سردار جهروتی: مردم حکم جهاد امام را به ما در پاوه رساندند

کد خبر: ۱۹۶۴۱۷
تاریخ انتشار: ۱۲ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۷ - 03October 2012

به گزارش ساجد، سردار «جعفر جهروتی‌زاده» جانباز 70درصد و فرمانده یکی از یگان‌های پارتیزانی است که همرزمی با شهید چمران و سردار بی‌نشان حاج احمد متوسلیان گوشه‌ای از سابقه درخشان جهادی او است.

دفاع مقدس ورای 8 سال جنگ تحمیلی عراق بر ایران است. چرا که بعد از پیروزی انقلاب و قبل از آغاز رسمی جنگ تحمیلی، حداقل 2 سال در جبهه‌های غرب عملیات‌های سنگینی داشتیم که غرب و مظلومیت شهدای آن هنوز هم بر تارک انقلاب بلند اسلامی‌مان می‌درخشد.   

سردار جهروتی‌زاده در هر دو جبهه جنوب و غرب حضوری پررنگ داشته است، از رزمندگی تا فرماندهی؛ روزهای آزادسازی پاوه و پیام تاریخی حضرت امام (ره) بهانه‌ای بود تا با این سردار جانباز به گفت‌وگو بنشینیم. گویا او نیز به غرب ارادتی داشت؛ شاید آن هم به دلیل غربت و مظلومیت خاص آن.

هرچند آزادسازی پاوه در 26 مرداد ماه واقع شده است اما به احترام این بخش عظیم از دفاع مقدس، مشروح این گفت‌وگوی چند ساعته را در این روزها مرور خواهیم کرد. چرا که مریوان و سنندج و نیز مناطق دیگر غرب از روزشمار دفاع خارج نشده‌اند.

ذکر این نکته ضروری به نظر می‌رسد که سردار جهروتی‌زاده در مرحله دوم عملیات آزادسازی پاوه حضور نداشته و خاطرات و گفتنی‌های این بخش از مصاحبه را از زبان دیگر هم‌رزمانش نقل کرده است. بخش نخست این گفت‌وگو را ادامه بخوانید:


*150 نفر مقابل 3000 نفر

اوایل مرداد سال 58 با یک فروند هلی‌کوپتر که وسایل تدارکاتی را منتقل می‌کرد، از کرمانشاه به پاوه رفتیم. محاصره پاوه و توان دشمن روز به روز بیشتر می‌شد. کم کم جاده را هم بسته و بیش از 3000 نفر از نیروهایشان را در منطقه «قوی قلعه» مستقر کردند (این منطقه بین روانسر و پاوه واقع شده بود). این وضعیت در حالی بود که تعداد نفرات نیروهای ما حدوداً 150 نفر بود!

*ورود چمران یعنی ورود لشکر 9 هزار نفره به پاوه

کوه‌های پاوه جنگل‌های انبوهی دارد که ضدانقلاب بین آن پنهان شده و از آنجا هلی‌کوپتر و هواپیماها را هدف قرار می‌دادند. وقتی چمران به پاوه آمد، هلی‌کوپتر حامل او و همراهانش مورد اصابت 2 گلوله قرار گرفت. از آنجا که احتمال انفجار هلی‌کوپتر می‌رفت، تنها با کاهش ارتفاع، شهید چمران و همراهانش از آن به بیرون پریدند و هلی‌کوپتر بلافاصله اوج گرفت. در ایام سقوط پاوه، یک هلی‌کوپتر کبری و یک هواپیمای جت f4 به این طریق مورد هدف قرار گرفت و سقوط کرد. این اوضاع تا 26 مرداد 58 ادامه داشت.

آن زمان چمران تازه از لبنان به ایران و از آنجا به دستور حضرت امام با تیمسار فلاحی و 2 پاسدار به پاوه آمد بود. نگاه و هدف چمران مذاکره با گروه‌های معاند بود اما با دیدن شرایط پاوه متوجه شد راهی برای مذاکره باقی نمانده، لذا تصمیم گرفت وارد مقابله شود. شناخت امام(ره) از چمران او را به عنوان بهترین گزینه برای پاوه برگزید. از آن به بعد فرماندهی پاوه را شهید چمران به عهده گرفت.

