و مسئولیتی در شهرداری گرفتم. بالاخره دیگر موهایم سفید شده بود. مدتی هم در یکی دو اداره ی دیگر کار کردم و بالاخره بازنشسته ام کردند؛ آن هم با فشار تهران. خانه ی والفجر را هم فروختم. چون یکی دو تا از بچه ها خانه نداشتند. همین که در شرکتی کار می کنم که هزار سهامدارش همه از خانواده های شهدا و ایثارگران هستند، به خودم می بالم که دیدن هر کدام از این سهامداران می تواند بهانه ای باشد تا پرتاب شوم به 24 ساعت قبل از آغاز جنگ که از رادیو بغداد شنیدم صدّام به ایران ، اعلان جنگ کرده است.

راوی: عبد الرحمن جزایری، مسئول پشتیبانی جنگ جهاد فارس


کتاب برف های داغ
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین