مادر اگر نذر کند...
سیدمسعود شجاعیطباطبایی
در قلاجه غوغایی بود. دل کندن از هم، سخت بود؛ به خدا خیلی سخت بود، اما حالا نزدیکی غروب آفتاب، بچهها همدیگر را سخت در بغل میفشردند و گریه سر میدادند. عاشق بودند، کاری نمیشد کرد و با اینکه با خودشان عهد کرده بودند از همه چیز دل بکنند، اما، حسابی دلبستهی هم شده بودند.
تا ساعاتی دیگر باید از موانع سخت، میدانهای مین و از زیر آتش دشمن رد میشدند و حماسهای دیگر را در تاریخ دفاع مقدس رقم میزدند. حسابی توجیه شده بودند که برای آزادسازی شهر مهران- برگ برندهی صدام در جنگ که خیلی به آن مینازید - باید مردانه بجنگند.
با بچههای لشکر سیدالشهدا(ع) همراه بودم. الحقوالانصاف بچههای تبلیغات سنگتمام گذاشته بودند. دروازهقرآنی درست کرده بودند تا بچهها از زیر آن رد شوند. حاج «علی فضلی»، فرمانده لشکر هم با بیشتر بچهها مصافحه میکرد. نه بچهها از او دل میکندند نه او از بچهها، انگار برای عروسی میرفتند. رسیدن به وصال عشق، آذین بندیها هم به این گمانه دامن میزد. حسابی چراغانی کرده بودند. (در عکس رشتهلامپها مشخص است.) روحانی جوان، درحالیکه لباس رزم برتن داشت و قرآن به دست گرفته بود، بچهها را از زیر قرآن رد میکرد.
در این میان، نوجوانی نشسته و برای بچهها اسفند دود میکند. (در عکس پشتش به ماست،) سنش کم بود؛ چون چادر ما نزدیک بچههای ستاد بود، بارها و بارها دیده بودمش، خیلی اصرار کرده بود تا او را هم به همراه رزمندگان دیگر بفرستند، اما سنش کم بود، به گمانم 12 سال. این لحظههای آخر آنقدر زاری کرده بود که هم خودش خسته شده بود هم بچههای ستاد، شب قبل از اعزام، درست پشت چادر ما صدای گریهاش را شنیدم، از چادر بیرون زدم، دیدم گوشهای کز کرده و اشک بر چهرهی آسمان سیمایش جاری است، رفتم و کنارش نشستم، با اینکه می دانستم علت چیست، از او پرسیدم: «چرا گریه می کنی؟»
خیلی ساده درحالیکه احساس میکردم بغض تمام گلویش را پر کرده است و بهسختی میتواند حرف بزند گفت: «میخواهم با بچهها به خط مقدم بروم، اما نمیگذارند، میگویند سنم کم است.»
دست روی شانهاش گذاشتم و گفتم : «خب! اولا، مرد که گریه نمیکند، ثانیا، تا اینجا هم که با بچهها آمدی خیلیها آرزویش را دارند و نتوانستهاند بیایند.»
گفت: «به مادرم گفتم که نذر کند تا من به خط مقدم بروم، اگر نگذارند بروم نذر مادرم ادا نمیشود.»
با این حرف آخر، واقعا کم آوردم. مانده بودم چه بگویم، گفتم: «اگر دعای مادر پشت سرت باشد، انشاءالله نذر او هم ادا میشود...»
حالا در آخرین غروب وداع قلاجه با یاران، به او گفته بودند فعلا اسفند دود کند تا ببینند بعد چه میشود. به نظرم میرسید یک جورهایی سرکارش گذاشته بودند...
در مرحلهی دوم عملیات در شهر مهران باز هنگام غروب دیدمش، پشت تویوتا سوار بود. تعجب کردم، تفنگ کلاش به شانهاش بود، برای لحظهای نگاهمان به هم تلاقی کرد، صورت زیبایش آسمانیتر شده بود، لبخندی زد و دستش را بهسمتم دراز کرد. دویدم تا خودم را به ماشین برسانم، نرسیدم، دستم به او نرسید...
دور شد، لحظاتی بعد در غبار دود انفجار گم شد؛ «نذر مادر ادا شده بود...»
دست روی شانهاش گذاشتم و گفتم : «خب! اولا، مرد که گریه نمیکند، ثانیا، تا اینجا هم که با بچهها آمدی خیلیها آرزویش را دارند و نتوانستهاند بیایند.»
گفت: «به مادرم گفتم که نذر کند تا من به خط مقدم بروم، اگر نگذارند بروم نذر مادرم ادا نمیشود.»
لینک کپی شد
نظر شما