قبل از ورود چمران، سازماندهی وجود نداشت و هرکس هرطور می‌توانست دفاع می‌کرد. چمران با نبوغ و استعداد خود، با اینکه تعداد نفرات ما بسیار کم بود، اما با سازماندهی مناسب به بهترین وجه نیروها را مستقر کرد. با ورود چمران، گویا یک لشکر به آنجا آمد! یعنی آنقدر روحیه‌ها عوض شده بود که گویا یک لشکر 9 ـ 8 هزار نفره تمام مسلح به پاوه آمده!

*این 9 شهید سهم پاوه است...

شهید چمران بلافاصله پس از حضور در پاوه، نیروها را سازماندهی کرد. آن زمان پاوه بیمارستانی داشت که در حاشیه شهر واقع بود (1). وقتی محاصره ضدانقلاب تنگ‌تر شد، به بیمارستان هجوم برده، مجروحین و تعدادی از پرستاران را به شهادت رساندند. تنها یک خانم پرستار توانست از آن مکان فرار کند که او خبرها را به ما رساند.

او گفت که پرستار باباخاص، نخستین شهید بیمارستان بوده که وقتی در دفاع از مجروحین مقابل ضدانقلاب ایستادگی می‌کند، ابتدا خود او را به شهادت رساندند و پس از آن، سراغ دیگر مجروحین آمدند. 48 جانبازی که بعضاً کم سن و سال بودند، آنقدر شکنجه‌های سخت به آنها داده شده بود که حتی پس از آزادسازی پاوه، امکان انتقال پیکرهای متلاشی آنها به شهرهایشان نبود. از حضرت امام(ره) برای دفن این شهدا استعلام کردند که امام فرمودند: «این 9 شهید سهم پاوه است.» از این شهدا، 6 نفر تهرانی، 2 نفر اهل کرج و یک نفر نهاوندی بودند. همه آنها را در پاوه تدفین کردند.

* حادثه تلخ انهدام هلی‌کوپتر حامل مجروحان

تنها چند مجروح دیگر در ساختمان هلال احمر مانده بودند که اصرار داشتیم حداقل آنها را انتقال دهیم اما به دلیل وضعیت آنجا، تردد هلی‌کوپتر به ندرت اتفاق می‌افتاد. یکبار که هلی‌کوپتر برای انتقال وسایل به آنجا آمد، شهید چمران به خلبان دستور داد هنگام بازگشت این چند مجروح را نیز با خود ببرد.

به دلیل شدت حملات، خلبان استرس عجیبی داشت، چرا که هر لحظه احتمال انفجار هلی‌کوپتر وجود داشت. مجروحین را به سختی در هلی‌کوپتر قرار دادند و شهید چمران از آن خانم پرستار نیز خواست که با مجروحین به عقب برود. هنگام بلندشدن هلی‌کوپتر، شهید چمران نامه‌ای را نیز به آنها داد تا به جایی ببرند. همان لحظه وقتی هلی‌کوپتر در حال اوج گرفتن بود، از شدت تیراندازی تعادلش را از دست داد و پروانه آن به کوه گیر کرد و شکست.

با شکستن پروانه، هلی‌کوپتر دائم بالا و پایین می‌رفت و به زمین و صخره برخورد می‌کرد. هیچ کاری نمی‌توانستیم انجام دهیم و تنها نظاره‌گر این صحنه دلخراش بودیم. از میان ما، 2 نفر نتوانستند طاقت بیاوردند و هیجان‌زده به کمک آنها رفتند. یکی از آنها سرش با پروانه هلی‌کوپتر بریده شد و دیگری بدنش به 2 نیم تقسیم شد...

انگار روح در بدن چمران نمانده بود. تمام این اتفاقات شاید در عرض 7ـ8 دقیقه رخ داد، اما برای چمران که هیچ، برای ما به اندازه چند سال طول کشید. چهره چمران به شدت برافروخته شده بود. کم‌کم با به اتمام سوخت، هلی‌کوپتر به زمین افتاد در حالی که تمام سرنشینانش شهید شده بودند.



*آدم‌کشی با تیزی کاشی...

زبان از گفتن جنایات ضدانقلاب در پاوه قاصر است. در مقطعی 41 پاسدار مجروح را از بیمارستان خارج کرده و با بدترین شکنجه‌ها به شهادت رساندند. برخی از شهدا را با حلب و کاشی سربریدند، چشم برخی از حدقه بیرون کشیده شده بود و بعضی را با آتش سیگار سوزانده بودند و... آنقدر بدن این شهدا متلاشی بود که آنها را داخل کیسه قرار داده و دفن می‌کردیم. این اتفاقات قبل از پیام حضرت امام(ره) بود.

*24 ساعت دیگر همه را قتل عام می‌کنیم

عصر 25 مرداد 58، در مکانی نزدیک ساختمان هلال احمر با چمران ایستاده بودیم که فرمانده ژاندارمری پاوه به آنجا آمد. آن زمان ضدانقلاب تا پشت فنس‌های ژاندارمری جلو آمده بود و به تمام وقایع داخل ژاندارمری اشراف کامل داشت. از آنطرف حتی به برخی کوچه‌های ابتدای شهر نیز وارد شده و شهر به سمت سقوط کامل پیش می‌رفت.

*تصمیمی که همه را شوکه کرد

فرمانده ژاندارمری به شهید چمران گفت «نماینده ضدانقلاب سراغم آمده و گفته که شما 24 ساعت زمان دارید که خود را تسلیم کنید، در غیر این صورت همه را قتل‌عام می‌کنیم.» دکتر پرسید «ساعت چند قرار دارید؟» گفت «عصر.» دکتر گفت «زمان قرار را تغییر ندهید، من نیز به ژاندارمری می‌آیم.»

بنده و یکی از نیروهای بومی، شهید چمران را همراهی کردیم. آنجا وقتی ضدانقلاب موضوع را مطرح کردند، شهید چمران به آنها گفت «تا ظهر فردا به ما مهلت دهید مجروحین را جمع کرده و شهر را به شما تحویل دهیم!!» از حرف چمران همه شوکه شدیم.

از پاسگاه ژاندارمری که خارج شدیم، به شهید چمران با حالتی شبیه گریه گفتیم «واقعاً می‌خواهید شهر را به آنها تحویل دهید؟» گفت «چیز دیگری به ذهن شما می‌رسد؟» گفتیم «خب، مقاومت می‌کنیم.» آن زمان ما 18ـ17 ساله بودیم. به ما گفت «به خدا توکل کنید، راه دیگری نداشتم.» و دیگر حرفی نزد.

*روزی که باید پاوه را تحویل ضدانقلاب می‌دادیم

شب بسیار سختی بود. بچه‌ها فقط اشک می‌ریختند. اما چمران حال عجیبی داشت، گریه و مناجات بی‌صدا... چهره او نشان می‌داد که با خودش چه می‌کند. اذان صبح و طلوع آفتاب بسیار برایمان سنگین بود. لحظات جدایی از پاوه برایمان غیرقابل باور بود...

*مردم حکم جهاد امام را به ما رساندند

حدوداً ساعت 9 - 10 صبح، دیدیم مردم شهر هلهله می‌کنند! به چمران گفتم «دکتر ضدانقلاب، شهر را گرفتند!» چمران به چند نفر از بچه‌های بومی و اعزامی گفت «بروید ببینید چه خبر است.» او می‌دانست شادی مردم به دلیلی که ما تصور می‌کنیم نیست. وقتی به شهر رفتیم، دیدیم مردم می‌گویند، امام(ره) حکم جهاد داده‌اند!!

گویا تنها با انتشار محتوای پیام امام(ره) از رادیو، محاصره شهر شکسته شد و ضدانقلاب کیلومترها از شهر فاصله گرفتند. مضمون پیام امام(ره) این بود «به سوی پاوه رفته و غائله را ختم کنند، اگر تا 24 ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه انجام نشود، من همه را مسئول می‌دانم.»(3) آن روز جمعه 26 مرداد سال 58 بود.

*نخستین نقطه‌ای که از چنگ ضدانقلاب آزاد شد

بعد از پیام امام(ره)، برای شکستن محاصره پاوه حتی یک گلوله هم شلیک نشد. دکتر چمران تعداد زیادی نیرو در تپه مهمی در حاشیه شهر(4) مستقر کرد. این تپه به سطح وسیعی از شهر اشراف داشت. پاوه نخستین نقطه‌ای بود که بعد از انقلاب از چنگ ضدانقلاب خارج شد.

شهید چمران نیروها را در تپه‌ها و مراکز خاصی مستقر کرد و بعد از آن نیروی کمکی به پاوه اعزام شد، تا حدی که تعداد ما از 180 نفر به بیش از 700 ـ 600 نفر هم تجاوز کرد. پس از آن دکتر چمران حدوداً 25ـ20 روز در پاوه ماند.

لازم به یادآوری است که پاوه هیچ‌گاه سقوط نکرد و تنها مورد محاصره بود که بعد از پیام حضرت امام برطرف شد.

*نا آرامی‌های سنندج

بنده تقریباً 29 مرداد از پاوه با یک فروند هلی‌کوپتر به کرمانشاه آمدم اما شهید چمران هنوز آنجا بود. البته چند مرتبه برای جلسه و هماهنگی‌های لازم به کرمانشاه رفت و آمد داشت، چرا که کرمانشاه مرکز استان بود و ستاد مشترک ارتش، هوانیروز، پایگاه شکاری نیروی هوایی، سپاه و همه امکانات در کرمانشاه قرار داشت.

به دلیل نا آرامی‌های سنندج، از کرمانشاه به سنندج آمدم و با شهید سید عبدالله برقعی به صدا و سیما رفتیم. چند وقت بعد که وضعیت سنندج آرام شد و از عدم حمله ضدانقلاب به صدا و سیما مطمئن شدیم، با ابلاغ فرماندهی از  سنندج به سمت بانه حرکت کردیم.

*مسیر ناامن سنندج - بانه

مسیر سنندج - بانه بسیار ناامن بود و عبور از آن شگردهای خاصی را می‌طلبید. آن روزها ـ‌ تقریباً تا 10 اردیبهشت 58 ـ سران ضدانقلاب با اینکه پشت پرده تمام تعرضات قرار داشتند اما برای رد گم کردن حتی برخی از حرکات نیروهای خود را نیز محکوم می‌کردند! این موضع‌گیری‌ها برای این بود که اثبات کنند در عملیات‌های تخریبی نقشی ندارند. با این حال هم مردم و هم مسئولین متوجه قضایا بودند که این کارها از کجا نشأت گرفته است.

*شهادت در گردنه خان، جاده بانه به سقز

با یک مینی‌بوس و یک ماشین سواری راهی بانه شدیم. مشکل اصلی، گردنه خان بود که بین سقز و بانه قرار داشت(5). باید از ارتفاع به سمت بالا می‌رفتیم تا آنجا به پاسگاه ژاندارمری برسیم. با وجود اینکه پاسگاه در اختیار ما بود اما به دلیل کمبود نیرو و ناتوانی در مقابله با ضدانقلاب، به محض درگیری در گردنه، نیروهای پاسگاه ژاندارمری دَر را از داخل قفل می‌کردند و همه به داخل می‌رفتند! اتفاقاً بابت این کوتاهی شهید هم داده‌ایم.

*وقتی پاسدارها شعار حمایت از ضدانقلاب سر دادند!

در نهایت با عبور از این گردنه‌ها به شهر بانه رسیدیم. ورود به شهر مشکلات خود را داشت. همه همراهان لباس‌های نظامی خود را از تن خارج کرده و لباس شخصی پوشیدیم. اسلحه‌ها را نیز زیر ماشین جاسازی کرده و شیشه‌ها را پایین کشیدیم. قطعاً اگر ضد انقلاب متوجه می‌شد که ما نظامی هستیم و قصد ورود به شهر داریم، در ابتدای شهر با آرپی‌جی‌هایشان حتی از اتومبیل ما چیزی باقی نمی‌گذاشتند.

فرمانداری تقریباً در 300 ـ 400 متری انتهای شهر قرار داشت که روبه‌روی ساختمان مخابرات بود. ما با شعار «درود بر آزاده، علامه مفتی‌زاده»(6) دشمن را فریب داده و خود را به فرمانداری رساندیم. به محض رسیدن به فرمانداری، ضدانقلاب متوجه حضور ما شد و حمله خود را به فرمانداری آغاز کرد.

آن زمان شهید غلامعلی پیچک، فرمانده آنجا بود. شهید پیچک به بالای پشت‌بام رفت و با یک کالیبر 50 شروع به تیراندازی کرد و بچه‌ها نیز از اطراف تیراندازی می‌کردند. با این عکس‌العمل حمله ضدانقلاب دفع شد و عقب‌نشینی کردند. مدتی بعد از آن شهید پیچک(7) به سمت جبهه‌های میانی غرب رفت و حاج‌ احمد فرمانده بانه شد.

بنده اولین‌بار حاج ‌احمد را در سپاه منطقه 6 واقع در خیابان خردمند دیده بودم و این تنها آشنایی ما بود. وقتی مجدداً در بانه او را دیدم یادم آمد که او همان شخصی است که در سپاه تهران یکدیگر را دیده بودیم.

یک شب که برای گشت به داخل شهر رفتیم، گروه‌های ضدانقلاب نارنجکی را به داخل ماشین ما انداختند. (آنها نارنجک را داخل نوعی سنگ‌انداز قرار داده و با طناب محکمی ضامن نارنجک را مچ دست خود می‌بستند. بعد با چرخاندن آن را رها می‌کردند که همزمان با رهایی، ضامن نارنجک کشیده ‌شده و 3 ثانیه بعد منفجر می‌شد) شهید قاضی‌عسگر به دلیل سرمای هوا، پتویی را دور خود پیچیده بود که نارنجک در لابه‌لای آن افتاد. او به سرعت با شکم روی نارنجک خوابید که به واسطه آن به شهادت رسید. البته آن حادثه تعدادی مجروح هم داشت اما اگر او این کار را انجام نمی‌داد، ممکن بود تمام افراد داخل ماشین به شهادت برسند.

* سپاه بزرگترین مانع ضدانقلاب

بعد از این قضایا حاج احمد در اولین ملاقات خود با امام(ره)، به عنوان دانشجویی که سنگر دانشگاه را رها کرده و برای حراست از انقلاب و دستاوردهای آن به کردستان آمده است حاضر شد. او در انقلاب نیز فعالیت‌های خاص خود را داشت و حتی در جریان خر‌م ‌آباد دستگیر و زندانی(10) شد. بعد از پیروزی انقلاب و حضور در دانشگاه با مشاهده اینکه ضدانقلاب و گروه‌های وابسته به آمریکا و رژیم صهیونیستی و رژیم سابق، قصد براندازی انقلاب را دارند، دانشگاه را رها کرد و به جبهه آمد.

حاج احمد در این ملاقات، طرحی در خصوص برخورد با هیئت حسن نیت(8) و البته ضدانقلاب ارائه می‌دهد که گویا حضرت امام(ره) بسیار از طرح او استقبال کرده بودند و به او مأموریت دادند که بیشتر به بررسی مسائل کردستان بپردازند. حاج ‌احمد طی بررسی‌هایش متوجه ‌شد که برخلاف گزارش‌‌هایی که هیئت حسن‌نیت در رابطه با خروج سپاه از شهر برای سازش و کنار آمدن با آنها به امام (ره) می‌دهد، در نظر دارد با این خواسته سپاه را از کردستان بیرون کرده و عملاً آنها را خلع سلاح کند.

این خواسته دقیقاً خواسته ضد انقلاب بود که زبان این هیئت به اصطلاح حسن نیت ارائه می‌شد. ضدانقلاب به رهبری عزالدین حسینی سپاه را بزرگ‌ترین مانع مقابل خود می‌دانستند. آنها تصور می‌کردند اگر سپاه برود به همه اهداف خود خواهند رسید. حاج‌احمد نه تنها اجازه خروج سپاه از کردستان را نداد، بلکه سپاه را تقویت کرد و به شهرهای کردستان مانند بانه نیز وارد شد.

*استفاده ضدانقلاب از قدرت دولت موقف برای فشار به سپاه

درنهایت وقتی گروهک‌ها دیدند توان مقابله با سپاه را ندارند از قدرت وابستگی خود به دولت اولیه استفاده کرده(9) و ما را مجبور کردند از فرمانداری خارج شده و به پادگان بانه برویم. با وجود اینکه در فرمانداری هم محدود بودیم و به خارج از آن تردد زیادی نداشتیم اما حاج ‌احمد می‌دانست اگر از فرمانداری به پادگان برویم، محدودتر می‌شویم.

آنچه حاج احمد پیش‌بینی کرده بود محقق شد و وقتی به پادگان رفتیم متوجه شدیم کاملاً در محاصره آنها قرار داریم. در پادگان بانه حدود 30 ـ 35 نفر تحت‌نظر او بود. افرادی مانند شهیدان غلام‌رضا مطلق، محمد توسلی، محمدعلی جودی، وکیلی، تقی رستگار، علی‌اکبر حاجی‌پور و چند شهید دیگر.

*بصیرت بالای حاج احمد

حاج‌احمد تحلیل‌های قشنگی داشت و آینده را عالی می‌دید. در تهران منزل مصادره‌ای بود که وقتی بچه‌ها از منطقه به تهران می‌آمدند در آنجا مستقر می‌شدند و جلسات حاج ‌احمد نیز در آن برگزار می‌شد. او در اول بهمن 58 یعنی 4 روز قبل از انتخابات ریاست‌ جمهوری (5 بهمن 1358) که یکی از کاندیداهای آن بنی‌صدر بود، جلسه‌ای با نیروهای تحت امرش تشکیل داد. آن روز او آشکارا اعلام کرد که بنی‌صدر نفوذی رژیم صهیونیستی و آمریکا است و قرار نیست مدافع انقلاب و اسلام باشد. اکثر بچه‌ها نمی‌توانستند حرف‌های او را بپذیرند و حتی برخی با او وارد بحث شدند.

شاید یکی از دلایلی که بعدها بچه‌ها آنقدر شیفته‌اش شدند که حتی در جریان لبنان از او جدا نشدند، تأثیر آن جلسه بود. البته قبل از آن جلسه نیز بچه‌ها با حاج ‌احمد کار می‌کردند، اما تأثیر آن جلسه عجیب بود. خصوصاً اینکه او چه راحت در مخالفت از بنی‌صدر حرف می‌زد و البته همه حرف‌های او تحقق پیدا کرد. بنی‌صدر تا آنجا پیش رفت که خودش منافقین را مسلح کرد!

*تدبیر حاج احمد در شرایطی که رکود کامل بود

وقتی در پادگان بانه محدود شدیم، حاج‌احمد احتمال داد که ممکن است بی‌کار بودن بچه‌ها مشکل‌ساز شود و روحیه خود را از دست بدهند. او طوری با آنها برخورد می‌کرد که گویی یک ساعت دیگر باید برای عملیات برویم! با آنکه هیچ خبری از درگیری نبود و ما در پادگان محدود بودیم ولی حاج‌احمد بچه‌ها را به بالای کوه‌های پادگان می‌برد و به آنها آموزش‌های سخت نظامی و سینه‌خیزهای سنگین و آموزش‌های سلاح و تیراندازی می‌داد.

*حاج احمد و جمع اضداد؛ سخت‌گیر و نرم‌خوی

حاج‌احمد در آموزش بسیار سخت و قاطع بود با این وجود، بچه‌ها به دلیل همین جسارتش او را دوست داشتند. با اینکه در این آموزش‌ها فشار زیادی به بچه‌ها وارد می‌شد، اما وقتی پای کار می‌رسیدند به ارزش سخت‌گیری‌های حاج احمد طی آموزش‌ها پی می‌بردند. همان حاج احمدِ بشدت جدی، در خارج از حوزه مأموریتی خود همانند موم در دست بود، در منزل، پادگان‌ و ... شوخی‌های مرسوم و جشن پتو و... مانند دیگر بچه‌ها برای او هم انجام می‌شد. اصلاً حوزه مأموریتی حاج‌احمد و خارج از آن با هم قابل قیاس نیست. جالب اینجا بود که بچه‌ها هم یاد گرفته بودند، زمانی که مأموریت و یا کاری به آنها واگذار می‌شود باید جدیت به خرج دهند که شاید عدم توجه به این موضوع منجر به کشته شدن عده‌ای از افراد شود.

پیوست:

1- آن بیمارستان اکنون داخل شهر پاوه واقع شده و کنار آن یادمان 9 شهیدی قرار دارد که جزء 48 مجروح بیمارستان پاوه بودند.

2- غلامرضا مطلق و شهید شهبازی جلوی در سپاه پاوه به شهادت رسیدند.

3- متن پیام حضرت امام برای شکستن محاصره پاوه: «بسم الله الرحمن الرحیم؛‌ از طرف ایران گروه‌های مختلف ارتش و پاسداران و مردم غیرتمند تقاضا کرده‌اند که من دستور دهم بسوی پاوه رفته و غائله را ختم کنند. من از آنان تشکر می‌کنم و به دولت، ارتش و ژاندارمری اخطار می‌کنم اگر با توپ‌ها و تانک‌ها و قوای مجهز تا 24 ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود من همه را مسئول می‌دانم. من به عنوان ریاست کل قوا به رئیس ستاد ارتش دستور می‌دهم که فورا با تجهیز کامل، عازم منطقه شوند و به تمام پادگان‌های ارتش و ژاندارمری دستور می‌دهم  که بی انتظار دستور دیگر و بدون فوت وقت با تمام تجهیزات به سوی پاوه حرکت کنند و به دولت دستور می‌دهم وسائل حرکت پاسداران را فوراً فراهم کند. تا دستور ثانوی من مسئول این کشتار وحشیانه را قوای انتظامی می‌دانم و در صورتی که تخلف این دستور نمایند با آنان عمل انقلابی می‌کنم؛ مکرراً از منطقه اطلاع می‌دهند که دولت و ارتش کاری انجام نداده است من اگر تا 24 ساعت دیگر، عمل مثبت انجام نگیرد سران ارتش و ژاندارمری را مسئول می‌دانم.»

4 - آن تپه اکنون داخل شهر واقع شده است.

5 ـ الآن جای آن گردنه تونل ساخته شده است.

6 - علامه مفتی‌زاده از سران ضد انقلاب بود.

7 - شهید غلامعلی پیچک در گیلان‌غرب به شهادت رسید.

8 - آن ایام با خیانت‌هایی از سوی مسئولین مواجه بودیم. مثلاً هیئتی با عنوان هیئت حسن نیت به کردستان می‌آمد که طرفدار سازشی بود که با خواسته حضرت امام (ره) تعارض داشت. آنها می‌خواستند کشور را به 4 قسمت تجزیه کنند. افراد این هیئت همه ایرانی بودند مانند آقای صباغیان، مفتی‌زاده و... از همان ابتدا برای ما مشخص بود که غرض این افراد خیانت است البته حاج‌ احمد نیز خیلی با آنها بحث می‌کرد.

9 - اگر آن روزها جدی‌تر با آنها درگیر می‌شدیم، آنها به واسطه ارتباطی که با دولت موقت داشتند امام را تحت فشار قرار می‌دادند.

10 - اکنون زندانی که حاج احمد در آن بوده در مجاور دانشگاه خرم‌آباد قرار دارد.

ادامه دارد...

گفت‌وگو از مریم اختری

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین