رمان «ظهور» ، براساس خاطرات شهید زنگی آبادی
«علی موذنی» در حوزه ادبیات دفاع مقدس رویکردی خاص دارد. رمان «ظهور» او با درگیری های ذهنی نویسنده برای نوشتن داستانی از خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی آغاز می شود. تماسی از طرف خود شهید در جایی میان بیداری و رؤیا با نویسنده گرفته می شود و او را به روستای محل تولدش راهنمایی می کند و ...
برش زیر، فصل پنجم رمان ظهور موذنی است.
*
اما چه طور می توانم به آقای کرمانی که با اظهار لطفش مرا نمک گیر عواطف کرده، بگویم که نمی توانم؟ کسر شان نیست؟ و بهتر نیست جای آن که کار را از سر باز کنی، برای رفع این مشکل راه حلی پیدا کنی؟ هر قفلی با کلید خودش باز می شود. اصلاً چرا مطلب را از اول مرور نمی کنی؟ کلید به قفل همین خاطرات آویزان است. کافی است پیدایش کنی: خاطرات خواهر شهید درباره ی برادرش... خاطرات برادر شهید درباره ی برادرش... همسرش... مادرزن... پدرزن... و دوستانش... چیزی که در این خاطرات به وضوح به چشم می آید، این است که انگار همه در تعریف و تمجید از آن شهید با هم مسابقه گذاشته اند. انگار او هیچ نقطه ضعفی نداشته است. انگار نه آدمیزاد که فرشته ای بوده که از آسمان به زمین فرود آمده تا بی هیچ کشمکشی در انتخاب خیر و شر تنها به کار خیر پردازد و حتی در مقام پیامبری چون یونس نیز قرار نگیرد که به جرم گناهی که مرتکب شد، به کام نهنگی درآمد و تا از آن کام درآید، مویی سپید کرد و جسمش چنان تحلیل رفت که میوه ی کدو به اذن خداوند وارد عمل شد و او را به مهر خویش پرورید.
البته ایرادی به این عزیزان وارد نیست، زیرا نگاه خانواده و دوستان شهید به او ناشی از شفقتی است که همه ی ما نسبت به رفتگان داریم و همین شفقت باعث می شود که به خوب ها نظر کنیم و ضعف ها را نبینیم. و چه بسا در تمجید از آنان اغراق کنیم. البته بنده قصد کوچک کردن ساحت مقدس شهیدان را ندارم که به افتخار ابدی میهمانی خداوند نائل آمده اند. نظر من در واقع نه به ضرر شهید که به نفع اوست، زیرا مقام او در نظر ما وقتی ارزشمندتر می شود که بدانیم مثل همه ی ما امکان خطا و گناه داشته، اما مرتکب نشده، و چون گناه را کوچک و بی ارزش شمرده، در نظر خداوند بزرگ آمده که او را به خود پذیرفته است. آرزویی که همه ی ما داریم هر چند برای به دست آوردنش تلاش نمی کنیم.
باز هم تلفن! چرا قطعش نمی کنی؟ توجه نکن و نگذار رشته ی کلام که آسان از دست می رود و سخت به دست می آید، از دست برود. کجا بودم؟ بله... در پی رفع تناقضی که در تقاضای آقای کرمانی وجود داشت. و همچنان وجود دارد. اما آخر چطور می توانم به تلفن که رعشه ی زنگش نثر مرا می لرزاند و شما می توانید بالا و پایین شدن کلمات را در امواج آن بببینید، بی اعتنا باشم؟ ولش کن... تمرکزت را از دست نده... بسیار خوب... یک پیشنهاد: بهتر نیست مشکل را اول به صورت یک سؤال در آوریم و بعد در مقام پاسخ بر آییم؟ آقای کرمانی را داریم؛تناقض را هم داریم؛ خودت هم که هستی و خاطرات حاج یونس هم هست. از ارتباط میان این چهار عدد اصلی چه سؤالی بر می آید؟ این که چطور می توان هم به خاطرات شهید وفادار بود، هم داستان نوشت؟
ـ اگر این زنگ تلفن بگذارد...
اگر عنصر تخیل را از داستان بر داریم، چه می ماند؟
ـ یک سری عناصری که در هوا معلقند و اسم شان طرح است و زاویه ی دید و شخصیت و صحنه و...
ـ حالا یک سؤال دیگر: خاصیت این عناصر در چیست؟
ـ این ها وقتی خاصیت پیدا می کنند که تخیل یک داستان نویس به کارشان بگیرد، و گرنه در حالت عادی مثل اجزای یک ماشین بی راننده اند. همه چیز سر جایش است، اما ماشین فاقد خاصیت اصلی خود، یعنی حرکت است، خاصیتی که همه ی این اجزاء برای به ثمر رسیدن آن کنار هم گذاشته شده اند...
و سؤال دیگر که امیدوارم آخرین باشد: آیا این عناصر را فقط تخیل است که به کار می گیرد یا به کار واقعیت هم می آیند؟
ـ شاید به کار واقعیت هم بیایند، اما در این صورت دیگر داستان نمی سازند.
ـ فکر می کنم نظر آقای کرمانی را باید تعدیل کنم؛ و پیش از این کار پاسخ به یک سؤال دیگر ضروری است: چرا آقای کرمانی خواسته که درباره ی این شهید داستان نوشه شود؟
ـ چون در داستان، جادویی است که در خاطره نیست... و این که داستان مثل یک بنای عظیم تاریخی زمان را معروض خود می کند و به لحاظ ساختارش هم خود محافظ خود است، هم دیگران را به محافظت از خود وادار می کند. یک بنای تاریخی هم بازدیدکننده دارد هم نگهبان، اما یک خانه معمولی چه؟ بنابراین آقای کرمانی به درستی نظر به این دارد که با داستانی کردن خاطرات حاج یونس از زندگی او بنایی ساخته شود که زمان را معروض خود گرداند، همچنان که شهید با عمل خویش به جاودانگی برخاسته است.
این دیگر زنگ نیست، بلکه زینگ است و اصلا بگذارید ببینم این کیست که دست بر نمی دارد و با سماجت منتظر و امیدوار است که یکی از این سوی خط پس از زنگ بیست و پنجم او گوشی را بر دارد.
ـ بله؟
ـ سلام علیکم.
ـ علیک...
ـ می خواستم بگویم شما می توانید برای رفع این به ظاهر مشکل از صناعات داستانی برای پرداخت خاطره استفاده کنی و جای دست بردن در آن کاری کنی که خواندنی تر شوند...
سکوت! سنگین شده ام! حیرت کرده ام!
ـ شما؟
ـ من یونس هستم...
ـ ببخشید، کی؟
ـ یونس...
وحشت زده گوشی را گذاشتم و با چشمانی از حدقه در آمده به پنجره خیره شدم که در پس خود از میان تاریکی دو چشم را خیره ی من کرده بود!
برش زیر، فصل پنجم رمان ظهور موذنی است.
*
اما چه طور می توانم به آقای کرمانی که با اظهار لطفش مرا نمک گیر عواطف کرده، بگویم که نمی توانم؟ کسر شان نیست؟ و بهتر نیست جای آن که کار را از سر باز کنی، برای رفع این مشکل راه حلی پیدا کنی؟ هر قفلی با کلید خودش باز می شود. اصلاً چرا مطلب را از اول مرور نمی کنی؟ کلید به قفل همین خاطرات آویزان است. کافی است پیدایش کنی: خاطرات خواهر شهید درباره ی برادرش... خاطرات برادر شهید درباره ی برادرش... همسرش... مادرزن... پدرزن... و دوستانش... چیزی که در این خاطرات به وضوح به چشم می آید، این است که انگار همه در تعریف و تمجید از آن شهید با هم مسابقه گذاشته اند. انگار او هیچ نقطه ضعفی نداشته است. انگار نه آدمیزاد که فرشته ای بوده که از آسمان به زمین فرود آمده تا بی هیچ کشمکشی در انتخاب خیر و شر تنها به کار خیر پردازد و حتی در مقام پیامبری چون یونس نیز قرار نگیرد که به جرم گناهی که مرتکب شد، به کام نهنگی درآمد و تا از آن کام درآید، مویی سپید کرد و جسمش چنان تحلیل رفت که میوه ی کدو به اذن خداوند وارد عمل شد و او را به مهر خویش پرورید.
البته ایرادی به این عزیزان وارد نیست، زیرا نگاه خانواده و دوستان شهید به او ناشی از شفقتی است که همه ی ما نسبت به رفتگان داریم و همین شفقت باعث می شود که به خوب ها نظر کنیم و ضعف ها را نبینیم. و چه بسا در تمجید از آنان اغراق کنیم. البته بنده قصد کوچک کردن ساحت مقدس شهیدان را ندارم که به افتخار ابدی میهمانی خداوند نائل آمده اند. نظر من در واقع نه به ضرر شهید که به نفع اوست، زیرا مقام او در نظر ما وقتی ارزشمندتر می شود که بدانیم مثل همه ی ما امکان خطا و گناه داشته، اما مرتکب نشده، و چون گناه را کوچک و بی ارزش شمرده، در نظر خداوند بزرگ آمده که او را به خود پذیرفته است. آرزویی که همه ی ما داریم هر چند برای به دست آوردنش تلاش نمی کنیم.
باز هم تلفن! چرا قطعش نمی کنی؟ توجه نکن و نگذار رشته ی کلام که آسان از دست می رود و سخت به دست می آید، از دست برود. کجا بودم؟ بله... در پی رفع تناقضی که در تقاضای آقای کرمانی وجود داشت. و همچنان وجود دارد. اما آخر چطور می توانم به تلفن که رعشه ی زنگش نثر مرا می لرزاند و شما می توانید بالا و پایین شدن کلمات را در امواج آن بببینید، بی اعتنا باشم؟ ولش کن... تمرکزت را از دست نده... بسیار خوب... یک پیشنهاد: بهتر نیست مشکل را اول به صورت یک سؤال در آوریم و بعد در مقام پاسخ بر آییم؟ آقای کرمانی را داریم؛تناقض را هم داریم؛ خودت هم که هستی و خاطرات حاج یونس هم هست. از ارتباط میان این چهار عدد اصلی چه سؤالی بر می آید؟ این که چطور می توان هم به خاطرات شهید وفادار بود، هم داستان نوشت؟
ـ اگر این زنگ تلفن بگذارد...
اگر عنصر تخیل را از داستان بر داریم، چه می ماند؟
ـ یک سری عناصری که در هوا معلقند و اسم شان طرح است و زاویه ی دید و شخصیت و صحنه و...
ـ حالا یک سؤال دیگر: خاصیت این عناصر در چیست؟
ـ این ها وقتی خاصیت پیدا می کنند که تخیل یک داستان نویس به کارشان بگیرد، و گرنه در حالت عادی مثل اجزای یک ماشین بی راننده اند. همه چیز سر جایش است، اما ماشین فاقد خاصیت اصلی خود، یعنی حرکت است، خاصیتی که همه ی این اجزاء برای به ثمر رسیدن آن کنار هم گذاشته شده اند...
و سؤال دیگر که امیدوارم آخرین باشد: آیا این عناصر را فقط تخیل است که به کار می گیرد یا به کار واقعیت هم می آیند؟
ـ شاید به کار واقعیت هم بیایند، اما در این صورت دیگر داستان نمی سازند.
ـ فکر می کنم نظر آقای کرمانی را باید تعدیل کنم؛ و پیش از این کار پاسخ به یک سؤال دیگر ضروری است: چرا آقای کرمانی خواسته که درباره ی این شهید داستان نوشه شود؟
ـ چون در داستان، جادویی است که در خاطره نیست... و این که داستان مثل یک بنای عظیم تاریخی زمان را معروض خود می کند و به لحاظ ساختارش هم خود محافظ خود است، هم دیگران را به محافظت از خود وادار می کند. یک بنای تاریخی هم بازدیدکننده دارد هم نگهبان، اما یک خانه معمولی چه؟ بنابراین آقای کرمانی به درستی نظر به این دارد که با داستانی کردن خاطرات حاج یونس از زندگی او بنایی ساخته شود که زمان را معروض خود گرداند، همچنان که شهید با عمل خویش به جاودانگی برخاسته است.
این دیگر زنگ نیست، بلکه زینگ است و اصلا بگذارید ببینم این کیست که دست بر نمی دارد و با سماجت منتظر و امیدوار است که یکی از این سوی خط پس از زنگ بیست و پنجم او گوشی را بر دارد.
ـ بله؟
ـ سلام علیکم.
ـ علیک...
ـ می خواستم بگویم شما می توانید برای رفع این به ظاهر مشکل از صناعات داستانی برای پرداخت خاطره استفاده کنی و جای دست بردن در آن کاری کنی که خواندنی تر شوند...
سکوت! سنگین شده ام! حیرت کرده ام!
ـ شما؟
ـ من یونس هستم...
ـ ببخشید، کی؟
ـ یونس...
وحشت زده گوشی را گذاشتم و با چشمانی از حدقه در آمده به پنجره خیره شدم که در پس خود از میان تاریکی دو چشم را خیره ی من کرده بود!
لینک کپی شد
نظر شما
