حکومت اسلامی از زبان استاد شهید مطهری

کد خبر: ۲۰۱۷۸۶
تاریخ انتشار: ۰۱ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۲ - 20January 2013
مقاله حاضر مجموع دو مصاحبه با استاد شهید مرتضی مطهری در روزهای پیش از برگزاری رفراندوم جمهوری اسلامی است. در تکمیل این مقاله از یادداشت‌های باقیمانده از استاد و نیز دو کنفرانس ایشان یکی در دانشکده الهیات و دیگری در مسجد فرشته استفاده شده است.

قل یا اهل الکتاب ....

استاد شهید مطهری: جمله تعالیو الی کلمه سوا بیننا و بینکم توحید نظری و جمله الا نعبدالا الله توحید عملی فردی و جمله ولایتخذ بعضا بعضا اربابا.... توحید علمی اجتماعی را که مساوی است به آزادی و دمکراسی در اصلی ترین شکلش، نشان می‌دهد.

گروهی می‌پندارند جمهوری اسلامی مفهومی طبقاتی دارد؛ یعنی حکومت عده‌ای از مردم (روحانیون) و این تقویت فلسفه مادی ‌طبقاتی است. اما اگر به عوض جمهوری اسلامی، جمهوری مطلق نام برده شود، بکار بردن همین کلمه بی‌طرفی جناح روحانیون را نشان می‌دهد و به این ترتیب حکومت واقعاً در دست مردم قرار خواهد گرفت نه در دست طبقه‌ای خاص. اما همانطور که عرض کردم، این اشتباه ناشی از پندار باطلی است مبتنی بر اینکه حکومت جمهوری اسلامی حکومت طبقه روحانیون است. حال آنکه نه کلمه جمهوری بطور مطلق می‌تواند منشاء یک تحول واقعی باشد و نه اینکه هرجا جمهوری با قیدی و پسوندی مقید شود، تضاد پیدا می‌شود. باید دید که آن قید در ذات خود چه مفهومی دارد و آیا در ذات خود محدودیت و محتوای طبقاتی دارد یا نه. قید اسلام، با توجه به ذات و محتوای آن هرگز جمهوری را طبقاتی نمی‌کند.



**می‌دانیم که اوضاع زمانه دائماً در تحول و دگرگونی است بر این اساس حکومت جمهوری اسلامی، چگونه می‌خواهد جوابگوی مسائل پیچیده و دائماً در حال تحول اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و... باشد. آیا الگوی جمهوری اسلامی در این مورد همان ضوابط و مقرراتی است که 1400 سال پیش عرضه شده است؟ آیا این قوانین که قاعدتاً تا زمان ما کهنه شده‌اند قادر به رویارویی با این مسائل هستند؟

استاد مطهری: مسئله تحولات زمان و ثابت بودن ضوابط و قوانین اسلامی مسئله‌ای است که همواره این شبهه را ایجاد می‌کند که چگونه می‌توان این ثابت را با آن متغیر تلفیق‌کرد. مسئله زمان‌و تغییر و تحول مسئله درستی است اما ظرافتی در آنست که اغلب نسبت به آن بی‌توجه می‌مانند. فرد انسان و همچنین جامعه انسانی، حکم قافله‌ای را دارد که دائماً در حرکت و طی منازل است. فرد و جامعه هیچکدام در حال سکون و ثبات و یکنواختی نیستند بنابراین اگر بخواهیم انگشت بر روی یکی از منازل بگذاریم و جامعه بشر را در یکی از منازلی که برای مدت کوتاهی توقف کرده، برای همیشه ثابت نگاهداریم بدون شک برخلاف قاموس طبیعت عمل کرده‌ایم.

اما باید توجه داشت که فرق است میان منزل و میان راه، منزل تغییر می‌کند اما آیا راه هم لزوماً تغییر می‌کند؟ آیا مسیر جامعه انسانی که همه قبول دارند که یک مسیر تکاملی است آیا آنهم تغییر می‌کند؟ به بیان دیگر آیا راه هم در راه است؟ و آیا بشر و جامعه بشری هر روزی در یک جهت و در هر مرحله‌ای مراحل در یک مسیر جدید و بسوی یک هدف تازه حرکت می‌کند؟

پاسخ این است که نه، خط سیر تکاملی بشر خط ثابتی است شبیه مدار ستارگان. ستارگان دائماً در حتال حرکتند ولی آیا مدار آنها دائماً در حال تغییر است آیا باید چنین استدلال کرد که چون ستارگان در یک مدار حرکت می‌کنند مدار آنها هم ضرورتاً باید تغییر کند و اگر تغییر نکند آن ستاره در یک نقطه میخکوب می‌شود؟ واضح است که جواب منفی است. لازمه حرکت داشتن ستاره این نیست که مدار ستاره هم قطعاً و ضرورتاً و لزوماً تغییر بکند.

نظیر همین مسئله برای انسان و برای انسانیت مطرح است. سوال اساسی این است: آیا انسانیت انسان، ارزشهای انسانی، کمال انسانی، واقعیتهای متغیر و متبدلی هستند؟ یعنی همانطور که لوازم زندگی و مظاهر تمدن روز به روز فرق می‌کنند آیا معیارهای انسانیت هم روز به روز فرق می‌کنند؟ آیا چیزی که یک روز معیار انسانیت بود و قابل ستایش و تمجید، روز دیگر از ارزش می‌افتد و چیز دیگری که نقطه مقابل اولی بود، معیار انسانیت می‌شود؟

آیا فکر می‌کنید روزی در آینده خواهد آمد که چومبه بودن و معاویه بودن معیار انسانیت بشود ولومومبا بودن و ابوذر بودن معیار ضد انسانیت؟ یا اینکه نه، معتقدید چنین نیست که ابوذر بودن، از خط سیر انسانیت برای همیشه خارج بشود، بلکه انسانیت انسان دائماً تکامل پیدا می‌کند، و معیارهای کاملتری برای آن پدید می‌آید.

انسان به حکم اینکه خط سیر تکاملش ثابت است، نه خودش، یک سلسله معیارها دارد که به منزله نشانه‌های راهند. درست همانگونه که در یک بیابان، که حتی کوه و درختی ندارد، نشانه‌هایی می‌گذارند که راه را مشخص کنند این نشانه‌ها و این معیارها، همیشه نشانه و معیار هستند و دلیل و ضرورتی ندارد که تغییر بکنند.

من در یکی از کتاب‌هایم، بحثی کرده‌ام راجع به اسلام و تجدد زندگی و در آنجا این مسئله را روشن کرده‌ام که اسلام با مقتضیات متفاوت زمانها و مکانها، چگونه برخورد می‌کند.

در آنجا ذکر کرده‌ام که اساساً این مسئله که آیا زندگی اصول ثابت ولایتغیر دارد یا نه؟ براساس یک سوال مهم فلسفی بنا شده و آن سوال این است: آیا انسان لااقل در مراحل تاریخی نزدیک‌تر بما، یعنی از وقتی که بصورت یک موجود متمدن یا نیمه متمدن درآمده است، تبدل انواع پیداکرده یا نه؟ آیا انسان در هر دوره‌ای غیر از انسان دوره دیگر است؟ آیا نوع انسان تبدیل به نوع دیگر می‌شود؟ و قهراً اگر این تبدیل امکان‌پذیر باشد، آیا همه قوانین حاکم بر او، الابعضی از قوانین که فی المقل با حیوان مشترک است، عوض می‌شود؟ درست شبیه آبی که تا آن هنگام که مایع است قوانین مایعات گازها می‌گردد. یا آنکه نه، در طول تاریخ، نوعیت انسان ثابت مانده است و تغییر نکرده؟

اینجا نمی‌خواهم چندان وارد مباحث فلسفی بشوم. اما اجمالاً می‌گویم نظریه صحیح همین است که انسان با حفظ نوعیتش در مسیر تکاملی گام برمی‌دارد. یعنی از روزی که انسان در روی زمین پدیدار شده است، نوعیت او از آن جهت که انسان است تغییر نکرده و او به نوع دیگری تبدیل نشده است. البته انسان در جا نزده و نمی‌زند و از این جهت یک مسیر تکاملی را طی می‌کند، ولی گویی در قانون خلقت، تکامل از مرحله جسم و اندام و ارگانیزم بدنی به مرحله روانی و روحی و اجتماعی تغییر موضع داده است.

از آنجا که نوعیت انسان تغییر نمی‌کند، به ناچار یک سلسله اصول ثابت که مربوط به انسان و کمال اوست، خط سیر انسانیت را مشخص می سازد و بر زندگی او حاکم است و از آنجا که انسان در چنین مسیری حرکت می‌کند و در آن، منازل مختلف را می‌پیماید بواسطه اختلاف منازل، احکام مربوط به هر منزل با منازل دیگر متفاوت خواهد بود همین امر او را ناگزیر می‌سازد که در هر منزل بشیوه‌ای خاص ـ متفاوت با دیگر منازل ـ زندگی کند.

قوانین اسلام آنگونه که در متن تشریعات دین منظور گردیده منزلی وضع نشده بلکه مسیری وضع شده است، اما در عین حال برای منازل هم فکر شده و مقدمات و تمهیدات لازم برای آنها در نظر گرفته شده است. اسلام برای نیازهای ثابت، قوانین ثابت، و برای نیازهای متغیر، وضع متغیری در نظر گرفته است. خصوصیات این قوانین را به اجمال در همان کتابی که ذکرش رفت، تشریح کرده‌ام. اینجا برای روشن شدن موضوع به ذکر مثالی اکتفا می‌کنم.

اسلام در رابطه جامعه اسلامی با جامعه‌های دیگر به قدرتمند شدن و قدرتمند بودن و تهیه لوازم دفاع از خود، در حدی که دشمن هرگز خیال حمله را نکند، توصیه کرده‌است.

آیه: «واعدوالهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخطیلترهبون به عدوالله و عدوکم» در واقع بیانگر این اصل اجتماعی اسلامی است.

از سوی دیگر می‌بینیم که در فقه اسلامی بر اساس سنت پیامبر(ص) به چیزی توصیه شده است که آنرا سبق و رمایه می‌نامند. یعنی شرکت در مسابقه اسب‌دوانی و تیراندازی به منظور مهارت یافتن در امور جنگی. خود پیامبر اکرم در این مسابقات شرکت می‌کرد.

حالا اگر به اصل و اعدوالهم... توجه کنیم می‌بینیم یک اصل همواره نو و زنده است، چه در آن زمان چه در زمان ما و چه آینده. اما در مورد حکم سبق و رمایه دیگر ضرورتی ندارد که چنین مسابقاتی به آن نیت سابق برگزار شود. یعنی به‌نظر می‌رسد که این حکم دیگر مصداق ندارد و زمانش گذشته است. دلیل این امر این است که سبق و رمایه «اصالت» ندارد و حکم مربوط به یکی از منازل است؛ اصالت ما واعدوالهم... است که مسیر را مشخص می‌کند. در همین زمان می‌توان این حکم را با توجه به شرایط زمانه با صورت اجرایی تازه‌ای، به مرحله اجرا درآورد.

از اینگونه مثالها الی ماشاءالله داریم و تازه آن پیچ و لولائی که به‌ قوانین اسلام انعطاف می‌دهد تا بتواند خود را با شرایط نو تطبیق دهد، بدون آنکه از اصول تخلف بشود منحصر به این موارد نیست. من به عوض ورود به جزئیات که به زمان زیادی نیاز دارد مثال دیگری برایتان می‌زنم تا موضوع روشنتر بشود.

اصلی در قرآن داریم راجع به مبادلات و کیفیت گردش ثروت در میان مردم که به این تعبیر در قرآن بیان شده است: لاتأکلوا اموالکم بینکم بالباطل، یعنی نقل و انتقال مملوکها نباید به صورت بیهوده انجام شود. یعنی اگر شما مال و ثروتی مشروع بدست آورده‌اید و خواستید آنرا به دیگری منتقل کنید، این نقل و انتقال باید بصورتی باشد که از نظر اجتماعی شکل مفیدی داشته باشد و یکی از نیازهای اصیل زندگی افراد جامعه را رفع کند.حالا فرض کنید کسی بخواهد با پولی که در اثر تلاش شرافتمندانه بدست آورده کالایی بی‌مصرف و بی فایده مثلاً یک گونی مورچه مرده را بخرد، آنهم برای آنکه آنرا دور بریزد، این معامله از نظر قرآن از اساس باطل است. اما فرض کنید زمانی بیابید که علم بتواند از مورچه مرده استفاده بکند در آنصورت می‌بینیم که همین معامله که تا دیروز باطل و حرام بوده به معامله صحیحی تبدیل می‌شود. چرا؟ به این دلیل که مجتهد فقیه واقعی، مصداق حکم کلی آیه لاتاکلوا... را بطور صحیح در هر زمان تشخیص می‌دهد و بر اساس آن، حکم به وجوب شرعی معامله و یاعدم آن می‌دهد.

نظیر همین مسئله در مورد خرید و فروش خون پیش آمده است. در گذشته که از خون استفاده‌ای نمی‌شد معامله خون باطل بود. زیرا اکل مال به باطل محسوب می‌شد. اما امروز که در اثر پیشرفت علم، خون بصورت یک مایه حیات درآمده، دیگر نمی‌توان گفت معامله خون مصداق اکل مال به ‌باطل است. بلکه در اینجا بدلیل عوض مصداق، حکم جزئی تغییر می‌کند اما حکم کلی همچنان پابرجا و بی تغییر باقی می‌ماند و بر مصادیق تازه منطبق می‌گردد.

در انطباق احکام کلی با مصادیق جدید، این اجتهاد است که نقش اصلی را بازی می‌کند. وظیفه فقیه این است که بدون انحراف از اصول کلی، مسائل جزئی ‌و متغیر و تابع گذشت زمان را بررسی کند و بر اساس همان احمان و چهارچوبهای اصلی که توسط وحی عرضه شده است احکام مناسب را صادر کند.



**شما اشاره کردید به ضوابط کلی در نظام اسلامی، که از وحی سرچشمه می‌گیرد و مسیر زندگی بشر را به بهترین نحو مشخص می‌کند. حال آنکه در زمان ما این مسئله به شدت مطرح است که اگر بتوان تلفیقی آگاهانه از دو دستاورد بزرگ تاریخ فکر بشر دمکراسی و سوسیالیسم به وجود آورد، می‌توان صراط مستقیمی یافت که انسان را از وحی بی نیاز سازد.

به خصوص برای شرقی مسلمان این امکان هست که بتواند عناصری از معنویت اسلامی را در این چهارچوب بگنجاند و آنرا هرچه غنی‌تر و کاملتر و کارآتر سازد.

استاد مطهری: دمکراسی و سوسیالیسم میان خودشان نوعی ناسازگاری ـ یا لااقل توهم ناسازگاری ـ وجود دارد که هنوز نتوانسته‌اند آن را از میان بردارند. دمکراسی بر اساس اصالت فرد حقوق فرد و آزادی فرد است و برعکس سوسیالیسم بر اصالت جمع و تقدم حق بر حق فرد استوار است. یعنی خواه ناخواه آزادی فرد را و دمکراسی را سوسیالیسم محدود می‌کند و بالعکس.

امروزه در دنیا گروهی از کشورها از دمکراسی دم می‌زنند و گروهی دیگر از سوسیالیسم و صاحب نظران هم اعتراف دارند که نه دمکراسی آن دنیای به اصطلاح آزاد و لیبرال، دمکراسی واقعی است و نه سوسیالیسم آن قطب دیگر، سوسیالیسم اصیل است. از سوی دیگر گروه کشورهای به اصطلاح لیبرال از سوسیالیسم اصیل است. از سوی دیگر گروه کشورهای باصطلاح لیبرال از سوسیالیسم سخنی نمی‌گویند و اگر هم ادعای دموکراسی و سوسیالیسم داشته باشند خود به بی‌محتوا بودن آن اذعان دارند، و کشورهای سوسیالیستی هم بحثی درباره دمکراسی به میان نمی‌آورند و آنان نیز که مدعی نوعی سوسیالیسم دمکراتیک هستند پوچی سخنشان امروزه کاملاً آشکار شده است.

این مشکل که آیا واقعاً از نظر فلسفی و حقوقی به کدام یک از دو قطب دمکراسی و سوسیالیسم باید گرایش پیدا کرد و یا اینکه این دو دیدگاه قابل جمعند یا نه، مشکلی است که باید از طریق فلسفی حل بشود. البته در این زمینه مکتب‌هایی هستند که به دمکراسی و سوسیالیسم هر دو گرایش دارند و می‌خواهند این دو نظر را با یکدیگر تلفیق کنند. ولی تلفیق این دو مبتنی بر همان مسئله بسیار دقیق فلسفی است که به مسئله اصالت جمع یا اصالت فرد معروف است.



پیروان این مکاتب به دنبال یافتن پاسخ این پرسش هستند که آیا آنچه عینیت دارد فرد است و جمع، یک وجود عرضی و اعتباری دارد که البته طبیعی است در صورت مثبت بودن جواب، دمکراسی بر سوسیالیسم اولویت پیدا می‌کند و یا باید نظریه مخالف را پذیرفت که معتقد است جامعه شناسی انسان بر روانشناسی او تقدم دارد و فرد اساساً اصالتی ندارد، فرد و روح و خواست و اراده و احساس و همه چیز او توابعی و انعکاساتی هستند از یک روح جمعی حاکم و آنچه واقعاً وجود دارد جامعه است نه فرد که در این صورت اولویت با سوسیالیسم خواهد بود.

اما آیا راه سومی هم درکار است و آن اینکه نه فردـ منظور شخصیت فرد است نه جسم اوـ مستهلک در جامعه و نه جمع فاقد اصالت و دارای وجود اعتباری است، بلکه ترکیب فرد و جامعه نوعی است که در آن فرد اصالت و شخصیت دارد در عین اینکه جمع هم اصالت و شخصیت دارد و تحقق شخصیت فرد در جامعه و تحقق شخصیت جامعه در فرد صورت می‌گیرد، و این سخن شبیه نکته ای است که فلاسفه ما در باب وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت می گفتند، و البته جای بحث این مطلب اینجا نیست.

و اما آن مسئله معنویت، همانطور که شما اشاره کردید پیروان مکاتب خواهان تلفیق، متوجه شدند فرضاً بتوانند مشکل تلفیق را حل کنند، نیازی به کادری از معنویت وجود خواهد داشت. بنابراین نکته اساسی این است که این فضای اخلاقی و معنوی چگونه فضائی باید باشد و چه تضمینی دارد؟ آیا این فضا مانند فضای سبز شهر است که با پول و کارگر می‌توان آنرا بوجود آورد، یا فضائی از یک ایمان و اعتقاد و گرایش و بینش است؟ و در صورت اخیر اولاً چه نوع گرایش و بینشی ملاک عمل و ضامن تحقق ان فضاست و ثانیاً چگونه می‌توان آن را بوجود آورد؟ در این مورد، گروهی از پیروان مکاتب تلفیقی که به دنبال ایجاد فضای معنوی هستند، میان معنویت و مذهب تفکیک می‌کنند و می‌گویند معنویت آنجا است که به مسائل از دیدی انسانی بدون توجه به رنگ و نژاد و مذهب و بدون هیچگونه تعصبی نگریسته شود و حال آنکه مذهب از آن نظر که میان پیروان و غیر پیروان فرق می‌گذارد و حقوق متفاوتی میان این دو دسته قائل است و بعلاوه از آن نظر که با تعصب توأم است و تعصب نوعی بیماری و ضد معنویت و ضد سلامت روح و روان است قادر به ایجاد معنویت نیست.



پس باید دنیایی ساخت توأم با معنویت اما منهای مذهب. و این نظر، همان اومانیسمی است که جهان امروز در جستجوی آن است. این گروه می‌پندارند همین قدر که شعاری عمومی و انسانی شد و گرایشی به اصطلاح به اومانیسم داشت، برای ایجاد معنویت کافی است. حال آنکه ایجاد فضای معنوی، جز با تفسیری معنوی و روحانی از کل جهان میسر نیست. معنویت و انسانیت صرفاً یک امر منفی نیست، تجربه نشان داده که شعارهای اومانیستی تا کجا توخالی از آب در آمده است، گرایش اسرائیلی ژان‌پل‌سارتر ـ این منادی اومانیسم در عصرماـ شاهد خوبی بر این مدعاست.

گروه دیگری از پیروان این مکاتب تلفیقی، به جنبه های انسانی و اخلاقی عرفان گرایش پیدا کرده‌اند و می‌خواهند برای ایجاد کادر معنوی از عرفان مذاهب و بخصوص عرفان اسلامی استفاده بکنند، یعنی معنویتی در حدود مسائل و توصیه‌های اخلاقی را از مذهب اخذ کنند، بدون آنکه جهان‌بینی و محتوای ایدئولوژیک آنرا مورد استفاده قرار دهند. اما باید توجه داشت اگر چنین معنویتی بوسیله مذهب دیگری قابل پیاده شدن باشد برای اسلام قابل پیاده شدن نیست. این به معنای مثله کردن اسلام است به معنی بریدن اعضای رئیسه اسلام و در واقع ذبح آن است اسلامی که حیات نداشته باشد و در همه شئون زندگی حضور آن احساس نشود این اسلام، دیگر اسلام نیست.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین