فرزند شهید «علی اکبر شیرودی»:شهدا مردان محکمی بودند(بخش اول)
وقتی کسی برای آدم خیلی عزیز باشد، در تخیلاتش، او را بزرگ و بزرگتر میبیند. حال اگر بفهمی او حتی از تخیلات تو هم بزرگتر بوده، حس احترامت چندین برابر میشود. قصه علاقه من به شهید شیرودی از این نوع بود. تمام این علقه قلبی از خواندن تعدادی خاطره کوتاه و چند عکس حاصل شده بود و تا حدی سریالی به نام «سیمرغ» و دیگر هیچ!
"خلبان شهید شیرودی" از آن افرادی است که هرچه بیشتر دنبال او میگشتم، بیشتر ناپیدا مییافتمش. جوانی چهارشانه، محجوب، با محاسنی کوتاه، لباس گتر کرده و تسبیحی در دست کنار یک بالگرد جنگی که گویا با آن شاهکارهایی عجیب خلق کرده است؛ اینها تمام دانستههایم از این ابر مرد بود اما با این حال برایم بس محترم و عزیز بود.
حال تصور کنید مسافر پرواز مشهد ـ تهران باشی و اتفاقاً هوا هم مساعد نباشد و هر از چند گاهی از تکانهای شدید بینصیب نمانی. انصافاً اگر بگویند "شیرودی" هواپیما را هدایت میکند چه حسی پیدا میکنید؟ خیلی هیجان انگیزه است... دقیقاً این قصه برای ما مجسم شد و دقیقاً "شیرودی" خلبان هواپیما بود. فرصت را از دست نداده و بعد از پرواز به دیدنش رفتم. وقتی از کابین خارج شد، تمام تصورات ذهنیام را به سرعت مرور کردم؛ دیدم با واقعیت فاصلهای ندارد؛ او خود "شیرودی" بود! جوانی چهارشانه، محجوب و ... البته گویا نامش اغلب با پسوندی همراه است که شاید کمتر شنیده باشید: "خلبان ابوذر شیرودی، پسر خلبان شهید علیاکبر شیرودی"!!
آشنایی ما با او منشأ خیرات زیادی بود، چراکه به این واسطه با همسر و دختر شهید شیرودی نیز آشنا شدیم اما راضی کردن خود او برای یک مصاحبه کوتاه بسیار سخت بود! با ذهنیتی که از پدرش داشتم، این رفتار زیاد هم برایم دور از انتظار نبود. آنقدر از مصاحبه فراری بود که راستش تا حدی هم ناامید شده بودم. اما بالآخره در روزهای سالگرد شهادت خلبان شهید شیرودی، خلبان شیرودی بعد از ماهها پیگیری، دعوت ما را پذیرفت و به خبرگزاری آمد. راستی او اکنون دختری 8 - 9 ماهه به نام "همراز" دارد که تنها نوه شهید شیرودی است. سمت نخست این گفتوگوی صمیمی با خلبان شیرودی تقدیم مخاطبان میشود.
با بسمالله شروع کرد.
خودتان را معرفی بفرماید؟
ابوذر شیرودی فرزند خلبان شهید علیاکبر شیرودی هستم. 31 سال سن دارم و در حال حاضر خلبان شرکت هواپیمایی ماهان هستم و با هواپیمای ایرباس پرواز میکنم.
گویا هنگام شهادت پدرتان، یک ساله بودید؟
بله. تقریباً کمتر از یک سال چون من شهریور ماه به دنیا آمدم و پدرم اردیبهشت ماه شهید شد. تقریباً 8.5 یا 9 ماهه بودم.
از فضای شهر و بازیهایتان چیزی در خاطر دارید؟
مادرم اصالتاً کرمانشاهیاند. به همین خاطر بعد از شهادت پدر در کرمانشاه ماندگار شدیم. در یک شهرک زندگی میکردیم که اکثر ساکنان آن خانواده شهدا بودند و این فصل مشترک بین خانوادهها باعث رفاقت بیشتر بین آنها بود. تا کلاس دوم دبستان، هنوز جنگ در شهر جریان داشت و حتی بمباران شهر در سال 67 و اواخر جنگ هنوز در خاطرم هست. بالطبع بازیهای بچهها هم حال و هوای جنگ داشت. از بچگی دلم میخواست جبههای بسازم که دو طرف در آن جنگ میکنند.
مادرتان هم یکی از این بازیها را برایمان گفتهاند.
اتفاقاً همیشه از مادر میخواهم این موضوع را جایی تعریف نکند اما ظاهراً زیاد در این کار موفق نبودم که باز هم مادرم برای شما گفته است! واقعیتش این است که در منزل ما هم همیشه فضای سنگربندی جنگی برقرار بود و علیالقاعده این فضا به جنگ ایران و عراق ارتباط داشت. تیر و ترکشهای آن که از وسایل بازی بود معمولاً همیشه زیر دست و پای اعضای خانواده میماند و تبعاً با این اوضاع منزل ما همیشه بهم ریخته بود!
*هیچکس از خلبان شدنم استقبال نمیکرد!
اکثر بچهها - مخصوصاً پسر بچهها - آرزو دارند خلبان یا فضانورد شوند و در این فضاها سیر میکنند. این جزء آرزوهای شما هم بود؟
بله، خیلی هم دوست داشتم، اما به لحاظ اتفاقاتی که در خانواده افتاده بود اصلاً کسی از این خواسته من استقبال نمیکرد! به محض اینکه میگفتم میخواهم خلبان شوم، همه ناراحت میشدند و به یک نحوی ما را سرکوب میکردند!
بیشتر چه کسی مخالف بود؟
مادر اصلاً موافقت نمیکرد، بقیه فامیل و اعضای خانواده هم موافق نبودند. البته در بحث خلبانی، خلبانی نظامی و کشوری با هم فرق دارد؛ با این حال ابتدا با نفس شغل خلبانی کسی موافق نبود! من هم اوایل، پیگیر خلبانی بودم اما بعد که این مسائل پیش آمد، موضوع از ذهنم خارج شد. فکر کردم اگر این کار را انجام ندهم بهتر است. بعدها واقعاً به صورت اتفاقی در این شرایط قرار گرفتم.
*ورودی متالوژی، خروجی خلبانی!
مگر خلبانی رشته تحصیلیتان نیست؟
رشته دانشگاهیام، متالوژی دانشگاه امیرکبیر بود. بعد از چند ترم شرکت ماهان دانشجوی بورسیه خلبانی گرفت. از شدت ذوق و شوق، گفتم فعلاً درس را کنار بگذارم تا بعد از بورسیه ادامه دهم. شکر خدا دوره موفقیتآمیز بود و از آنجا دیگر از دانشگاه جدا شدم.
پس تحصیلات خلبانیتان آکادمیک نبوده؟
خلبانی تجاری معمولاً در ایران اینطور است. البته دانشگاه هواپیمایی کشوری وجود دارد اما معمولاً به لحاظ اینکه بچهها به صورت آزاد درس خلبانی را میخوانند و ساعت پروازها را پر میکنند مثل درس دانشگاهی آکادمیک نیست اما خودش درس و بحث خیلی زیاد دارد.
کی به تهران آمدید؟
وقتی من و خواهرم دانشگاههای تهران قبول شدیم، مادرم هم به اینجا آمد و دیگر در تهران ماندیم. البته خواهرم یک سال از من بزرگتر بود، اما به لحاظ شناسنامهیی از اول با هم شروع به تحصیل کردیم. بگذریم که اصلاً با هم درس نمیخواندیم و همیشه این لج و لجبازیها بینمان بود، اما با هم دانشگاه تهران قبول شدیم، او دانشگاه علم و صنعت و من دانشگاه امیرکبیر. وقتی ما به تهران آمدیم، مادرم هم دیگر در کرمانشاه نماند و تقریباً او هم از سال 77 به تهران نقل مکان کرد.
از چه سالی پرواز را شروع کردید؟
سال 81 بورسیه هواپیمای ماهان شدم و یکسال و چند ماه کلاسهای زمینی و یک تا دو سال هم برنامه پروازی داشتم و از سال 86 به صورت حرفهای پرواز را در شرکت هواپیمایی ماهان انجام دادم.
*هنوز هم صدای خلبانان هلیکوپتر توجهم را جلب میکند
در این دورانی که طی کردید و خلبان شدید، زمانی بوده که حضور پدر را احساس کنید؟
واقعیتش در مدت زمان آموزشی برخی پروازها را باید تنها انجام میدادیم. این مسائل آنجا بیشتر بود و ناخودآگاه احساس و تمرکز آدم را به خود جلب میکند.
یعنی چی؟
راستش، شاید زیاد گفتی نباشد. یک حس خاصی است. من هنوز هم وقتی در حین پرواز صدای خلبان هلیکوپتر که پشت رادیو صحبت میکند را میشنوم، ناخودآگاه توجهام به آن جلب میشود، هنوز هم این حس هست. هرچند الآن با درگیریهایی که در محیط کاری هست یک مقدار کمتر شده اما زمان آموزشی که تازه پرواز را شروع کرده بودم، خیلی بیشتر بود. قابل گفتن نیست، برایم صحبت از آن حس و حال خیلی سخت است.
فکر میکنید اگر مردم بفهمند خلبان هواپیمایی که با آن پرواز میکنند پسر شهید شیروی است، چه حسی پیدا میکنند؟
یکی دوبار اتفاق افتاده که فهمیدند و اصرار داشتند که بیرون بیایم و براشان صحبت کنم! اما حس آن را باید از مردم بپرسید، نمیدانم، اما فکر میکنم اکثراً خوشحال میشوند. شاید احساس خوبی به آدم دست میدهد چرا که اگر خودم را جای آنها بگذارم فکر میکنم یک احساس خوبی به من دست میدهد و خوشحال میشوم که مثلاً این راه، ادامه پیدا کرده. البته این خوشحالی را در ابراز علاقه مردم دیدهام.
*"سیمرغ" برخی جاها از واقعیت کمی فاصله گرفت
به نظر شما سریال سیمرغ راضی کننده بود؟
من خیلی سیمرغ را به عنوان یک سریال قوی قبول نداشتم. فکر میکنم به جز اوایل فیلم که نشان میداد پدر شمالی هستند، شاید بقیه مسائل قدری به دور از واقعیت بود. من خودم خیلی از این موضوع ناراحت بودم و نمیدانم چرا این اتفاق افتاد. متأسفانه من راضی نبودم و به مسئولین کار هم گفتم.
مگر هنگام ساخت فیلم با خانواده شما مشورت نکرده بودند؟
قبل از شروع کار با خانواده مشورت کردند اما برخی مسائلی که مطرح شد، دور از واقعیت بود و شخصاً نظرم این است که شهید شیرودی آنقدر اتفاقات بزرگ در زندگیاش رخ داده بود که یک سریال 13- 14 قسمتی زمان برای بیان خاطراتش کم باشد؛ چه رسد به اینکه از خاطرات دیگران برای بزرگ نشان دادن او استفاده شود! من به شخصه راضی نبودم و امیدوارم اگر زمانی این صحبتها را میشنوند از بنده ناراحت نشوند اما به نظرم کار قوی نبود.
مثلاً چه صحنههایی؟
پدر من و شهید کشوری تا قبل از درگیری جنگ کرمانشاه همدیگر را ندیده بودند، اما در این سریال نشان میداد اینها از بچگی با هم بودند! یکسری مسائلش اینگونه بود که به نظرم خیلی واقعیت نداشت.
"شوق پرواز" را دیدید؟
"شوق پرواز" را تا جایی که توانستم دیدم، چون خیلی علاقه داشتم ببینم اما متأسفانه گرفتاریها طوری بود که همه قسمتها را ندیدم. البته پیگیر اتفاقات رخ داده در سریال بودم. فکر میکنم شوق پرواز خیلی قویتر از سیمرغ بود و البته انتخاب بازیگرها از سیمرغ بهتر بود.
*از همرزمان پدرم گلایه دارم
از همرزمان پدرتان با کسی در ارتباط هستید؟
متاسفأنه خیر. از آنها گلایهمندم! البته آنها هم یکسری بهانههای خاصی دارند که من قبول ندارم.
گلایه شما از چیست؟
گلایهام از این است که عرفاً باید بیشتر به فرزندان همرزم شهیدشان سرکشی و احوالپرسی میکردند اما متأسفانه این اتفاق نیفتاد. البته اینطور نیست که اصلاً ارتباط نداشته باشیم، بعضاً در مراسمهای سالگرد و برخی مراسمات خاص همدیگر را میبینیم اما ارتباط تنگاتنگ نداریم.
در این قصه بحث رسیدگی ارتش و غیره هم پیش آمد؟
نسبت به رسیدگی ارتش و بنیاد شهید، رسیدگیها خیلی روتین بود و بعضاً شاید هیچ تفاوتی بین خانواده شهید شیرودی و دیگر خانواده های شهدا نبود و من هم از این قضیه گله ندارم. اما از لحاظ سرکشی و دلجویی، کمکاری شده. من بیشتر از دوستان و همرزمان پدرم گله دارم. الآن که دیگر زمانش نیست اما وقتی کوچکتر بودم احساس میکردم اگر دوستان بابا باشند خیلی بهتر است. آن زمان علاقه زیادی به خاطرات پدر داشتیم که به ما بگویند چه اتفاقاتی افتاد و ... ولی متاسفانه خیلی کم اتفاق افتاده و شاید به ندرت با یکی دو نفر از دوستان ارتباط داشتیم. حداقل فکر میکنم اگر برای یکی از دوستانم چنین اتفاقی رخ میداد، در حد دلجویی هم شده بود به خانوادهاش سرکشی میکردم.
*جنگ امتحان بزرگی بود
نظرتان راجع به جنگ چیه؟
جنگ خیلی ابعاد زیادی دارد که شاید در این زمان کم، نتوان آن را بررسی کرد اما به دور از حرفهای کلیشهای، به نظر من جنگ یک امتحان خیلی بزرگ بود که قشر خیلی خاصی از این امتحان سربلند بیرون آمدند. الآن بعد از سالها برخی میگویند اشتباه کردیم و باید جنگ را قطع میکردیم و یا حرفهای دیگر؛ اما به نظر من یک امتحان خیلی بزرگ بود که در آن سربلندترین آدمها، جوانان بودند. فکر میکنم متوسط سن فرماندهان دفاع مقدس و شاید 80 درصد آنها کمتر از 30 سال داشتند. اتفاقی بسیار عجیب و به نظر من خیلی بزرگ در برههای از زمان بود، شرایطی که تازه انقلاب پیروز شد و هنوز هیچکس نمیدانست چهکاری باید انجام دهد. به هر حال امتحان خیلی بزرگی بود. حالا یک قشر زیاد و البته کم سن و سال و جوان از آن سربلند بیرون آمدند. ای کاش الآن هم عبرت بگیرند و بیشتر به جوانان بها داده شود.
آیا اهدافی که امثال شهید شیرودیها برای آن فداکاری کردهاند تأمین شده است؟
شاید خیلی از آنها اتفاق نیفتاده باشد اما مهم این است که فکر و نیت این باشد که این اهداف پیاده شود.
فکر میکنید چه چیزی در ذهنشان بود؟ چه میخواستید؟
هر کس در ذهن خودش آرمانهایی را ترسیم میکند که به سمت آن حرکت کند. شاید شهدا هم برای برپاداشتن جامعهای میجنگیدند که قرار است جامعهای نمونه باشد تا وقتی دیگر کشورهای مسلمان به آن به عنوان کشوری که انقلاب کرده و البته انقلابش اسلامیست نگاه میکنند، بگویند ای کاش ما هم به اینجا برسیم.
* اگر باز هم جنگی رخ دهد دفاع از کشور به تصمیم نیاز ندارد
تصور کنید جنگ دیگری رخ داده. شما در آن شرکت میکنید؟
این سؤال پاسخ اختیاری ندارد، برهمه لازم است که دفاع کنند و حتماً و اجباراً شرکت کنند! مگر میشود به کشور ما دست درازی شود و ما بگوییم تصمیم میگیریم که برویم یا بمانیم! یا اینکه چون پدرانمان رفتهاند و دینشان را ادا کردهاند ما نمیرویم! اصلاً اینگونه نیست. من خودم شک ندارم که اینگونه تصمیم نمیگیرد.
الآن دختر شما هم سن و سال شما در زمان شهادت پدرتان است. شیطنتهای او و علاقه شما چندین برابر شده. فکر میکنید میتوان از او دست کشید و به جنگ رفت؟
واقعیتش خیلی سخت است! حتی گاهی که یک تا دو روز به سفر کاری میروم، بسیار دلتنگ میشوم. هنوز خیلی از مسایل را برای خود حل نکردهام و نمیدانم آن زمان چطور میشود از همه زیباییهای دنیا گذشت؟ انسانها باید برای برخی از اعتقاداتشان از همه چیز بگذرند که کار بسیار سختی است. حال فکر میکنم چطور میشود که رزمندهها 4 - 5 ماه و حتی بیشتر، جبهه بودند و فرزندانشان را مدتهای زیادی نمیدیدند! به نظرم کار بسیار بزرگ و سختی است. خودم وقتی این صحبت را میکنم، میلرزم که آیا میتوانم این کار را انجام دهم یا نه؟
*شهدا انسانهای محکمی بودند
نظرتان درباره شهدا چیست؟
فکر میکنم شهدا آدمهای خاصی بودند. مثلاً در هر خانواده 7 - 8 نفره مثل خانواده پدرم و خیلیهای دیگر، که 3 - 4 فرزندشان حتی جبهه رفتند و برخی هم نرفتند، میبینیم آنها که رزمنده شدند عقاید خاص و محکمی داشتند، انسانهای محکمی بودند.
اما شهید شیرودی و حتی بسیاری دیگر از شهدا اینگونه نبودند! البته در یک مدت زمان کوتاهی رشد کردند. با این حساب پدرتان از ابتدا شاید آدم خاص یا ویژهای نبوده است.
بله حق با شماست، شرایط جنگ و دانشگاهی که حضرت امام(ره) فرمودند، شرایط را اینگونه ایجاب میکرد، واقعاً همینطور بود که تعدادی از افراد به جبهه رفتند. البته تعدادی رفتند و در جبهه تغییر کردند و برگشتند، برخی هم از ابتدای جنگ تا انتها در جبههها بودند، اما هیچ تحولی در آنها رخ نداد. فکر میکنم پدر جزء گروه اول بود که در جنگ عقایدش محکمتر و چشمانش بازتر شد. به هر حال فضای دور از مادیات خیلی از اتفاقات معنوی را میتواند ترسیم کند که در دنیای مادی و زندگی ماشینی شاید نتواند محقق شود. به هر حال همه رزمندهها آدمهای بزرگیاند. همیشه نسبت به افرادی که برای این انقلاب به هر نحوی زحمت کشیدهاند، از جانباز، آزاده یا خانواده شهدا در دلم بینهایت به آنها احساس علاقه میکنم. نه به این دلیل که خودم فرزند شهیدم، هنوز هم هر وقت این افراد را میبینم، بسیار برایشان احترام قائلم. چون مطمئنم آنها کاری کردند که خیلیها زمان خودشان نتوانستند انجام دهند.
*روز تولد دخترم بیش از هر زمان نبود بابا را حس کردم
در ازدواجتان معیارهای خاصی داشتید؟
همسرم فرزند شهید است، پدرش پزشک بود که در منطقه ایلام شهید شد. فکر میکنم این موضوع در انتخابم تأثیر داشت. اینگونه راحتتر همدیگر را درک کرده و احساسات هم را میفهمیم.
چه وقتهایی نبود پدر را احساس میکنید؟
شاید باورتان نشود، از کودکی تا وقتی که بزرگ شدم، به دلیل تلاش مادر، زیاد عدم حضور پدرم را احساس نمیکردم. نه اینکه اصلاً احساس نشود، اما شدتش به اندازه نیاز الآنم نبود! هر چه بزرگتر شدیم احساس کمبود پدرم برایم پررنگتر شد، مثلاً زمان ازدواجم میگفتم اگر بابا بود شاید بهتر بود. اما وقتی دخترم به دنیا آمد خیلی احساس دلتنگی کردم، آن روز واقعاً برایم روز سختی بود.
در زندگی شخصی خودتان چقدر با پدر ارتباط برقرار میکنید؟
زمانهایی که آدم احساس کمبود میکند، فکر میکنم بیشتر به فکر آنهاست. بارها برایم اتفاق افتاده زمانی که به مشکل و گرفتاری برخورد میکنم، اولین گزینهای که بعد از توکل به خدا به ذهنم میآید، حضور بابا است و از ایشان کمک میگیرم.
*میهمانان خارجی هم به پدر ابراز علاقه میکنند
الآن منزل مادری شهید شیرودی به نوعی زیارتگاه شده، خود شما به این موضوع واقفید؟ از این قصه چیزی دیدهاید؟
در خانه مادربزرگ، دفترچهای گذاشتیم تا افرادی که به آنجا میآیند در صورت تمایل آن را امضاء کرده و اگر بخواهد چیزی بنویسند. به تورق و خواندن این دفتر علاقه زیادی دارم. گاهی پیش آمده که از صحبتهای عجیب یک فرد از کشوری دیگر در مورد شهدای ما بسیار متعجبم کرده است. منزل مادربزرگ به خاطر نگهداری عکسها و وسایل پدر، حال و هوای او را دارد. برایم جالب است که میبینم ما مهمانانی از الجزیره، لبنان، تونس و کشورهای دیگر داشتهایم و همه آنها شهید شیرودی را میشناسند و وقتی اینجا میآیند، نسبت به او ابراز احساسات میکنند.
از آن نوشتهها، موردی در ذهنتان مانده که برایمان بگویید؟
زیاد در خاطرم نیست، البته یکی از بچههای حزبالله لبنان آنجا نوشته بود؛ "ما هنوز به ایشان و کارهایی که انجام داده نگاه میکنیم و در بسیاری از اتفاقات که با آن مواجه میشویم از شهید شیرودی کمک میخواهیم." این مسائل به شخصه برای من خیلی جالب است.
*تجربه پرواز در هیچجای دیگر تکرار نمیشود
از پرواز چه ذهنیتی دارید؟ تاکنون به لحظات خلبانهای جنگی فکر کردهاید؟
به نظرم پرواز بیشتر از اینکه یک علم و فن باشد، یک عشق است، در پرواز چیزهایی تجربه میکنیم که در هیچ جای دیگر در روی زمین پیش نمیآید. بزرگترین حسنش این است که انسان از زندگی ماشینی و اتفاقاتی که رخ میدهد، دور میشود. اما هیچوقت نمیتوان تصور کرد که در آن زمان به رزمندگان چه گذشته و آنها چه لذتی بردهاند. به هرحال فضا بسیار متفاوتتر شده اما هنوز هم گاهی لحظات، احساس آنها به ذهنم خطور میکند.
تصور میکنم آدم وقتی روی آسمان سیر میکند انگار دنیا را خیلی ریز میبیند، همینطور است؟
دقیقاً همینطوره! خیلی از مواقع که از روی شهرها عبور میکنم با خود میگویم الآن روی زمین اتفاقات زیادی در جریان است. از زاویهای که شما نگاه میکنید دیگر از بسیاری از این مسائل فارغ شدهاید. دیگر بحث، بحث زندگی زمینی نیست. این موضوع برای من بسیار جذاب است که هر از چندگاهی از فضای هیاهوی شهر، سر و صدای ماشین و غیره دور میشوم و طور دیگری به زمین نگاه میکنم. آنجا آدم میفهمد که چقدر در زندگی روزمره درگیر است و واقعاً از بسیاری از مسائل غافل است.
*دنیای کوچک از زاویه آسمان
وقتی از آن بالا نگاه میکنید خیلی از مسائل برایتان خندهدار نمیشود؟ و حتی زمانی که به زمین برمیگردید و درگیر مشکلات زندگی میشوید، یاد پرواز نمیافتید؟
واقعیتاش گاهی که در زندگی درگیر میشوم، با خودم میگویم فراموش کردهای که روزهای پیش که از بالای شهرها عبور میکردی میگفتی الآن آن پایین چه خبر است و مردم در سر و کله هم میزنند و اصلاً برایت خندهدار بود؟! اما نمیدانم زمین چه خصلتی دارد که وقتی روی آن برمیگردیم دوباره همان اتفاقها ادامه مییابد (میخندد).
ادامه دارد...
گفتوگو از مریم اختری
"خلبان شهید شیرودی" از آن افرادی است که هرچه بیشتر دنبال او میگشتم، بیشتر ناپیدا مییافتمش. جوانی چهارشانه، محجوب، با محاسنی کوتاه، لباس گتر کرده و تسبیحی در دست کنار یک بالگرد جنگی که گویا با آن شاهکارهایی عجیب خلق کرده است؛ اینها تمام دانستههایم از این ابر مرد بود اما با این حال برایم بس محترم و عزیز بود.
حال تصور کنید مسافر پرواز مشهد ـ تهران باشی و اتفاقاً هوا هم مساعد نباشد و هر از چند گاهی از تکانهای شدید بینصیب نمانی. انصافاً اگر بگویند "شیرودی" هواپیما را هدایت میکند چه حسی پیدا میکنید؟ خیلی هیجان انگیزه است... دقیقاً این قصه برای ما مجسم شد و دقیقاً "شیرودی" خلبان هواپیما بود. فرصت را از دست نداده و بعد از پرواز به دیدنش رفتم. وقتی از کابین خارج شد، تمام تصورات ذهنیام را به سرعت مرور کردم؛ دیدم با واقعیت فاصلهای ندارد؛ او خود "شیرودی" بود! جوانی چهارشانه، محجوب و ... البته گویا نامش اغلب با پسوندی همراه است که شاید کمتر شنیده باشید: "خلبان ابوذر شیرودی، پسر خلبان شهید علیاکبر شیرودی"!!
آشنایی ما با او منشأ خیرات زیادی بود، چراکه به این واسطه با همسر و دختر شهید شیرودی نیز آشنا شدیم اما راضی کردن خود او برای یک مصاحبه کوتاه بسیار سخت بود! با ذهنیتی که از پدرش داشتم، این رفتار زیاد هم برایم دور از انتظار نبود. آنقدر از مصاحبه فراری بود که راستش تا حدی هم ناامید شده بودم. اما بالآخره در روزهای سالگرد شهادت خلبان شهید شیرودی، خلبان شیرودی بعد از ماهها پیگیری، دعوت ما را پذیرفت و به خبرگزاری آمد. راستی او اکنون دختری 8 - 9 ماهه به نام "همراز" دارد که تنها نوه شهید شیرودی است. سمت نخست این گفتوگوی صمیمی با خلبان شیرودی تقدیم مخاطبان میشود.
با بسمالله شروع کرد.
خودتان را معرفی بفرماید؟
ابوذر شیرودی فرزند خلبان شهید علیاکبر شیرودی هستم. 31 سال سن دارم و در حال حاضر خلبان شرکت هواپیمایی ماهان هستم و با هواپیمای ایرباس پرواز میکنم.
گویا هنگام شهادت پدرتان، یک ساله بودید؟
بله. تقریباً کمتر از یک سال چون من شهریور ماه به دنیا آمدم و پدرم اردیبهشت ماه شهید شد. تقریباً 8.5 یا 9 ماهه بودم.
از فضای شهر و بازیهایتان چیزی در خاطر دارید؟
مادرم اصالتاً کرمانشاهیاند. به همین خاطر بعد از شهادت پدر در کرمانشاه ماندگار شدیم. در یک شهرک زندگی میکردیم که اکثر ساکنان آن خانواده شهدا بودند و این فصل مشترک بین خانوادهها باعث رفاقت بیشتر بین آنها بود. تا کلاس دوم دبستان، هنوز جنگ در شهر جریان داشت و حتی بمباران شهر در سال 67 و اواخر جنگ هنوز در خاطرم هست. بالطبع بازیهای بچهها هم حال و هوای جنگ داشت. از بچگی دلم میخواست جبههای بسازم که دو طرف در آن جنگ میکنند.
مادرتان هم یکی از این بازیها را برایمان گفتهاند.
اتفاقاً همیشه از مادر میخواهم این موضوع را جایی تعریف نکند اما ظاهراً زیاد در این کار موفق نبودم که باز هم مادرم برای شما گفته است! واقعیتش این است که در منزل ما هم همیشه فضای سنگربندی جنگی برقرار بود و علیالقاعده این فضا به جنگ ایران و عراق ارتباط داشت. تیر و ترکشهای آن که از وسایل بازی بود معمولاً همیشه زیر دست و پای اعضای خانواده میماند و تبعاً با این اوضاع منزل ما همیشه بهم ریخته بود!
*هیچکس از خلبان شدنم استقبال نمیکرد!
اکثر بچهها - مخصوصاً پسر بچهها - آرزو دارند خلبان یا فضانورد شوند و در این فضاها سیر میکنند. این جزء آرزوهای شما هم بود؟
بله، خیلی هم دوست داشتم، اما به لحاظ اتفاقاتی که در خانواده افتاده بود اصلاً کسی از این خواسته من استقبال نمیکرد! به محض اینکه میگفتم میخواهم خلبان شوم، همه ناراحت میشدند و به یک نحوی ما را سرکوب میکردند!
بیشتر چه کسی مخالف بود؟
مادر اصلاً موافقت نمیکرد، بقیه فامیل و اعضای خانواده هم موافق نبودند. البته در بحث خلبانی، خلبانی نظامی و کشوری با هم فرق دارد؛ با این حال ابتدا با نفس شغل خلبانی کسی موافق نبود! من هم اوایل، پیگیر خلبانی بودم اما بعد که این مسائل پیش آمد، موضوع از ذهنم خارج شد. فکر کردم اگر این کار را انجام ندهم بهتر است. بعدها واقعاً به صورت اتفاقی در این شرایط قرار گرفتم.
*ورودی متالوژی، خروجی خلبانی!
مگر خلبانی رشته تحصیلیتان نیست؟
رشته دانشگاهیام، متالوژی دانشگاه امیرکبیر بود. بعد از چند ترم شرکت ماهان دانشجوی بورسیه خلبانی گرفت. از شدت ذوق و شوق، گفتم فعلاً درس را کنار بگذارم تا بعد از بورسیه ادامه دهم. شکر خدا دوره موفقیتآمیز بود و از آنجا دیگر از دانشگاه جدا شدم.
پس تحصیلات خلبانیتان آکادمیک نبوده؟
خلبانی تجاری معمولاً در ایران اینطور است. البته دانشگاه هواپیمایی کشوری وجود دارد اما معمولاً به لحاظ اینکه بچهها به صورت آزاد درس خلبانی را میخوانند و ساعت پروازها را پر میکنند مثل درس دانشگاهی آکادمیک نیست اما خودش درس و بحث خیلی زیاد دارد.
کی به تهران آمدید؟
وقتی من و خواهرم دانشگاههای تهران قبول شدیم، مادرم هم به اینجا آمد و دیگر در تهران ماندیم. البته خواهرم یک سال از من بزرگتر بود، اما به لحاظ شناسنامهیی از اول با هم شروع به تحصیل کردیم. بگذریم که اصلاً با هم درس نمیخواندیم و همیشه این لج و لجبازیها بینمان بود، اما با هم دانشگاه تهران قبول شدیم، او دانشگاه علم و صنعت و من دانشگاه امیرکبیر. وقتی ما به تهران آمدیم، مادرم هم دیگر در کرمانشاه نماند و تقریباً او هم از سال 77 به تهران نقل مکان کرد.
از چه سالی پرواز را شروع کردید؟
سال 81 بورسیه هواپیمای ماهان شدم و یکسال و چند ماه کلاسهای زمینی و یک تا دو سال هم برنامه پروازی داشتم و از سال 86 به صورت حرفهای پرواز را در شرکت هواپیمایی ماهان انجام دادم.
*هنوز هم صدای خلبانان هلیکوپتر توجهم را جلب میکند
در این دورانی که طی کردید و خلبان شدید، زمانی بوده که حضور پدر را احساس کنید؟
واقعیتش در مدت زمان آموزشی برخی پروازها را باید تنها انجام میدادیم. این مسائل آنجا بیشتر بود و ناخودآگاه احساس و تمرکز آدم را به خود جلب میکند.
یعنی چی؟
راستش، شاید زیاد گفتی نباشد. یک حس خاصی است. من هنوز هم وقتی در حین پرواز صدای خلبان هلیکوپتر که پشت رادیو صحبت میکند را میشنوم، ناخودآگاه توجهام به آن جلب میشود، هنوز هم این حس هست. هرچند الآن با درگیریهایی که در محیط کاری هست یک مقدار کمتر شده اما زمان آموزشی که تازه پرواز را شروع کرده بودم، خیلی بیشتر بود. قابل گفتن نیست، برایم صحبت از آن حس و حال خیلی سخت است.
فکر میکنید اگر مردم بفهمند خلبان هواپیمایی که با آن پرواز میکنند پسر شهید شیروی است، چه حسی پیدا میکنند؟
یکی دوبار اتفاق افتاده که فهمیدند و اصرار داشتند که بیرون بیایم و براشان صحبت کنم! اما حس آن را باید از مردم بپرسید، نمیدانم، اما فکر میکنم اکثراً خوشحال میشوند. شاید احساس خوبی به آدم دست میدهد چرا که اگر خودم را جای آنها بگذارم فکر میکنم یک احساس خوبی به من دست میدهد و خوشحال میشوم که مثلاً این راه، ادامه پیدا کرده. البته این خوشحالی را در ابراز علاقه مردم دیدهام.
*"سیمرغ" برخی جاها از واقعیت کمی فاصله گرفت
به نظر شما سریال سیمرغ راضی کننده بود؟
من خیلی سیمرغ را به عنوان یک سریال قوی قبول نداشتم. فکر میکنم به جز اوایل فیلم که نشان میداد پدر شمالی هستند، شاید بقیه مسائل قدری به دور از واقعیت بود. من خودم خیلی از این موضوع ناراحت بودم و نمیدانم چرا این اتفاق افتاد. متأسفانه من راضی نبودم و به مسئولین کار هم گفتم.
مگر هنگام ساخت فیلم با خانواده شما مشورت نکرده بودند؟
قبل از شروع کار با خانواده مشورت کردند اما برخی مسائلی که مطرح شد، دور از واقعیت بود و شخصاً نظرم این است که شهید شیرودی آنقدر اتفاقات بزرگ در زندگیاش رخ داده بود که یک سریال 13- 14 قسمتی زمان برای بیان خاطراتش کم باشد؛ چه رسد به اینکه از خاطرات دیگران برای بزرگ نشان دادن او استفاده شود! من به شخصه راضی نبودم و امیدوارم اگر زمانی این صحبتها را میشنوند از بنده ناراحت نشوند اما به نظرم کار قوی نبود.
مثلاً چه صحنههایی؟
پدر من و شهید کشوری تا قبل از درگیری جنگ کرمانشاه همدیگر را ندیده بودند، اما در این سریال نشان میداد اینها از بچگی با هم بودند! یکسری مسائلش اینگونه بود که به نظرم خیلی واقعیت نداشت.
"شوق پرواز" را دیدید؟
"شوق پرواز" را تا جایی که توانستم دیدم، چون خیلی علاقه داشتم ببینم اما متأسفانه گرفتاریها طوری بود که همه قسمتها را ندیدم. البته پیگیر اتفاقات رخ داده در سریال بودم. فکر میکنم شوق پرواز خیلی قویتر از سیمرغ بود و البته انتخاب بازیگرها از سیمرغ بهتر بود.
*از همرزمان پدرم گلایه دارم
از همرزمان پدرتان با کسی در ارتباط هستید؟
متاسفأنه خیر. از آنها گلایهمندم! البته آنها هم یکسری بهانههای خاصی دارند که من قبول ندارم.
گلایه شما از چیست؟
گلایهام از این است که عرفاً باید بیشتر به فرزندان همرزم شهیدشان سرکشی و احوالپرسی میکردند اما متأسفانه این اتفاق نیفتاد. البته اینطور نیست که اصلاً ارتباط نداشته باشیم، بعضاً در مراسمهای سالگرد و برخی مراسمات خاص همدیگر را میبینیم اما ارتباط تنگاتنگ نداریم.
در این قصه بحث رسیدگی ارتش و غیره هم پیش آمد؟
نسبت به رسیدگی ارتش و بنیاد شهید، رسیدگیها خیلی روتین بود و بعضاً شاید هیچ تفاوتی بین خانواده شهید شیرودی و دیگر خانواده های شهدا نبود و من هم از این قضیه گله ندارم. اما از لحاظ سرکشی و دلجویی، کمکاری شده. من بیشتر از دوستان و همرزمان پدرم گله دارم. الآن که دیگر زمانش نیست اما وقتی کوچکتر بودم احساس میکردم اگر دوستان بابا باشند خیلی بهتر است. آن زمان علاقه زیادی به خاطرات پدر داشتیم که به ما بگویند چه اتفاقاتی افتاد و ... ولی متاسفانه خیلی کم اتفاق افتاده و شاید به ندرت با یکی دو نفر از دوستان ارتباط داشتیم. حداقل فکر میکنم اگر برای یکی از دوستانم چنین اتفاقی رخ میداد، در حد دلجویی هم شده بود به خانوادهاش سرکشی میکردم.
*جنگ امتحان بزرگی بود
نظرتان راجع به جنگ چیه؟
جنگ خیلی ابعاد زیادی دارد که شاید در این زمان کم، نتوان آن را بررسی کرد اما به دور از حرفهای کلیشهای، به نظر من جنگ یک امتحان خیلی بزرگ بود که قشر خیلی خاصی از این امتحان سربلند بیرون آمدند. الآن بعد از سالها برخی میگویند اشتباه کردیم و باید جنگ را قطع میکردیم و یا حرفهای دیگر؛ اما به نظر من یک امتحان خیلی بزرگ بود که در آن سربلندترین آدمها، جوانان بودند. فکر میکنم متوسط سن فرماندهان دفاع مقدس و شاید 80 درصد آنها کمتر از 30 سال داشتند. اتفاقی بسیار عجیب و به نظر من خیلی بزرگ در برههای از زمان بود، شرایطی که تازه انقلاب پیروز شد و هنوز هیچکس نمیدانست چهکاری باید انجام دهد. به هر حال امتحان خیلی بزرگی بود. حالا یک قشر زیاد و البته کم سن و سال و جوان از آن سربلند بیرون آمدند. ای کاش الآن هم عبرت بگیرند و بیشتر به جوانان بها داده شود.
آیا اهدافی که امثال شهید شیرودیها برای آن فداکاری کردهاند تأمین شده است؟
شاید خیلی از آنها اتفاق نیفتاده باشد اما مهم این است که فکر و نیت این باشد که این اهداف پیاده شود.
فکر میکنید چه چیزی در ذهنشان بود؟ چه میخواستید؟
هر کس در ذهن خودش آرمانهایی را ترسیم میکند که به سمت آن حرکت کند. شاید شهدا هم برای برپاداشتن جامعهای میجنگیدند که قرار است جامعهای نمونه باشد تا وقتی دیگر کشورهای مسلمان به آن به عنوان کشوری که انقلاب کرده و البته انقلابش اسلامیست نگاه میکنند، بگویند ای کاش ما هم به اینجا برسیم.
* اگر باز هم جنگی رخ دهد دفاع از کشور به تصمیم نیاز ندارد
تصور کنید جنگ دیگری رخ داده. شما در آن شرکت میکنید؟
این سؤال پاسخ اختیاری ندارد، برهمه لازم است که دفاع کنند و حتماً و اجباراً شرکت کنند! مگر میشود به کشور ما دست درازی شود و ما بگوییم تصمیم میگیریم که برویم یا بمانیم! یا اینکه چون پدرانمان رفتهاند و دینشان را ادا کردهاند ما نمیرویم! اصلاً اینگونه نیست. من خودم شک ندارم که اینگونه تصمیم نمیگیرد.
الآن دختر شما هم سن و سال شما در زمان شهادت پدرتان است. شیطنتهای او و علاقه شما چندین برابر شده. فکر میکنید میتوان از او دست کشید و به جنگ رفت؟
واقعیتش خیلی سخت است! حتی گاهی که یک تا دو روز به سفر کاری میروم، بسیار دلتنگ میشوم. هنوز خیلی از مسایل را برای خود حل نکردهام و نمیدانم آن زمان چطور میشود از همه زیباییهای دنیا گذشت؟ انسانها باید برای برخی از اعتقاداتشان از همه چیز بگذرند که کار بسیار سختی است. حال فکر میکنم چطور میشود که رزمندهها 4 - 5 ماه و حتی بیشتر، جبهه بودند و فرزندانشان را مدتهای زیادی نمیدیدند! به نظرم کار بسیار بزرگ و سختی است. خودم وقتی این صحبت را میکنم، میلرزم که آیا میتوانم این کار را انجام دهم یا نه؟
*شهدا انسانهای محکمی بودند
نظرتان درباره شهدا چیست؟
فکر میکنم شهدا آدمهای خاصی بودند. مثلاً در هر خانواده 7 - 8 نفره مثل خانواده پدرم و خیلیهای دیگر، که 3 - 4 فرزندشان حتی جبهه رفتند و برخی هم نرفتند، میبینیم آنها که رزمنده شدند عقاید خاص و محکمی داشتند، انسانهای محکمی بودند.
اما شهید شیرودی و حتی بسیاری دیگر از شهدا اینگونه نبودند! البته در یک مدت زمان کوتاهی رشد کردند. با این حساب پدرتان از ابتدا شاید آدم خاص یا ویژهای نبوده است.
بله حق با شماست، شرایط جنگ و دانشگاهی که حضرت امام(ره) فرمودند، شرایط را اینگونه ایجاب میکرد، واقعاً همینطور بود که تعدادی از افراد به جبهه رفتند. البته تعدادی رفتند و در جبهه تغییر کردند و برگشتند، برخی هم از ابتدای جنگ تا انتها در جبههها بودند، اما هیچ تحولی در آنها رخ نداد. فکر میکنم پدر جزء گروه اول بود که در جنگ عقایدش محکمتر و چشمانش بازتر شد. به هر حال فضای دور از مادیات خیلی از اتفاقات معنوی را میتواند ترسیم کند که در دنیای مادی و زندگی ماشینی شاید نتواند محقق شود. به هر حال همه رزمندهها آدمهای بزرگیاند. همیشه نسبت به افرادی که برای این انقلاب به هر نحوی زحمت کشیدهاند، از جانباز، آزاده یا خانواده شهدا در دلم بینهایت به آنها احساس علاقه میکنم. نه به این دلیل که خودم فرزند شهیدم، هنوز هم هر وقت این افراد را میبینم، بسیار برایشان احترام قائلم. چون مطمئنم آنها کاری کردند که خیلیها زمان خودشان نتوانستند انجام دهند.
*روز تولد دخترم بیش از هر زمان نبود بابا را حس کردم
در ازدواجتان معیارهای خاصی داشتید؟
همسرم فرزند شهید است، پدرش پزشک بود که در منطقه ایلام شهید شد. فکر میکنم این موضوع در انتخابم تأثیر داشت. اینگونه راحتتر همدیگر را درک کرده و احساسات هم را میفهمیم.
چه وقتهایی نبود پدر را احساس میکنید؟
شاید باورتان نشود، از کودکی تا وقتی که بزرگ شدم، به دلیل تلاش مادر، زیاد عدم حضور پدرم را احساس نمیکردم. نه اینکه اصلاً احساس نشود، اما شدتش به اندازه نیاز الآنم نبود! هر چه بزرگتر شدیم احساس کمبود پدرم برایم پررنگتر شد، مثلاً زمان ازدواجم میگفتم اگر بابا بود شاید بهتر بود. اما وقتی دخترم به دنیا آمد خیلی احساس دلتنگی کردم، آن روز واقعاً برایم روز سختی بود.
در زندگی شخصی خودتان چقدر با پدر ارتباط برقرار میکنید؟
زمانهایی که آدم احساس کمبود میکند، فکر میکنم بیشتر به فکر آنهاست. بارها برایم اتفاق افتاده زمانی که به مشکل و گرفتاری برخورد میکنم، اولین گزینهای که بعد از توکل به خدا به ذهنم میآید، حضور بابا است و از ایشان کمک میگیرم.
*میهمانان خارجی هم به پدر ابراز علاقه میکنند
الآن منزل مادری شهید شیرودی به نوعی زیارتگاه شده، خود شما به این موضوع واقفید؟ از این قصه چیزی دیدهاید؟
در خانه مادربزرگ، دفترچهای گذاشتیم تا افرادی که به آنجا میآیند در صورت تمایل آن را امضاء کرده و اگر بخواهد چیزی بنویسند. به تورق و خواندن این دفتر علاقه زیادی دارم. گاهی پیش آمده که از صحبتهای عجیب یک فرد از کشوری دیگر در مورد شهدای ما بسیار متعجبم کرده است. منزل مادربزرگ به خاطر نگهداری عکسها و وسایل پدر، حال و هوای او را دارد. برایم جالب است که میبینم ما مهمانانی از الجزیره، لبنان، تونس و کشورهای دیگر داشتهایم و همه آنها شهید شیرودی را میشناسند و وقتی اینجا میآیند، نسبت به او ابراز احساسات میکنند.
از آن نوشتهها، موردی در ذهنتان مانده که برایمان بگویید؟
زیاد در خاطرم نیست، البته یکی از بچههای حزبالله لبنان آنجا نوشته بود؛ "ما هنوز به ایشان و کارهایی که انجام داده نگاه میکنیم و در بسیاری از اتفاقات که با آن مواجه میشویم از شهید شیرودی کمک میخواهیم." این مسائل به شخصه برای من خیلی جالب است.
*تجربه پرواز در هیچجای دیگر تکرار نمیشود
از پرواز چه ذهنیتی دارید؟ تاکنون به لحظات خلبانهای جنگی فکر کردهاید؟
به نظرم پرواز بیشتر از اینکه یک علم و فن باشد، یک عشق است، در پرواز چیزهایی تجربه میکنیم که در هیچ جای دیگر در روی زمین پیش نمیآید. بزرگترین حسنش این است که انسان از زندگی ماشینی و اتفاقاتی که رخ میدهد، دور میشود. اما هیچوقت نمیتوان تصور کرد که در آن زمان به رزمندگان چه گذشته و آنها چه لذتی بردهاند. به هرحال فضا بسیار متفاوتتر شده اما هنوز هم گاهی لحظات، احساس آنها به ذهنم خطور میکند.
تصور میکنم آدم وقتی روی آسمان سیر میکند انگار دنیا را خیلی ریز میبیند، همینطور است؟
دقیقاً همینطوره! خیلی از مواقع که از روی شهرها عبور میکنم با خود میگویم الآن روی زمین اتفاقات زیادی در جریان است. از زاویهای که شما نگاه میکنید دیگر از بسیاری از این مسائل فارغ شدهاید. دیگر بحث، بحث زندگی زمینی نیست. این موضوع برای من بسیار جذاب است که هر از چندگاهی از فضای هیاهوی شهر، سر و صدای ماشین و غیره دور میشوم و طور دیگری به زمین نگاه میکنم. آنجا آدم میفهمد که چقدر در زندگی روزمره درگیر است و واقعاً از بسیاری از مسائل غافل است.
*دنیای کوچک از زاویه آسمان
وقتی از آن بالا نگاه میکنید خیلی از مسائل برایتان خندهدار نمیشود؟ و حتی زمانی که به زمین برمیگردید و درگیر مشکلات زندگی میشوید، یاد پرواز نمیافتید؟
واقعیتاش گاهی که در زندگی درگیر میشوم، با خودم میگویم فراموش کردهای که روزهای پیش که از بالای شهرها عبور میکردی میگفتی الآن آن پایین چه خبر است و مردم در سر و کله هم میزنند و اصلاً برایت خندهدار بود؟! اما نمیدانم زمین چه خصلتی دارد که وقتی روی آن برمیگردیم دوباره همان اتفاقها ادامه مییابد (میخندد).
ادامه دارد...
گفتوگو از مریم اختری
لینک کپی شد
نظر شما
